ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو ميگرفت، سلامم توي دهانم بود كه باز خورده فرمايشات شروع شد:
- بيا دستت را آب بكش، بدو سر پشتبون حولهي منو بيار.
عادتش اين بود. چشمش كه به يك كداممان ميافتاد شروع ميكرد، به من يا مادرم يا خواهر كوچكم. دستم را زدم توي حوض كه ماهيها در رفتند و پدرم گفت:
- كره خر! يواشتر.
و دويدم به طرف پلكان بام. ماهيها را خيلي دوست داشت. ماهيهاي سفيد و قرمز حوض را. وضو كه ميگرفت اصلا ماهيها از جاشان هم تكان نميخوردند. اما نميدانم چرا تا من ميرفتم طرف حوض در ميرفتند. سرشانرا ميكردند پايين و دمهاشان را به سرعت ميجنباندند و ميرفتند ته حوض. اين بود كه از ماهيها لجم ميگرفت.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
شیخ اکبر محیی الدین در باب هفتاد و یکم فتوحات مکیه (باب روزه) می گوید:
« و چون بنده با خداوند در این زمان خاص (دهه آخر رمضان) – با حال خاص الهی – مناجات کند، سزاوار است که با او حضور تام داشته باشد، به طوری که به جمعیتش، ملتفت به غیر او نشود، لذا با او، در هر حرکتی که از وی سر می زند و هر سکونی، "حسی" مناجات می کند یعنی از آن حیث که او باطن است و "معنوی" مناجات می کند یعنی از آن حیث که او ظاهر است. زیرا حس ظاهر است و معنی باطن. پس معنی جز در حضور ظاهر نمیایستد، چون اگر معنی (که باطنی است) در حضور باطن بایستد – و معنی باطن حرفی است که محسوس حس است – در آن صورت قیام شیء در حضور خودش است (یعنی قیام باطن در حضور باطن و ظاهر در حضور ظاهر) و حال که شیء در حضور خودش نمی ایستد. چون برای استفاده می ایستد و شیء از خودش استفادهای نمی برد....
پس هر کس رمضان را برای لیلة القدر قیام داشته باشد، او برای نفس خودش قیام داشته، اگر چه قیامش برای ترغیب حق برای درخواست آن می باشد و آن کس که برای اسمی که آن را رمضان یا غیر رمضان اقامه داشته، قیام داشته باشد قیامش برای خداست نه برای نفس خود، و این تمام تر و کامل تر می باشد و همگی شرع است. ...
بدان که اگر انسان با شب قدر برخورد کند آن شب برایش – در آنچه که خداوند بدان شب براو نعمت می بخشد – از هزار ماه بهتر است، اگر چه جز در هزار ماه یک شب بیشتر نباشد، تا چه رسد که در هر دوازده ماه در هر سال باشد؟ این معنای عجیب و شگفتی است که گوشهایتان جز در این نص ( لیلة القدر خیر من الف شهر) برخورد نکرده است سپس این شب فراگیر معنای دیگری نیز می باشد و آن اینکه از هزار ماه بهتر است – بدون هیچ محدودیتی – و اگر زائد بر هزار ماه باشد، آن غیر محدود است و معلوم نیست که چه موقع تمام می شود، پس خداوند آن را قرار نداده که با هزار ماه مقاومت کند؛ بلکه آن را بهتر از آن قرار داده، یعنی افضل از آن بدون هیچ محدودیتی ... مانند کسی که از عمر طبیعی گذر کند و در عمر مجهول افتد اگر چه از مردن ناگزیر است....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 6:28 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
اخوان شاعریست که هیچگاه برای دربار شعر نگفت و همیشه ردپای مظلومیت مردمان سرزمینش در آثار او ملموس است.
او در این راه درد و رنج فراوانی را تحمل کرد و مدتی از عمر خود را در زندان سپری کرد.
اخوان عاشق ایران بود و از نبود عدالت در کشورش بسیار رنج می برد بطوری که در جواب منتقدانش می گفت: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را میشناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشتهام.»
شعرهای اخوان در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازهای از زندگی رسیدند. او بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.(شعر" زمستان " از معروف ترین آثارش است)
اخوان ثالث در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته (بازنشانده) شد ودر ۴ شهریور ۱۳۶۹ جان به جان آفرین سپرد
شعر "کاوه یا اسکندر " نمونه خوبی بر این مدعاست در این شعر اخوان ثالث ضمن اشاره به اوضاع زمانه با گفتن این جمله " اما جوانان مانده اند " مقاومت و پایداری را در مقابل روبهان و کفتاران را توصیه می کند.
مهدی اخوان ثالث
کاوه یا اسکندر ؟
موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی اید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیا افتاد هاست
دارها برچیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
خشکبنهای پلیدی رسته اند
مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
منبع
+
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 2:34 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

صدای استاد علی اکبر دهخدا...
دانلود صدای استاد علی اکبر دهخدا
منبع
ابتدا بر روی جمله کلیک کنید با باز شدن صفحه جدید کلیک کنید
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
مطلب زیر از وبلاگ ..واما بعد جناب آقای عنایتی با عنوان منبر اول ومنبر دوم عینا در این پست درج می شود حقیر این عزیز از دست رفته را ندیدم ولی چندین بار در خیابان معممی تقریبا فربه را سوار بر موتور با کمال سادگی به یاد دارم که دیگران از منش او زیاد می گفتند اگر اشتباه نکنم شاید متوفی ان عزیز از دست رفته باشد که جناب آقای عنایتی از او یاد می کند چرا که این موارد بسیار نادرند ودر ذهن می مانند به رسم ارج وتقدیر از این بزرگوار مطلب این پست به روح ایشان تقدیم می شود
حاج ماشاال... بلالی روحانی خوش اخلاق وخوش مرام بیدگل در گذشت.امروز در خیابان مر کزی شهر،از طریق یک بلندگوی دوره گرد،به گوشم خورد که مراسم وساعت تشییع جنازه ی آن مرحوم رابه اطّلاع مردم می رساندند.از آنجا که گمان می برم در هیچ کدام از مراسم یاد بود ایشان نتوانم شرکت کنم،برای ادای دین تصمیم گرفتم آنچه را که در مورداو می دانم واحساس می کنم،با قلم ابراز دارم.
وامّابعد...
حاج ماشاال...بلالی اصالتا بچّه ی محلّه ی یزلان بیدگل بود.نه روحانی زاده بود.نه فرزندانش را به این راه تشویق کرد.خیلی هم نمی خواست لباس روحانیّت روی دوشش سنگینی کند.به راحتی کنار کوچه می نشست وبا مردم خوش وبش می کرد.قبا ولبادّه اش،بیشتر با روحیّه ی صحرا کاری ورعیّتی او همگن بود تا مناصب رسمی وتشریفاتی روحانیّت.از تفاخر دوری می جست وفرق لقمه ی حلال وحرام را می دانست.گاهی می شد اورا سوار بر خرش در راه صحرا دید.گاهی سوار برموتور،در کوچه های بیدگل.
دوست داشت سرش زیر منّت احدی نباشد.حتّی از پذیرش امام جماعتی مسجد،اکراه نشان می داد.یکبار که مردم حاشیه ی یزلان وعلی اکبرقصد داشتند مسجد ابوالفضل ع رادر نزدیک دشت دولاب بنا نهند،برای مشورت نزد او رفتند.او پرسیده بود آیاقصد دارید مسجد بسازید یا قصد دارید نماز بخوانید؟ جواب شنیده بود ؛می خواهیم نماز بخوانیم.بعد خطاب به آنها گفته بود من یک اتاق بزرگ در خانه دارم بیایید همانجا به جماعت ،این فریضه را برگذار کنید.!!
وقتی انبر جوشکاری وماسک رابه دست می گرفت از عرق ریختن لذّت می برد.خوش رو وخوش آب ورنگ بود.ودر عین ملاحت وشوخ طبعی،می شد فهمید که پای بند به تقوا وایمان درونی است.با آنکه چندین بار مناصب دولتی به او پیش نهاد شد؛نپذیرفت.من در زمان های بچّگی دو چیز از منبرهای اورا دوست داشتم.یکی سادگی در بیان مطالب،دوم بغضی که در خواندن روضه ی امام حسین ع در گلویش قرار می گرفت.یادم می آید یک شب جمعه بعد از ختم یک منبر،اورا تعقیب کردم تا اگر منبر دومی هم وجود داشته باشد،از آن استفاده کنم.در راه متوجّه شد که دارم آهسته به دنبال او می روم .قدم هایش را سست کرد.وقتی به او رسیدم،با خنده گفت آیا می خواهی بدانی منبر دوم هم مثل اول خواهد بود ؟ گفتم نه من از صحبت های شما اگر تکراری هم باشد لذّت می برم.آن شب با هم به مجلس رفتیم.
خدایش بیامرزد.امشب شب جمعه است.شب اوّل قبر اوست.در آغاز ماه شعبان هم قرار داریم.از صمیم قلب برای او دعا می کنم.یکی از پسران او فرهنگی است.یک پسر فرهنگی باز نشسته هم داشت که چند سال پیش بر اثر ابتلا به یک بیماری مزمن ،از دنیا رفت.برای او هم طلب آمرزش دارم.واین مصیبت را به همه ی خانواده ی او تسلیّت می گویم.
منبع
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

خیلی خوب یادم میآید که صبح جمعهی سه هفتهی پیش، چهطور برای اولین بار در عمرم از روی تختخواب افتادم زمین، کف اتاق هتل و نگران شدم که اتفاق ناگواری پیش آمده باشد. اسماعیل فصیح یا آنطور که همسر مهربانش «خانم فصیح» و خانواده و دوستان نزدیکش صدایش میزدند؛ «ناصر»، یا آنطور که خودش، خودش را پای تلفن معرفی میکرد؛ «آقای فصیح»، از دنیا رفته بود. آن «جمعه» که حسابی «روز بدی بود»؛ یاد تمام خاطراتی افتادم که از دو سال پیش از آن، از فصیح و همسرش پریچهر عدالت داشتم که بعد از مرخص شدن فصیح از بیمارستان شرکت نفت در بهار ۱۳۸۶، برای اولین بار مرا به خانهی فراموشنشدنیشان در طبقهی هشتم یکی از آپارتمانهای مجتمع اکباتان تهران دعوت کردند و از آن پس تا مدتها دو هفته یکبار به دیدنشان میرفتم.
فصیح هم همچون نویسندهی محبوبش ارنست همینگوی که ماجرای دیدارشان بهیادماندنیاست و شرحش را در گفتوگوی دو سال پیشم با فصیح در همین روزنامهی اعتماد آوردم، در ماه ژوئیه از دنیا رفت. یاد فصیح میافتم که چطور نصف شب، روی تخت بیمارستان با ذکر تمام جزئیات روز و تاریخ و با آب و تاب زیاد برایم تعریف میکرد که چهقدر مهماست که همینگوی درست در همان ماهی از دنیا رفته که در آن ماه بهدنیا آمده و یاد آن روزی میافتم که در منزلش دربارهی طول عمر انسان از همینگوی نقل و قول آورد که: «آدم شصت سال بیشتر نباید عمر کند» و به شوخی خطاب به خانم فصیح گفت: «نویسندگانی که ازدواج نمیکنند، قبل از پنجاه سالگی میمیرند، مثل کافکا و هدایت».
بعدها فصیح را بیشتر شناختم و باید اعتراف کنم که فصیحی که از خواندن رمانهایش در ذهن داشتم، با فصیح واقعی فرقهای زیادی میکرد. فصیح واقعی اول از همه، بیشتر عمرش را در ایران گذرانده بود و نه در خارج از کشور، ازدواج موفق و خوبی داشت و تنها زندگی نمیکرد و غمگین نبود و زندگی دردناکی نداشت و تا حدی هم باید اعتراف کنم که از توصیف فصیح با صفتهایی چون «گوشهگیر» و «منزوی» که اتفاقا خودم پیش از آن بر رویشان بسیار تاکید داشتم، فاصله گرفتم. بههر حال توصیف رفتار فصیح کار سختی بود. شاید بههمین خاطر بود که همان روزها، یعنی وقتی که هنوز تصمیمم بر نوشتن زندگینامهی فصیح برنگشته بود و طی جلسات منظمی حرفهای فصیح را ضبط میکردم، تصمیم گرفتم که به موازات این جلسات با چندتا از دوستان قدیمی فصیح دیدار کنم و خاطرات و نظرشان را دربارهی خالق «جلال آریان» جویا شوم.
یک عصر تابستانی در سال ۱۳۸۶، ساعت چهار بعد از ظهر، طبق قرار قبلی به سراغ نجف دریابندری رفتم. دریابندری هم تقریبا همچون فصیح حافظهی خوبی نداشت اما همسرش فهیمه راستکار که اتفاقا بیشتر از دریابندری رمانهای فصیح را خوانده بود، در بهیاد آوردن خاطرات کمکش میکرد. در این بین؛ دریابندری به ویژگیای جالبی اشاره کرد که من هم متوجهاش شده بودم اما مثل دریابندری نتوانسته بودم آن را برای خودم بگذارم کنار و بگویم این ویژگی همان ویژگی خاص فصیح است تا اشتباها بر روی «گوشهگیری» پافشاری نکنم. دریابندری در جواب سئوالی که از او دربارهی گوشهگیری فصیح پرسیده بودم، جواب داد: «فصیح به یک معنی گوشهگیر بود. هیچوقت جزء گروه نویسندگانی که در تهران بودند نشد. مهمانی هم خیلی کم میآمد. یکی به این علت که آبادان بود و تهران کم میآمد. یکی هم به این علت که در آمریکا نویسنده شده بود و راه و رسم نویسندگی و روابط شخصی را نمیدانست و نداشت. روحیهاش اینطور بود.»
بعدها با شناخت نسبیای که از فصیح و رفتارش بهدست آوردم، خودم هم به این نتیجه رسیدم که فصیح بیشتر از آنکه گوشهگیر باشد – که شاید هم بود تا حدی – نویسندهایاست که هرچند درست است قریب به اتفاق همهی سوژههایش دربارهی ایران و اتفاقا ایران معاصر است، اما مثل یک نویسندهای ایرانی زندگی نکرده است. فصیح از این جهت، بیشتر شبیه یک نویسندهای خارجی بود که به زبان فارسی داستان مینوشت و به قول فهیمه راستکار «عجیب تهران را خوب میشناخت.» فهیمه راستکار هم تا حدی با این حرف موافق بود که فصیح بیشتر از آنکه نویسندهی گوشهگیری باشد، نویسندهای بود با یک روند و منش دیگر. راستکار میگفت: «فصیح اصلاً یک روند دیگری داشت. خصوصاً تهران شناسیاش که نمیدانم از کجا آشنا شده بود. وقتی دربارهی خیابان ری مینوشت، من میفهمیدم کجاها را میگوید و خیابانهای شهر را به خوبی بلد بود، یا از گلوبندک. این چیزهای را حفظ بود.»
اسماعیل فصیح، هر چند با کسی رفتوآمد آنچنانی نداشت اما گوشهگیر هم نبود. رفتار خودش را داشت. صبحها قدم میزد، داستان مینوشت، سینما میرفت، تفریح میکرد و به قول دریابندری حسابی «نویسندهی باپرنسیبی» بود. فصیح هر چند سالیان زیادی را خارج از ایران نگذرانده اما سالیان تاثیرگذاری را آنجا بوده است. سالهایی که روحیه و رفتارش شکل گرفته. از این روست که وقتی از محمد علی سپانلو دربارهی این ویژگی فصیح پرسیدم، گفت: «خودش را همچون آمریکاییهای نیمقرن پیش پای تلفن «آقای فصیح» معرفی میکرد و رفتارهای این شکلیاش زیاد بود.»
آن جمعه، یعنی فردای همان روزی که فصیح از دنیا رفت، توی خیابانهای لندن قدم زدم و یاد شهباز و جغدان افتادم و بیشتر از آن یاد بلیط سینمای «اودئون» لندن که لای کتاب «اولیس» جیمز جویس فصیح دیده بودم. فصیح اتفاقا زندگی غمانگیز و ناراحتکنندهای نداشته. به اندازهی کافی تفریح کرده و بهاندازه معمول مسافرت رفته است. جمعه عصر، مهمان دوستی در شمال لندن بودم که اتفاقی منزلش دیوار به دیوار خانهی کازئو ایشیگورو بود، نویسندهای که من مدتها برای انجام گفتوگو دنبالش بودم. این خانوادهی انگلیسی که بیش از دو دهه همسایهی ایشیگورو هستند، رفت و آمدی با او ندارند، از او چیز زیادی نمیدانند و این رفتار ایشیگورو را هم بر «گوشهگیری» او نمیگذارند. فصیح هم تقریبا همینطور بود. تا حدودی همسایههای اکباتان، او را میشناختند اما جز خانم فصیح که از این جهت ایرانیتر بود، آقای فصیح رفت و آمد خاصی با همسایهها نداشت.
فاصلهی فصیح از اعضای خانوادهاش که پیش از این تصور میکردم بر اثر کدورتی تاریخی پیش آمده باشد نیز تا حدودی اشتباه از کار درآمد. فصیح صرفا از نظر روحیه با آنها فرق داشت. اهل معاشرتهای خانوادگی نبود اما معاشرتش را داشت، شاید مثل یک نویسندهی آمریکایی. بعدها، رفتارهای این دستی فصیح را نیز در زندگی روزمرهاش مشاهده کردم. فصیح با وجودی که سالهای زیادی پس از انقلاب را در ایران گذرانده اما همچنان طوری رفتار میکرد که انگار در محیطی خارج از ایران زندگی میکند. هر چند خوردن چاپی با شکر نشانهی نزدیکی نیست برای این ماجرا اما فصیح برای مثال بیشتر از یک ایرانی ملاحظهگر بود و حریم شخصی برایش معنای دیگری داشت.
همین رفتارها که ریشه در گذشتهی فصیح دارد نیز در داستانهای او دیده میشود. فصیح تقریبا نخستین نویسندهی ایرانیاست که از یک شخصیت ثابت در رمانهای متعدد خود استفاده کرده. پرکار بوده و از ایدههای نویی در داستانسرایی بهره برده است و در عین حال، با کمال تعجب در مورد موضوعاتی صحبت کرده که نویسندههای «ایرانیتر» در مقایسه با او از آن کمتر حرفی بهمیان آوردهاند. در آن ملاقاتهای دو هفتهای اسماعیل فصیح زندگیاش را برایم تعریف میکرد، درست از کودکی. زندگی فصیح را میشود به چهار بخش مهم تقسیم کرد که سه بخش مهم آن پیش از انتشار نخستین رمانش یعنی «شراب خام» در سال ۱۳۴۷ است. به اعتقاد من، زندگی فصیح از بهدنیا آمدنش تا رفتن به آمریکا و سپس اقامت و تحصیل در آمریکا و در نهایت بازگشت به ایران و اقامت در جنوب و شروع نویسندگی سه بخش مهم زندگی فصیح را تشکیل میدهند که در شناخت ویژگیهای رفتاری متفاوت او بسیار مفید است و بخش چهارم که در این یادداشت به آن اشاره نمیشود، نقطه عطف زندگی اسماعیل فصیح است، یعنی دوران پس از انتشار نخستین رمانش، شراب خام.
فصیح به روایت فصیح

از این بابت، باری دیگر پای صحبت فصیح نشستم و از او خواستم تا با حوصلهی بیشتری نسبت به دفعهی قبل – منظور همان گفتوگوی مذکور در روزنامهی اعتماد – زندگیاش را برایم تعریف کند، به همین خاطر حرفهای فصیح هر چند از نظر ساختاری شبیه حرفهای گذشتهاش است، اما تفاوتهای زیادی دارد. فصیح، دوازدهمین فرزند ارباب حسن و توران خانم بوده و دوم اسفند سال ۱۳۱۳ بهدنیا آمده. دربارهی آشنایی پدر و مادرش میگوید: «روزی که داشتند جنازهی ناصرالدین شاه را با درشکه از شاهعبدالعظیم میآوردند کاخ مرمر سر جادهی گلوبندگ شلوغ بوده و ارباب حسن آن موقع شانزده سالش بوده. یک دختر یازده ساله را میبیند که چادر سرش کرده و دارد گریه میکند، بعد میفهمد که این دختر یکی از همسایههای خودش است و سه شب پس از آن میرود خواستگاریاش و با او ازدواج میکند. من بچهی تهتغاری آنها بودم، بچهی دوازدهم.»
فصیح به خوبی محلهاشان را به یاد میآورد: «گلوبندک را بلدی؟ تع بازارچهی درخونگاه میخورد به بازارچهی گمرک. پایینتر از خیابان بوذرجمهری یک پمپ بنزین بود که رویش نوشته بود شرکت نفت انگلیس و ایران. بعد میخورد به میدان شاهپور.» فصیح یاد آن زمانها که میافتد یاد شعبان بیمخ معروف میکند که اتفاقا هممحلهی خانوادهی فصیح بوده: «شعبان جعفری یا همان شعبان بیمخ گردن کلفت محلهامان بود. ژست میگرفت که مثلا دارد روزنامه میخواند اما روزنامه را برعکس میگرفت تا اینکه یک دفعه به یک صفحهی عکسدار میرسید و روزنامه را وارونه میکرد و ما هم میخندیدیم و در میرفتیم.»
خانهی ارباب حسن در کوچهی شیخ کرنا قرار داشته: «تو کوچهی درخونگاه اولین کوچه دست چپ میگفتند کوچه شیخ کرنا، دو تا حیاط داشتیم و ارباب حسن صاحب دو تا مغازه شد، یکی سر چهارراه گلوبندک و دیگری سر سهراه شاهپور. من سه سال و یک ماهم بود که پدرم فوت کرد. ۶ مهر ۱۳۱۵ فوت کرد. وقتی من بدنیا آمدم سه تا دختر اولی شوهر کرده بودند. من دایی یک پسری بودم که خودش ۱۵، ۱۶ سالهاش بود ولی پدرم پسرها را ازدواج نداده بود چون آنها را گذاشته بود سر دکانهایش برای کار. خانهی بزرگی که ما داشتیم چهار تا اتاق این طرف حیاط داشت و سه تا اتاق آنطرف حیاط. همهی اعضای خانوادهی آنجا زندگی میکردند و پسرها هم که ازدواج نکرده بودند، همه توی زیرزمین میخوابیدند.»
«پدر که مرد برادرها کار میکردند. من شش سالم شد رفتم مدرسه و برادرها باهام کاری نداشتند. پدر من با وجودی که سواد نوشتن و خواندن نداشت، رضا شاه فرمان داده بود که مردم بروند سهجلد بگیرند و ارباب حسن هم آن موقع نام خانوادگیامان را گذاشت فصیح. فصیح را از کجا آورده؟ نظامی در لیلی و مجنون بیتی دارد که میگوید: دهقان فصیح پارسیزاد از حال عرب چنین کند یاد.» پدر فصیح بیسواد بوده اما شبها دوستانش برای او در قهرهخانه شعر میخواندند و او حفظ میکرده.
فصیح در میان برادرانش با محمد بیشتر از بقیه صمیمی بوده: «محمد دو سه ساله که فوت کرده. خیلی چاقو کش و گردن کلفت بود. سر خیابان فرهنگ یک مدرسه فرانسوی باز کرده بودند. محمد دو سال رفت آنجا بعد خوشش نیامد و رفت روی سینهای خالکوبی کرد. بعد وقتی میخواست برود نظام وظیفه مجبور شد که با اسید پاکش کند. محمد ابتداییاش را گرفت.»
«ابتدایی دبستان عنصری بودم. شش سال دبستان بود و بعدش دبیرستان و من طبیعی خواندم. جالب اینجاست که در دبستان یک رئیس داشتیم محکم زنگ میزد تا بچهها توی صف بایستند و یکی باید آن وسط دعای پهلوی میخواند. مدیر من را انتخاب کرد. من میرفتم وسط مدرسه و با صدای بلند داد میزدم «ای خدای یگانهی مهربان». چون اسمم فصیح بود فکر میکردند که من حتما یک چیزی سرم میشود. «ما را به راه راست هدایت فرما.» بعد از دبستان، رفتم دبیرستان رهنما که توی کوچهای بود نزدیک فرهنگ. درست بین فرهنگ و شیخ هادی. به زمان مصدق نزدیک شد و حکومت اعلام کرد که به ارتش احتیاجی نداریم و گفت هر کسی صد تومان بدهد معافی پنج ساله میگیرد، گفت آمریکا آن طرف دنیاست و روسیه هم آن طرف دیگر.» اسماعیل فصیح بعد از معافی سربازی برای تحصیل در آمریکا اقدام میکند. «آمریکا روبروی سفارت خودش در خیابان ویلا ساخاتمانی باز کرده بود به نام «آمریکاییان دوستان خاورمیانه» و دیپلمم را برداشتم بردم آن ساختمان. از من پرسیدند که کدام دانشگاه یمخواهم بروم و من گفتم برای ارزانترین دانشگاه اقدام کنند و بههمین خاطر دانشگاه مانتانا را بهم معرفی کردند. بعد بیست روز یک فرم برایم آمد در خانه. بعد پذیرش نوبت ویزا بود و داداش بزرگم را بردیم سفارت آمریکا که برای من ویزا بگیرد. محمد سواد درست و حسابیای هم که نداشت. خانم متصدی به انگلیسی گفت که اگر برادرتون حاضر است که مادامی که شما آمریکا هستید همهی مخارج شما را متقبل شود، بگوید «Yes». دادشم پرسید این خانم چه میگوید و منم گفتم که میگوید بگو «Yes». داداشم اصلا و ابدا انگلیسی نمیدانست اما من انگلیسی بلد بودم. دبیرستان انگلیسی یاد گرفته بودم انگلیسی و بعد از آن هم یک معلم خیلی خوب داشتم.» فصیح تعریف میکند که از همان دبستان به داستان علاقهمند شده و خواهرش برایش کتاب میخوانده: «وقتی دبستان میرفتم، کتاب اجاره میکردم، خیلی از کتابهای جمالزاده. بعد میآمدم خانه و خواهرم برایم بلند بلند میخواند.» کدام خواهر؟ «خواهر قبل از آخری. عزتالملوک که هنوز هم زندهاست.»
از فصیح میپرسم که در جوانی عاشق نشده؟ فصیح طفره میرود اما خانم فصیح یادش میآورد که یک دختری بوده که فصیح درس یادش میداده: «چون من شاگرد اول همهی کلاسها بودم به من میگفتند که برم به این دختر که دختر خالهی ناتنیام بود، درس بدهم.» فصیح آن موقعها با چه کسانی بیشتر عیاق بوده؟ «یک خواهر زاده داشتم که خیلی جک بود. مسعود. پسر اقدس خانم اولین دختر ارباب حسن. دومین خواهرم. سومین پسر اقدس بود. مسعود حسابی اهل پول بود. میرفتیم توی جوی و توی سنگها و سکه جمع میکردیم. تولدش را هم هنوز یادم است، ده دی ماه ۱۳۱۳/ از من سه ما بزرگتر بود. آخرین باری که دیدمش شبی بود که ما لندن بودیم.» فصیح شهباز و جغدان را با الهام از همین ماجرا نوشته: «مسعود شب شصت سالگیاش، درست شب تولدش همه را دعوت کرده بود اما زنش نیامد و تا صبح نشست و نوشید تا آنکه مرد.»
«مسعود زبل بود. پول بلند کن بود. مادرش یه مقداری پول میگذاشت سر باغچه. بعد مسعود آن را بر میداشت با هم میرفتیم سینما. سواد نداشت. فیلم خارجیها را هم آن موقع زیرنویس فارسی میکردند. من باید براش زیرنویس میخواندم. بعد یک دفعه صدای کلی آدم از صندلیهای پشتی میآمد که داد میزدند آقا بلندتر بخون ما هم بفهمیم.» «سینما فردوسی سر گلوبندگ بود. ما هر موقع میخواستیم همینطوری میرفتیم تو، چون همه از محمد حسابی میترسیدند، گردنکلفت محله بود. یک شب یادم هست من پهلوی اقدس خانم بودم، خواهر دومم، بعد محمد آقا [با حالت غیرعادی] آمد خانه. اقدس خانم را فرستادند سراغش تا آرامش کنند. بعد یک چاقو زد تو شانهی خودش. اقدس گفت پس یکی هم بزن به من. گفت نه، تو آبجی منی. بعد گفت که من زن میخواهم و خلاصه اکرم خانم نامی از فامیلهای دور را برایش گرفتند. تو حیاط ما عروسی گرفتند و بعد با اتوبوس رفتند عروس آوردند. عروس هشت سالش بود. یاد میآید که عروس با ما فوتبال میزده.» با این همه، فصیح میگوید که محمد را بیشتر از بقیهی برادرها دوست داشته: «برادرهای دیگر مرا میزدند اما محمد هرگز به من دست نزد. مگس میگرفتم بدم مورچهها بخورند و در همین حین برادرهای دیگر حسابی مرا میگرفتند به کتک. محمد یک خاطرهی خیلی بد هم دارد. دبستان کارنامهاش را گرفته بوده و میدویده خانه که به پدر نمراتش را نشان بدهد که میبیند ارباب حسن را دارند تشییع میکنند.»
«خرداد ماه ۱۳۳۵ یا همان ۱۹۵۶ بود که رفتم آمریکا. توی توپخونه یک گاراژ بود و شرکت اتوبوسرانی ایرانپیما آدم را با ۷۰ تومان از تهران میبرد استانبول. تو عشق و مرگ هست این ماجرا. در تبریز یک سری پیاده شدند و یک سری سوار شدند. یک خانم خیلی زیبا که شکل راهبهها بود، آمد نشست کنار من. از من پرسید که کجا میروم و گفتم که دارم میروم آمریکا. از استانبول به پاریس و از پاریس به نیویورک. بهم گفت که «میدونی من کیام؟». گفت من خواهرزادهی ارنست همینگوی هستم. الیزابت همینگوی. گفتم من سالهاست دارم ترجمهی ایشان را میخوانم. آمده بوده ایران و رفته بود قره کلیسا تو شمال آذربایجان. وقتی عیسی مصلوب میشود دوازده تا حواریون داشته که یکیاشان میآید ایران و اینجا دفن میشود. یک کلیسای کوچک و سیا بسیار معروفی است. گفت از چین دارم میآید و دنیا گردی میکند و گفت که از همینگوی خیلی متنفر است. گفتم چرا؟ گفت چون آدم بیرحمی است، حیوانات را میکشد و میرود صیادی و جنگ. گفت که توی همهی کارهایش خونریزی هست. وقتی رسیدیم به آنکارا میخواست برود قونیه برای دیدن کلیساهای آنجا و وقتی داشتیم از هم جدا میشدیم، آدرسش را بهم داد تا با هم نامهنگاری کنیم. از من خواهش کرد با کشتی از پاریس تا نیویورک نروم و بهجایش طیاره سوار شوم. چون اگر با کشتی کویین ماری میرفتم، ۱۴ شبانه روز طول میکشید. پنجاه دلار بهم داد و گفت در پاریس بلیط طیاره بخر و برو و اتفاقا نامهای هم نوشت به یکی از روسای دانشگاههای آمریکا در پاریس و آنها هم در پاریس به من خوابگاه و غذا دادند. این را میگویند شانس. آدم توی تبریز خواهرزادهی همینگوی را ببیند.»
فصیح سپتامبر سال ۱۹۵۶ وارد کالج میشود. «نیویورک که رسیدم گفتند برو دفتر ایرانیهای سازمان ملل و بگو من ایرانی هستم و مدرک دانشگاهت را نشان بده. ترم اول خودم پول داشتم. وسطهای ترم از دفتر سازمان ملل نامه آمد که خرج کالج و خوابگاه را متقبل میشوند. چهار سال همینطوری گذشت. سال اول تو آزمایشگاه شیمی کار گرفتم. تابستانها هم تمام وقت کار میکردم. آدرس خانم الیزابت برای شهر بوستون بود. دو تا نامه فرستادم اما هیچ جوابی نیامد تا اینکه آخر سر پنجاه دلار را توی صندوق کلیسا انداختم. بهش قول داده بودم که بندازمش توی کلیسا.»
«از پاریس که رسیدم نیویورک، با اتوبوس رفتم مونتانا. باید میرفتم به شهر بزمن در ایالت مونتانا. ده روز مانده بود به شروع کلاسها. یک اتاق گرفتم هفتهای ده دلار. تا شهر ده دقیقه راه بود که میرفتم سینما.» فصیح این موقعها شروع کرده به خواندن ریموند چندلر و ویلیام فاکنر و ارنست همینگوی. «توی مونتانا بیشتر پلیسی میخواندم. بعد دو سال بالاخره تابستان رفتم یک ماشین خریدم. سال دوم رفتم توی دانشگاه مانتانا در مزولا هم ثبت نام کردم تا ادبیات بخوانم. مزولا یک شهر بالاتر از هلنا است. سال سوم و چهارم که شیمی میخواندم رفتم آنجا ادبیات خواندم. آنجا بود که همهاش باید داستان میخواندیم یا مینوشتیم. برای امتحان قرار شد که هر کداممان یک داستان کوتاه بنویسیم. من هم داستان کوتاه «خاله توری» را نوشتم که آنجا چاپ شد. داستان من در نهایت دوم شد. یک روز یکشنبه ما را دعوت کردند و صد دلار جایزه بهم دادند با یک دستهگل و معلم ما هم یک خانم بسیار روشن و فهمیدهای بود که یک جمله گفت که هنوز هم آن را فراموش نکردهام: «I think we have a writer on our hand». چون قبلا خیلی از درسها را گذرانده بودم، همزمان هم لیسانس شیمی گرفتم و هم لیسانس ادبیات.»
فصیح پس از چهار سال تحصیل در رشتهی شیمی و ادبیات در مانتانا به سانفرانسیسکو میرود. «سانفرانسیسکو شبیه شبهجزیره است. داشتم میرفتم آنجا که شنیدیم همینگوی خودش را کشته. ژوئیه بود.» فصیح در سانفرانسیسکو دوستی داشته به نام «دیوید تیلر» و همانجا بود که با همسر اولش آشنا میشود. «یک دختر زیبایی تازه از نروژ آمده بود. وقتی همدیگر را ملاقات کردیم به هم علاقهمند شدیم، طوری که قرار شد جشن تولدش را در آپارتمان من برگزار کند.» اسم آن دختر «آنابل کمپبل» بود. «خلاصه ما ازدواج کردیم. یک سال در سانفرانسیسکو با هم بودیم تا یک کار بهتری در واشنگتن به ما دادند و جالب این جاست که یک روز که در خیابان پنسیلوانیا قدم میزدیم آن طرف خیابان جان اف کندی را دیدیم که پشت گارد ویژه از کاخ سفید خارج شده بود و داشت میرفت سمت قصر آن طرف خیابان، جایی که آن روز شاه و فرح درش اقامت داشتند. بعد کندی آمد به استقبال شاه و فرح و آدمهای زیادی آنجا داشتند مثل ما مراسم را تماشا میکردند. اوایل ۱۹۶۲ بود که رفتیم واشنگتن. آن موقع آبستن شده بود. اما سر زا آنابل مرد و من دیگر نتوانستم آمریکا بمانم. سوار کشتی کویین ماری شدم و پس از ۱۴ روز رفتم ونیز. اواسط ۱۹۶۲ از نیویورک با کشتی رفتم جنوب فرانسه و از آنجا رفتم ونیز و ونیز ماندم و بالاخره تصمیم گرفتم که برگردم ایران.»
«یک سال و سه ماه با آنابل زندگی کردم و آن ماجرا پیش آمد و از ونیز پرواز کردم برگشتم ایران. رفتم درخونگاه و به محض رسیدنم جلویم یک گوسفند سر بریدند. اواخر تابستان بود که آمدم ایران. سال ۱۳۴۱ و حسابی دیوانه بودم بهخاطر مرگ آنابل. رفتم بالای دربند یک اتاق گرفتم تا از درخونگاه دور باشم. وقتی تو دربند بودم چند تا داستان ترجمه کرده بودم و بردمشان پیش نجف دریابندری. دریابندری گفت برو شرکت نفت پیش صادق چوبک و چوبک لیسانس مرا دید و گفت که نظرش این است که من بروم جنوب. ادارهی استخدام روبروی سفارت آمریکا بود. شخصی به نام آقای فروهری گفت فردا میتوانی بروی جنوب که گفتم باشد میروم. فردای آن روز اول صبح رفتم مسجد سلیمان و بعد رفتم اهواز و در اهواز برایم کار درست کردند. پایه حقوقم ۲۳۰۰ تومان بود و در جنوب ۴۰ درصد هم اضافه میدادند به علاوهی یک خانهی مبلهی شرکتی. قبول کردم. ۲ شهریور ۱۳۴۲ رفتم اهواز. از وقتی از آمریکا برگشتم تقریبا یک سال بدون کار بودم تا اینکه بالاخره با شرایط کنار آمدم و آدم شدم و شروع کردم به کراوات زدن.»
اسماعیل فصیح سال ۱۳۴۳ با پریچهر عدالت ازدواج کرد. «وقتی استخدام شدم یک دوستی توی اهواز داشتم که عموی پریچهر بود. دقیقا سال ۱۳۴۳/ ۱۴ مرداد ۱۳۴۳ با هم ازدواج کردیم. اول توی یک پانسیون زندگی کردیم. یک ماه اول هیچ پولی نمیدادیم. بعد از آن باید خودمان پول میدادیم. همان موقعها بود که شروع کردم به نوشتن. از سال دوم سوم شروع کردم به نوشتن. شراب خام را سال ۱۳۴۵ شروع کردم. از سال ۱۳۴۳ تا سال ۱۳۵۳ اهواز بودیم منتها توی این مدت یک سال رفتیم آمریکا. پس از سال ۱۳۵۳ رفتیم آبادان و تا جنگ آبادان بودیم. بعد آمدیم اکباتان. سالومه، دخترم هم در این حین در مرداد ۱۳۴۴ و شهریار، پسرم آبان ۱۳۴۹ بهدنیا آمد. روی شراب خام تقریبا دو سال و نیم کار کردم. ساعت سه صبح بلند میشدم و شروع میکردم به نوشتن.»
«قبل از آنکه بروم آمریکا با انتشارات فرانکلین، قرارداد کتاب را بستم. موقعی که کتاب آمد بیرون آمریکا بودیم. ۳۱ مرداد ۱۳۴۷ قرارداد بستیم. نجف دریابندری آن موقع ادیتور همایون صنعتی در انتشارات فرانکلین بود.» نجف دریابندری در همان عصری که دیدمش در این باره میگوید: «من کتاب را خواندم و پسندیدم و تصمیم گرفتیم که کتاب را چاپ کنیم. منتها من آن سال داشتم به مسافرت میرفتم. به مسافرتی چندین ماهه. این بود که کتاب ایشان را در تهران گذاشتم و قرار شد که بعد من که به مسافرت میروم، آقای کریم امامی جانشین من بود در انتشارات فرانکلین. در این موقع هم گویا آقای فصیح برگشت امریکا. کتاباش را گذاشت و رفت امریکا. به هر حال کتاب شراب خام وقتی من خارج بودم چاپ شد و من خوانده بودم و بسیار پسندیدم.» دریابندری میگوید: «آن موقع جوان خیلی سادهای بود و کارش هم نوشتن بود. و در واقع آن موقع نویسنده در ایران خیلی کم بود و من کار ایشان را خیلی پسندیدم.» این طور شد که «شراب خام» سرآغازی شد در زندگی فصیح برای نویسندگی. فصیح در این بین، وقتی آمریکا بوده، از فرانکلین نامهای دریافت میکند که کتابش در ایران درآمده و همان موقع نامهی خواندنی زیر را به همسرش پریچهر یا آنطور که خودش صدا میزد، «خانم فصیح» نوشت:
نامهی منتشر نشدهای از فصیح به همسرش

شنبه شب ۱۳ اکتبر ۱۹۶۸
آن آربر میشیگان
اگر این شراب خام است اگر آن فقیه پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
آخرین نامهی من (نامهی سهشنبه) کوتاه بود (ولی پرمعنی، البته!) و امیدوارم در این یکی جبران بشود. من الان احساس خوبی دارم ولی دلم میخواهد برایت چیزهای زیادی بنویسم… در حقیقت دلم میخواهد تا زندهام همینطور مثل همین الان به تو بنویسم و بنویسم و وسط نوشتن جملهی دوستت دارم بمیرم. ابن نامه یک پیام مخصوص هم دارد…چطور است با همین پیام شروع کنم؟
پریشب نامهای از تهران رسید که به من اطلاع دادند که اولین کتاب من «شراب خام» در تهران منتشر شده. دلم میخواست تو این خبر را از خود من بشنوی تا اینکه ریخت کتاب و اسم مرا پشت شیشه کتابفروشی ببینی. من مطمئنم (گرچه، ما هرگز بطور روشن درباره نوشتن من حرف نزدهایم) نوشتن من برای تو خبر تازهای نیست. تو صدها سحر مرا دیدهای که با کاغذ و مداد در دنیای خودم بودهام. بههرحال کار اول، کار مشکل، حالا تمام شده. من خودم احساس میکنم اولین سعیام را برای کارهای آینده کردهام، یعنی خودم [را] از بالای بلندترین قلهها پرت کردهام؛ حالا فقط مانده در همان اوج پرواز و پرواز کنم. من هیچ نمیدانم افتادن از چنین نقطه چه درد و عواقبی دارد ولی مطمئنم که نمیترسم و مطمئنم که درد این افتادن از درد هرگز نپریدن بدتر نیست. من چیزی خلق کردهام که عدهی زیادی را تکان خواهد داد، گروهی مرا دوست خواهند داشت، یک مشت دیگر به من فحش تحویل خواهند داد… ولی آنقدر در کتاب من چیز زیبا و راستی باشد من از کهشکان هم ترس ندارم.
نوشتن چیز ساده و آسانی نیست (یعنی خوب نوشتن کار ساده و آسانی نیست.) نویسندههای حقیقی آدمهای تنهایی هستند: برای آنها نوشتن رگ ناف به زندگی است. نوشتن یک مرحله عرق ریختن و خون خوردن و بیخوابی و رنج است. پس چرا؟ من نمیدانم. چرا یک نویسنده میخواهد با صدای گمشدهی خود در زمانهای گمشده، با آدمهایی که او هرگز نخواهد دید و نخواهد شناخت، رابطه برقرار کند؟ چرا؟ ما در ایران هستیم و ایران قربانش [...] با تمام عظمت و زیبایی گنجینه ادبش (و فراموش نکن که واقعا داشته) امروز هنوز در خم اول کوچه ایست که نوشتن مستقل هنری را قبول کند یا حتی بفهمد. ولی این هم یک مرحله گذران است. البته من نه امیددارم و نه مطمئنم که اوضاع بهتر شود و آخر از همه من خودم کسی نیستم که پیغمبر و راهنما یا شوالیه کاذب نجات اوضاع ادبی باشم. ولی مطئنم تجربه و وجود انفرادی هر کدام از ما راه تازه و رنگ تازهای به امکان روشن ساختن (و زیبا ساختن) مسئلهی کلی زندگی است. من حالا امشب نمیخواهم زیاد وارد فلسفهی این کارهای خودم بشوم، چون یک دلیل ساده و اصل قابل توجیحی ندارد و تحریکات روحی من هم پیچیده و عمیق است ولی من یک قول به خودم دادهام: که هرگز کتابهایم را با کسی بحث نکنم و به انتقادات خوب یا بد توجه نکنم و حتی نخوانم، مگر اینکه خصوصی و انسان به انسان باشد.
فعلا همین جا این مطلب را قطع کنم. فقط میخواستم این رهگذر را از خودم شنیده باشی. من خودم هنوز کتاب مستطاب را ندیدهام. نامهای که به من نوشته بودند هم خودش کلی گنگ است. درست درست نمیدانم کتاب منتشر شده یا [فقط] بین نمایندگان توزیع شده. بههر حال کتاب بوسیلهی موسسهی مطبوعاتی فرانکلین در تهران چاپ شده (قول دادهاند نسخه آنرا با پست برای من بفرستند… هنوز خبری نیست) و فکر میکنم بوسیلهی سازمان کتاب جیبی منتشر میشود، گر چه [فکر میکنم] «شراب خام» قطع بزرگ و جلد کلفت و پارچهای دارد. این اولین کتابیاست که سازمان جیبی در قطع بزرگ منتشر میکند، انگار باید خیلی خوششان آمده باشد. یا اینکه کسانی که مسئول چاپش بودند خیلی سنگ به سینه زده باشند. فعلا بس کنم و بروم مقدمات و برنامهی خواب را جور کنم (مستی و کتاب) و بخوابم به این امید که خواب ترا ببینم.
یکشنبه صبح. پیش از روشنایی صبح حمام کردم و برای قدم زدن به کنار رودخانه رفتم: پا برهنه! حدس بزن چه تغییر شگرفی روی داده: در حدود، بیش از یک میلیون مرغابی که تا هفتهی پیش نمیدانم کجا بودند، روی آب شنا و هیاهو میکردند. در ستونهای منظم ولی دستههای پراکنده روی آب حرکت میکردند. انگار مراسم خاصی را انجام میدادند. انگا از آسمان آمده بودند یا شاید از یک دنیای کاملا مجزای دیگر از دنیای ما … شاید هم از ابدیت آمدهاند تا یک پائیز فراموش شده روی آبهای رودخانه هورن هیاهو کنند تا اینکه چهار تا آمریکایی دیوانه آنها را با تفنگهای خود شکار کنند و رودخانه هم چند قطره خون زندگی آنها را بخورد… زیاد ادبی رفتم!! قول دادهام که امروز به فلینت پیش مقتصد و خانواده بروم. آنها یکشنبه پیش اینجا آمدند ولی من چند نفر مهمان داشتهام و آنها زیاد نماندند. فکر میکنم قهوهای بزنم و بروم وقتی برگشتم این نامه را تمام کنم.
هنوز یکشنبه … غروب از فلینگ برگشتم. دیدن دخترهای کوچک مقتصد مرا شدید یاد سالی [سالومه، دختر فصیح] انداخته و الان فقط بیچارهام! دکتر مقتصد دو تا دختر دارد یکی شش ساله و یکی چهار ساله: افسانه و آزیتا. هر دو انگلیسی حرف میزنند بجر افسانه که هر دو زبان انگلیسی – فارسی را خوب بلد است و من فکر میکنم دختر فوقالعادهای است. زن دکتر مقتصد، خدیجه خانم، خیلی مشتاق دیدن تو و سالی است: نهار بسیار خوب خدیجه خانم مقتصد عالی بود ولی دیدن بچهها مرا لحظه به لحظه، نقس به نفس، یاد سالی میانداخت. نهار عالی این خانم (پس از [ناخوانا]، پلو و سالاد و خلاصه دستپخت زن را خوردیم!) و بطری شراب عالی میشیگان شکوه و عظمت خودش را نداشت! از آن آربر تا فلینت در حدود نیمساعت یا ۴۵ دقیقه راه است. فلینت گر چه بهزیبایی آربر نیست و با پارک (ریچفیلدز) که عصری برای چند دقیقه رفتیم، پائیز کولاکی داشت. فلینت یک شهر صنعتی وسیع است و کارخانههای تولید شورلت و بیوک در اینجاست. در حقیقت تمام اتومبیلهای آمریکا در میشیگان در دیترویت و شهرهایی که دایرهوار دور دیترویت هستند ساخته میشود. سالی را میلیون بار برای من ببوس. فرودگاه دیترویت زیباترین فردوگاههای دنیاست و طوری ساخته شده که هواپیماها مسافرین را روی محوطه فردوگاه پیاده نمیکنند بلکه شیارهایی از ساختمان اصلی فرودگاه طوری پیش میرود که انتهای آن در مقابل در هواپیما قرار میگیرد و مسافر از توی هواپیما قدم روی فرشهای سالن فرودگاه میگذارد… ولی من اهمیت نمیدهم که اگر اینجا کهنهترین چاپارخانههای زمان صفویه بود…. چون من امیدوارم شما را در اینجا ملاقات کنم؛ تا نامهی بعد. مثل همیشه تصدق تو. ناصر
منبع
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
 9 موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین، که شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید.
همگی ما می دانیم که انیشتین این فرمول [mc2=] را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیزهای کمی در مورد زندگی خصوصی اش می دانیم.
او با سر بزرگ متولد شد:
وقتی انیشتین به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی که مادر وی تصور می کرد، فرزندش ناقص است، اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه های طبیعی بازگشت.
او خیلی دیر زبان باز کرد:

یکی دیگر از مشهورترین جنبه های کودکی انیشتین این است که او خیلی دیرتر از بچه های معمولی صحبت کردن را آغاز کرد. طبق ادعای خود انیشتین او تا سن سه سالگی حرف زدن را آغاز نکرده بود و بعد از آن هم حتی تا سنین بالاتر از نه سالگی به سختی صحبت می کرد.
به دلیل پیشرفت کند کلامی انیشتین، و گرایش او به بی توجهی به هر موضوعی که در مدرسه برایش خسته کننده بود و در مقابل توجه صرف او به مواردی که برایش جالب بودند باعث شده بود که برخی همچون خدمه منزل انیشتین او را کند ذهن بدانند. البته در زندگی انیشتین، این اولین و آخرین باری نبود که چنین انگ ها و نظرات آسیب شناسانه ای به او نسبت داده می شد.
حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود نبود
مطمئنا انیشتین می توانسته کتابهای مملو از فرمول و قوانین را حفظ کند، اما برای به یادآوری چیزهای معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته است. او یکی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشکاری، مختص دانستن آن (تولد) برای بچه های کوچک بود. یا بطور مثال انیشتین سرعت صوت را از حفظ نمیدانست و وقتی از وی در این مورد سوال میکردند میگفت اینها چیزهایی است که همه آنرا میدانند پس من وقتم را برای دانستن آنها تلف نمی کنم!
او از داستانهای علمی ـ تخیلی متنفر بود
انیشتین از داستانهای تخیلی بیزار بود. زیرا که احساس می کرد، آنها باعث تغییر درک عامه مردم از عطم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیزهایی که حقیقتا نمی توانند اتفاق بیفتند میدهد.
به بیان او «من هرگز در مورد آینده فکر نمی کنم زیرا که آن به زودی می آید. به این دلیل او احساس می کرد کسانی که بطور مثال، بشقاب پرنده ها را می بینند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.
او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد

در سال 1895 در سن 17 سالگی، انیشتین که قطعا یکی از بزرگترین نوابغی است که تاکنون متولد شده، در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوییس رد شد.
در واقع او بخش علوم و ریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد. وقتی که بعدها از او در این رابطه سوال شد، او گفت: آنها بی نهایت کسل کننده بودند و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات در خود احساس نمی کرد.
علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت
انیشتین در سنین جوانی یافته بود که شصت پا باعث ایجاد سوراخ در جوراب می شود. سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا نکند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی پوشید، او عقیده داشت یا مردم او را می شناسند و یا نمی شناسند. پس این مورد قبول واقع شدن (آن هم از روی پوشش) چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟
او فقط یک بار رانندگی کرد

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمینان اش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت. انیشتین، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، بطور دقیقی آنها را حفظ می کرد. یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود، با صدای بلند در ماشین پرسید: چه کسی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند. سپس انیشتین بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانست او را از راننده اصلی تمیز دهد.
او قبول کرد اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد. دانشجویان در پایان سخنرانی انیشتین جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.
در این حین راننده باهوش گفت «سوالات بقدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید» سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد.
الهام گر او یک قطب نما بود
انیشتین در سنین نوجوانی یک قطب نما به عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت کرده بود. وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی می کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام این کار بسیار شگفت زده شد. بنابراین تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درک کند.
راز نهفته در نبوغ او
بعد از مرگ انیشتین در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیق برداشته شد. اما این کار بصورت غیر قانونی انجام شد. بعدها پسر انیشتین به او اجازه تحقیقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروی تکه هایی از مغز انیشتین را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از این مطالعات دریافت می شود که مغز انیشتین در مقایسه با میانگین متوسط انسانها مقدار بسیار زیادی سلولهای گلیال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.
همچنین مغز انیشتین مقدار کمی چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلویوس داشته که این مسئله امکان ارتباط آسان تر سلولهای عصبی را با یکدیگر فراهم می سازد.
علاوه بر اینها مغز او دارای تراکم و چگالی زیادی بوده است و همینطور قطعه آهیانه پایینی دارای توانایی همکاری بیشتر با بخش تجزیه و تحلیل ریاضیات است.
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

ایام سالگرد معلم شهید دکتر علی شریعتی است.
دکتر جان خیلی حرف با تو دارم که باید بزنم اما جای صحبتم اینجا نیست .
دکتر خیلی فکر کردم برای سالگردت چه مطلبی در وبلاگ بگذارم .مطلب زیبایی از تو خواندم که حیفم آمد دیگران نخوانند.
استاد یادت گرامی و روحت شاد باد.......
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
« دکتر علی شریعتی»
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

در پی انتقاد اخیر محمود دولت آبادی از دکتر عبدالکریم سروش در همایشی انتخاباتی که از سوی حامیان موسوی ترتیب داده شده بود ، سروش با ارسال نامه ای به این انتقادها پاسخ داد.
نزاع اصلی از آنجا آغاز شد که دولت آبادی در همایش حامیان موسوی با انتقاد از عملکرد ستاد انقلاب فرهنگی در اوایل انقلاب در خانه نشین کردن اساتید ،از دکتر سروش که یکی از اعضای این شورا بود با عنوان " شیخ انقلاب فرهنگی " نام برد .
اما گویا به کار بردن این تعبیر به مذاق سروش خوش نیفتاده و وی را واداشته است تا از مریلند آمریکا در نامه ای شدید اللحن پاسخ سخنان دولت آبادی را بدهد
برو به کار خود اي «کاتب» اين چه فرياد است
مرا فتاده دل از کف، تو را چه افتاده است
چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژدهها داده است
که اي بلندنظر شاهباز سدره نشين
«چه غم ز طعنه محمود دولت آباد است»
«بخوان به دولت محمود و اختر مسعود
سرود عشق، که از هفت دولت آزاد است»
حسد چه ميبرياي «سست نثر» بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن، خداداد است
(توضيح: کلمات و جملاتي که در ميان گيومه آمده در نسخههاي چاپي حافظ ديده نميشود.)
به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي است در غاري نزديک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بيخواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقدهگشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.
گزافه و ياوه بسيار شنيده بودم اما اين گافهاي گزاف واقعا نوبر بود. از جنسي ديگر بود. از هيچکس چندان نرنجيدم که از ميرحسين. آخر او ميتوانست به اين خفته پريشانگو بياموزد که انقلاب فرهنگي را (براي بستن دانشگاهها) دانشجويان به راه انداختند نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي را (براي گشودن دانشگاهها) امام خميني بنيان نهاد، نه سروش. و لذا آن «شناعت و سخافت و تقليد مضحک» (به زعم او) کار ديگري بود نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي هفت عضو داشت (و اينک 30 عضو) نه فقط يک عضو و آن هم سروش. و آقاي ميرحسين موسوي، از 30 سال پيش عضو ستاد انقلاب فرهنگي بود و امروز عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي، نه سروش که 26 سال پيش استعفا داد (و تنها عضو مستعفي ستاد بود). ستاد انقلاب فرهنگي همهگونه شيخي داشت جز سروش، که نه روحاني بود و نه کهنسال و نه کهنهکار سياسي. از دکتر شريعتمداري گرفته (متولد 1302) که شيخوخيت سني داشت تا احمدي، باهنر، مهدويکني، جلالالدين فارسي و حسن حبيبي (متولدان 1312) که مشايخ درجه دوم بودند. نه سروش که متولد 1324 بود و جوانترين عضو ستاد. و آوازه اجتماعي و شيخوخيت سياسي هم با آن مشايخ بود نه سروش، که تازه از گرد راه رسيده بود و به حکم امام براي خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قراني مزد، شبانهروزعرق شرافت ميريخت. و شيخ روحاني ستاد هم حجتالاسلام باهنر و مهدوي و املشي و احمدي و خوشوقت بودند نه سروش. و باري اگر ستاد انقلاب فرهنگي شيخي داشت اين شيخ کسي جز شخص شخيص مهندس ميرحسين موسوي نبود که پارهاي از جلسات ستاد در دفتر نخست وزيري و زير اشراف و صدارت او برپا ميشد. و علاوه بر ميرحسين، خاتمي و احمدي و شريعتمداري و صادق واعظزاده و... در آن حضور داشتند و گواهان اين امرند. و باري شيخ ستاد بودن نه حسن است، نه عيب. آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصتطلبانه ژست آزاديخواهي گرفتن است. تعجب من اين است که چرا مهندس موسوي پرده از اين راز ساده بر نميدارد و نقش خود در ستاد انقلاب فرهنگي و نظر خود را درباره آن نميگويد تا پريشان گويان، بيش از اين سمپاشي و فحاشي نکنند.
نيز خوب بود مهندس موسوي به آن خفته پريشانگو آموزش و هشياري ميداد که وقتي امروز در تلويزيون ميگويند وزارت ارشاد به آييننامه انقلاب فرهنگي عمل ميکند (که به گمان وي غيرقانوني است) و سانسور کتاب ميکند، اين آييننامه دستپخت همين شوراي انقلاب فرهنگي است که اينک برپاست و ميرحسين و حداد و داوري و کچوئيان و رحيمپور ازغدي و... اعضاي آنند. نه دست پخت ستاد انقلاب فرهنگي که 26 سال است دار فاني را وداع کرده و استخوانش را خاک خورده است. و اگر آن پريشانگوي بيخبر، شکوهاي از ارشاديان دارد به مهندس موسوي شکايت کند که آييننامه برايشان تنظيم کرده است نه سروش که خود قرباني آن آييننامههاست و کتابهايش در ارشاد غمباد کرده است.
حالا بنگريد خفته در غاري که فرق انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي و شوراي انقلاب فرهنگي را نميداند و اعضايشان را نميشناسد و از کارهاشان خبر ندارد و ديروز و امروز را به هم ميبافد و زمان را در مينوردد و دروغ بر دروغ ميانبارد و جهل بر جهل ميتند، چون ماموري نامعذور به اميد پاداشي موعود حمله بر معلمي يک قبا ميآورد که از ديدگاه استاليني، جز استقلال راي و مسلماني و دموکراسيخواهي (و لابد عدم حمايت از ميرحسين موسوي) جرمي و خطيئهاي ندارد. و حتي نزاکت و ادب مقام را نگاه نميدارد و به ميزبان خود که همان شيخ انقلاب فرهنگي است توهين ميکند و اينقدر نميداند که اين ميزبان که دولتآبادي به حمايت و ترويجاش برخاسته، 30 سال است که عضو آن ستاد و شورا بوده است و امضاکننده همان آييننامههاي «غيرقانوني» است که وي از آنها ميخروشد و ميگريزد و پيرو و مريد و مقلد و فدايي همان امامي است که بنيانگذار انقلاب فرهنگي است و «مقلد مضحک همان شناعت و سخافتي» است که دولتآبادي زبان خود را به لوث کلماتش ميآلايد. باري از بانيان آن جلسه جناحي و ستادي و انتخاباتي، و در صدر همه از آقاي ميرحسين موسوي نيز بايد سپاسگزاري کرد که حق خادمان فرهنگ را چنين ميگزارند و به تاوان داشتن رايي مستقل و مشروع، آنان را پيش گلادياتورها ميافکنند و پوست و پوستينشان را ميکنند و هلهلهکنان قصهاش را بر سر بازار و برزن ميگويند و در رسانههاي خبري خود ميآورند. اما مباد از ياد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصوير موحشي است که هيچگاه از ياد جوانان اين ديار نخواهد رفت، شايد آبي به آسياب آرا بريزد اما آبرويي تحصيل نخواهد کرد.
مرا هر آينه خاموش بودن اوليتر
که جهل پيش خردمند، عذر نادان است
و ما اُبَرّيَ نَفسي وَ ما اُزَکّيها
که هرچه نقل کنند از بشر در امکان است
مريلند - ارديبهشت 1388
اطلاع رساني از ما! »»» تأمل از شما!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
احسان یارشاطر در فروردین ماه 1299 خورشیدی در همدان متولد شد. پدرش هاشم یارشاطر نیز اهل علم و دانش بود. زبان عربی و اسپرانتو را فرا گرفت و به تدریس آن پرداخت.
احسان یارشاطر تحصیلات ابتدائی را در دبستان های همدان و کرمانشاه و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان های شرف و تربیت و دانشسرای مقدماتی به پایان رسانید، و به تحصیل در دانشکده ادبیات در رشته زبان و ادبیات فارسی پرداخت و پس از دریافت لیسانس به شغل دبیری اشتغال ورزید و به تحصیل در رشته دکترای ادبیات ادامه داد و رساله دکترای خود را با عنوان ( شعر فارسی در نیمه قرن نهم ) تهیه کرد. با دریافت بورس تحصیلی به انگلستان رفت و درجه دکترا نیز از دانشگاه های انگلستان دریافت داشت.
دکتر احسان یارشاطر پس از مراجعت به ایران به تدریس در دانشگاه پرداخت، با مجله سخن همکاری کرد، به کارهای تحقیقی و فرهنگی بیشماری پرداخت که از جمله (دانشنامه ایران و اسلام) بود. با تاًسیس (انجمن کتاب) به دبیری انجمن فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو برگزیده شد. از سال 1337 برای تدریس در دانشگاه کلمبیا دعوت شد و در آنجا به تاًسیس کرسی مستقل ایران شناسی پرداخت.
کار بسیار مهم دکتر احسان یارشاطر تهیه و تنظیم (ایرانیکا) در خارج از کشور می باشد که با همکاری دانشگاه کلمبیا و کمک ایرانیان تا کنون چند جلد کتاب آن منتشر شده است.
دکتر یارشاطر در سال 1340 با لطیفه الویه ازدواج کرد که صاحب فرزندی نیست ولی آنقدر کتاب و مجله و نشریه و مقاله تهیه و تنظیم کرده که همه اینها فرزندان او هستند. اکنون در آمریکا اقامت دارد و برای جلب کمک ایرانیان به نشریه ( ایرانیکا ) به نقاط مختلف دنیا سفر می کند. مجله گردون می نویسد : سرانجام همت انسانی فرهنگدوست از نقطه ای که در ذهنش پدید آمده بود به مثابه هسته ای در دل خاک، درختی تناور و پربرگ، بال گسترد و دانشنامه ایران شکل گرفت تا فرهنگ ما را برای جهانیان تعریف کند.
گفتوگو با دکتر احسان یارشاطر دربارهی دانشنامهی «ایرانیکا»
دکتر یارشاطر: در آغاز تصور میکردم که «دانشنامهی ایرانیکا» در هشت جلد بزرگ پایان خواهد پذیرفت، اما بعد معلوم شد دامنهی کار بسیار وسیعتر از آن است که تصور میکردم و امروز گمان نمیکنم که به کمتر از چهل جلد به انجام برسد.
دیدگاه مخالفین دکتر یارشاطر
يکي ديگر از دايره المعارف هايي که با سرمايه گزاري علني امريکا و حمايت صهيونيسم جهاني انتشار يافته است دايره المعارف « ايرانيکا » است .اين دايره المعارف در چارچوب اهداف ضد فرهنگي و ضد اسلامي امريکا و صهيونيسم در ايران در سالهاي اخير زير نظر « احسان يارشاطر » از وابستگان فکري رژيم پهلوي ، صهيونيسم و امريکا تاليف و منتشر شده است . احسان يارشاطر از پيروان فرقه بهاييت و از چهره هاي معروف عرصه فرهنگ دوران رژيم پهلوي که « جلال آل احمد » به وي لقب « يار قاطر » داده بود ، ارتباطي پنهان و آشکار با آژانس اطلاعاتي غرب داشته و از عناصر وابسته به فراماسونري ايران به شمار مي رود . وي عضو لژ فرا ماسونري « مهر » بود . لژ مهر « زير مجموعه جناح امريکايي – صهيونيستي فراماسونري در ايران » بود .از ويژگيهاي ديگر احسان يارشاطر مخالفت سرسختانه و عناد با اسلام و تشيع است . اين مخالفت ريشه در بهايي بودن او دارد و ميکوشد تا اسلام و تشيع را غير منصفانه به نقد بگيرد .او مديريت و سردبيري دانشنامه ايران و اسلام را بر عهده داشت و آن را با سرمايه « بنگاه ترجه و نشر کتاب » انتشار مي داد و به تجليل از کساني که در مخالفت با اسلام شهرت داشتند مي پرداخت . افزون بر آن احسان يارشاطر تعلق خاطر ويژه اي به صهيونيسم بين المللي دارد ، تا جايي که برخي از دوستان قديمي اش ، از جمله سعيد سيرجاني وي را « يک يهودي صهيونيست » مي ناميدند . ويژگيهاي فوق الذکر احسان يارشاطر موجب شد تا دولت امريکا وي را مناسب ترين نامزد براي تصدي پست رياست « مرکز ايران شناسي » تشخيص و او را رسما در اين مقام به کار گيرد .موسسه هاي امريکايي عمدتا تامين کننده نيازهاي مالي و لجستيکي دايره المعارف ايرانيکا هستند و به ويژهدانشگاه کلمبيا که به مراکزي مانند سيا و پنتاگون به طور رسمي و نيمه رسمي ، سرويس هاي تحقيقاتي ارائه مي دهد و طرح هاي تحقيقاتي خود را به سفارش و زير نظر مستقيم سازمان سيا انجام مي دهد . احسان يار شاطر در گفتگويي که در تاريخ 28/7/68 با نشريه ايران تايمز در خصوص « منابع مالي » دايره المعارف ايرانيکا داشته ،بودجه مجموعه دايره المعارف ايرانيکا را 35 ميليون دلار اعلام کرد . دانشگاه کلمبيا از منابع اصلي تامين بودجه 35 ميليون دلاري دانشنامه ايرانيکا تشکيلاتي به نام « بنياد علوم انساني » است . اين موسسه نيز با سازمان سيا ارتباط دارد .
تدوين دايره المعارف ايرانيکا بدون ترديد يکي از افدامات بنيادين و ظريف غرب به ويژه صهيونيسم براي تحريف تاريخ و تمدن اسلامي ايران است . تدوين کنندگان اين دايره المعارف در صدد اند تا تاريخ را آنگونه که مي خواهند روايت کنند .
احسان يارشاطر نويسنده بهائي و فراماسونر مورد توجه اربابانش در ماموريتي موظف شد تا تمامي توان خود را در خدمت به کانون هاي قدرت وابسته به صهيونيسم به کار گيرد و با سازماندهي عناصر مورد نظر غرب مجموعه اي به نام « دايره المعارف ايرانيکا » را تهيه و تدوين کند .
مرحوم دکتر علي شريعتي در اين باره مي گويد : « ايرانيکا مجموعه اي است که تهيه کنندگان آشکار و پنهان آن ، يعني دولت امريکا ، سازمان سيا و موسسه هاي وابسته و تعدادي روشنفکران فراماسون سعي مي کنند آن را به عنوان دايره المعارف فرهنگ و تمدن ايراني طرح و معرفي کنند . »
احسان يارشاطر همکاران خود در دايره المعارف ايرانيکا را از ميان يهوديان و عناصر صهيونيست انتخاب کرده است . حضور يهودي ها در گوشه و کنار ايرانيکا به ويژه در هيات مشاوران بسيار چشمگير است . اعضاي اين هيات بيش از 35 نفرند که اغلب آنها فراماسون يا صهيونيست هستند . آمنن نترز از جمله اين افراد به شمار ميرود . نترز از مهره هاي به ظاهر فرهنگي شبکه جهاني صهيونيسم است که در حال حاضر رياست بخش ايران شناسي دانشگاه اورشليم را در فلسطين اشغالي به عهده دارد . در ميان همکاران او عناصر شناخته شده سازمان سيا مانند استيل ولان ، پردز آکتور شرو و جان والبريچ حضور دارند . بيشتر نويسندگان و کارگردانان ايرانيکا را عناصر غير ايراني و مسشرقين غرب زده و ضد ايراني تشکيل مي دهند . افرادي چون سر هارولد بيلي ( تبعه انگليس ) ، ژرا دونولي ( تبعه ايتاليا ) ادي برادا ( تبعه امريکا ) هانس روم ( تبعه آلمان ) ناوير ويلان هل ( تبعه فرانسه ) و پريما کوف روسي به عنوان کميته مشاوران بيت المللي ايرانيکا و صهيونيست هايي چون هايده سهيم و آمنون نترز رئيس مرکز ايران شناسي دانشگاه اورشليم در فلسطين اشغالي و باز فرس رابط مالي رژيم صهيونيستي با ايرانيکا و شائول بخلش ، روزنامه نگار صهيونيست ايراني و عضو سابق سنديکاي نويسندگان و خبرنگاران از جمله اين افراد هستند .
بر اساس اعتراف احسان يارشاطر ، در مجموعه ايرانيکا – که تاکنون حدود 10 جلد آن منتشر شده – تنها 11 درصد مقالات توسط ايراني ها نوشته شده و بقيه توسط عناصر صهيونيست به رشته تحرير درآمده است . »ترکيب فوق الذکر نويسندگان و اعضاي تحريريه دايره المعارف ايرانيکا موجب شده تا محافل غربي و به ويژه صهيونيستي نظريات خود را درباره تاريخ ، فرهنگ و تمدن ايران به خوانندگان دايره المعارف القا کرده و فرهنگ ايران باستان به طور کلي جريان هاي انحرافي و غير اسلامي را در مقابل فرهنگ اسلامي مردم مسلمان ايران قرار داده يا حداقل تاريخ و تمدن اسلامي و شخصيت هاي ديني اسلامي را کمرنگ جلوه دهند .به عنوان نمونه « در حالي که در مجلات ايرانيکا مقالات مربوط به ميرزا حسينقلي نور کجوري ( بهاء الدوله ) – بنيانگذار فرقه بهائيت – بيش از 12 صفحه را به خود اختصاص داده و مطالب مربوط به سيد علي محمد شيرازي – باب – حدود 7 صفحه کامل از ايرانيکا را اشغال کرده است ، مطالب مربوط به امام محمد باقر (ع) تنها حدود سه ستون – کمتر از نصف صفحه – را به خد اختصاص داده است . نکته جالب تر اين که همين مطالب نيز توسط يک مسلمان به رشته تحرير درنيامده است و توسط يک مستشرق غربي ، به نام ويفرد مدلونگ تاليف شده است . »
www.fa.wikipedia.org
www.iranian.com
قضاوت با شما ما حق داریم این گونه برای یک محقق بنویسم؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
به مناسبت ارجداشت فردوسی پاکزاد و نامه ورجاوندش به سراغ دکتر میر جلال الدین کزازی رفتیم و گفت و گویی با ایشان داشتیم. امید است خوانندگان گرانمایه را پسندیده و دلپذیر آید.
۱- دلایل شباهت اساطیر با یکدیگر ( برای نمونه شباهت بین رویین تن بودن اسفندیار- بالدر - آشیل ) در چیست؟
اگر من بخواهم پاسخی بسنده به این پرسش بدهم سخن به درازا خواهد کشید. اما کوتاهترین پاسخ شاید این است که پیوند هایی از این گونه را دربیان سامانه های فرهنگی گوناگون جهان به ۲ خواستگاه می توان برگردانید. یکی خواستگاه پسینی است آنچنان که که من می نامم. دیگر خواستگاه پیشینی. خواست من از خواستگاه پسینی این است که این پیوند ها در روزگاران تاریخی در پی داد و ستد های فرهنگی پیدا شده است. هر چند که همچنان بر آنم کارکرد این خواستگاه در همانندی های اسطوره ای اندک است. اما خواستگاه پیشینی که پیچیده تر و راز الود تر از خواستگاه پسینی هم هست. همان است که آن را ناخود آگاهی جهانی یا جمعی می نامیم . به سخن دیگر آدمیان از هر نژاد و تیره و جغرافیاییکه باشند و هر تاریخ و فرهنگی داشته باشند در ژرفاهای نهاد و ناخود آگاهی خویش به همانندی هایی می رسند. به سخن دیگر آن آزمونها و دریافت های بسیار ژرف که انسان آنها را آزموده است و دریافته است. گذشته از ویژگی های جدا ساز در میانه ی آدمیان می تواند خواستگاه پاره ای از نماد ها و بنیاد های اسطوره ای باشد که با یکدیگر همانندند. رویین تنی پهلوانان نمادین از همین گونه می تواند بود. زیرا بر می گردد به یکی از ژرف ترین و پایدار ترین آرزوهای آدمی که پرهیز از گزند و آسیب و مرگ است و رسیدن به جاودانگی. پهلوان رویین تن این آرزو را به شیوه ای نمادین به نمود می آورد. اما هر پهلوانی از این دست آسیب جایی دارد که مایه مرگ زود هنگام او می شود. آن آسیب جای باز می گردد به آزمون آدمی در پیوند با جاودانگی که نا امیدی است. به هر روی از دید من همانندی در میانه اسطوره ها را می توان بدین ۲ خواستگاه باز گردانید.
۲- تفاوت اسطوره های ایرانی و یونانی در چیست و کدام برترند؟
اگر من بر آنم که شاهنامه برترین نامه پهلوانی نه تنها در ادب ایران بلکه در ادب جهان است. از سر شیفتگی به شاهنامه یا ایران زمین نیست. باور من این است که اگر ما دانشورانه شاهنامه را با ایلیاد و ادیسه که باز خوانده به هومر است یا با انه اید که سروده ویر ژیل بسنجیم بی هیچ پیش داوری- خشک اندیشی - یک سو نگری سرانجام خواهیم پذیرفت که هیچ کدام از آن سه نامه پهلوانی نه در چندی - نه در چونی با شاهنامه برابر و هم تراز نمی توانند بود. چون زمان نیست به فراخی به این زمینه ها بپردازم تنها نمونه ای می آورم که در سنجش این رزم نامه ها با یکدیگر که بر پایه چندی است. سه نامه پهلوانی در ادب اروپایی به یکی از رخدادهای اسطوره ای یونان استوار شده است که نبرد ترووا است. این نبرد در ایلیاد باز نموده آمده است. ادیسه و انه اید دنباله ای بر ایلیاد شمرده می شود. سر گذشت دو پهلوانند یکی یونانی و دیگری رومی. هنگامیکه پس از فرو گرفتن ترووا و به آتش کشیدن این شهربزرگ و زیبا می خواهند به سرزمین خود باز گردند. ادیسه داستان < اوس > یا < اولیس > است که به آبخوست یا جزیره ی ایتاک باز می گردد. انه اید داستان انه است. شازاده ای ترووایی که از اتش و خون جان به در می برد و در پی رسیدن به سرزمین نوید داده ی لتیوم که همان روم ایتالیا باشد خشکی ها و دریاها را در می نوردد. اما شاهنامه نامه ی فرهنگ و منش ایران است. سرگذشت ایران از نخستین مرد ایرانی کیومرث تا فرو پاشی جهان شاهی ساسانی در آن سروده و باز نموده شده است.
۳- آیا می توان در شاهنامه رگه هایی از عرفان را یافت؟
من هم چنان اگر بخواهم پاسخی فراگیر به پرسش شما بدهم می توانم گفت که آنچه در دیگر شاهکار های ادب پارسی به فراخی آورده شده است از آن میان متن های نهان گرایانه و صوفیانه به شیوه ای گوهرین فشرده از آن پیش در شاهنامه نهفته است. به سخن دیگر آن شاهکارها گزارش و گسترشی از آن مایه ها و گوهره هایی هستند که در شاهنامه می توانیم بیابیم. شاهنامه متنی نهان گرایانه و صوفیانه نیست. اما آنچنان که گفته آمد خواستگاه باور ها و اندیشه ها و بنیاد های نهان گرایی و درویشی شمرده می تواند شد. من هم چنان به یک نمونه بسنده می کنم. آنچه نهان گرایان و راز آشنایان ۷ شهر عشق یا ۷ وادی طریقت می نامند بازتابی از هفت خوان پهلوان آیینی است که تا از آنها نگذرد نمی تواند بر خویشتن چیرگی بیابد از آلایشها زدوده بشود. به همین شیوه ما می توانیم آغاز و سر رشته ی اندیشه ها و آموزه ها و آزمون های عرفانی و درویشی را به گونه ای در شاهنامه بجوییم.
۴- پس حکیم توس ( فردوسی ) عرفان را می شناسد؟
نمی توانم پاسخی بی چند و چون به این پرسش بدهم. چون آنچه در شاهنامه آمده است به ناچار دانسته و شناخته ی فردوسی نیست. فردوسی داستان ایران را در پیوسته است اما داستان ایران را او پدید نیاورده است. آن ژرفا و آن مایه و آن گران سنگی که ما در نهان و نهاد شاهنامه می بینیم دستاورد هزاران سال زیستن و بودن و اندیشیدن و آزمودن ایرانیان است در درازنای زندگانی آنان. اما این سخن بدان معنا نیست که فردوسی فرزانه ای اندیشمند نمی تواند بود. اندیشه ها و آموزه ها را در شاهنامه باید به ۲ گونه بخش کنیم : یکی آنهاست که باز می گردد به داستان ایران به شیوه ای نمادین و نهادین و بنیادین در شاهنامه آورده شده است. استاد با بسیاری از این آموزه ها و اندیشه ها آشنایی نداشته است. بخشدیگر اندیشه ها و آموزه های فردوسی است چونان سخنور که گاهی در میانه های داستان که باز می گوید آنها را با خواننده در میان می نهد. این آموزه ها و اندیشه ها هم نشان از آزمودگی و پختگی و سختگی و مایه وری دارد.
۵- جایگاه نظام اجتماعی در شاهنامه کجاست؟
سامانه ی فرمانروایی در شاهنامه یگانه و یکسان نیست که ما آن را در یکی از روزگاران تاریخی باز گردانیم . شاهنامه چون نامه ی فرهنگ و منش ایران است. از دید چگونگی فرمانرانی شیوه ها و سامانه های گوناگون را آشکار می دارد. هم شیوه ی فرمانروایی ایران در روزگار ساسانی را در آن می توانیم دید هم شیوه های دیگر را که در روزگاران کهن تر در ایران زمین روایی داشته است. برای نمونه : ما شیوه ی فرمانروایی مردم سالارانه رادر شاهنامه می بینیم که شیوه ای بوده است که در زاولستان به کار گرفته می شده است. من چون در کتابهای خود به این زمینه ها به فراخی پرداخته ام آنچه درباره ی ۲ خواستگاه اسطوره گفته شد یا شیوه ی فرمانروایی بیش از این در این زمینه ها سخن نمی گویم خواننده گرایان می تواند دیدگاههای مرا در این باره در آن کتابها گسترده بیابد و بخواند.
۶- چنانچه شایسته و بایسته است شاهنامه ی فردوسی برای مردم شناخته شده نیست برای شناسایی این اثر گران سنگ چه باید کرد؟
این ناشناختگی و فرو نهادگی تنها به شاهنامه باز نمی گردد. شما در دیگر شاهکار های ادب پارسی هم اگر از این دید بررسید خواهید دید که پاره ای از ایرانیان امروز با آنها بیگانه اند. این پدیده ی نا به هنجار و آسیب شناختی از دید من بر میگردد به آنچه من آن را روزگار گذار می نامم. جوانان ایرانی روزگار گذار را سپری می کنند. ویژگی روزگار گذار آسیمگی و سرگردانی و بی پایگی است. شما هنگامی که جامه ای کهن را از تن بیرون می آورید تا جامه ای نو را بر تن کنید خواه ناخواه چندی برهنه خواهید ماند. روزگار گذار روزگار برهنگی است. اما این روزگار چون روزگار گذار است خواهد گذشت پایدار نمی تواند ماند. زیرا آن کس هم نمی تواند همواره برهنه بماند. این جامه ی نو را خواه نا خواه بر تن خواهد کرد. آن جامه ی با این که جامه ی نو است برای نخستین بار آن پوشنده آن را بر تن می کند. اما جامه ای است که برای او دوخته شده است برازنده ی اوست. یا آنچنان که پدرانمان می گفتند: بر بالای او چست می آید نه تنگ است نه گشاد و گرنه جامه نیست به کار نمی آید. پس آینده ی سنجیده- به آیین - درست آینده ای ست که در همان هنگام که آینده است. به سخن دیگر نو آیین است. ویژگی هایی در آن هست که آن را از گذشته جدا می دارد. بر بنیاد گذشته پدید آمده است. آینده هنگامی آینده است که بر گذشته استوار شده باشد. در نو بودن دنباله گذشته شمرده بشود. زیرا اگر به آن نگاره شاعرانه بازگردیم پوشنده دگرگون نشده است آنچه دگرگون می شود جامه است. یا اگر پوشنده دگرگون می شود دگرگونی در او دگرگونی ساختاری و بنیادی نیست. چیستی پوشنده را از میان نمی برد. خوب در پاره ای از ویژگی ها آن پوشنده اندکی دگرگون شده است. بالای او خم زده است. پس جامه ای که در آن هنگام بر تن می کند شاید اندکی کوتاه تر از آن جامه ای که در روزگار برنایی بر تن می کرد اما به هر روی آن جامه را بر پایه ی پوشنده ی آن می شناسیم. می گوییم : این جامه ی بهرام است. این جامه ی بهروز است. این جامه ی ناهید است. این جامه ی میتراست. یا آنچه دگرگون نشده است بهرام و بهروز و ناهید و میتراست. اما جامه می تواند دگرگون بشود. پس آینده ای براستی آینده است که دنباله ی گذشته باشد. بدین معنا که نهفته های گذشته در آن آشکار می شود. آنچه در گذشته در توان مانده بوده است ( یعنی بالقوه ) در آینده به کردار در آید. ( یعنی بالفعل ) بشود. وگرنه از تهی گی - از هیچ آینده ای پدید نمی تواند آمد. درختی گشن بیخ - بسیار شاخ باید باشد تا جوانه ای از آن بروید. این است که این نا به هنجاری ها - این پدیده های آسیب شناختی اجتماعی از دید من بسیار فراخ بنگریم باز می گردد به روزگار گذار. من برآنم که این روز گار- گرم فرجام یافتن است. نشانه های پایان را در جامعه ی ایرانی- به ویژه نزد جوانان ایران زمین می بینیم. یک نمونه ی برجسته آنکه من فراوان از آن یاد می کنم این شور و شرار و تب و تاب شگرف و بی مانند است که در روزهای فردوسی در ایران زمین دیده می شود. شما در هیچ روزی دیگر در گاهنامه و سالشمار ایران این مایه- هنگامه ی هنگفت فرهنگی و اجتماعی را نمی بینید. این نشانه ی آن است که که جوان ایرانی از آن آسیمگی و سرگشتگی اندک اندک می گسلد. می خواهد خود را بشناسد. به خویشتن بازگردد بدین پرسش بنیادین پاسخ بدهد که کیست؟ این بدان معناست که می خواهد آن جامه ی نو را که بر پایه ی پیشینه و تاریخ و فرهنگ و منش بومی و ایرانی دوخته شده است تا تن او را ببرازد - بر بالای او چست بیاید- برای خویش بدروزد و فراهم بیاورد.
در پایان از شما سپاسگزاریم - اگر سخنی هست بفرمایید.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

در ابتدا باید از پدر و مادر سپاس گویم که همچون اکثریت پدران و مادران منطقه ی ما (آران)و یا تمامی حاشیه ی کشور با تلاشی اعجاب انگیر در گوشه ای از کویر تشنه از هیچ ، زندگی ساختند.
کویر حداقل برای ما کویریان اعجاب انگیز است . شاید شبهای ستاره باران کویر است که ما مردمان این صحرای پهناور کشور را بر این می دارد که حتی در دل هر تاریکی به روشنایی دل بندیم .
کوچه تنگ آبادی ما نه تنها خانه های گلی و محقرمان را به هم پیوند می زند، بلکه همیشه به افق های روشن ، گسترده و بی نهایت می انجامد. تپه های ریگ روان با چه لطافتی در کنار خانه های ما بال می گسترند و ما را با چه سختی ها که مواجه نمی سازند. شاید ما عظمت تنهایی را در شب ها می آموختیم که در نسیم جانبخش کویر بر دامنه لطیف همین تپه ها می نشینم و در دنیای ستاره ها غرق می شدیم.
شاید سختی زندگی و لزوم صبر و تحمل را در زمانی فرا می گرفتیم که در طوفان خشم سهمگین کویر باید در هر کجا که بودیم متوقف می ماندیم و صبر می کردیم تا دوباره آسمان روشن را ببینیم ، شاید...
در همین محیط بود که راهی مدرسه شدیم . مدیر مدرسه ی ما همیشه در کنار تنبیه بدنی با شلاق چرمی چرمی مشهورش ، هدیه های زیبای مدادرنگی و دفتر و کاغذ را آماده داشت . پیرمرد نازنینی که در مواردی که شیطنت های ما به عذابش می آورد و تنبیه مان می کرد، نمی توانست اشک های کودکانه مان را تحمل کند و لذا با هدیه ی یک مداد رنگی ، یک دفترچه ، یک خط کش دوباره لبخند را بر لبانمان می نشاند .
هیچ گاه نخواسته ایم از زندگی این مرد پر محبت چیز بیش از این بدانیم چون همیشه نگران بوده ام که نکند غبار واقعیت های سخت زندگی ، این خیال زیبای کودکانه را که از اولین روزهای مدرسه در ذهن مانده است در هم شکند. و بعد معلم دیگرمان که همیشه می کوشید همه ی کوتاهی ها و تقصیرهای ما را خود به گردن گیرد تا نکند بچه های عزیزش اندوهگین باشند و یا تنبیه شوند. آیا آنها محیط پرورشی مدرسه را بهتر از ما می فهمیدند ؟ آیا تعلمیات عمدتاً مکتب خانه ای آنها که متکی بر شاهکارهای الهی عرفانی و ادبی فرهنگ ما بود کارایی بیشتری از تعلمیات متکی بر (بابا نان داد) داشت؟ در هر صورت ذخایر بی پایان مهربانی و محبت این مردان به همراه سلوک عارفانه شان بود که هر چند با دست های خالی و امکانات مادی ناچیز تلفیق شده بود کتاب را برای ما دوست داشتنی ، علم را برای ما وسیله حل مشکلات و محبت و گذشت و دوست داشتن را برای ما سازنده ی محیط اجتماعی ساخت. یادشان به خیر.
سالهای مدرسه سپری شد، به دبیرستان رفتیم و قدم به دنیای شعر و ادب ، منطق و ریاضی ، تاریخ و جغرافیا و ... معلمان برجسته و پر تلاش تازه ای گذاشتیم ، یکی از این معلمان (در دوره اول دبیرستان) وقتی پا به مدرسه می گذاشتمی دانستیم که دیگر زور و زر در مدرسه جایی ندارد.جالب آنکه او، خود زر و زوری در مدرسه نداشت . سرمایه ی اصلیش در این بود که همه می دانستند که او مردی به راستی مسلمان ، انسان ، متقی و پرهیزگار است .
دوره دوم دبیرستان را در شهر کاشان در خدمت معلمانی بودیم که با تلاش فراوان و همتی بلند به آموزش علمی ما پرداختند و واقعاً چه شایستگی ها که در این آموزش نشان دادند. معلمانی که اکثراً با دوچرخه هایشان به مدرسه می آمدند و تا آنجا که ما می فهمیدیم ، بیش از هر چیز به شخصیت و احترام معنوی معلمی می اندیشیدند و به تربیت شایسته شاگردهایشان دل بسته بودند. چه خاطره های شیرینی که از این معلمان برجسته در ذهن مان مانده است. رشته تحصیلی ما ریاضی بود ای همه در همین دوره بود که منش عارفانه و عمیق اندیشه های معلم ادبیات مان را به دنیای پر رمز و راز شعر و ادب هدایت کرد. یکی از این روزها (داش آکل) را در کلاس خواندیم و هیچ گاه خشم و عصیان ناشی از ناتوانی در مقابله با ظلمی که بر داش آکل رفته بود از تفکرمان رخت بر نبست. در همین دوره برایمان توضیح دادند که چگونه باید این بیت را فهمید که (بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد) . و یا تفاوت سی مرغ و سیمرغ در منطق الطیر چیست و یا چگونه کثرت به وحدت می گراید،و...
دوره دوم دبیرستان نیز سپری شد وارد دانشگاه شدیم .
اساتید بزرگی که در آن زمان در رشته های درسی ما تدریس می کردند یکباره ما را به دنیای اعجاب انگیز ، غریبه و ناآشنا- و اعتراف می کنم – نامفهوم برای ما هدایت کردند. بحث قانون و حثوث اساسی را در چهارچوب ذهنی یک نوجوان ریاضی خوانده ی تازه از کویر سنتی آمده تصور کنید و مباحثی از این قبیل را که : افراد چه حقی در مقابل حکومت دارند و جه حقی در مقابل آنان ؟ حق و حقوق قانونی نمایندگان مجلس کدام است؟ مردم چه حقوقی را به آنان تفویض کرده اند؟
قرارداد اجتماعی چیست ؟ و...
بپذیریم که در همین زوال اگر برای ما از اتم انرژی اتمی و بمب اتمی صحبت می کردند شاید زودتر می فهمیدیم . از اینها پیچیده تر علم اقتصاد و تعادل عمومی بود. و یا رشد و توسعه هماهنگ اقتصادی . و یا تعادل خرد و تعادل کلان .خلاصه کنم که دوره ی لیسانس را با نمرات عالی گذراندیم و سر در گم شدیم ! شاید این داستان یکی از انعکاسات و نمونه های عینی عقب ماندگی تاریخ ایران از تحولات مدرن بشری از یک طرف و پیچیدگی های ماهیتی و ذاتی علوم اجتماعی در کل بو. شایئ روش آموزش علوم اجتماعی همین باشد که باید از مفاهیمی هرچند ناآشنا و نامفهوم شروع کرد و در مسیری دایره ای پیش رفت و به نقطه ای اول بازگشت و مطالعه را با عمق و ماهیتی تازه شروع کرد.
شاید...
به هر حال دروه های بعدی دانشگاهی یکی پس از دیگری سپری شد . بارها و بارها به نقطه ی اول رسیدم و از نو خواندم و پس از اتمام تحصیلات به دامن وطن که خود در تب و تاپ پیروزی انقلاب اسلامی بود بازگشتم و فرصت بسیار ارزنده ی کار در سازمان برنامه و بودجه و تدریس همزمان در دانشگاه های کشور را به دست آوردم. همکاری طولانی با متخصصان بسیار شایسته و ارزنده ی سازمان برنامه و بودجه امکان وسیع و قابل توجه فراگیری و آموزش کاربردی در دنیای تحقیق و سیاست گذاری اقتصادی- اجتماعی در دوران پس از انقلاب اسلامی ، تدریس دروس اقتصاد ایران و توسعه اقتصادی و برنامه ریزی اقتصادی به دانشجویانی که عمیقاً به دنبال درکت و فهم مکانیسم های پیچیده ی تحولات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی کشور بودند، همگی افق های تازه ای را برای تفکر و اندیشه فراهم آورد.
در کنار این همه تحولات سریع و پی در پی در ساختار سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی جامعه در این دوران هر لحظه مسئله ای تازه ای را مطرح می کرد.
ذخایر بی پایان مهربانی و محبت این مردان به همراه سلوک عارفانه شان بود که هر چند با دست های خالی و امکانات مادی ناچیز تلفیق شده بود کتاب را برای ما دوست داشتنی ، علم را برای ما وسیله ی حل مشکلات و محبت و گذشت و دوست داشتن را برای ما سازنده ی محیط اجتماعی ساخت.
این دوره ی چهل ساله از تاریخ معاصر ما دوره ای سراسر تب و تاب ، دوره ای سراسر تحول ، دوره ای انباشته از آزمایش های تازه ، ... و برای من دوره ای به مراتب متحول بود. جامعه سنتی کشور به شدت در حال فروپاشی بود ایران وارد دوران تازه ای از گذر تاریخی خود شده بود. اصطلاح (قدیمی) به تدریج با اصطلاحات (کهنه) و (بد) مترادف می گشت. به موازات آن واژه ی (نو) به تدریج معانی خوب وشایسته را از آن خود می کرد. فقری که به طور عمومی در جامعه سنتی لمس کرده بودیم، اکنون به فقر در بطن توزیع نامتعادل شهری بدل می شد. تزلزل فرهنگی بر رفتار جامعه حاکم می گردید و هویت مستقل به تدریج از دست می رفت در کنار این پدیده ها دستاوردهای مادی اعجاب انگیز تمدن بشری به تدریج به زندگی وارد می شد: برق،آب لوله کشی ، جاده ماشین ، رادیو، تلوزیون ، انواع داروها ، تغذیه ی نسبی بهتر،رشد بسیار سریع تر جمعیت ، مدارس و دانشگاه های تازه ، کارخانجات ، ... این همه تغییر و جوانان حاشیه ی کویر که برخی به اکتشافات فیزیکی و نظری جهان رفته بودند؟ اینها همه تعلیم و تربیت به معنای وسیع کلمه بود و تا آنجا که به نگارنده مربوط است و به تعبیری از مولانا، بحری از تعلیم و تربیت بود که در کوزه ی تاچیز جان می ریخت . چگونه می توان سپاس این همه را به جای آورد؟
با این همه باز هم باید از همه ی معلمان و مربیان پیش گفته سپاسگذار باشیم و به همین نحو از همسر و فرزندانم که تحمل خستگی هایم را داشته اند و با عشق و مجبت شرایط را برایم فراهم آوردند.
آنها که از نزدیک با مرحوم عظیمی حشر و نشر داشتند ، او را انسانی فکور، بردبار، سختکوش، منظم، مردمگرا ، متواضع و متین توصیف می کنند .
دکتر حسین عظیمی با وجودی که از معتبرترین دانشگاه اروپا (اکسفورد) فارغ التحصیل شده بود ، اما هرگز وطن را فراموش نکرد و فراموش نکرد که برای خدمت به مردم ایران به آکسفورد رفته است .او همیشه دغدغه فقرا و محرومان جامعه را داشت و با تمام وجود دلش برای توسعه همه جانبه ایران می تپید. روحش شاد
هنوز نام حسين عظيمي بر زبانم جاري است كه خانم مسؤول اطلاعات بيمارستان مي گويد: بخش ۳، اتاق ۳۰۴.
حتما در اين روزها، اين آدرس چند كلمه اي را براي بسياري تكرار كرده است. در درگاه اتاق ۳۰۴، چند نفري ايستاده اند، سلام كه مي كنم دكتر حسين عظيمي تمام توان تحليل رفته اش را جمع مي كند تا به لبخندي مهربان مهمانمان كند.
دكتر حسين عظيمي- اقتصاددان برجسته ايراني- چندي است براي رهايي از رنج بيماري در بيمارستان بستري است.
مي خواهم بپرسم استاد! اين روزها بزرگترين دغدغه تان چيست؟
مي خواهم بپرسم آقاي دكتر! كتاب تازه چه داريد؟
مي خواهم بپرسم نسبت اقتصاد و اخلاق چيست؟
مي خواهم بپرسم آقاي دكتر! از مؤسسه اي كه جفاي بيشماري برايش متحمل شديد، چه خبر؟
مي خواهم هزار سؤال بي پاسخ را از دكتر حسين عظيمي ۵۵ ساله، دكتراي اقتصاد توسعه از دانشگاه آكسفورد بپرسم.
اما دكتر عظيمي خسته از تحمل رنج بيماري و بي انصافي هاي بيشمار و نامردمي ها است، و من سؤالاتم را براي روزهاي آفتابي بهاره نگاه مي دارم. آخر، بهار هر سال بي خبر از راه مي رسد.
و من مي دانم كه بزرگترين دغدغه استاد، رهايي سرزمينش از مدارهاي توسعه نيافتگي است.
و من مي دانم، مهمترين تشويش او برقراري عدالت اجتماعي و توزيع عادلانه ثروت در جامعه اي است كه او آن را فقير نمي خواهد و جوانانش را بيكار نمي پسندد.
و من مي دانم كه استاد عظيمي اخلاق را به محكم ترين رشته ها با اقتصاد پيوند زده است.
دكتر خسته بر تخت بيمارستان آرميده است، خسته از يك عمر تلاش، تفكر و تحقيق براي اقتصاد سرزميني كه آبادي اش آرزوي اوست.
وقتي براي خداحافظي به استاد مي گويم: «دكتر! برنامه چهارم، چشم انتظار شماست»، چشمانش كه بيماري فروغ را از آنها ربوده است، برق مي زند، لبخند بر لبانش مي نشيند و به دوردست نه چندان دور پنجره بيمارستان چشم مي دوزد.
يادمان مي آيد، روزي را كه در گرماگرم بحث هاي مؤسسه عالي آموزش و پژوهش مديريت و برنامه ريزي به دفتر كار خالي دكتر رفتيم وقتي در مورد آينده مؤسسه و همكاري اساتيد اقتصاد با مؤسسه پرسيديم دكتر عظيمي با اميدواري از دوست و همشهري عزيز خود «سهراب سپهري» ياد كرد و گفت: «چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد».
مي خواهم در آخرين لحظه به دكتر بگويم كه به قول دوست عزيزتان، «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد».
اما مي دانم كه استاد لبريز از زندگي است. برنامه چهارم توسعه چشم انتظار اوست.

رئيس موسسه آموزش و پژوهش در برنامه ريزي توسعه پس از تحمل دوران طولاني بيماري سرطان، چشم از دنيا فروبست. او در سال پاياني به مهمترين سمت دوران زندگي اش منصوب شد و مديريت موسسه جديدي كه از ادغام مركز آموزش مديريت دولتي و موسسه آموزش و پژوهش در برنامه ريزي توسعه به وجود آمده بود را مديريت كرد. او دهه ۶۰ را در سازمان برنامه و بودجه گذراند و در سال هاي پاياني آن با رياست وقت سازمان اختلاف پيدا كرد
شهرت نام دکتر حسین عظیمی به عنوان اقتصاددان در نزد جامعه کارشناسی کشور، بیشتر به مخالفت شجاعانه و بسیار صریح آن مرحوم با برنامه اول توسعه برمی گردد. جایی که در سال 1368 در اولین سمینار بازسازی اقتصاد ایران پس از جنگ، با صراحت بي نظيري نقایص و اشتباهات فاحش "سیاست های تعدیل اقتصادی در برنامه اول توسعه" را تشریح و به درستی بحران اقتصادی ناشی از آن را پیش بینی کرد.
هشدار های صریح و شجاعانه دکتر حسین عظیمی در تخطئه سیاست تعدیل اقتصادی و اشتباه دانستن آزادسازی و خصوصی سازی بدون تمهیدات نهادی – ارزشی لازم ، به مذاق دولت سازندگی اصلا خوش نیامد .
نتیجه آنکه دکتر حسین عظیمی را از محل کارش (سازمان برنامه و بودجه) اخراج کردند و نام او را در سازمان صدا و سیمای وقت (تحت ریاست آقای محمد هاشمی ) در فهرست سیاه قرار دادند. تا سال 1380، استاد همچنان ممنوع التصویر بود و بجز روزنامه های کیهان و سلام و یکی دو نشریه تخصصی، از رسانه ها کسی سراغ دکتر عظیمی را نمی گرفت . چنین بود که نام دکتر عظیمی طی دهه 70 به تدربج در ذهن جامعه کارشناسی کشور کم رنگ شد .
در نزد جامعه دانشگاهی – اقتصادی ایران اما ، نام « حسین عظیمی آراني» بواسطه دو ایده درخشان اش در این دوره همچنان معتبر و مشهور ماند.
ایده اول دکتر عظیمی این بود که سرمایه گذاری پایه ای برای توسعه ایران را نه در سد و بانک و کارخانه ، بلکه باید در مدارس و دانشگاه ها صرف کرد. آن مرحوم 25 سال پیش به درستی تشخیص داده بود که راه برون رفت اقتصاد ایران از مدار های توسعه نیافتگی و فقر، سرمایه گذاری در نیروی انسانی و ارتقای توانایی ها و مهارت های جوانان و دانش آموزان و دانشجویان ایرانی است . خدایش بیامرزد که چه درست تشخیص داد و حیف که متولیان آن روز اقتصاد ایران به جای اینکه ایده او را بپرورانند و اجرا کنند ، از سازمان برنامه بیرون و منزوی اش کردند .
دومین ایده درخشان دکتر عظیمی که این روزها طرفداران بسیاری پیدا کرده ، لزوم اجرای تمهیدات ارزشی و نهادی در جامعه به عنوان پیش نیاز توسعه اقتصادي بود . دکتر عظیمی می گفت بدون پلیس و دادگاه های سالم، کارآمد، قدرتمند، محرم و مستقل ونيز بدون قوانین و مقررات منطقی، شفاف و با ضمانت اجرایی کافی، سياستگذاري های توسعه موفق نخواهند بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

اولین باری که جناب آقای عبدالله مسعودی را دیدم همراه یک بازرس در سال سوم ابتدایی در مدرسه ۲۵ شهریور سابق بود که برای بازدید به کلاس ما آمده بودند وبعد سالها گذشت همان چهره که زیاد هم تغییر نکرده بود در سال سوم هنرستان معلم ادبیات ما بود او معلم با ادب ومحترمی بود من ندیدم کلماتش همراه با تحقییر وتوهین باشد دلسوز فرهنگ این مرز وبوم بود ودر کارش مطفف نبود کلام منحصر به فردش سلیس و رسا بودو اگر نمی دانست می گفت نمی دانم
گذشت تا دیشب با دوستانی که دوستشان دارم به دیدار ایشان رفتیم و شب بسیار خوبی بود از شیخ الاسلام و نظام وفا و افتخار الاسلام گفت ومن دوست داشتم فقط بشنوم ولی جناب آقای عنایتی درست تشخیص داده بود او خسته بودو ما باید رعایت یک معلم از کلاس آمده را می کردیم در جایی از سخنانش این شعر استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی یاد کرد که من شایق شدم آن را بیابم وامروز آن را مدام زیر لب زمزمه می کنم
|
تا کجای می برد این نقش به دیوار مرا؟
تا بدانجا که فرو می ماند
چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا
* * *
لاجورد افق صبح نیشابور و هری است
که در این کاشی کوچک متراکم شده است
می برد جانب فرغانه و فرخار مرا
پدیدآورنده
| |
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

تا کجای می برد این نقش به دیوار مرا؟
تا بدانجا که فرو می ماند
چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا
* * *
لاجورد افق صبح نیشابور و هری است
که در این کاشی کوچک متراکم شده است
می برد جانب فرغانه و فرخار مرا
* * *
این چه حزنی است که در همهمه کاشیهاست
جامه سوگ سیاووش به تن پوشیده است
این طنینی که سرایند خموشیها، در عمق فراموشیها
و به گوش آید از این گونه به تکرار مرا
* * *
گرد خاکستری حلاج و دعای مانی
شعله آتش کرکوی و سرود زرتشت
پوریای ولی آن شاعر رزم و خوارزمی
می نمایند در این آینه رخسار مرا
* * *
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا؟
تا درودی به سمرقند چو قند
و به رود سخن رودکی آن دم که سرود
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
* * *
شاخ نیلوفر مرواست گه زادن مهر
کز دل شط روان شنها
می کند جلوه از این گونه به دیدار مرا
* * *
سبزی سرو قد افراشته کاشمر است
کز نهان سوی قرون
می شود در نظر این لحظه پدیدار مرا
* * *
چشم آن آهوی سر گشته کوهی است هنوز
که نگاه می کند از آن سوی اعصار مرا
* * *
بوته گندم روییده بر آن بام سفال
باد آورده آن خرمن آتش زده است
که به یاد آورد از فتنه تاتار مرا
* * *
کیمیا کاری و دستان کدامین دستان
گسترانیده شکوهی به موازات ابد
روی آن پنجره با زیور عریانیهاش
که گذر می دهد از روزن اسرار مرا
* * *
نقش اسلیمی آن طاق نماهای بلند
و آجر صیقلی سر در ایوان بزرگ
می شود بر سر، چو صاعقه، آوار مرا
و آن کتیبه که بر آن نام کس از سلسله ای
نیست پیدا و خبر می دهد از سلسله کار مرا
* * *
عجبا کز گذر کاشی این مزدک پیر
هوس کوی مغان است دگر بار مرا
گر چه بس ناژوی واژونه در آن حاشیه هاش
می نماید به نظر
پیکر مزدک و آن باغ نگونسار مرا
دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

پنجمین سالگرد درگذشت کیومرث صابری فومنی(گل آقا)با حضور دوستان و خانواده وی برگزار شد.گل آقا در اردیبهشت ماه سال1383 پس از تحمل یک دوره بیماری درگذشت.موسسه گل آقا هرسال همزمان با روز درگذشت گل آقا اقدام به چاپ یک شماره هفته نامه گل آقا به صورت یادنامه می کرد اما این یادنامه نیز امسال منتشر نمی شود.
www.golagh.ir
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

برای با رچهارم بود که اقای حیدر عنایتی عنایتی به من کرد و من را هم دعوت کرد که به دیدن یک معلم یشکسوت برویم پشت تلفن نام آن معلم راپرسیدم و او سیفاله نوروزپور معلّم بازنشستهی آموزش و پرورش آران و بیدگل، را نام برد نامش برایم آشنا نبود ولی به جهت تکریم مقام معلم گفتم می آیم تا چنته تهی تجربه ام شاید بیشتر شود زنگ در خانه اش را به عادت مالوف آقای عنایتی زد ویا الله گویان برای ورود به خانه آماده شدیم آقای نوروزپوربه پبشوازما آمده بود و وقتی نگاه هر دو یمان در گیر چشم هایمان شد او را دیده بودم اما نه در کلاس دبستان که در اتاق بیمارستان !
من را برد به گذشته نه چندان دور که با مرحوم پدرم هم اتاق در بیمارستان بودند بعد از طلب مغفرت برای پدر خاطره مورچه ها و یخچال را برایم زنده کرد داستان از این قرار بود که روزی برای عیادت پدر که خدایش بیامرزد به بیمارستان سیدالشهدا رفته بودم دیدم مورچه های زیادی به ستون یک از یخچال کنار اتاق از طریق شکاف وارد یخچال می شوند واین منظره برای من با وضع غیر بهداشتی غیر قابل هضم بود سوپروایزر بخش و پرستاران را آوردم و گفتم نگاه کنید وجواب بدهید که واقعا چرا ؟
وای به روزی که بگندد نمک هرچند سوپروایزربخش ضمن قبول اشتباه تقصر را به گردن همراهان گذاشت که بهداشت را رعایت نمی کنند دیشب در حین صحبت های آقای سیف اله نوروز پور در این فکر غوطه ور بودم که چرا آموزش و پروش ما هم غیر بهداشتی است ؟ متولیان آن چگونه با این که نظامی برای آن تعریف نکرده اند صحبت از نظم می کنند؟وآن معلم عزیز در آخر با نوبرانه ی شاه توت ( توت سرخ) حیاط منزلش از ما پذیرایی کرد و با کاسه ای از آن منزلش را ترک نمودیم.
بعد از خداحافظی تنها با ماشینم به سوی کاشان می رفتم اتفاقا نواری از یک سخنران را گوش می دادم که می گفت موج سوم تافلر در آموزش و پرورش شروع شده است ولی ما هنوز شروع نشده ایم .........
عکس از بیدار شهر
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

چقدر زود از دست می رویم / این سید حسینی نبود که درگذشت / ما بودیم / ما که قدرش را ندانستیم و ازش سود نجستیم / از اندوخته پربارش و ادب سرشارش و ادبیات گزیده اش / آه / اشک هایم را سامانی بخش خدا / این ما بودیم که مردیم / نه رضا سید حسینی / و هنوز هم اردبیلی ها نمی شناسندش / این سیمرغ بلند پایه ادب ایران زمین را
رضا سید حسینی، مترجم و ادیب سرشناس ایرانی روز جمعه یازدهم اردیبهشت ماه در پی یک بیماری طولانی در سن هشتاد و سه سالگی در بیمارستان ایرانمهر تهران درگذشت. او بیش از شصت سال از زندگی خود را صرف ترجمۀ ادبیات جهان و شناساندن مکتب های ادبی به فارسی زبانان کرد.
سیدحسینی در زندگی نامۀ خود نوشته اش می گوید : "در سال ١٣٠٥ در اردبیل به دنیا آمدم. ادبیات نخوانده ام، بلکه ارتباطات دور را در مدرسه پست و تلگراف تهران و بعد در مدرسۀ عالی ارتباطات دور پاریس گذراندم. پنج، شش سالی هم در دانشگاه یو.اس.سی. لوس آنجلس آمریکا فیلم سازی خوانده ام."
کتاب "مکتب های ادبی" سیدحسینی که در سال ١٣٣٤ نوشته شد، توجه چند نسل از علاقمندان ادبیات جهان را به خود جلب کرد. رضا سید حسینی نوشته است : "سی، چهل کتاب هم ترجمه کرده ام که مهمترین آن ها، "طاعون" آلبر کامو، "ضد خاطرات" آندره مالرو با ابوالحسن نجفی، "امید" آندره مالرو، "بهانه ها و بهانه های تازه"ی آندره ژید و "در دفاع از روشنفکران" ژان پل سارتر است."
سيدحسيني در جايي گفته بود: اولين كتاب آتشي را من با پساندازم به چاپ رساندم و روي جلد كتاب هم نوشته ناشر رضا سيدحسيني.
رضا سيدحسيني اين موضوع را چهار سال پيش در تشييع پيكر منوچهر آتشي عنوان كرد.
وي گفت: «ما در مجله روشنفكر كه حضور داشتيم با حضور آتشي، فريدون مشيري و من به بحث درباره شعرهاي معاصر مي پرداختيم.
در آن زمان مشيري مسئول صفحه شعر مجله روشنفكر بود و آتشي هم شعرهاي خود را براي اين مجله ميفرستاد و مشيري هم در صفحه شعر روشنفكر به چاپ ميرساند.
در يكي از جلساتي كه ما مشغول بحث درباره شعرها بوديم، آتشي يكي از شعرهايش را براي من خواند و ناگهان جاذبه شعر آتشي مرا گرفت و من گفتم كه خودم اين شعرها را چاپ ميكنم و از آتشي ديگر شعرهايش را هم گرفتم و رفتم به هر ترتيبي كه بود با پساندازي كه داشتم اولين دفتر شعر آتشي را به چاپ رساندم.
سیمین بهبهانی شاعر و نویسندۀ ایرانی در مورد تأثیر تلاش های فکری و فرهنگی رضا سیدحسینی بر شناخت ادبیات جهان در ایران چنین می گوید :
سیمین بهبهانی : مرحوم سیدحسینی یکی از مفاخر معاصر ما بود. او در دهۀ سی استاد بسیاری از شاعران و نویسندگان بود؛ خاصه اینکه برای نخستین بار "مکتب های ادبی" را در ایران تدوین کرده بود و سال های مدیدی نیز به تکمیل این کتاب همت گماشت. برای طبقۀ نویسنده این اثر بسیار آگاهی دهنده و آموزنده بود. سیدحسینی داستان شناس بود و بزرگترین و بهترین اثرش همان "فرهنگ آثار" است که بسیار در آگاه کردن مردم و نویسندگان اثر داشت. در این سالهای اخیر مرگ پسر نازنین و فرهیخته اش بابک او را بسیار شکسته کرده بود و غالباً می دیدیم که با عصا و عینک و قد خمیده راه می رود. بعد از این داغی که بر دل او و همسرش نشسته بود، دیگر هیچگاه خندۀ درستی بر لبان سیدحسینی ندیدم...
بهاءالدين خرمشاهي : راه يافتن به محيط اهل قلم در دهه هاي 30 و 40 بسيار مشکل بود، اما کاميابي بزرگ استاد ما اين است که در زمان حياتش، رستگاري خود را که جاودانگي فرهنگي است، به عينه مي بيند و اين سهم کوچکي است از آن جاودانگي.
خرمشاهي در ادامه با اشاره به کتاب «مکتبهاي ادبي» سيدحسيني افزود: اين اثر يکي از مهمترين آثار ترجمه شده است که 50 سال از ترجمه آن مي گذرد و تاکنون به 40 زبان ديگر ترجمه شده است.
سيدحسيني : در ترجمه "مکتبهاي ادبي" که از «ايسم ها» پر است، گيج مي شدم.
سيدحسيني دارندهي نشان شواليهي پالم آكادميك فرانسه در سال 2000 و چهرهي ماندگار در سال 1381 بود / از جمله مهمترين كتابهاي ترجمهشدهي سيدحسيني به آثار آلبر كامو، آندره مالرو، ژان پل سارتر و آندره ژيد ميتوان اشاره كرد / فرهنگ آثار» با مجلدهاي800صفحهيي با سرپرستي رضا سيدحسيني عرضه شد. او همچنين در تدوين «فرهنگ آثار ايراني - اسلامي» با سرپرستي احمد سميعي گيلاني همكاري داشت / نويسندگان و مترجمان زيادي خود را وامدار اين مترجم ميدانند؛ كسي كه ژانرهاي مختلف ادبي را به ايرانيان معرفي كرد و امروز بسياري از شاگردان او براي خود كسي شدهاند. سيدحسيني بيش از 60 سال از عمرش را صرف ترجمهي ادبيات جهان و شناساندن مكتبهاي ادبي به ما كرد / بيش از نيم قرن از تأليف «مكتبهاي ادبي» رضا سيدحسيني، مترجم پيشكسوتي كه يك عمر معلم بود و تا حدي كه توانست، آموخت و ياد داد، ميگذرد و ....
از دست رفت. ۴ سال بود که در تدارک برنامه تجلیل از این بی همتای روزگار بودم. هر کسی و هر جایی به نحوی مقابله و ممانعت می کرد. دانسته یا ندانسته. می گفتم مریض است پیر است سرطان دارد شاید فردا پس فردا نباشد مگر حالی شان بود. زمستان سال قبل بالاخره با آیدین رفتیم بنیاد دائره المعارف اردبیل و گفتیم می خواهیم اقلن برایش مجموعه مقالاتی چاپ کنیم در اردبیل. پیگیر جمع کردن امضا هم بودم که شورای شهر یک جایی را به نامش کند. جالب است خیلی ها و خیلی ها نمی شناختندش. افسوس بار است. جالب نه. قرار و مدار کتاب را گذاشتیم و بنیاد گشاده دستانه جلو آمد و حتا بعد از عید ازم خواستند اجرای بزرگداشتش را در تابستان ۸۸ بر عهده بگیرم. می دانستم بیمارستان است و ناامید و امیدوار بودم که می ماند یا نه. طرحش را هنوز هم نبرده ام بنیاد. برای شنبه قرار داشتیم که ببینیم چه می کنیم و حالا باید در نبودش بزرگش بداریم مثل همیشه مثل کسان دیگر.
ترجمه از نگاه رضا سيد حسيني
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

دکتر صدیقی مردی به تمام معنی صدیق و متقی و دانشمند بود و در عین حال وطن دوست. او جلساتی را در سال ۱۳۳۸ در منزل خود ترتیب می دهد که فعالیت های مبارزاتی دوره دوم زندگی دکتر صدیقی در برابر رژیم شاه به شمار می آید
ایران وطن من است و من به ایرانی بودن خود افتخار می کنم ، حتی اگر این امر به بهای جان من تمام شود، چون من هر چه دارم از این آب و خاک است."
در پاسخ به لویی ماسینیون به مناسبت دعوت او از دکتر صدیقی برای تدریس در دانشگاه پاریس در زندان پس از 28 مرداد 1332
دکتر غلامحسین صدیقی جامعه شناس و سیاستمدار و دانشمند بزرگ ایرانی و رهبر برجستهی جبهه ی ملی و وزیر کشور کابینه ی دکتر محمد مصدق در آذرماه 1284 در محلهی سرچشمه ی تهران به دنیا آمد. پدر او حسین صدیقی ملقب به اعتضاد دفتر از اهالی ناحیهی نور مازندران بود. غلامحسین تحصیلات ابتدايی و بخشی از تحصیلات متوسطه را در مدرسهی اقدسیه گذراند و نیز در مدرسهی آلیانس فرانسه به فرا گرفتن زبان فرانسه پرداخت. سپس به دبیرستان دارالفنون رفت و سال های آخر متوسطه را در آن مدرسه تحصیل کرد و دیپلم گرفت.در شهریور ماه 1308 همراه با دومین گروه دانشجویان اعزامی از سوی وزارت معارف به فرانسه رفت و در دانشسرای مقدماتی شهر آنگولم به تحصیل پرداخت و در تیرماه 1311 به اخذ باکالورا موفق گردید.
دکتر صدیقی در بهار 1314 از دانشسرای عالی سن کلو در حومهی پاریس فارغ التحصیل شد و در رشته ی فلسفه به اخذ پنج دانشنامه ی عالی (روانشناسی، روانشناسی کودک، آموزش و پرورش،اخلاق و جامعه شناسی و تاریخ ادیان) نایل گردید.
دکتر صدیقی در اسفند 1316 به اخذ درجه ی دکترا از دانشگاه پاریس توفیق یافت. رساله ی او تحت عنوان " جنبشهای دینی در قرون دوم و سوم هجری " با درجه ی ممتاز پذیرفته شد. وی در فروردین 1317 به ایران بازگشت و بلافاصله به سمت دانشیار در دانشگاه تهران مشغول کار شد.
وي در بحبوحه انقلاب در مورد وضعیت آینده ایران چنین گفته بود:
«روزی خواهد آمد كه شما در مرزهای بینالمللی از آوردن نام ایران و ایرانی خجل و شرمسار باشید».[
http://www.zamaaneh.com/revolution/2008/11/post_145.html
دکتر غلامحسین صدیقی از نظر سجایای اخلاقی و وقار و شخصیت یکی از معدود مردان 50 سال گذشته ایران است که وقتی پا به هر جمعی میگذاشت، پیر و جوان و عالم و عامی تحت تأثیر آداب و کلام و وقار او قرار میگرفتند و از این حیث، ناخواسته معلم اخلاق همه بود
سرانجام دكتر غلامحسين صديقی در روز دوشنبه 29 اردیبهشت 1371 در تهران در گذشت. عشق ايران آنچنان در جان او ريشه داشت كه در آخرين لحظات و در زير چادر اكسيژن فرياد برآورد : پاينده باد ايران ! .... و سپس جان به جان آفرين داد .
صديقی آکنده از مهر مرز و بوم خود و به دنبال پژوهش در باره ی تاریخ و سرزمین ایران بود ، اما با گشادهرویی در برابر علم و فرهنگ نوین . او بزرگترین کاستی این ملت را چنین ترسیم کرد :
«بزرگترین عیب ما بیانصافی است. بیانصافی دردآوری دربارهی دیگران» و در جای دیگری نوشت:«جامعهای شایستهی بقاست که در آن انسان ارجمند و عزیز و گرامی باشد.»
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

ابوسعید می گفت: منویس بگذار از تو بنویسند. آیا بایزید کتابی نوشت؟ حلاج چطور؟ جنید آنچه باقی مانده بود را سوزاند! اما ابن عربی بالغ بر هشتصد کتاب و رساله از خود باقی گذاشت. واقعا قابل قیاس با ماسبق نیست. به نظر بنده این کاملا به طبیعت غربی او بر می گردد. او در طبیعت پر درخت اندلس بزرگ شده است. بهشتی بر روی زمین. او در شهری زیسته که مسلمانان با دیگر ادیان، یافت می شدند. این اندلس بدست اسلام فتح شده بود. واقعا مسلمانان خالصی داشت. با اینکه اصلیت ابن عربی، عرب و به حاتم طایی بر میگردد اما طبیعت غرب در او موثر بوده است. واقعا ترکیب عرب و غرب. آنچه که ما در ایران قديم كمتر ميبينيم.
با اینکه ابن عربی عزلت نشسته است اما این مدت زیادی از زندگی او را شامل نمی شود. اساتید زیاد و جهانگردی در شرق توانسته روحیه شرقی را در او کاملا نهادینه کند. کمتر بوی گوشه گیری و عدم توجه به اساتید بسیار که در شرق موجود است در او به چشم می خورد. طبعا کثرت گراست و در کتبش می توان کاملا بدان پی برد. زبان او غربي است. البته منظور از زبان، عمق زبان و زبان آميخته با حقيقت نيست. حتي منظور طريق نگارش او نيست با اينكه طريق نگارش اندلسيان متفاوت است. منظور نوعي نوشتار مبسوط، واضح و گيراست. معارف عرفانیش با اینکه دامنه زیادی ندارد(منظور اينكه از نظر محتوي مطالب تکراری در کتبش فراوان است.) اما اینها را به طرق، شکلها، الفاظ، داستانها و سبکهای مختلف آراسته است. این تکثرگرایی کمتر در بین شرقیان موجود است. بسیار گفتار و رفتارش را می آراید وزیبا نشان می دهد. کسی نیست که در یک حالت و وضع بماند و ایدههای جديد را بکار نگیرد. اما در عین حال شرقی است و بسیار عمیق می باشد. عمق ِعمق مطلب را می فهمد و آن را به زبانهای مختلف می آراید و این آرایش مانع نمی شود که از انتهای عمیق معرفت دور گردد. برعکس تا آنجا که امکان داشته باشد مطلب را باز می کند و برای هر کسی تحفهای درخور دارد. واقعا این زاییده فرهنگ و تفکر شرقی است. فتح قلههای دستنیافتنی معرفت.
بهتر بگویم، این دورگه بودن شرقی- غربی در اوج خود توانسته او را یک شخصیت بیبدیل کند.
شیخ اکبر محی الدین ابن عربی در سال ۵۶۰ ه.ق در مرسیه از بلاد اندلس (اسپانيای کنونی ) در خانواده ای که چشمهاشون به آسمان باز بود به دنيا آمد. در جوانی که هنوز موی بر صورت نداشت ابن رشد اندلسی بزرگترين فيلسوف زمان خودش را مبهوت کرد. او بسيار مسافرت کرد و بسياری از عرفا را ديد و آنقدر در عرفان پيش رفت که به مقام خاتم اوليای الهی رسيد. به قول آیت حق سید علی قاضی طباطبایی، کسی در معارف عرفانی بالاتر از او نيامده و نخواهد آمد. او به کرات در کتبش از ديدن خدا، پیامبران و فرشتگان الهی نام مي برد و تمام علوم خود را از آنها بی واسطه می داند. کتاب فصوص الحکم خود را از جانب پيامبر اسلام(ص) می داند. به علت قدرت روحانی، بعد از او بيشتر عرفا دنبال رو او بودند. از جملات اوست:
«خدای تعالی در عالم آشکارست و عالم پنهان و در ذهن است. اما مردم کورند و عالم را آشکار و خدا را معقول می بينند.»
ان الوجود لحرف و انت معناه
و لیس لی امل فی الکون الا هو
(ترجمه: همانا وجود همچون حرفی است که تو معنای آن هستی و در هستی آرزوی برای من جز تو نیست)
«من از الطاف الهي به علمي دست يازيدم كه هيچ كس جز من به چنان علمي اختصاص نيافت، و از علم غيب عجايبي مشاهده كردم كه از بيانش در عالم حسي خودداري مي كنم، شگفتا! من صبح مي كنم و شب مي كنم، در حالي كه در عالم، تنها و غريب و ناشناخته ام و هم جنسي ندارم، مرا علومي است كه خاور و باختر عالم كون را فرا گرفته است، هر كس عقل و خردي دور از حدس و گمان دارد، بدان متجلي مي گردد.» باب 374/فتوحات
منبع
+
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

باز هم اول ارديبهشت.فردا يکي از روزهاي سهراب خواهد بود. روز آمدن و ماندن ؟براي خاک، چه ضيافتي ...
ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.
اسمش اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي كه به اطاق آبي مي رفت چند پله
مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي كرديم. يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبي كوچ مي كنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد.
در رساله Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهايانيسم جاوا است . به جاي mordaها در جهات اصلي نگاه كن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند . و باز مي بيني "ترحم" در جنوب است. هيچ كس اطاق آبي را نكشت .
در بوديسم جاي Lokapalaها را در جهات اصلي ديدم. رنگ آبي در جنوب بود. اطاق آبي هم در جنوب خانه ما بود . يك جا در هندوبيسم و يك جا در بوديسم. رنگ سپيد را در شمال ديدم، اطاق پنجدري شمال خانه هم سپيد بود . چه شباهتهاي دلپذيري ، خانه ما نمونه كوچك كيهان بود ، نقشه اي cosmogoniqueداشت. در سيستم كيهاني dogonهاي آفريقا ، جاي حيوانات اهلي روي پلكان جنوبي است ، طويله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زياد بود ، گنجي در كار نبود ، من هميشه برخورد با مار را از پيش حس كرده ام. از پيش بيدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. مي دانم كه هيچ وقت از نيش مار نخواهم مرد.
در ميگون ، يادم هست ، روي كوه بوديم ، در كمر كش كوه
مي رفتيم. يك وقت به وجودم هشداري داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگويم در سر پيچ به ماري مي رسيم ، آن كه جلو مي رفت فرياد زد : مار. و يك بار ديگر ، در آفتاب صبح ، كنار درياچه تار روي سنگي نشسته بودم . نگاهم بالاي زرينه كوه بود ، از زمين غافل بودم ، به تماشا مكثي داده شد . پيش پايم را نگاه كردم : ماري مي خزيد و مي رفت. كاري نكردم ، مرد Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپيونديم. يك mantra از آتار و اودا بخوانم. و يا بگويم : Nalla Pambou .
در همان خانه كاشان ، كه بچگي ام آنجا تمام شد ، خيلي مار ديده ام. يك روز نزديك اطاق آبي بودم، گنجشكي غوغا كرده بود ، سرچينه بلند خانه كه از گلوله هاي هواخواهان نايب حسين روزن روزن بود ، ماري مي خزيد، به لانه گنجشك سر زده بود ، بچه گنجشك را بلعيده بود ، خواستم تلافي كنم ، تير كمان دستم بود ، نشانه گيري ام حرف نداشت . اما هر چه زدم نخورد. و مار در شكاف ديوار تمام شد ، در يك اسطوره ، مال Earaja ها ، ماري به شكارچي تيرهايي هديه مي كند كه هرگز به خطا نمي رود ، دقت در نشانه گيري مديون مار است . bina كه شكارچيان كارائيب و آرداك و وارو با خود دارند ريشه در خاكستر مار دارد. نبايد به روي مار نشانه رفت
سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341
مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)
سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...
خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)
مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)
آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.
سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)
شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...
سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.
تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.
فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.
در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.
سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...
در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...
تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.
تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.
تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.
سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.
سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
گفت و گو با دكتر محمود فيلسوفي همكلاسي سهراب
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
نام هر سرزمینی با نام مردان و زنانی که برای آزادی آن از خود گذشتهاند، عجین شده است. نام «ایران»زمین نیز یادآور نامهای بسیاری است که بدون شک یکی از بزرگانش «دکتر محمّد مصدّق» میباشد، که ۱۴ اسفند بنامش به خود میبالد

29 ارديبهشت 1261 شمسی
ولادت در تهران از پدر، ميرزا هدايت ا... وزير دفتر و مادر، ملک تاج خانم نجم السلطنه
1271 شمسي
وفات پدر، ميرزا هدايت که از رجال شريف و با نجابت عهد قاجار و وزير دفتر بود
1275 شمسي/ 1314 قمري:
بنا به تحصيلات و قابليت شخصي و از طرفي به واسطهي حضور سابق پدر در مقام مستوفي خراسان ايشان به خراسان و به منظور تصدي استيفاي خراسان عزيمت نمود. درهمين سال ناصرالدين شاه به قتل رسيد
1285 شمسي:
بنا به درخواست رجال و بزرگان ايالت اصفهان از آنجا به نمايندگي دوره اول مجلس شوراي ملي انتخاب شده لکن مجلس به علت به حد نصاب نرسيدن سن ايشان را نپذيرفت
1286 شمسي:
به عضويت جامع آدميت درآمد. در همين سال ورود به مجمع انسانيت و قبول نيابت رياست آن
1287 شمسي:
عزيمت به فرانسه و آغاز تحصيل در مدرسهي علوم سياسي پاريس در رشتهي علوم ماليه يا اقتصاد سياسي پس از سه سال به علت کسالت يک بار به ايران مراجعت نموده و دوباره به اروپابرگشت و در شهر نوشاتل سوييس در رشتهي دکتراي حقوق به تحصيل مشغول و سال 1292 فارغ التحصيل گرديده و رسالهي دکتراي خود با عنوان وصيت در حقوق اسلام و حقوق شرعي زنان در سال 1293 بهچاپ رسانيد
1293 شمسي:
بازگشت به ايران و تدريس در مدرسهي علوم سياسي تهران
1294شمسی:
براي مدتي در عضويت حزب اعتدال و سپس حزب دموکرات درآمد. و در آبان ماه همين سال به عضويت کميسيون تطبيق حوالجات جانشين ديوان محاسبات از طرف مجلس سوم به مدت 2 سالانتخاب شد
1296 شمسي :
معاونت وزارت ماليه و رييس کل محاسبات
1298 شمسي مطابق با 1919 ميلادي:
عزيمت به اروپا و اقامت در سوييس و مخالفت با قرارداد 1919
1299 شمسي:
بازگشت از اروپا و ورود به بندر بوشهر و ديدار با بزرگان و سران بوشهر و ايلات فارس و تمايل مردم آن سامان و ارسال عريضه به پايتخت و در نهايت با موافقت دولت مشيرالدوله والی ایالت فارس و بوشهر شد
19 مهرماه 1299 الي سوم فروردين 1300 شمسي:
پس از کودتاي سوم اسفند 1299 از طريق صحبت براي عموم رجال و نوشتن مقالات و روشنگري به مخالفت شديد با کودتاي سيد ضياء پرداخت و در اول سال 1300 ناچارٹ از واليگري فارس استعفا و برايمصون ماندن از تعرض کودتاچيان مدتي در ميان ايل قشقايي و سپس به دعوت سران بختياري به ايل بختياري پناه برد
14 خرداد تا 29 دي 1300 شمسي:
14 خرداد تا 29 دي ماه در کابينهي قوامالسلطنه با اخذ اختيارات قانوني از مجلس شوراي ملي به مدت سه ماه در پست وزارت ماليه مشغول شد. در ترميم کابينه به وزارت خارجه برگزيده شد ولي نپذيرفت. و از28 بهمن والي آذربايجان شد
1302 شمسي:
نماينده مردم تهران در دوره پنجم مجلس شوراي ملي،
تشکيل کميسيون معارف با هماهنگي آيات عظام حوزه قم،
کتاب حقوق پارلماني در ايران و اروپا نيز تأليف نمود
تيرماه1305 شمسي :
نماينده مردم تهران در دوره ششم و مخالفت با کابينه مستوفي الممالک موضوع صلاحيت دو تن از وزرا: وثوق الدوله و ذکاءالملک فروغي
1307شمسی:
به علت ادامه مخالفت با هيأت حاکمه از طريق مجلس مخصوصا با اختيارات داور، وزير عدليه ؛ به ناچار خانه نشين گرديد
1319ـ1315 شمسي :
در اين چند سال به علت فشار حکومت رضاخاني خانه نشين بود و حتی از تدريس در دانشکده نيزمحروم گرديد. و تا سال 1319 در احمدآباد ساوجبلاغ و تهران تحت نظر نظميه اقامتاجباري نمود
5 تيرماه 1319 شمسي :
توسط شهرباني رضاشاه بازداشت و به زندان بيرجند منتقل گرديد
23 آذر 1319 :
بنابه فشار عدهاي از رجال که هنوز قدرت نفس کشيدن داشتند به احمدآباد بازگردانده شد و تحت نظر قرار گرفت تا شهريور 1320 که اجازه خروج گرفت
14 اسفند 1322 شمسي :
نماينده اول مردم تهران در دوره 14 مجلس شورا گرديد و مخالفت با اعتبارنامه نمايندگي سيدضياء در پيش گرفت
1323 شمسي:
مخالفت با اعطاي هرگونه امتياز نفت به خارجيان و پيشنهاد طرح چهار مادهاي منع دولتهاي ايران براي مذاکره با خارجيان دربارهي واگذاري امتياز نفت و تصويب آن
1323 شمسي :
حمله به دزدان بيتالمال و زد و بندچيهاي دستگاههاي دولتي و درخواست اخراج دکتر ميليسپو مستشار آمريکايي در امور مالي ايران
1324 شمسي:
رهبري اقليت مجلس در استراکسيون عليه کابينه صدرالاشراف
آذر 1326 شمسي :
رأي تمايل 53 تن از نمايندگان مجلس شوراي ملي به نخست وزيري مصدق ـ در اين زمان حکيم الملک با 4 رأي نخست وزير شد.
در اين سال با فرمايشي بودن انتخابات مجلس حکومت احمد قوام آن را به طور علني تحريم نمود
1328 شمسي:
مخالفت با تشکيل مجلس قلابي مؤسسان که ساخته دست هژير و اشرف بود
22 مهر 1328 شمسي :
به نحوهي برگزاري انتخابات مجلس شانزدهم اعتراض و با جمعي از ياران خود در دربار تحصن نمود
21 آبانماه 1328 شمسي :
اعلام تشکيل جبهه ملي ايران
در اين سال پس از ترور عبدالحسين هژير وزير دربار باز به حومه احمدآباد تبعيد گرديد
18 بهمن 1328 شمسي :
رفع حصر خانگي و ورود به تهران و نطق تاريخي ميدان بهارستان در 18 بهمن و اعتراف به انتخابات مجلس شانزدهم و در نهايت انحلال مجلس
19 فروردين 1329 شمسي :
انتخابات مجدداً برگزار شد و مصدق نماينده اول تهران شد
1329 شمسي:
مخالفت با نخست وزير رزمآرا
توضيح: مصدق که از نظامي شدن فضاي سياسي و هم از پشت پرده از عدم رضايت شاه مبني بر گزينش رزمآرا خبر داشت. به مخالفت برخاست و رزمآرا بعد از تحمل مشکلات فراوان در هنگام معرفي کابينهبهناچار با اردوگاه چپ مخصوصاً حزب توده از پشت پرده مغازله ايي آغاز نمود که تمايلات زنده ياد صادق هدايت برادر خانم رزم آرا بيتأثير نبود و همين امر در نهايت باعث گرديد که در مسجد سپهسالار و باسري پرشور برخاک بيفتد
تيرماه 1329 شمسي :
کميسيون ويژه موضوع نفت تشکيل شد و مصدق به رياست آن برگزيده شد
در 15 آبانماه پيشنهادملي شدن صنعت نفت از سوي نمايندگان جبهه ملي خصوصاً دکتر مصدق مطرح شد. در 29 اسفند مجلس شورا طرح مصدق را براي ملي شدن نفت تصويب نمود
12 ارديبهشت 1330 شمسي :
به نخست وزيري رسيد و در 29 خرداد از شرکت نفت انگليس و ايران خلع يد نمود که نقش زندهياد مهندس بازرگان در اداره صنعت نفت چشمگير بود
23 الي 27 مهر 1330:
در شوراي امنيت سازمان ملل حاضر و از حقانيت نهضت ملي نفت ايران دفاع نموده و تحسين جهانيان را برانگيخت
خرداد ماه 1331 شمسي :
حضور در ديوان لاهه و دفاع از حقانيت ملت ايران. پس از بازگشت و در 25 تيرماه به علت دخالت شاه در امور دولت مخصوصاً موضوع وزارت جنگ مصدق استعفا نمود و قوام به نخستوزيري رسيد. مخالفتهاي گستردهي مردم و قيام ملي 30 تير به ناچار قوام و دربار عقب نشيني نمود و مجلس مجدداً مصدق را به نخست وزيري رسانيد
31 تيرماه 1330
ديوان دادگستري لاهه رأي به نفع ملت ايران صادر نمود
8مرداد 1330
همين سال لايحه اختيارات قانوني نخست وزيري تصويب گرديد و عدهاي از نمايندگان مجلس و تني چند از نمايندگان جبهه ملي که مصدق را پايبند به سياسي بازي و گنجاندن در حريمبسته حزبي خويش نميديدند و مصدق سر تسليم در مقابل فشارهاي آنها مبني بر انتخاب تمامي دولتمردان و وزراء از ميان هم حزبيهاي خويش فرود نميآورد به آغوش دربار رفته و مشکلات عديدهاي برسر راه مصدق به وجود آوردند. حتي جناح مذهبي آن روز مثل مصطفي کاشاني را نيز با خود همراه ساختند. در اين ميان حسين مکي که روزي عنوان سرباز فداکار ميهن به خود اختصاص داده بود در تاختن بهآرمانهاي ملي مصدق بيشرمي و رسوايي تمام نمود و تمامي آبروي خويش بر سر سوداي بازار مکاره سياست باخت. مظفر بقايي نيز به راه دربار رفت
لکن بزرگ مرداني آن روز از حريم تنگ و نوپاي حزبي بهدرآمده و وسيعتر نگريستند و با پيشواي نهضت همراهي به ياد ماندني نمودند ازجمله: آيات عظام طالقاني زنجاني لاري و... و بزرگمرداني همچون خليل ملکي داريوش فروهر مرحوم دهخدا بازاري مسلمان ومردمدار حاج مانيان و حاج حسن شمشيري جهان پهلوان تختي و عدهي کثيري از فعالان دانشگاهي و فرهنگي و سياسي. اما متأسفانه توطئههاي دربار و بعضي از مجلسيان فريب خورده و دست بيگانگانطماع در کار بود و عليرغم آن که با پيام عمومي مصدق و حضور قاطع مردم مجلس منحل گرديد و محمدرضا به بغداد و از آن جا به رم فرار نمود لکن به علتهاي گفته شده در همهي اين سالها و به خصوصضعف تشکيلاتي جبههي ملي و عدم استفاده به موقع از توده ملت و تسامح بيش از حد مصدق با مخالفان در 28 مرداد بار ديگر آرمانهاي اين ملت مظلوم و همواره چشم به راه در ميانهي راه ناقصالخلقه ماند
17 آبان 1332
محاکمه نظامي مصدق آغاز و سپس به 3 سال زندان محکوم شد لکن دربار و کودتاچيان را رسوا نمود و در اين مدت يار ديرينه و وزير شجاع امور خارجهاش دکتر حسين فاطمي در بيدادگاه نظاميشاه تيرباران نمودند
هرچند که شاه و دار و دستهاش تلاش داشتند که کودتا را قيام ملي جلوه دهند لکن پايمردي يادگاران مصدق همچون سحابي ـ طالقاني ـ بازرگان ـ فروهر ـ مانيان ـ شمشيري و... اين مجال را هرگز به آنها نداد و درخت مقاومت استوار ماند تا در 24 بهمن 57 خون با ناحق ريخته شهيد حسين فاطمي با شليکهاي پياپي و در بام مدرسهي علوي و به سينه پرکينه و نفرت نصيري پاسخ داده شود
مرحوم بازرگان در جواب دادستان و در محاکمه نظامي خويش در جواب سؤال نظر شما نسبت به قيام ملي 28 مرداد چيست؟
شجاعانه پاسخ داد:
قيام فواحش ، روسپيان و لمپنها ؟!!
13 مردادماه 1335:
دورهي زندان به پايان رسيد و دورهي تبعيد به احمدآباد مجدداً آغاز گشت و مزاحمات شديد توسط دستگاه حکومت شاه براي مصدق حتی در ديدار با نزديکاناش ايجاد ميگرديد و در اينزمان به سرطان فک و دهان مبتلا گرديده لکن اجازه خروج از کشور براي معالجه نيافت
سخنرانی دکتر مصدّق در جلسه شورای امنیت،
« آقای رئیس، آقایان اعضاء محترم شورای امنیت؛
من امروز در این شورا حاضر شده و صدای مردم ایران را در مقابل ادعاهای بیاساس دولت انگلستان بگوش شما و مردم جهان برسانم.
هر چند ما این دعوا را بدلایلی که بعداً اقامه خواهیم کرد در حدود صلاحیت شورای امنیت نمیدانیم، اما نمیتوانیم منکر شوم که سازمان ملل متحد آخرین مرجع و عالیترین مقامی است که مسئول حفظ صلح جهان است.
این سازمان وقتی موفق خواهد شد این هدف عالی را اجرا نماید که دول بزرگ به مقررات آن احترام بگذارند و کشورهای کوچک و بزرگ آنرا پناهگاه خود بدانند.
ایران فقط حقوق خود را خواستار میباشد و از ان مجمع عالی بینالمللی انتظار دارد برخلاف مصالح ایران، اقدامی بعمل نیاورد. تنها ثروت ملّی ما نفت است که منبعی برای تولید کار و غذا برای مردم ایران بشمار میرود. درآمد نفت باید برا توسعه صنعت و بهبود وضع مردم ایران به مصرف برسد. متاسفانه تاکنون درآمد نفت برای مردم ایران هیچ فایده و ثمری نداشته و در پیشرفت صنعت این کشور موثر واقع نشده است.
برای اثبات این مدعا باید گفت که پس از پنجاه سال بهرهبرداری از نفت توسط یک شرکت خارجی هنوز کارشناسان ایرانی کافی در اختیار نداریم، برای آنکه شمهای از منافع انگلیس را از این ثروت عظیم برای شما مجسم کنم، کافی است بگویم در سال ۱۹۴۸ بر طبق دفاتر شرکت سابق نفت ایران درآمد خالص شرکت در حدود شصت و یک میلیون لیره بوده که فقط نه میلیون لیره به ایران داده شده است. در اینجا باید اضافه کنم مردمی که در آبادان یعنی جایگاه معروفترین تصفیهخانه نفت جهان زندگی میکنند با فقر و پریشانی بیحد و حساب دست به گریبان هستند و حتی از ضروریات اولیه زندگی نیر محروم هستند، اگر بنا باشد که در آینده نیز مانند گذشته درآمد نفت ما را خارجیان ببرند، اگر قرار باشد که کارگران ایرانی در اراضی نفتخیز مسجد سلیمان، آغاجاری، کرمانشاه و تصفیهخانه آبادان در بدترین شرایط بسر برند و استثمارچیان خارجی همچنان عملاً کلیه درآمد نفت را تصاحب کنند، مردم ایران تا ابد در فقر و پریشانی خواهند ماند، به همین دلایل بود که پارلمان ایران به نفع ملّی شدن صنعت نفع در سراسر کشور رأی داد و در واقع نظر پارلمان ایران نظر قاطبه اهالی این کشور بود که اکنون دولت انگلیس با شکایت به شورای امنیت میخواهد با نظر تمام مردم ایران مخالفت کند. ملّت ایران مصمّم است که از این منبع حیاتی که میراث ملّی او بشمار میرود برای بالا بردن سطح زندگی افراد خود و حفظ صلح جهان استفاده کند.
منشور ملل متحد و اصول مقدسی که در آن مندرج است حکم میکند که کلیه کشورهای عضو سازمان ملل متحد در چنین روزی ایران را یاری دهند.
در اینجا میخواهم نظر اعضاء محترم شورای امنیت را به این حقیقت جلب کنم که ترس و تشویش یک دولت بزرگ در عملی ساختن مقاصدش با توسل به چترباز و کشتی جنگی بخوبی نشان میدهد که سازمان ملل متحد در حفظ صلح جهان وظیفه خود را بخوبی انجام داده است.
اگر منظور انگلستان این است که ملی شدن صنعت نفت ما صلح را به خطر انداخته، معلوم نیست چرا دولت انگلیس که این همه صنایع را ملّی کرده بعنوان دولتی که اساس و پایه صلح را متزلزل نموده است به شورای امنیت دعوت نشده! این موضوع کاملاً شبیه دعوای گرگ و میش است.
هر نوع خطری که متوجه صلح باشد از اقدامات زورگوئی علنی، ما را از استفاده از حق و حاکمیت بر منافع ملی خود باز دارد، انگلستان اقدامات جابرانهای را در نزدیکی آبهای ساحلی ایران متمرکز نموده است، تهدیدات دولت انگلستان دائر بر پیاده کردن نیرو در ایران ممکن بود عواقب مهلکی در پی میداشت و آتش جنگ جهانی دیگری را بر میافروخت که در این صورت دولت انگلیس به تنهائی مسئول عواقب امر میشد. ایران کشتیهایی جنگی در رودخانه تایمز مستقل نکرده است.
بار دیگر موکداً تکرار میکنم که دولت من حاضر است به محض اینکه انگلیس تمایل حقیقی به حل قضیه نفت نشان دهد، مذاکرات مستقیم را در موردی که قبلاً ذکر شد شروع کند. اگر ما در بهرهبرداری از نفت تاخیر روا داریم وضع اقتصاد ما روز به روز بدتر خواهد شد. ما انتظار داریم که شورای امنیت از توصیههایی که موجب تاخیر در اجرای وظایفمان بشود خودداری نماید.
دولت انگلیس نمیتوانست با استفاده از قرارداد منسوخ و ظالمانه ۱۹۳۳ که ایران با شرکت سابق نفت منعقد ساخته در اجرای قوانین مربوط به ملی کردن صنعت نفت ایران مداخله کند.
مداخلات بیرویه و خلاف قانون انگلیس به چند صورت تظاهر کرده است. انگلیسیها میکوشیدند تا اغتشاش و اعتصاب را بین افراد مردم ایران رواج دهند و با آوردن کشتی جنگی به نزدیکی آبهای ایران و اعزام نیروی زمینی و هوائی در مناطق نزدیک ایران ما را بترسانند، دولت انگلیس از دادگاه بینالمللی سوء استفاده نموده زیرا اولاً آثار استعماری قرارداد ۱۹۳۳ را در دادگاه وارونه جلوه داده و حقوق حاکمیت ایران را به نفع شرکت سابق محدود کرده، ثانیاً مطلبی را که در صلاحیت دادگاه بینالمللی نبوده در آن دادگاه عنوان کرده، ثالثاً با علم به اینکه شورای امنیت صلاحیت رسیدگی به نفت ایران را ندارد، موضوع را در آنجا مطرح کرده تا دولت ایران متهم شود به اینکه مقررات بینالمللی را محترم نشمرده و به تصمیمات یک دادگاه عالی بینالمللی بیاعتنائی کرده است.
دولت انگلیس با توسل علنی به زور میکوشد ما را از اعمال حق حاکمیت خودمان بر منابع طبیعی کشورمان باز دارد.
تهدیدات انگلیس راجع به آوردن چترباز و کشتیهای جنگی در نزدیکی آبهای ایران به همین منظور صورت گرفته است. به موجب قرارداد ۱۹۳۳ بهای نفت ایران بسیار زیاد بود. شرکت سابق نفت ایران و انگلیس فقط ۲ درصد از کلیه منافع خود را بعنوان مالیات بر درآمد به ایران میداد، حال آنکه مقدار مالیاتی که به خزانه انگلیس داده میشد ۴۵ درصد منافع بود. همچنین اموال شرکت از حقوق گمرکی معاف بود و شرکت اجازه نمیداد دولت ایران دفاتر آنرا بازرسی کند و اقداماتی برای بهبود وضع کارگران انجام نمیداد.»
کاش برای احقاق حق هستهای ایران نیز مصدّقی دیگر ظهور میکرد…
سرانجام در 14 اسفندماه 1345 مطابق با 5 مارس 1967 در غربت احمدآباد به جاودانههاي اين ملت بدل گرديد تا عصر همان روز محدود ياران باوفايش ترتيبات کفن و دفن او را در همان خانهاش بدهند وجهان پهلوان تختي شجاعانه و بي هيچ واهمهاي بر پيکر ارجمند پيشوا بوسه زند و سحابي او را غسل دهد
منبع
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

سهراب سپهري در تاريخ پانزدهم مهر ماه 1307 در خانواده اي که اهل شعر، نقاشي، منبت کاري و ديگر رشته هاي هنري بود، زاده شد. کودکي و نوجواني او به مطالعه، بازي در طبيعت، شکار و نواختن موسيقي گذشت. سهراب تا پانزده سالگي خود را در شهر کاشان گذراند و در نقاشي ها و اشعار او تاثير اين دوران و تاثير طبيعت و گياهان را مي بينيم. سهراب سپهري شعر صداي پاي آب را با الهام از قريه "چنار" واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و دهکده زيباي "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شعر گلستانه شد.
آن طور که پريدخت سپهري در کتاب خود تحت عنوانسهراب، مرغ مهاجر مي گويد برادرش تا چهارده سالگي در باغي زندگي مي کرد که شمارش درخت هايش به سادگي امکان نداشت اما يک سال بعد را در خانه اي گذراند که در آن اثري از درخت و سبزه نبود. طبق نوشته خانم سپهري، سهراب در اين دوران به مطالعه نويسندگان و شعرايي چون لامارتين، گوته، اميل زولا، شاتوبريان و هوگو پرداخت.
سهراب يک سال بعد يعني پس از پايان تحصيلات سيکل اول متوسطه به تهران رفت و در دانشسراي مقدماتي نام نويسي کرد. پس از پايان دوران دانشسرا به کاشان بازگشت و به سرودن شعر و نقاشي تابلو مشغول شد. اما بعد دوباره به تهران رفت و براي تحصيل در رشته نقاشي در دانشکده هنرهاي زيبا ثبت نام کرد. شعر و نقاشي سهراب همچون ديگر همعصران وي تحت تاثير امواج نو قرار گرفت و او نيز وارد حيطه شعر نو و نقاشي مدرن شد.
سهراب اولين کتاب خود به نام مرگ رنگ را در سال 1330 چاپ کرد. زندگي خواب ها، شرق اندوه، صداي پاي آب، مسافر و هشت کتاب از جمله آثار سهراب سپهري است. اين هنرمند پرآوازه ايران در ارديبهشت ماه 1359 در اثر بيماري سرطان خون درگذشت و در مشهد اردهال به خاک سپرده شد.
صداي پاي آب يکي از سرودهاي اوست. انگيزه سرودن شعر, مرگ پدر و تسلاي مادر است. اواين سروده را به مادرش تقديم داشته است. زبان روان, توصيف صادقانه دنياي عاطفي شاعر تصويرهاي بديع و تازه, غافلگيريهاي شاعرانه(آشنايي زدايي), ترکيب و موسيقي شعر و حتي بهره گيري از لغات عاميانه برشکوه تاثير اين شعر افزوده است.
اين سروده بلند را به دو قسمت مي توان تقسيم کرد: در قسمت نخستين, شعر آميخته اي از حس و عاطفه و آرمان شاعر است. آب در اين شعر رمز خود شاعر است که آرام و تازه از هر گوشه و کناري عبوري مکند و کاشان او در آغاز همان کاشان زادگاه اوست اما در قسمت دوم, دستگاه فکري شعر و فلسفي او چهره مي نمايد و کاشان او به اندازه جهان وسعت مي يابد و جهان در نامد کاشان تفسير مي شود: (اهل کاشانم , اما/ شهر من کاشان نيست/ شهر من گم شده است./ من با تاب, من با تب/ خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام) شعر صداي پاي آب با اشاراتي به اساطير و بهره گيري از عناصر هندي و بودايي, آگاهي و شناخت عميق سهراب سپهري را از عرفان غير اسلامي و غير ايراني و تلفيق اين دو عرفان, نشان مي دهد. جز اين پايان شعر دعوتي است به درک درست عرفان و بهره گيري از آن در عصر معراج پولاد و اصطکاک فلزات سهراب در ازدحام صداهاي گوناگون عصر ماشين باورمند گوش دادن به آواز حقيقت است و نگران گم شدن انسان در سطح سيماني قرن
سهراب از زبان خودش
” ... ده ساله بودم كه اولين شعرم را نوشتم. هنوز يك بيت آن را به ياد دارم:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نكردم هيچ يادي از دبستان
اما تا هجده سالگي شعري ننوشتم. اين را بگويم كه من تا هجده سالگي كودك بودم. من دير بزرگ شدم. دبستان را كه تمام كردم, تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم. نمي دانم تابستان چه سالي, ملخ به شهر ما هجوم آورد. زيانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آبادي ها شدم.
راستش را بخواهيد حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. وقتي ميان مزارع راه مي رفتم, سعي مي كردم پا روي ملخ ها نگذارم. اگر محصول را مي خوردند پيدا بود كه گرسنه اند.منطق من ساده و هموار بود...
... اگر يك روز طلوع و غروب خورشيد را نمي ديدم گناهكار بودم.هواي تاريك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خوانده ام.
بزرگترها مي خواندند, من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند.
روزي در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت:” نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديك تر باشيد.“
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد. و من سالها مذهبي ماندم, بي آنكه خدايي داشته باشم. “
- هنوز در سفرم - ” سهراب سپهري“
برگرفته از سايت
www.mashaheer.net
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
.JPG)
روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم:
جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
متولد 1281 در تهران
مرگ 12 شهریور1371
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

ا
استاد مصطفي ملكيان در متن حاضر به امكان و چگونگي طرح و اجراي جامعه اخلاقي و معناي "انسان اخلاقي" پرداختهاند. اين متن كه صورت مكتوب سخنراني استاد ملكيان (مشهد ـ ۱۳۸۶)ميباشد در آخرين شماره مجله آيين (شماره 12 و 13 ، اردیبهشت و خرداد 87) به چاپ رسيده است.
(با تشکر از وبلاگ عقلانیت و معنویت که زحمت آماده سازی نسخه متنی این سخرانی را متقبل شدند.)
/صفحه اول/صفحه دوم /صفحه سوم /صفحه چهارم/صفحه پنجم
آیا جامعه اخلاقی قابل طرح و اجراست؟ چگونه؟ برای آنکه بتوانیم به این سؤال پاسخ دهم که «چه ا نسانی را میتوان انسان اخلاقی دانست.» ناگزیرم پنج مقدمه را ذکر کنم. مقدمه اول: چه انسانی را باید مفهوماً اخلاقی خواند؟ وقتی میگویید کسانی اخلاقی زندگی میکنند، طبعاً به این معنی است که کسانی هم هستند که اخلاقی زندگی نمیکنند. آنگاه این سؤال پیش میآید که ایضاح مفهومی اخلاقی زیستن و اخلاقی نزیستن، چگونه باید انجام گیرد. مجوز اطلاق لفظ اخلاقی بر انسانی و لفظ غیراخلاقی بر انسانی دیگر آناست که اول توانسته باشیم اخلاقی بودن را – وقتی صفت انسانی قرار میگیرد – ایضاح مفهومی کنیم. گاهی افعال، اخلاقی یا غیراخلاقی تلقی میشوند، مثلاً گفته میشود دروغگفتن غیراخلاقی است و راستگفتن اخلاقی است و گاهی هم گفته میشود نهاد بردهداری یا نهاد ربا غیراخلاقیاند.
فعلاً به این دو مورد، یعنی اخلاقی یا غیراخلاقیبودن افعال و نهادها، نمیپردازم و تنها به انسان اخلاقی یا غیراخلاقی اشاره میکنم؛ مثلاً اینکه میگوییم علیابنابیطالب(ع) اخلاقی است، اما معاویه غیراخلاقی است؛ باید ببینیم اخلاقیبودن یا نبودن افراد انسانی بهلحاظ مفهومی به چه معناست.
گرچه در اینجا با سؤالی واقعاً مشکل مواجهیم، ولی میکوشم رأی خودم را در این باب بهصورت مختصر ارائه کنم. به اعتقاد من برای پاسخ دادن به این سؤال باید از این راه وارد شد که هر انسانی سلسله مقدوراتی دارد، یعنی هر فرد انسانی قدرت انجام یک سلسله کارهایی را دارد که آن را دایره مقدورات فرد مینامیم. منظور از قدرت انجام یک سلسله کارها، یعنی ساختار جسمانی و روانی و ذهنی این شخص امکان انجام دادن کارهای خاصی را در اختیار او میگذارد. دایره دومی هم برای فرد انسانی تصور کنید که آن هم دایره مأذونات شخص است، یعنی دایره کارهایی که شخص به خود اجازه و اذن میدهد که آنها را انجام دهد. پس برای هر فرد انسانی، دو دایره قابل تصویر و ترسیم است: یکی دایره مقدورات او (کارهایی که قدرت انجامشان را دارد: و نه جسمش، نه ذهنش و نه روانش مانع انجام آنها نمیشوند) و دیگری دایره مأذونات (دایره کارهایی که فرد انسانی به خود اجازه میدهد آنها را انجام دهد). حال، براساس تعریف من، انسان اخلاقی انسانی است که دایره مأذوناتش، ولو به اندازهای ناچیز، از دایره مقدوراتش کوچکتر باشد، این یعنی کارهایی هست که این انسان، در عین اینکه قدرت انجام دادنشان را دارد، اجازه انجام آنها را به خود نمیدهد. بنابراین اگر دایره مأذونات فردی در داخل دایره مقدورات قرار گرفت، ما با یک انسان اخلاقی مواجهیم. البته هر چه انسان اخلاقیتر میشود، دایره مأذوناتش تنگتر و تنگتر میشود. از این راه است که میفهمیم چه انسانی اخلاقی است. اما اگر دایره مأذونات انسانی درست بر دایره مقدوراتش منطبق باشد، دیگر انسان اخلاقی شمرده نخواهد شد. البته شکی نیست که حالت سومی هم متصور نیست. یعنی امکان ندارد که دایره مأذونات بزرگتر از دایره مقدورات باشد؛ چنین حالتی محال عملی است. برای اینکه از مقدمه اول نقبی به مقدمه دوم بزنم، باید نکتهای را توضیح دهم و آن این است که چه میشود انسانی، در عین اینکه میتواند کاری را انجام دهد، اما بهخود اجازه انجام آن را نمیدهد. در ذهن و ضمیر فرداخلاقی چه میگذرد که اینگونه رفتار کند؟ بهنظر میرسد در درون انسان اخلاقی تعدادی قاعده حاکم است؛ این قواعد به او اجازه نمیدهند هرکاری را که میتواند انجام دهد. اما انسان غیراخلاقی برای انجام ندادن یک کار قاعدهای ندارد.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
همایش شیخ جعفر مجتهدی
دهمين همايش با افلاکيان خاک نشين با عنوان تجليل از جايگاه عرفاني شيخ جعفر مجتهدي 20 آذر در تالار وزارت کشور برگزار ميشود.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري رسا، موسسه فرهنگي، مطالعاتي شمس الشموس، دانشجويان دانشگاه هاي تهران در دهمين همايش با افلاکيان خاک نشين به تجليل از مقام عرفاني شيخ جعفر مجتهدي ميپردازد.
بنابراين گزارش همايش تجليل از شيخ جعفر مجتهدي 20 آذر، ساعت 12 تا 17:30 در تالار وزارت کشور واقع در ميدان فاطمي تهران برگزار ميشود.
گفتني است، در اين مراسم حجت الاسلام و المسلمين فاطمي نيا، دکتر اسدي گرمارودي و دکتر باهنر پزشک معالج شيخ مجتهدي سخنراني ميکنند.
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|


در افسانهها آمده است كه پس از دفن مولوي، قبر پدرش برخاست و به احترام او سر تعظيم فرود آورد
واخرین جمله مولوی
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
مشهد – آذرماه 1355
علی سربداری
برادرم ، مرد آگاهی و ایمان و تقوی، آزادی و ادب، دانش و دین، محمد رضا حکیمی. در این فصل بد که هر خبری می رسد شوم است و هرچه روی میدهد فاجعه و «هردم از نو غمی آید به مبارک بادم»، نام شما بر این دو «یادنامه» برای یاد آورد آن آرزوی دیرینه و شیرینی بود که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به گردن فردا بسته بودم، در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت و آن آرزو، در یک کلمه بازگشت شما به میدان بود، میدانی که اینچنین خالی مانده است و در پیرامون، نسلی عاشق و تشنه نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این «غوغا» رویاروی این دن کیشوت ها و شومن های شبه هنری و شبه سیاسی و سبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است، سواری بیرون آید و شمشیر علی در دست و زبان علی در کام و دلی گدازان از عشق و سری بیدار از حکمت و سپر گرفته از تقوی و برگذشته از احد و خندق و صفین و صحرای تف (طف) و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سربرده و با هزارها قربانی خلافت اموی و عباسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و تیموری ایلخانی ... در سیاه چال های دارالاماره های وحشت شکنجه ها دیده و در آوردگاه های خون و خیانت صلیبی ها شمشیر زده و خط کبود شلاق استعمار تاتارهای مسیحی و آدم خوارهای متمدن را در این قرن های غارت و خواب برجان و تن خویش رتجربه کرده و پرچم رسالت خون خواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج انسان بر پشت، راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طی کرده و داغ فلسطین و بیت المقدس سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم تازه نهاده و اینک، بر سیمای وارث آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسن و حسین و... به مثابه یک «امت» - چون ابراهیم – قلم را تبر کند و بت های نمرودی این عصر، عصر جاهلیت جدید را بشکند و از عزیز ترین ارزش هایی که بی دفاع مانده اند و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود و این میراث گران و گرامی که دست رنج نبوغ ها و جهادها و شهادت های تمامی تاریخ ماست، بر باد می رود، قهرمانانه دفاع کند، به یاد آورد و نگاه دارد. علیرغم «این سموم که بر بوستان ما می گذرد» هنوز بوی گل و رنگ نسترن هست. هنوز نسل جوان – که همه این توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود – تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم – که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور هم داستانی احزاب است و داستان خندق – در جستجوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دوپای خویش و هنوز حوزه ما – که سیصد سال است از درون، بیمار خواب و خرافه اش کرده اند و پنجاه سال است که از بیرون محاصره اش کرده اند و در همش می کوبند – استعداد معجزه آسای خویش را در خلق انسان های بزرگ و نیرومند وخلاق و چهره های تابان و تابناک انسانی – حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ماسک های مصخره و آدمک های مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح – نشان می دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را – که جذب روح های عاشق و نبوغ های پنهان، از اعماق محروم ترین توده های شهری و بیش تر روستایی است و سپس پیرایش و پرورش آن ها در چهره بزرگ ترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین حجت های زمان و آن گاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان – همچنان به دست دارد. در چنین یأس و با چنین مایه های امید، خاموش ماندن کسی چون شما پیداست که تا کجا یأس آور است؟ درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان امید بخش است. قدرت قلم، روشنی اندیشه، رقت روح، اخلاص نیت، آشنایی با رنج مردم و زبان زمان و جبهه بندی های جهان و داشتن فرهنگ انسانی اسلامی شیعی و زیستن با آن «روح» که ویژه «حوزه» بود و یادگار «صومعه خالی آن روزها» و سرچشمه زاینده آن همه نبوغ ها و جهادها و اجتهادها و میراث آن تمدنی که با علم و عشق و تقوی بنا شده بود، همگی در شما جمع است و می دانید که این صفات، بسیار کم با هم جمع می شود و این «ویژگی» آن چه را امروز «مسئولیت» می نامند، بر دوش شما سنگین تر می سازد و سکوت و انزوا را – به هر دلیل – بر شما نه خدا می بخشاید و نه خلق. و اما ... برادر! من به اندازه ای که در توان داشتم و توانستم در این را رفتم و با این که هر چه داشتم فدا کردم، از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم و در برابر خیلی از «بچه ها» احساس حقارت می کنم در عین حال، لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و انعکاسی بخشبده است که هرگز بدان نمی ارزم و میبینم که « کم من ثناء جمیل لست اهلاٌ له نشرته» و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است بدان دچار شود، می گذرانم و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم. با این همه، تنها رنجم این است که چرا نتوانست کارم را تمام کنم و بهتر بگویم، ادامه دهم، این دریغی است که برایم خواهد ماند، اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای اصلی ام به همان علت همیشه، زنداغنی زمانه شده است و به نابودی تهدید می شود، آن چه از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و عجولانه و پرغلط و بد چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی، که فریادهایی از سر درد، نشانه هایی از یک راه، نگاه هایی برای بیداری، ارایه طریق، طرح هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت، جهات و ایده ها و بالاخره، نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت. آن ها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود. اینک، من همه این ها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم و با آن ها هر کاری که می خواهی بکن. فقط بپذیر تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم بتوانم با فراقت دل بپذیرم و مطمئن باشم که خصومت ها و خباثت ها در محو یا مسخ ایمان و آثار من کاری از پیش نخواهد برد و ودیعه ام را به کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است. لطف خدا و سوز علی، تو را در این سکوت سیاه، به سخن آورد که دارد همه چیز از دست می رود، ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است. بغض هزار ها درد، مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیز تر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ... خود در انتظار هرچه خدا بخواهد.
علی
مشهد آذر55
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
رئيس مرکز منطقهاي اطلاعرساني علوم و فناوري، 10 دانشمند تراز اول جهان در رشتههاي علوم کشاورزي، زيستشناسي و بيوشيمي و شيمي را معرفي کرد که در اين ميان، نام يک دانشمند ايراني، به عنوان چهارمين دانشمند برتر علم کشاورزي به چشم ميخورد.
دکتر جعفر مهراد، رئيس مرکز منطقهاي اطلاعرساني علوم و فناوري در گفتوگو با مهر، ضمن بيان اين خبر افزود: معرفي دانشمندان جهان در رشتههاي مختلف ميتواند در راستاي آشنايي و ايجاد انگيزه، بستر مناسبي را براي جهش علمي و کم کردن فاصله علمي با جهان به وجود آورد.
مهراد اظهار داشت: مشاهده تعداد مقالات و تعداد استنادهاي صورت گرفته به مقالات دانشمندان تراز اول جهان از اين نظر براي ما اهميت دارد که به ارزيابي علم و پژوهش و پديدآورندگان دستاوردهاي علمي يعني استادان و محققان در داخل کشور بپردازيم و عملکرد آنها را به عنوان شاخص و معيار انتخاب دانشمندان، پژوهشگران، مبتکران و مخترعان برتر کشور مورد توجه قرار دهيم.
وي گفت: وقتي استادان و محققان، خود را با جريانات علمي همسو و همسطح قرار دهند، استانداردسازي علم و پژوهش بر مبناي اصول و قواعد بينالمللي تحقق مييابد و نام دانشمندان و دانشگاههاي کشور در درجه بندي نظامهاي رتبهبندي قرار ميگيرد.
برترين دانشمندان در علم کشاورزي
دکتر مهراد در ادامه گفت: آماري که مشاهده ميکنيد مربوط به اول ژانويه 1997 تا ماه ژوئن 2007 است. در حيطه علوم کشاورزي نام يک دانشمند ايراني در جايگاه چهارم مشاهده ميشود. دکتر فريدون شهيدي، استاد و محقق دانشگاه Memorial Uneversity Of Newfoundland کشور کاناداست. اين دانشمند ايراني نويسنده بيش از پانصد مقاله تحقيقي و مولف و ويراستار بيش از سي کتاب است. دکتر شهيدي سردبير مجله Food Lipids است و جايزه 2005 Stephen s. Chang از آن خود کرده است.

10 دانشمند برتر علم کشاورزي دنيابرترين دانشمندان در علم زيستشناسي و بيوشيمي
وي گفت: در حوزه زيستشناسي و بيوشيمي تعداد مقالات و استنادها قابل توجهند.
رئيس مرکز منطقهاي اطلاع رساني علوم و فناوري اضافه کرد: دکتر ديويد ليپمن که در مرکز ملي اجتماعات بيوتکنولوژي وابسته به انستيتو ملي بهداشت در مريلند کار ميکند با قرار گرفتن در جايگاه نخست داراي 21534 استناد به 22 مقالهاي است که وي به رشته تحرير درآورده است.
مهراد گفت: به عبارت ديگر به هر يک از مقالات اين دانشمند تقريبا 978 استناد صورت گرفته که عمق اهميت و اعتبار مقالات را مشخص ميسازد.

10 دانشمند برتر علم زيستشناسي و بيوشيمي دنيا
وي گفت: وضعيت رتبههاي سوم، چهارم و يازدهم نيز درخور توجه است. گرچه تعداد مقالات اندک ميباشد اما به خاطر اهميتي که موضوع مقالات و يافتههاي تحقيقات داشته است هر مقاله صدها بار مورد استفاده قرار گرفته است.
برترين دانشمندان در علم شيمي
مهراد اضافه کرد: در مبحث شيمي ميتوان به پروفسور «رابرت گوبس» اشاره کرد. اين دانشمند که استاد کالتک کاليفرنيا است مجموعا 164 مقاله پر استناد دارد، اما اين مقالات بيش از 13 هزار بار مورد استناد قرار گرفته اند. پروفسور گروبس برنده جايزه نوبل سال 2005 ميلادي در رشته شيمي است.

10 دانشمند برتر علم شيميرئيس مرکز منطقهاي اطلاع رساني علوم و فناوري تاکيد کرد: اهميت و اعتبار اين دانشمندان علاوه بر تعداد مقالات پراستناد به واقعيتهاي ديگر نيز بستگي دارد. به عنوان مثال چاد ميرکين داراي رتبه هفتم در بين 10 دانشمند شيمي برتر جهان تعداد قابل توجهي از مقالههاي پژوهشي خود را در مجله معروف science به چاپ رسانده است. اين استاد شيمي مدير انستيتو نانوتکنولوژي در دانشگاه نورت وسترن ايالت ايلينوي است.
دکتر مهراد افزود: شرح زندگاني عملي اين دانشمندان هر کدام آموزنده است. براي کسب توان رقابتي در عرصه جهاني شناخت دانشمندان برتر و فعاليتهاي پژوهشي آنان اهميت دارد. در واقع با کسب آشنايي و همسو شدن با اين نوع توانمنديها مزيتهاي نسبي دارد.
به اعتقاد دکتر مهراد، حرکت توسعه علمي بايد حرکتي تلقي شود که بيشترين بخش آن تحول در زير ساختها از طريق ايجاد و تقويت نظامهاي پژوهشي و تعامل و برقراري ارتباط نزديک ميان دانشگاهها و دانشمندان داخل با جهان پيرامون به منظور احراز جايگاه نخست علمي بر اساس چشم انداز بيست ساله کشور باشد.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
حجت الإسلام گل محمدی تعریف كردند:
روزی به آقای مجتهدی عرض كردم در منزل ما مجلس سوگواری برقرار است و برای حضرت اباعبدالله الحسین (علیهالسلام) روضه گرفتهایم، ایشان فرمودند:
نگویید ما روضه گرفتهایم و در خانه ما روضه امام حسین (علیهالسلام) برقرار است؛ بلكه بگویید:
حضرت امام رضا (علیهالسلام) برای حضرت سیدالشهداء (علیهالسلام) در خانه خودشان روضه گرفتهاند و ما هم در آنجا خدمتگزاری میكنیم.
در آن موقع منزل خود آقا مجلس سوگواری برقرار بود و حضرت به ایشان وسعتی داده بودند كه تمام اهل مجلس را هر روز صبحانه و ناهار و شام میدادند و به كسانی كه آنجا منبر میرفتند پول پرداخت میكردند.
آقای مجتهدی پیوسته تمام افراد را به توسل به اهل بیت عصمت و طهارت (علیهالسلام) سفارش مینمودند و در مورد ثبات قدم در راه ولایت میفرمودند:
این سه زیارت یعنی جامعه و عاشورا و آل یس بسیار مؤثر است.
ایشان به قدری در راه ولایت سوخته جان بودند كه هر كس خدمتشان میرسید به بركت وجودشان ولایت و ارادتش به اهل بیت (علیهمالسلام) زیادتر میشد و به قول آیت الله نصیری كه خود اهل دل و صاحب نفس میباشد میفرمودند:
اگر عشق و ارادت آقای مجتهدی به امام حسین و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهاالسلام) در بین تمام اهل زمین تقسیم میشد، همگی عاشق آن حضرت میشدند
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
جناب آقای رضا بیگدلی تعریف كردند:
روزی آقای مجتهدی مبلغ سی تومان به من داده و فرمودند:
امروز نوعی چای كه معروف به چای گلابی میباشد بخرید،
عرض كردم به روی چشم، اما از گرفتن پول امتناع كرده و گفتم پول موجود است، شما زحمت نكشید، فرمودند:
این پول نزدتان باشد لازم میشود،
بالاخره پول را از ایشان گرفته و در جیب خود گذاردم ولی چند روز گذشت و من فراموش میكردم چای بخرم.
یك روز ظهر كه برای آقای ناهار آورده بودم فرمودند:
آقای رضا چای را خریدید؟
گفتم: آقا جان برای امروز چای داریم، انشاءالله فردا حتماً چای را میخرم.
ایشان فرمودند:
خیر آقا جان شما دیگر چای نخرید،
گفتم چرا آقا جان؟ میگیرم.
فرمودند: قبل از ظهر كه تشریف نداشتید و من تنها بودم، دلم گرفته بود، در آن هنگام توسلی خدمت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پیدا كرده و عرض كردم:
آقا جان دلم گرفته است، یكی از دوستانتان را بفرستید كه به دیدنم آید و چای هم برایم بیاورد، آخر آقا رضا كه به فكر ما نیست.
آقا رضا میگفتند: از غفلت خود شدیداً ناراحت شده و حرفی نزدم و آنروز از ظهر تا شب در خدمتشان بودم تا اینكه شام را با ایشان صرف كرده و برای ایشان چای آوردم، هنگامی كه مشغول خوردن چای بودند، زنگ خانه به صدا درآمد، وقتی درب را باز كردم دیدم، حضرت آیت الله مرعشی نجفی میباشند، به ایشان تعارف كرده و گفتم بفرمایید داخل.
فرمودند:
بروید از آقای مجتهدی اجازه بگیرید، اگر اجازه دادند مزاحم خواهم شد،
عرض كردم برای شما كه این حرفها نیست بفرمایید داخل، و به هر ترتیب ایشان را به اتاق اولی كه در بین راه بود آوردم، اما ایشان به اتاق آقا وارد نشدند و مجدداً فرمودند:
كاری كه گفتم انجام دهید، از لطف شما خیلی ممنونم، اول باید اجازه بگیرم بعد داخل شوم،
من هم كه میخواستم دستور ایشان را اطاعت كرده باشم خدمت آقای مجتهدی رفته و عرض كردم :
آقا جان ، آیت الله مرعشی نجفی هستند، هرچه اصرار كردم داخل نشدند.
آقا فرمودند:
ایشان را به داخل اتاق راهنمایی كنید،
بنده هم فوراً پیام را به آقای مرعشی رسانده و ایشان وارد اتاق شدند بعد از اینكه آقای مجتهدی معانقه كردند؛ كمی نشستند و سپس گفتند :
دیشب در خواب مشاهده كردم كه من و شما هر دو در مسجد الحرام هستیم، گاهی شما روضه میخوانید و من گریه میكنم و گاهی من روضه میخوانم و شما گریه میكنید، سپس دستی زیر عبا كردند و یك بسته چای گلابی بیرون آورده و به آقای مجتهدی تقدیم كردند و گفتند این هم چای گلابی كه از حضرت خواسته بودید، آقا هم چای را به من داده و فرمودند:
آقا رضا جان از این چای دم كنید كه خوردن دارد.
فوراً مقداری از آن چای دم كردم و با حضرات آقایان میل كردیم، بعد از آنكه آیت الله مرعشی نجفی چای را میل نمودند و میخواستند آنجا را ترك كنند، بنده زودتر دویدم و نعلینهای ایشان را مقابل پاهایشان جفت كردم، در این هنگام دستی به سرم كشیده و فرمودند:
فرزندم قدر این مرد را بدان كه خیلی ارزش دارد.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
جناب یزدان پناه میفرمودند:
دوستی داشتم به نام آقای سلیمی كه هرگاه به زیارت حضرت رضا (علیهالسلام) مشرف میشد، به دیدن آقای مجتهدی هم میرفت، در یكی از سفرها وقتی به سراغ آقا میرود ایشان را پیدا نمیكند و به او میگویند آقا به محلی بیرون از شهر رفتهاند.
او كه خیلی ناراحت بوده شب در عالم رؤیا آقای مجتهدی را میبیند، ایشان به او میفرمایند:
هر وقت خواستی مرا ببینی صد مرتبه بگو:
(اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم)
آقای یزدان پناه میگفتند: یك شب كه دچار بیخوابی شده بودم در دل شب برخاسته و به قصد حرم حضرت معصومه (علیهاالسلام) از منزلمان كه درخیابان صفاییه بود خارج شده و با پای پیاده به سمت حرم به راه افتادم در بین راه ناگهان به یاد كلام آقای مجتهدی كه به آقای سلیمی فرموده بودند افتادم و چون مشتاق زیارت ایشان بودم با اینكه در آن موقع ایشان در مشهد به سر میبردند به همان ترتیب شروع به فرستادن صلوات نمودم.
هنگامی كه به سه راه موزه رسیدم در كمال تعجب و شگفتی دیدم آقای مجتهدی در مقابلم ایستادهاند ایشان تبسمی نموده و بنده نزدشان رفتم و پس از سلام و احوالپرسی و گفتگو عرض كردم: چطور شد كه شما به اینجا آمدید؟
فرمودند: آقاجان من به اراده خودم نیامدهام
مجدداً عرض كردم: چه موقع برمیگردید؟ فرمودند:
من از خود اختیاری ندارم هر وقت بیبی (علیهاالسلام) امر بفرمایند حركت میكنم.
سپس خداحافظی نموده و رفتند!!
صبح روز بعد نزد آقای حاج میرزا حسین مینایی كه از دوستان آقا بود و هر موقع ایشان به قم تشریف میآوردند به منزل او وارد میشدند رفتم و گفتم:
دیشب آقای مجتهدی قم بودند.
آقای مینایی گفت: این غیر ممكن است زیرا اگر ایشان به قم آمده بودند منزل ما میآمدند و شما اشتباه میكنید.
به او گفتم من با ایشان صحبت كردم چطور ممكن است اشتباه كرده باشم.
این جریان گذشت تا اینكه آقای مینایی به مشهد مشرف شده و در آنجا خدمت آقای مجتهدی رسیده بود و از ایشان سؤال كرده بود كه آیا فلان شب شما به قم آمده بودید؟
آقا فرموده بودند:
بله رفیقمان ما را میخواست ما هم به قم آمده و فوراً به مشهد برگشتیم ...!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
مرحوم مغفور حجهالاسلام سیدمهدی قاضی طباطبایی فرزند استاد العارفین و مرادالسالكین مرحوم آیت الله سیدعلی قاضی طباطبایی _ قدس سرهما _ مردی وارسته و مهذب و عالمی بزرگوار و متقی و در علوم غریبه استادی مسلم بود و خط ثلث و نسخ را با زیبایی و قدرت مینوشت. عمری زاهدانه و مجردانه زیست و سرانجام در شهر قم بدرود حیات گفت، ایشان می فرمودند:
در نجف اشرف ضمن تحصیل علوم حوزوی در فراگیری علوم غریبه سعی بلیغی به خرج میدادم و مرحوم پدرم از این بابت نگران بودند و به من میگفتند كه تو با علوم غریبه به جایی نمیرسی و حالا كه سالهای پایانی عمرم را طی میكنم میبینم كه حق به جانب پدرم بودهاست و از این علوم جز حجاب و ظلمت چیزی نصیب انسان نمیشود.
پدرم مردی عیالوار بود و به خاطر شیوه سلوكی خود اعتنایی به زخارف دنیوی نداشت و لذا زندگی ما به سختی میگذشت و حتی برای امرار معاش روزانه خود غالباً با دشواری مواجه بودیم و غذای معمول ما هنگام ناهار، ترید نان خشك و دوغ بود.
روزی مادرم به من گفت:
برو به حجره آقا و پولی بگیر تا امروز یك ناهار درست و حسابی بخوریم، همه ما داریم از ضعف رنج میبریم.
مرحوم پدرم زیاد سیگار میكشیدند و از پستوی حجره خود برای ریختن آشغالهای سیگار استفاده میكردند. وقتی كه وارد حجره شدم و سلام كردم، از وجنات من فهمیدند كه چه هدفی دارم و به چه منظوری به حجره ایشان رفتهام!
فرمودند:
سیدمهدی! باید آشغالهای این پستو را امروز خالی كنی!
گفتم:
از ضعف نای راه رفتن ندارم و شما از من میخواهید كه این كار شاق را انجام دهم؟!
فرمودند:
در این گونی را كه میتوانی نگهداری!
و بعد خاكاندازی برداشتند و پس از پر كردن آشغالهای سیگار آن را در گونی خالی كردند، یك اشرفی طلا در میان آشغالهابود! فرمودند:
این یك اشرفی!
و دو مرتبه دیگر خاك انداز پر از آشغال سیگار را در گونی خالی كردند و هر بار یك اشرفی به من نشان دادند و فرمودند:
این سه اشرفی را بردار و ببر، و از این به بعد اینقدر غصه شكم را نخورید! خداوند رزاق است
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
آقای حاج حبیب نانوا میگفتند:
هنگامی كه آقای مجتهدی از عراق به مشهد آمده بودند و در منزل ما بسر میبردند: مدت سه ماه غذای ایشان فقط یك لیوان آب خربزه بود و به غیر از آن هیچ غذایی میل نكردند و در طی این مدت بارها میدیدم كه ایشان ساعتها بدون كوچكترين حركتی مثل مرده روی زمین افتادهاند و حتی نفس هم نمیكشند. اما جرأت نمیكردم جلو بروم!!
یك روز كه این حالت مدت زیادی طول كشید، جلو رفتم و دیدم ایشان مردهاند! من كه وحشت زده شده بودم، سراسیمه به بیرون دویدم كه بگویم آقا مردهاند؛ یكمرتبه ایشان بلند شدند و به حالت عادی بازگشتند!!
آنگاه فرمودند:
آقا حبیب، آقا جان، نترسید، روح ما را به بالا میبرند و صیقل میدهند و بر میگردانند، شما اصلاً ناراحت نباشید
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
یك روز كه به حرم مطهر حضرت امیر (علیهالسلام) مشرف شده و در حین زیارت و توسل بودم، صدای حضرت مولا را شنیدم كه فرمودند:
شیخ جعفر، همین الان به مسجد سهله برو، چند نفر در آنجا میباشند كه باید از آنها دستگیری نمایی.
بنابر فرمایش حضرت فوراً به مسجد سهله رفتم، در مسجد بسته و ماشین بنز مدرنی آنجا بود، خادم مسجد را صدا زدم كه درب را باز كند، وقتی وارد آنجا شدم، دیدم سه نفر جوان با لباسهای فاخر و مجلل در فراق حضرت بقیه الله میگریند و بر روی خاكها میغلتند، و یك نفر آنها هم از شدت گریه بیحال بر زمین افتاده است.
نزدشان رفتم و آنها را دلداری داده و آرام نمودم، سپس همگی از مسجد خارج شدیم و آنها سوار ماشین شدند.در این هنگام متوجه شدم كه من هم باید همراه با آنها بروم، لذا سوار ماشین شده و همراهشان رفتم، آنها مرا به منزلشان در بغداد بردند و بعد از مدتی از منزل خارج شده و مرا تنها گذاردند، و این در شرایطی بود كه شش دختر جوان و بسیار زیبا در آنجا بودند.
آنها پیوسته از من تقاضا میكردند كه آنها را به عقد خود درآورم و پی در پی به انحاء مختلف و گوناگون در این امر اصرار میورزیدند، با حضور این دختران جوان چنان غافلگیر شده بودم که برای لحظاتی خود را فراموش کردم ولی خیلی زود به خود آمدم و بر خویش نهیب زدم که:
جعفر ! به چه می اندیشی مبادا شرم حضور از ادامه راه بازت دارد ؟ و با سکوت معنی دار خود این لعبتان را دلخوش داری !؟ و بعد یاد آوردم که مردان خدا به هنگام رویارویی با این چنین صحنه های تکان دهنده ای از چه شیوه هایی استفاده می کردند .
لذا با عزمی جزم دست رد بر سینه خواسته های آنان زده و امتناع نمودم اما روزی چند بار میمردم و زنده میشدم تا اینكه پس از گذشت شش ماه از این ریاضت بسیار سخت و مجاهده عظیم و دشوار آن جوانها آمدند و متوجه شدند كه در این مدت هیچ گونه خطایی از من سر نزده و در این امتحان بزرگ موفق شدهام!! آنگاه مرا با كمال احترام به نجف برگرداندند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
بحثهای زیادی درباره انتقال یا عدم انتقال جنازه دکتر به ایران مطرح شده بود. خانوادة دکتر در ایران تحت فشار قرار داشتند که جنازه به ايران منتقل شود، در حالیکه عدهای معتقد بودند در صورت انتقال جسد به ایران ساواک از این حادثه به نفع خود بهره برداری خواهد کرد. بعد از حضور همسر دکتر و دخترشان مونا در لندن، جنازه دکتر در مسجد وایتچپل لندن توسط دکتر سروش و دکتر شبستری غسل داده شد. بعد از یک هفته، تظاهراتی در لندن برای تشییع جنازه سازمان داده شد که یکی از گستردهترین و بینظیرترین تظاهرات لندن بود. آن تظاهرات از هایدپارک (اسپيکرز کرنر) تا همین محل ادامه یافت که آن موقع مالکیتش به دست خوجههای شیعه بود و ما شنبهها از آن برای برگزاری جلسات و سخنرانیهای افرادی چون دکتر سروش استفاده میکردیم. مراسم دکتر اولین برنامهای بود که در سالن بالا برگزار شد. از افرادی که در جریان تشییع جنازه دکتر نقش بسیار فعالی داشتند آقایان دکتر یزدی، قطبزاده، دکتر حبیبی، صادق طباطبایی، دکتر خرازی و دوستان انجمن لندن و اتحادية انجمنهای اسلامی دانشجویان در اروپا و امريکا بودند. بالاخره قرار بر این شد که جنازه با همکاری امام موسی صدر در سوریه به خاک سپرده شود. من و صادق قطب زاده برای گرفتن ویزا به سفارت سوریه در لندن رفتیم و برای همراهان و حمل جنازه مجوز گرفتیم و پس از انتقال جسد به سوریه مراسم خاکسپاری در آنجا برگزار شد.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
سارا شريعتي با بيان اينكه چهره شريعتي جامعهشناس، يكي از ناشناختهترين چهرههاي اوست، گفت: اين ناشناخته بودن به دليل وجود ابهامي است كه در نسبت ميان شريعتي و آكادمي وجود دارد.
به گزارش خبرگزاري فارس دختر علي شريعتي امروز يكشنبه در سمينار شريعتي، ديروز، امروز، فردا افزود: شريعتي هيچگاه خود را به عنوان آكادميسين معرفي نكرد، به جامعهشناسي به عنوان يك حرفه ننگريست و به تأسي از رويكرد دوركيمي كه معتقد بود: "اگر پژوهشهاي ما فقط سود نظري داشته باشند، بيارزشند و حتي يك ساعت زحمت نيز نبايد صرف آنها كرد"، دوگانه وبري «دانشمند و سياستمدار» را نپذيرفت.
شريعتي در ادامه افزود: او با تكيه بر سنت جامعهشناسي انتقادي، ميدان مطالعه خود را نه نظم كه تغيير اجتماعي قرار داد و واقعيت اجتماعي را نه يك امر متصلب كه يك «كانون آتشفشاني» فعال ارزيابي كرد. از اين روست كه شايد شريعتي بيش از آنكه به عنوان يك جامعهشناس شناخته شود، در اذهان عمومي به عنوان يك روشنفكر منتقد شناخته شده است.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
متولد 1313 در تهران، بعد از دوره دبستان و دبيرستان و دريافت ششم رياضي و گذراندن دوره عالي نقشه برداري در سازمان نقشه برداري مشغول به کار شدم. سپس ششم ادبي را گرفته، در دانشگاه تهران دوره ليسانس باستان شناسي و فوق ليسانس علوم اجتماعي را طي کرده با گرفتن بورس تحصيلي به کشور فرانسه عزيمت و دوره انستيتوي انسان شناسي دانشگاه پاريس و مدرسه عالي لوور را گذرانيده، توانستم دکتراي باستان شناسي را با گرايش درباره معماري ايران در دوران تاريخي از سوربن دريافت بدارم.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|


وصيتنامۀ مؤرخ ۷/۱۰/۷۳
در خانۀ نارون
بسم الله الرحمن الرحيم
كُل مِن عَليهٰا فٰـان وَ يَبْقي وَجه رَبّك ذ ُوالجلال ِ وَ الا ِكرام
وصيتنامه بندۀ گنه كار بيمقدار، محتاج عفو و رحمت پروردگار و درخواست كنندۀ دعاي بندگان مؤمن و مهربان، مهدي بازرگان به همسر عزيز خود، فرزندان دلبند با همسران گرامي آنها، نوادگان نازنين و به همۀ خويشاوندان با مهر و صفا، دوستان ارجمند و به آشنايان و اهل لطف.
با اقرار به وحدانيت و ربوبيت خالق رحمن و با درود بر همۀ پيامبران علي الخصوص خاتم آنها محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم و بر اهل بيت طهارت و امامت.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديدهام!»
داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط مرتضی--حاج سید محمد
|
جهل مرکب
یکی از دوستان سقراط از معبد دلفی پرسیده بود که آیا کسی داناتر از سقراط وجود دارد؟ معبد
در پاسخ او گفت که هیچ کس داناتر از سقراط نیست. سقراط از این پاسخ معبد در شگفت مانده
بود و شروع کرد به جستجو در میان سیاستمداران، شاعران و صنعتگرایان و هنرمندان _ که بر
طبق سنت یونانی ، آنها از حکمت و دانایی برخوردار بودند_ تا در یابد که آیا کسی داناتر از او
هست یا نه. سقراط دریافت که همه ی آنان خود را داناترین میدانند درحالیکه هیچ بهره ای از
دانایی و حکمت ندارند.سقراط پی برد اینکه او داناترین مردم است ، از آن روست که فکر نمیکند
آنچه را نمیداند، میداند.بنابر این رسالت سقراط ، بر این شد که مردم را از نادانی خود آگاه سازد.
با سنگ ها بگو که چه اندیشه میکنند؟
حتی بدون بال، کبوتر،کبوتر است
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
|
|
|
در اين ميان با همت كم نظير مردم كاشان، الهيار صالح كه به تعبيرى نفر اول شوراى عالى جبهه ملى دوم بود، به عنوان نماينده مردم اين شهر به مجلس شوراى ملى راه يافت. اين اندك موفقيت هم مى توانست باعث دلگرمى فعالان جبهه ملى شود و نظر آنان را درباره درستى استراتژى مبارزه پارلمانى جلب كند. لطف الله ميثمى دانشجوى آن وقت دانشگاه تهران روزى را كه دانشجويان هوادار جبهه ملى براى تقويت موقعيت صالح در مجلس وى را از مقابل مجلس شوراى ملى تا منزلش بدرقه كردند، چنين نقل مى كند: «بچه ها تا منزل او را مشايعت كردند و شعار دادند. وقتى در منزل رسيد مقدارى براى بچه ها صحبت كرد و گفت: آرام باشيد، آرامش را حفظ كنيد و بيشتر به درس برسيد و... اين صحبت ها تأثير خوبى روى دانشجويان نگذاشت و آنها را دلسرد كرد.»۱ اين نكته نشان مى دهد رهبرى جبهه ملى دوم كه در مشى سياسى نسبت به مصدق و جبهه ملى اول گامى به جلو نگذاشته بود و بر مشى اصلاح طلبانه اصرار ورزيد، در منش سياسى يك گام به عقب گذاشته بود و برخلاف مصدق كه با منش درست سياسى مخالفان سرسختى چون توده اى ها را به موافق خود تبديل كرد و حداقل اصلى ترين حاميان خود را كه دانشجويان بودند حفظ كرد و آن گاه كه هوادارانش به حمايت از وى در برابر مجلس شوراى ملى تجمع كردند با سخنان پرشور خويش آنان را به ادامه راه اميدوار ساخت، رهبرى جبهه ملى دوم پشتيبانان خود را در راه مبارزه نه چندان آسان پارلمانى و تلاش در جهت برگزارشدن انتخابات آزاد حفظ نمى كرد و همين نمايندگان دانشجويان دلسرد بودند كه دى ماه سال ۱۳۴۱ در جريان كنگره جبهه ملى از جمله مخالفان سر سخت رهبرى محافظه كار جبهه شدند و در نامه هاى متعدد خود به رهبر معنوى در تبعيد جبهه ملى، دكتر مصدق بارها اعتراض خود را بيان داشتند.
• جبهه ملى دوم و دولت امينى
۱۸ ارديبهشت سال ۱۳۴۰ دكتر على امينى با حمايت آمريكايى ها در راستاى جلوگيرى از خطر كمونيسم براى انجام برخى اصلاحات اقتصادى به خصوص اصلاحات ارضى به نخست وزيرى رسيد و در واقع به شاه تحميل شد. وى به عنوان اولين نخست وزير پس از مصدق كه نسبتاً از شخصيت مستقلى در برابر شاه برخوردار بود، اجازه دخالت شاه را در آنچه مربوط به وى و دولتش بود نمى داد و در عين حال از پشتيبانى آمريكايى ها و برخى روشنفكران داخلى نيز برخوردار بود. امينى چون مجلس تازه تأسيس دوره بيستم را مانع احتمالى در راه اصلاحات مورد نظرش مى ديد از شاه درخواست انحلال اين مجلس را كرد و شاه در تاريخ ۱۹ ارديبهشت سال ۱۳۴۰ مجلس بيستم را منحل اعلام كرد.۲
چهار روز پس از آغاز نخست وزيرى امينى، برخى رهبران جبهه ملى دوم كه گرايشات راديكال ترى را نسبت به اكثريت محافظه كار شوراى عالى جبهه داشتند، اقدام به تأسيس سازمانى به نام نهضت آزادى ايران كردند. مهدى بازرگان، محمود طالقانى و يدالله سحابى كه اكثريت سازمان دانشجويى جبهه ملى را نيز با خود همراه داشتند، با تأكيد بر چهار اصل:۱- مسلمانيم ۲- ايرانى هستيم
۳- تابع قانون اساسى هستيم ۴- مصدقى هستيم۳ اين سازمان را بنا نهادند. تشكيل اين سازمان از سوى اشخاص مذكور نوعى انشعاب غيررسمى از جبهه ملى محسوب مى شد، هر چند موسسان نهضت و اكثريت اعضاى آن تا تشكيل كنگره نخست جبهه عضو آن محسوب مى شدند ولى تشكيل نهضت آزادى ۹ ماه پس از اعلام موجوديت جبهه ملى دوم و پس از ناكامى اين جبهه در جريان انتخابات مجلس بيستم در واقع آغاز جدايى طيف راديكال جبهه محسوب مى شد. امينى كه در آغاز كار نسبت به دولت هاى گذشته و عملكرد آنها سخنان تندى ايراد كرده بود، در اولين گام به عنوان مبارزه با فساد اقدام به اخراج برخى از سران كشورى و لشكرى كرد، خصوصاً اقدام وى مبنى بر اخراج تيمور بختيار، رئيس سازمان امنيت كشور كه اصلى ترين وسيله سركوب اعضاى نهضت مقاومت ملى، حزب توده و ديگر مخالفان پس از كودتاى ۲۸ مرداد بود، از وى چهره اى اصلاح طلب نزد افكار عمومى ساخت. هر چند سابقه وى در امضاى قرارداد كنسرسيوم به عنوان وزير دارايى دولت زاهدى از وجاهتش نزد افكار عمومى مى كاست. اينگونه اقدامات اصلاح طلبانه به خصوص مقاومت در برابر شاه كه تحمل شخصيت مستقل امينى را نداشت و تأكيد بر اجراى قانون اصلاحات ارضى كه وى را با طبقه قدرتمند زمين داران بزرگ كه عموماً در دستگاه حاكمه نيز صاحب نفوذ بودند وارد مبارزه مى كرد، عاملى شد تا امينى سعى در نزديكى به رهبران جبهه ملى دوم نمايد و از اقبال مردم به اين جبهه در جهت تثبيت موقعيت خويش استفاده نمايد. امينى با اين هدف در اولين اقدام با درخواست برگزارى ميتينگ ۲۸ ارديبهشت جبهه ملى دوم در پارك جلاليه (لاله) موافقت كرد.
رهبرى جبهه شاپور بختيار، غلامحسين صديقى و كريم سنجابى را به عنوان سخنرانان ميتينگ انتخاب كرد و صحبت كردن در زمينه سياست خارجى دولت، قرارداد كنسرسيوم و پيمان سنتو را ممنوع كرد و تأكيد شده بود كه از مصدق نيز نبايد نام برده شود.۴ ميتينگ با استقبال عظيم مردم در موعد مقرر برگزار شد و بالغ بر ۸۰ هزار نفر در آن شركت كردند، اما سخنران پايانى مراسم، شاپور بختيار از مصوبات رهبرى جبهه در سخنرانى خود عدول كرد وبا حمله به دولت در زمينه پيوستن به پيمان سنتو و عقد قرارداد كنسرسيوم درگذشته، بر سياست موازنه منفى دكتر مصدق به عنوان سياست مورد حمايت جبهه تأكيد كرد و از رهبرى نهضت ملى شدن صنعت نفت، دكتر محمد مصدق تجليل به عمل آورد كه مورد استقبال شديد جمعيت حاضر قرار گرفت. پس از پايان مراسم كه بدون هيچ گونه زدوخوردى صورت گرفت، رهبران جبهه در مصاحبه هاى خود با رسانه ها، صحبت هاى بختيار را نظر شخصى وى اعلام داشتند. ميتينگ ۲۸ ارديبهشت پارك جلاليه كه اولين مانور بزرگ سياسى مخالفان پس از ۲۸ مرداد بود، نه نظر امينى را كه از تشكيل آن حمايت كرد تأمين كرد، زيرا دولت وى در اين ميتينگ توسط سخنرانان، مورد حمله قرار گرفت و آن انتظار پشتيبانى و يا حداقل سكوت از جانب جبهه ملى برآورده نشد، و نه نظر رهبران جبهه ملى دوم را، زيرا شعارهاى مراسم و سخنان شاپور بختيار بر خلاف مصوبات رهبرى جبهه بود و عملاً خطوط قرمز مصوب رعايت نشده بود. يك سئوال اساسى كه در مورد اين ميتينگ وجود دارد اين است كه با توجه به خطوط قرمز ترسيم شده توسط رهبرى جبهه ملى دوم، هدف و استراتژى رهبرى جبهه در اين مقطع چه سمت و سويى داشت؟ آيا جبهه ملى دوم و رهبران آن كه برخاسته از نهضت ملى شدن صنعت نفت به رهبرى دكتر مصدق بودند، مى توانستند از بردن نام وى بپرهيزند؟ و اين پرهيز از نام مصدق چه دستاوردى براى آنان داشت؟ آيا رژيم پهلوى به صرف اينكه جبهه ملى اسمى از مصدق نمى برد از برخورد با آن اجتناب مى كرد؟ و يا شايد دليل پرهيز از نام مصدق عدول از اصول دولت ملى وى و كنار نهادن آرمان هاى نهضت ملى ايران بود؟
|
|
|
نگارنده بر آن است كه رهبران جبهه ملى دوم و مجموعه دولت مصدق همه اصلاح طلب بودند و در اهداف آنان تغيير ساختار سياسى تعريف نشده بود؛ چنان كه مصدق اجراى قانون ملى شدن نفت و اصلاح قانون انتخابات را هدف قرار داده بود، جبهه ملى دوم نيز برگزارى انتخابات آزاد و محدوديت مقام سلطنت در چارچوب قانون اساسى مشروطه را به عنوان استراتژى تعريف كرده بود اما تفاوت اساسى در تاكتيك هاى اتخاذ شده توسط آنان بود. مصدق هر چند راديكاليسم سياسى در پيش نگرفت و در فكر تغيير رژيم سياسى و اعلام جمهورى نبود، ولى در عوض هيچ گاه در برابر دست درازى هاى دربار و عوامل آن كوتاه نمى آمد و حتى خانواده سلطنتى را در سخنرانى هاى رسمى به باد انتقاد شديد مى گرفت (حتى اشرف پهلوى خواهر دسيسه ساز شاه را وادار به خروج اجبارى از ايران و در واقع تبعيد كرد.) ولى رهبرى جبهه ملى دوم هيچ گاه حتى به صورت محترمانه نيز شاه را مورد انتقاد قرار نمى داد و آنچه را مربوط به شاه بود از جمله خطوط قرمز قلمداد مى كرد و به همين دليل بود كه از آوردن نام مصدق كه شاه نسبت به آن حساس بود خوددارى مى كرد. رهبرى جبهه ملى هيچ گاه از انتقاد دولت ها پا را فراتر نمى گذاشت فارغ از اين كه دولت دكتر اقبال، غلام خانه زاد دربار پهلوى باشد و يا دولت على امينى كه مستقل از دربار و اصلاح طلب محسوب مى شد. اين مسئله در واقع نقطه افتراق و اختلاف اقليت راديكال رهبرى جبهه ملى دوم با اكثريت محافظه كار آن نيز بود. امينى به رغم اينكه در جريان ميتينگ پارك جلاليه جواب مثبتى از سوى رهبرى جبهه ملى دريافت نكرده بود، به مذاكرات باواسطه و بى واسطه خود با رهبران جبهه ملى دوم براى جلب نظر آنان جهت حمايت از دولتش در مقابل شاه ادامه مى داد. شيوه برخورد با دولت امينى كه پرچمدار اصلاحات جديدى در ايران بود و در واقع در مقابل شاه از استقلال رأى برخوردار بود و با انجام برخى عزل و نصب هاى مصلحانه مانند آنچه در مورد تيمور بختيار گفته شد و همچنين برخورد نسبتاً آرام با جبهه ملى دوم قبل از برخورد خصمانه جبهه با دولت وى در ميان طيف اكثريت و اقليت رهبرى جبهه اختلاف ديگرى انداخت. اقليت جبهه را كه اشخاصى مانند بازرگان و طالقانى و سحابى آن را رهبرى مى كردند، به رغم موضع راديكال ترى كه نسبت به كليت رژيم پهلوى به نسبت طيف اكثريت رهبران جبهه ملى دوم داشتند، براساس اصل سياست ورزى در مورد شيوه برخورد با دولت امينى چنان كه بازرگان مى گويد، اعتقاد داشت: «بايد به امينى فرصت داد و كارهاى او را ارزيابى كرد، بدون ترديد شاه با نخست وزيرى امينى موافق نبود، شكست سياسى و اقتصادى رژيم و نارضايتى عمومى در نتيجه عملكرد چهار نخست وزير پس از كودتا شاه را ناچار به قبول نخست وزيرى او كرد.»۵
ولى طيف اكثريت رهبرى جبهه در تماس هاى خود با امينى و عوامل وى همچنان بر برگزارى انتخابات آزاد اصرار مى ورزيدند. ارسنجانى وزير كشاورزى دولت امينى و پايه گذار اصلاحات ارضى در ملاقاتى كه با كريم سنجابى از رهبران طيف اكثريت جبهه ملى بعد از ميتينگ پارك جلاليه انجام مى دهد، خطاب به وى مى گويد: «شما اشتباه نكنيد، شاه خيلى قوى است و شما اگر با امينى در بيفتيد شاه را تقويت مى كنيد.» و سنجابى در جواب وى با تأكيد بر اينكه ما شاه را در چارچوب سلطنت مشروطه قبول داريم مى گويد: «اگر امينى راست مى گويد و او هم با اين فكر موافق است بسم الله الان كه ايشان نخست وزير هستند بيايند مانند يك نخست وزير مشروطه قانونى حالا كه مجلس را تعطيل كرده اند به امر انتخابات بپردازند.»۶
|
|
|
استدلال امينى در چند ملاقات خصوصى كه با رهبران جبهه ملى داشت درباره عدم برگزارى انتخابات اين بود كه اگر وى انتخابات مجلس را برگزار كند نمى تواند از اعمال نفوذ شاه و عوامل دربار و زمين داران بزرگ در انتخابات جلوگيرى كند و به اين دليل اگر انتخابات برگزار شود، مجلسى متشكل از طرفداران شاه و زمين داران بزرگ شكل خواهد گرفت و عملاً وى از قدرت بركنار مى شود. ولى با وجود اين رهبران جبهه اصرار به برگزارى انتخابات مطابق با قانون اساسى مشروطه داشتند. ظاهراً استدلال امينى درباره عدم برگزارى انتخابات مجلس شوراى ملى در آن زمان منطقى به نظر مى رسد. مجلس در ايران متأسفانه به دلايل مهيا نبودن بستر لازم براى دموكراسى، اعم از بى سوادى مفرط، وجود فرهنگ استبدادى تاريخى، فقر اقتصادى، شكل نگرفتن طبقه متوسط جديد و... عموماً پايگاه و سنگر استبداد و ديكتاتورى و كمتر مركز تجمع آراى مردم و نهادى مدافع دموكراسى و آزادى بود. جز چند دوره استثنايى مانند مجالس چهاردهم و پانزدهم كه طى آن مصدق به قدرت رسيد. حتى در همين مجالس هم اكثريت از طرفداران استبداد و مخالف مصدق و ملى شدن نفت بودند و تنها تحت فشار افكار عمومى بود كه اقليت به رهبرى دكتر مصدق نظر خود را درباره قانون ملى شدن صنعت نفت و خلع يد از شركت نفت انگليس به اكثريت مخالفان و شاه تحميل كرد. حتى در دوره دوم دولت مصدق هم كه مصادف با مجلس هفدهم شوراى ملى بود، نگرانى مصدق از اقدامات مخالفانش در آن مجلس سبب شد وى براى انحلال مجلس اقدام به برگزارى رفراندوم نمايد. اين واقعيت مسلم است كه مجلس عموماً تظاهر به دموكراسى بود و نه تجسم دموكراسى. امينى بر آن بود كه با اين استدلال كه درست هم به نظر مى رسيد نظر رهبرى جبهه ملى دوم را به حمايت از دولت خويش جلب كند تا با اجراى قاطعانه قانون اصلاحات ارضى ريشه زمين داران بزرگ و فئوداليسم را به كلى در ايران بخشكاند. اما رهبرى جبهه ملى دوم به دليل نداشتن تحليل درست از وضعيت سياسى كشور و ترجيح ژست اپوزيسيون دموكراسى خواه گرفتن بر سياست ورزى و انجام اصلاحات ريشه اى به خصومت خود با دولت امينى بر سر مسئله انتخابات ادامه داد و عملاً در جهت تضعيف دولت امينى و قدرت گرفتن شاه و در نهايت نابودى جبهه ملى دوم حركت كرد. جان فوران پژوهشگر آمريكايى تاريخ ايران نيز با تأكيد بر اين خطاى جبهه ملى مى گويد: «جبهه ملى هرگز با امينى به توافق نرسيد با آنكه هر دوى آنها از اصلاحات ارضى پشتيبانى مى كردند. علت عدم همكارى جبهه اين بود كه امينى مى خواست اصلاحات ارضى را بدون حضور مجلس پيش برد، چون مجلس را مانع كار خود مى دانست اما جبهه ملى خواهان برگزارى انتخابات آزاد بود، اين عدم توافق جبهه ملى با امينى به شاه كمك كرد تا در تير و مرداد سال ۱۳۴۱ امينى را وادار به كناره گيرى كند...»۷ اما مهدى بازرگان از رهبران طيف اقليت جبهه ملى بر خلاف اين نظر دارد و مسئله اساسى را نه برگزارى انتخابات بلكه عدم موافقت با قانون اصلاحات ارضى مى داند. وى در كتاب خاطرات خود مى گويد: «در مورد موضع جبهه ملى در برابر برنامه رفراندوم، به خصوص اصلاحات ارضى دولت امينى بايد گفت جبهه ملى در اين زمينه فضاى مانور كردن نداشت زيرا چند تن از اعضاى آن در زمره مالكان بودند. از سوى ديگر رهبران جبهه ملى ميل نداشتند با اعضاى روحانى شوراى عالى كه بيشتر آنها مخالف اصلاحات ارضى بودند، و همچنين عده اى از مراجع عظام درگيرى پيدا كنند.»۸
با توجه به موضع گيرى جبهه ملى در برابر رفراندم ۶ بهمن سال ۱۳۴۱ رژيم شاه كه برنامه اصلى آن اصلاحات ارضى بود؛ تحليل بازرگان درست به نظر نمى رسد زيرا جبهه ملى با مطرح كردن شعار «اصلاحات آرى ، ديكتاتورى نه» عدم مخالفت با قانون اصلاحات ارضى را اعلام داشته بود . به واقع تنها اصرار جبهه ملى مبنى بر برگزارى انتخابات آزاد باعث شد آنان هيچ گاه با دولت امينى به توافق نرسند.
جبهه ملى ۲ ماه پس از ميتينگ پارك جلاليه و درحالى كه هنوز با دولت امينى بر سر مسئله انتخابات اختلاف نظر داشت، جهت بزرگداشت شهداى قيام۳۰ تير ۱۳۳۱ ميتينگى را در ابن بابويه ترتيب داد. ولى اين بار دولت امينى با توجه به تجربه ميتينگ قبلى كه طى آن به دولت وى حمله شده بود، ميتينگ ۳۰ تير را سركوب كرد و عده اى از رهبران جبهه ملى را بازداشت كرد. كشاكش فرسايشى بين جبهه ملى دوم و دولت امينى، شاه را بر آن داشت كه ضربه نهايى را به دولت امينى وارد نمايد. اين ضربه در واقع روز اول بهمن سال ۱۳۴۰ طى حمله نيروهاى نظامى به دانشگاه و سركوب شديد دانشجويان انجام گرفت. دانشجويان دانشگاه تهران كه در اعتراض به اخراج تعدادى از دانش آموزان هوادار جبهه ملى مدرسه دارالفنون، در روز اول بهمن اقدام به برگزارى تظاهرات كرده بودند با هجوم وحشيانه نيروهاى نظامى به داخل دانشگاه و سركوب شديد مواجه شدند. دولت امينى كه بعد از انجام اين حمله از انجام آن باخبر شده بود از دخالت در اين حمله خود را مبرا دانست و در واقع كاملاً غافلگير شده بود. برخى از رهبران جبهه ملى بعد از اين واقعه توسط سازمان امنيت دستگير شده و مورد بازجويى قرار گرفتند. مهندس بازرگان كه آن زمان عضو شوراى عالى جبهه ملى بود در مورد حادثه اول بهمن دانشگاه تهران مى گويد: «اوضاع و شواهد حاكى از اين بود كه تهاجم به دانشگاه يك توطئه از پيش ساخته بود ولى بدون ترديد با موافقت محمدرضاشاه اجرا شد، زيرا شاه به عنوان فرمانده كل قوا كليه حركات نيروهاى مسلح را زير نظر داشت.»۹ به رغم دستگيرى برخى رهبران جبهه ملى پس از واقعه اول بهمن، در بررسى پرونده اين واقعه توسط دادگسترى رژيم به برائت جبهه ملى رأى داده و اعلام شد كه جبهه ملى در حادثه اول بهمن دانشگاه نقشى نداشته است.۱۰ با وجود اين كريم سنجابى كه در آن مقطع مسئول تشكيلات جبهه ملى بود برگزارى تظاهرات اول بهمن دانشگاه را با هماهنگى جبهه ملى دانسته و آن را يكى از افتخارات جبهه ملى قلمداد كرده است.۱۱ صرف نظر از اينكه جبهه ملى در واقعه اول بهمن دانشگاه نقشى ايفا كرده يا خير، پرواضح است كه دستاورد اين واقعه تضعيف دولت امينى بود؛ كه نهايتاً با سفر فروردين ماه سال ۱۳۴۱ شاه به آمريكا و توافقات صورت گرفته با مقامات كاخ سفيد مبنى بر انجام اصلاحات در ايران توسط شخص محمد رضاشاه، امينى در ۲۷ تير ماه همان سال به بهانه اختلاف نظر با شاه بر سر بودجه ارتش استعفا كرد و مهره گوش به فرمانى چون امير اسدالله علم به نخست وزيرى رسيد. به اين ترتيب آخرين فرد استخوان دار و مستقلى كه مى توانست در برابر ديكتاتورى در حال رشد محمدرضاشاه مانعى ايجاد كند از ميان برداشته شد و نقش پررنگ جبهه ملى دوم در اين مسئله به روشنى مشخص است. اگر چه آنها از موضع اپوزيسيون دموكراسى خواه اين كار را كرده باشند.
• از كنگره تا انحلال
پس از آزادى رهبران جبهه از زندان، نخستين و آخرين كنگره جبهه ملى دوم در ۴ دى ماه سال ۱۳۴۱ برگزار شد. پيش از برگزارى كنگره اسدالله علم نخست وزير وقت به نمايندگى از سوى شاه با الهيار صالح به نمايندگى از سوى جبهه ملى مذاكراتى انجام داد كه هدف از آن دادن امتيازاتى به جبهه ملى و كسب حمايت آنان در اجراى برنامه رفرم شاهانه بود. علم در اين مذاكرات پيشنهاد واگذارى پست هايى مانند سفارت، استاندارى و... به برگزيدگان جبهه ملى در مقابل حمايت جبهه از برنامه اصلاحات شاهانه را به رهبرى جبهه ملى داد ولى رهبران جبهه ملى با تأكيد مجدد بر برگزارى انتخابات آزاد و محدوديت شاه در چارچوب قانون اساسى مشروطه اين مذاكرات را پايان دادند.۱۲
كنگره جبهه ملى در شرايطى برگزار مى شد كه رژيم شاه درصدد برگزارى رفراندوم درباره اصلاحاتى بود كه مشهور به رفراندوم انقلاب سفيد شد. در طول برگزارى اين كنگره كه در منزل يكى از اعضاى جبهه ملى به مدت چهار روز و با دعوت از ۱۸۰ نفر از اعضا برگزار شد اختلافات دو طيف جبهه ملى به نقطه جدايى رسيد. اختلافاتى كه از مسئله حجاب زنان حاضر در كنگره تا مسئله ساختار تشكيلاتى جبهه ملى را شامل مى شد. در اين كنگره عضويت نهضت آزادى ايران در جبهه ملى طرح شد و با مخالفت اعضاى بانفوذ جبهه و به بهانه حضور عناصر تندرو درميان اعضاى نهضت پذيرفته نشد و به اين ترتيب نهضت آزادى ايران رسماً از جبهه ملى دوم جدا شد. در پايان اين كنگره كه البته اختلافات بر سر ساختار تشكيلاتى جبهه را حل نشده باقى گذاشت، منشورى به تصويب رسيد كه در واقع اعلام مواضع طيف اكثريت جبهه ملى قلمداد مى شد. كريم سنجابى عضو بانفوذ شوراى عالى جبهه در ارزيابى اين منشور مى گويد: «به نظر بنده در تاريخ دموكراسى ايران، يعنى در تاريخ سازمان هاى حزبى اين كنگره جبهه ملى يكى از باشكوه ترين، موثرترين و دموكراتيك ترين اجتماعات سياسى ايران بود كه اگر بگويم نظيرى براى آن نبود شايد گزاف نگفته باشم، منشورى بسيار سنجيده و مفصل ترتيب داد كه با احتياجات وقت ايران تطبيق مى كرد و...» اما مهدى بازرگان رهبر نهضت آزادى ايران كه در جريان كنگره از جبهه جدا شد درباره منشور پايانى آن مى گويد: «... همان حرف هاى تكرارى سابق كه نه تنها شاه به آن توجه نداشت، بلكه مقدمات استبداد سلطنتى را فراهم مى كرد.»۱۳
پى نوشت ها:
۱- از نهضت آزادى تا مجاهدين (خاطرات لطف الله ميثمى)، نشر صمديه، چاپ دوم، ،۱۳۸۰ صفحه ۶۲ / ۲- نجاتى ۱۷۴ ۳- بازرگان ۳۸۰- ۳۷۹ / ۴- بازرگان ۳۵۵ / ۵- بازرگان ۳۵۲ / ۶- سنجابى، هاروارد/ ۷- مقاومت شكننده، جان فوران، ۵۴۰ / ۸- بازرگان /۳۵۳ ۹- بازرگان ۳۶۰ ۱۰/- نجاتى ۱۹۲ / ۱۱ - سنجابى، هاروارد/ ۱۲- نجاتى ۲۰۸ / ۱۳- سنجابى، هاروارد
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
روح تقي حاضر است .
س- حال شما چطور است ؟؟
ج- حال من خيلي خوب است
س- پس از آنكه شما را كشتند آيا تا اين تاريخ بد نياي جسماني مراجعت كرده ايد ؟؟
ج- خير من احتياج نداشتم .
س- آيا تصور مي كنيد بزودي به عالم ملكوتي صعود مي كنيد ؟؟
ج- بلي بزودي خواهم رفت
س- شما فعلا مشغول چه كاري هستيد ؟؟
ج- من در اينجا مشغول مطالعه طبيعت و بزرگي خلقت هستم. حقيقتا حيرت آور است در عالم جسماني ما هيچ نمي فهميديم اوضاع عالم و خلقت آن بكلي غير از آن چيزهائي است كه در عالم تصور مي كنند. ما اينجا و ظايفي داريم كه در صورت انجام آنها موفق به ارتقاء مي گرديم و الا بعالم جسماني صعود مي كنيم و هيچ عذابي بالاتر از جسمانيت براي روح نيست و تعجب است كه در عالم شما مردم علاقه زيادي به حيات دنيائي دارند. مرگ در نظر آنها دشوار است در صورتيكه كاملا در غفلت هستند عالم جسماني جز همان جهنم كه تمام اديان از آن ياد كرده اند چيز ديگري نيست انجام و ظيفه براي ما چندان سخت نيست با كمال سهولت تكاليف خود را انجام ميدهيم هر گاه ميل كنيم مطلبي را بفهميم فورا اراده مي كنيم از آن موضوع مطلع مي شويم و هر گاه بخواهيم در عالم جسماني به كسي چيزي بفهمانيم بوسايل مختلفه ممكن است مثلا القا مي كنيم فلان كتاب را بخواند و قتي كه بخواهيم به كسي بفهمانيم كه كار بد نتيجه خوبي ندارد به اوالقاء مي كنيم كه به نتايج آن فكر كند ما اينجا خيلي تفريح داريم كه صد يك آن در دنياي جسماني شما نيست و لذتهاي زيادي مي بريم كه تصور آنهم در عالم جسماني براي شما ممكن نيست.
س- آيا عذابي كه ارواح در عالم شما تحمل مي كنند اسباب تصفيه آنها مي شود ؟؟
ج-بلي ولي تصفيه حفيفي در عالم جسماني شما است.
س-پس عذاب آنجا فقط بعنوان مجازات است يا نه ؟؟
ج-بلي
س- همان طوري كه ارواح از عالم شما براي تصفيه به عالم جسماني رجعت مي كنند آيا از عالم ملكوتي هم به عالم شما رجعت مي كنند يا خير ؟؟
ج- خير آنها براي تصفيه ممكن است به كرات ديگر بروند
س-آيا ممكن است بفرمائيد ارواح در عالم شما به جند طبقه تقسيم شده اند ؟؟
ج- ارواح در عالم ما به چهار طبقه تقسيم شده اند طبقه اول ارواحي هستند كه مقامشان فوق سايرين است. طبقه دوم آنهائي هستند كه تا درجه تصفيه شده اند.طبقه سوم آنها هستند كه حالشان خيلي بد است و در عذاب مي باشند.
س- شما در كدام طبقه هسنيد ؟؟
ج- من در طبقه اول هستم
س- در عالم شما آيا غير از ارواح بشر ارواح ديگري هم هستند. ؟؟
ج-خير فقط ارواح بشر در اين عالم است.
س- آيا حيوانات هم داراي روح هستند. ؟؟
ج- البته داراي روح هستند ولي آنها هم يك عالم ديگر دارند
س-آيا در عالم شما هم خواب هست ؟؟
ج- در عالم ما نه خواب هست نه خوراك نه لباس ما احتياجي به اين چيزها نداريم
س-در جلسات معرفه الروح اغلب ديده مي شود كه ارواح بعضي اشياء براي حاضرين مي آورند يا في المجلس اشيائي مي سازند مي خواهم بدانم آيا حقيقتا ارواح داراي چنين قدرتي هستند. ؟؟
ج- بلي روح مي تواند اشياء را از محلي به محل ديگر حمل كند و مي تواند خودش آنها را از مادي اثري بسازد
س- در عالم شما آيا تمام ارواح با هم مربوط و مباشر هستند ؟؟
ج- بلي هر روحي محشور و معاشر با ار واح طبقه خودش است
س- چرا بعضي اوقات نشاني كه از ارواح خواسته ميشود اشتباه مي كنند ؟؟
ج- براي اينست كه اغلب جزئيات عالم جسماني را فراموش مي كنند ولي ممكن است از يك روح عالي حقيقت گفته هاي آنها را سوال كنيد
س- مي توانيد بگوئيد چند مدت است كه بشر در كره زمين زندگي مي كند ؟؟
ج- بلي تقريبا 15 ميلون سال است .
س- آيا هرروحي مي تواند در عالم جسماني ما اجسام را حمل و نقل نمايد يا اسبابي بسازد ؟؟
ج- بلي هر روحي مي تواند ولي فقط ميتواند حمل كند ارواح طبقه اول مي توانند سازندگي كنند
س- ميگويند در عالم زمان و مكان وجود ندارد لذا عده اي مدعي هستند كه از آينده اي ميتوان خبر داد ؟؟ و بعضي اوقات خواب هائي كه ديده ميشود پس از چندي واقع مي گردد.
ج- زمان و مكان آن نوع كه شما فكر مي كنيد مخصوص دنياي جسماني است ما نه زمان داريم نه مكان تمام موجودات وجود دارند و حوادث تا حدي كه مي بينيم در نظر ما حكم حال را دارد وقتي كه شما ميل داشته باشيد بدانيد هر موضوعي كه ممكن است از من سوال كنيد و من به شما ميگويم ولي در موضوع مادي نباشد چون ما موظف به پاسخ نيستيم
س- ارواح در عالم شما چه صورتي دارند از قراري كه گفته مي شود آخرين صورت جسماني خود را حفظ مي كنند ؟؟
ج- خير يك شكل درهمي است كه هيچ از آن مفهوم نمي شود ماها خودمان از اوضاع خود با خبر و آگاه هستيم شما فقط بدانيد كه ما يك شكل درهمي داريم.
س- اشخاص كه قبل از موعد مقرر بواسطه حوادث تلف مي شوند چه حالي دارند ؟؟
ج- آنها خيلي زود بر مي گردند و البته قدري نسبت به آنها مراعات مي شود
س- بعضي اشخاص نسبت به يكديگر محبت فوق العاده دارند در صورتيكه درجه روحي اين دونفر يكي باشد ممكن است تصور كرد در آن عالم نيز با هم معاشر خواهند بود. در صورتي كه درجه روحي آنها مختلف باشد آيا از ديدار هم محروم خواهند بود ؟؟
ج-براي ارواحي كه مقامشان خيلي پست است جز اين چاره اي نيست انسان براي تصفيه از راه انجام وظيفه خلق شده نه براي عاشق و معشوق
س-تقدير چه چيز است ؟؟
ج-تقدير همان اعمال خوب يا بد انسان است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
مختصری از زندگینامه اثر موعظه استاد مراتب حب جاه امر به معروف اثر سخنان میرزا جواد آقا تأثیر شگفت انگیز درس آخوند همدانی مقام میرزا جواد آقا برکت قم و قبرستان شیخان تمجید امام از مقام میرزا جواد آقا شاهکار ملاحسینقلی همدانی در تربیت شاگردان سلیقه معنوی میرزا جواد آقا ملکی تبریزی استفاده از مقبره استاد انتقال معارف با نگاه عارفانه چرا تکلیف را انجام ندادی؟! دید ملکوتی تسلیم به قضای الهی تشکر از واسطه فیض الهی قلیان را چاق کن! در گذشت فرزند و اکرام مهمان ارتحال |
|
| |

مختصری از زندگینامه
آیت الله فهری در مورد زندگی آیت الله میرزا جواد ملکی تبریزی نقل می کنند : یکی از مردان پیشتاز این راه مرحوم عارف بالله آیة الله حاج میرزا جواد ملکی ـ قدس الله نفسه الزکیه ـ است که در این میدان گوی سبقت از همگان ربود. این مرد بزرگ با اینکه در مقام عرفان مقامی بس والا دارد و از اعظم فقهای « صائنا" لنفسه، حافظا" لذینه، مخالفا" لهواه و مطیعا" لامر مولاه» به شمار می آید . اوایل عمر شریفش و دوران شباب را در نجف اشرف در مجلس درس اساتید بزرگ حاضر شده و استادش در « فقه» ، مرحوم آیة الله رضا همدانی و در « اصول » ، علامه ملا محمد کاظم خراسانی و در « عرفان و اخلاق و سلوک» ، آیة الله آخوند ملا حسینقلی همدانی ـ رضوان الله علیهم اجمعین ـ بوده است.
سال تولد ایشان در دست نیست ولی از کتابی در « فقه » که یکی از فضلای معاصر به آن دست یافته و از مؤلفات ایشان و در پایان آن نوشته شده معلوم می شود که به سال 1312 هـ . ق مؤلف در عنفوان جوانی بوده است.
به هر حال ؛ ایشان در حدود سال 1321 هجری قمری به ایران آمده و در زادگاه و موطن اصلی اش تبریز به ترویج و تهذیب پرداخت و در اوایل مشروطه به سال 1329 هجری قمری به خاطر نامساعد بودن اوضاع تبریز به قم هجرت فرمود و در قم به ارشاد سالکان و تربیت مستعدان مشغول بود تا آنکه مرحوم آیة الله العظمی شیخ عبدالکریم حایری یزدی در سال 1340 هـ . ق از اراک به قم تشریف آورده و به اصرار مرحوم مجاهد شیخ محمد تقی بافقی که از دوستان مرحوم ملکی بوده و پس از استخاره و آمدن آیة شریفه ( وأتونی بأهلکم أجمعین) [ سورة یوسف (12)، آیه 93؛ یعنی همه نزدیکان خود را نزد من بیاورید]، تصمیم به ماندن در قم و تأسیس حوزه علمی فعلی را می گیرد و دوستان و شاگردان آیة الله حایری نیز که در اراک بودند به قم مهاجرت می کنند.
مرحوم حاج شیخ عباس تهرانی نیز که جزء مهاجرین بودند در قم به جمع مرحوم ملکی و بافقی می پیوندد و کانونی از اخلاق و تهذیب نفس تشکیل می دهند که ثمرات ارزنده ای داشته و افراد شایسته ای تربیت یافته اند.
مرحوم ملکی، درس فقهی داشته اند که عنوانش « مفاتیح الشرایع فی الفقه» مرحوم فیض کاشانی بوده و نیز دو مجلس اخلاق داشته: یکی در منزل برای خواص بوده و دیگری در مدرسه فیضیه برای عموم که جمعی از بازاریان قم نیز در آن درس شرکت داشته اند. نماز جماعت را در بالای سر حضرت معصومه علیها السلام اقامه می کرده و امام خمینی - ره - در نماز جماعت ایشان و در درس اخلاق که در منزل برای خواص می گفته، حاضر می شدند.
مرحوم حجة الاسلام شیخ مهدی حکمی قمی می فرمودند: از ثمره مشروطه که خدا به ما عطا فرمود این بود که وسیله شد حاج میرزا جواد آقا در قم ساکن شود.

اثر موعظه استاد
آیت الله سید حسین فاطمی قمی نقل می کنند : معصوم علیه السلام فرمود: موعظه چون از قلب بیرون آید داخل قلب می شود و اگر مجرد زبان شد از گوش تجاوز نمی کند. مواعظ ایشان ـ طاب ثراه ـ چنان بود که گویی آتش در دل جُلساء مشتعل می نمود، چنان بود که گویا انسان را از این نشئه خارج و به عالم دیگری داخل می کند، ولی چون از مجلس ایشان خارج می شدیم با هر یک از مجلسیان آن مرحوم تماس می گرفتم باز همان حال غفلت در او بازگشت کرده بود؛ از بعد ایشان پیوسته آرزوی یک چنین مجلسی را دارم و به دست نمی آورم.
مراتب حب جاه
از فرمایشات مرحوم ملکی ـ رحمة الله علیه ـ این بود که فرمودند: در مجلس استادم جناب آخوند ملاحسینقلی همدانی مذاکره حب جاه شد. من عرض کردم: بحمدالله من حب جاه ندارم!؟ [ آخوند همدانی] رو کرد به مرحوم حاج شیخ کاظم و فرمود: ببین میرزا جواد چه می گوید؟!
این مطلب گذشت تا موقعی که عده ای از ملکی های تبریز آمدند به زیارت کربلا، بر من ظاهر شد که معاشرتم با آنها همه ناشی از حب جاه است!
امر به معروف
آیت الله سید حسین فاطمی قمی ( از شاگردان برجسته میرزا جواد آقا ) می فرمودند : این گونه بود فرمایشات ایشان که مؤثر واقع می شد. حقیر در شبی از شبهای ماه رمضان برای کاری بیرون شهر رفته بودم ، دیدم عده ای از جوان ها و چند نفر هم از اهل علم برای تفریح و گردش بیرون رفته بودند، این منظره بر من ناگوار آمد. روز بعد پس از نماز ظهر و عصر و خاتمه فرمایشات ایشان به عادت همه روز در ایوان مدرسه فیضیه ، حقیر ذکر مصیبت می کردم ، آن روز قبل از ذکر مصیبت قضیه شب گذشته را عنوان کردم به این نحو که چرا باید ماهی که فرمودند « دعیتم الی ضیافه الله» که روزش بهترین روزها و شبش بهترین شب ها؛ نفس ها در آن ، ثواب تسبیح دارد؛ خواب در آن، عبادت است؛ چرا باید اهل علم به تفریح بروند؟ و به سایرین از جلالت این ماه تذکر ندهند؟
آن روز گذشت. صبح روز دیگر در مسجد بالا سر پس از نماز خواستم سؤالی از ایشان بکنم تا چشم شریفش به من افتاد، مرا در معرض عتاب درآورده فرمود: دیدی روز قبل چه کردی در حضور اشخاص مختلفه از عوام و غیره؟! چرا باید به این نحو اسم اهل علم و علما را ببری؟ مگر تفریح غیر مشروع است و یا باید علما منبر بروند و به اهل علم مطالبی را بگویند؟ ممکن است به نحو دیگری به آنها بگویند.
سرم به زیر افتاد عرض کردم: خطا رفتم اکنون بفرمایید چه بایدم کرد؟ فرمود: برو منبر و بگو من خطا کردم! ولی برای من مشکل بود اظهار کنم خطای خود را و لیکن در ذهنم بود ، تا یک روز آقا شیخ ابراهیم تُرک زیر بغل مرا گرفت و گفت: تو باید امروز منبر بروی به جای من و به سختی مرا بلند کرد، رفتم منبر، فرمایش آن مرحوم به یادم آمد گفتم: در آن روز که گفتم چرا باید اهل علم در ماه رمضان به تفریح بروند من خطا کردم! چیزی از اهل علم ندیدم؛ ذکر مصیبت کرده فرود آمدم.
اثر سخنان میرزا جواد آقا
خطیب محترم استاد فاطمی نیا تبریزی در کنگره بانو اصفهانی، فرمودند: « در مورد جمال السالکین، آیة الله آقا میرزا جواد آقای تبریزی می نویسند که وقتی در مجلسی می نشست می فرمود: ای مردم! یکی از نام های خدا « غفار» است! همین را که می گفت، چند نفر غش می کردند و آنان را از مجلس بیرون می بردند!
آیة الله شیخ علی پناه اشتهاردی هم فرمودند: میرزا جواد آقا تبریزی در مدرسه فیضیه درس اخلاق داشت و آن چنان تأثیر آتشین بر دل ها می گذاشت که در درسش از اثر صحبت ایشان، غش می کردند و بی هوش می شدند. روزی به میرزا جواد آقا عرض کردند که تأثیر صحبت شما چنان است که یکی از تجار در این جلسه حضور داشته بی هوش بر زمین افتاده است! فرموده بودند: این که چیزی نیست مولایشان امیرالمؤمنین همیشه از خوف خدا چنین حالتی بهش دست می داد!
تأثیر شگفت انگیز درس آخوند همدانی
علامه حسن زاد ه آملی از قول علامه طباطبائی این مطلب را نقل کرده اند که: مرحوم آیت الله سید علی قاضی فرمود: من که به نجف تشرف حاصل کردم روزی در معبری آخوندی را دیدم شبیه آدمی که اختلال حواس دارد و مشاعر او درست کار نمی کند، راه می رود. از یکی پرسیدم که این آقا اختلال فکر و حواس دارد؟ گفت: نه، الأن از جلسه درس اخلاق آخوند ملاحسینقلی همدانی به در آمده و هر وقت آخوند صحبت می فرماید در حُضار اثری می گذارد که بدین صورت از کثرت تأثیر کلام و تصرف روحی آن جناب، از محضر او بیرون می آیند.
مقام میرزا جواد آقا
حجت الاسلام فاطمی نیا می فرمودند : ... اینها حیف است، اینها سینه به سینه است، اگر ناقلش مثل من بیافتد و بمیرد دیگر کسی پیدا نمی شود بگوید، هی منتظر شوی که رادیو خواهد گفت، یا تلویزیون. دیگر تمام شد!
... آقا شیخ محمد حسین بهاری خودش به من فرمود که آقا میرزا جواد آقا تبریزی ـ رضوان الله علیه ـ روی منبر نشسته بود و من پای درس ایشان بودم. شیخ محمد حسین تا سه چهار سال پیش زنده بود خیلی مرد بزرگی بود منتهی دیگر چون آسم شدیدی داشت آن هم در یک گوشه شهرستان! ایشان مجهول القدر مانده بود... ایشان می فرمود جوان بودم میرزا جواد آقا روی منبر درس می گفت، می گوید یک دفعه دیدم این دو چشم های نورانی را متوجه ما کرد گفت: اهل کجایی؟ ـ من خلاصه عرض می کنم ـ گفتم: اهل بهار! تا گفتم اهل بهار، به پُری صورتش اشک ریخت! سپس گفت: شیخ محمد بهاری، قبرش زیارتگاه شده یا نه؟ قبر شیخ محمد مزار شده یا نه؟ بعد گفت: ان شاء الله من در پنجشنبه هفته آینده مهمان ایشان هستم! ـ یا گفت: به او ملحِق می شوم ـ این حرفی که می زد مثل اینکه پنجشنبه بوده می فرمود: پنجشنبه آینده!
یک شاگردی داشت آن شاگرد بی قرار شد، گریه کرد، آمد خودش دست به ضریح حضرت معصومه علیها السلام شد. گفتیم: چه خبر است؟ والله! من این آقا را می شناسم اینکه گفت: من پنجشنبه آینده مهمان شیخ محمد بهاری هستم، دیگر تمام شد! گفتیم: حالا امام نیست، پیامبر نیست که حرفش را این قدر زود باور می کنید. حالا که آقا میرزا جواد آقا سر حال است. به هر حال، گفت: پنجشنبه آینده جنازه آقا میرزا جواد آقا تبریزی تشییع شد.
مهم این است که ایشان می گفت: طلبه های دارالشفاء، فیضیه و جاهای دیگر، ـ ببینید اینها مهم است، قریب به دویست و پنجاه طلبه، قریب به دویست و پنجاه طلبه!! - از حوزه علمیه خواب دیده بودند صبح که پا شده بودند برای نماز، به همدیگر می گفتند: خواب دیدیدم! یک الف این خواب ها با هم فرقی نداشت. خیلی حرف است! 250 نفر خواب ببینند یک الف هم با هم فرق نداشته باشد!! خلاصه؛ که در شب پنجشنبه خواب دیده بودند که جنازه آقا میرزا جواد آقا تبریزی روی تابوت حرکت می کند، حضرت سید انبیاء صلی الله علیه و آله و سلم جلوی جنازه حرکت می کند!
برکت قم و قبرستان شیخان
علامه طهرانی می فرماید: « جناب آقای سید هاشم حداد [ عارف نامی و شاگرد برجسته سید علی آقا قاضی] از قبرستان معروف به « شیخان» بسیار مبتهج بودند و می فرمودند: بسیار پر نور و پر برکت است و خدا می داند چه نفوس زکیه و طیبه ای در اینجا مدفونند. پس از قبر مطهر بی بی که فضای قم و اطراف قم را باز و گسترده و سبک و نورانی نموده است و به واسطه برکات آن حضرت است که گویا خستگی از زمین قم و از خاک قم برداشته شده است، هیچ مکانی در قم به اندازه این قبرستان نورانی و با رحمت نیست! و سزوار است طلاب و سائرین بیشتر از این، به این مکان توجه داشته باشند و از فضایل و فواضل معنوی و ملکوتی آن بهره مند شوند و نگذراند این آثار محو شود و دستخوش نسیان قرار گیرد. ا
***
قبر بسیاری از أعلام شیعه مانند زکریا بن ادریس و زکریا بن آدم و محمد بن قولویه در اینجاست؛ و اخیرا" قبر مرحوم هیدجی سالک دل سوخته و وارسته، و قبر مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، و قبر مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی و امثالهم در اینجاست که هر یک استوانه ای از عظمت و جلال می باشند.
تمجید امام از مقام میرزا جواد آقا
علامه طهرانی می فرمود : مرحوم صدیق ارجمند آیة الله شیخ مرتضی مطهری ـ رحمة الله علیه ـ به حقیر گفت: من خودم از رهبر انقلاب، آیه الله خمینی ـ اعلی الله تعالی مقامه ـ شنیدم که می فرمود: در قبرستان قم یک مرد خوابیده است و او حاج میرزا جواد آقای تبریزی است!
شاهکار ملاحسینقلی همدانی در تربیت شاگردان
علامه طهرانی می فرماید: « ... گویند علت انحراف حسین بن منصور حلاج در اذاعه و اشاعه مطالب ممنوعه و اسرار الهیه، فقدان تعلم و شاگردی او در دست استاد ماهر و کامل و راهبر راهرو و به مقصد رسیده بوده است. او از نزد خود به راه و سلوک افتاد، و بدین مخاطر مواجه شد و لذا بزرگان از ارباب سلوک و عرفان ، او را قبول ننموده و رد کرده اند و در مکتب معرفت دارای وزنی به شمار نیاورده اند. و مانند شیخ احمد احسائی که از نزد خود خواست به مقام حکمت و عرفان برسد و صِرف مطالعه کتب فلسفیه خود را صاحب نظر دانست و اشتباهات فراوانی مانند التزام به تعطیل و انعزال ذات مقدس الهی از اسماء و صفات و ... به بار آورد که موقعیت او را در نزد ارباب و نقادان بصیر و خبیر شکست و تألیفات او را در بوته نسیان و عدم اعتناء قرار داد.
در مکتب تربیتی آیة الحق مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی ( استاد میرزا جواد آقا ملکی ) هیچ یک از این خطرات در هیچ یک از شاگردان او دیده نشده است. با اینکه هر یک از آنها در آسمان فضیلت و کمال چنان درخشیدند که تا زمان هایی را بعد از خود روشن نموده و در شعاع وسیعی اطراف محور و مرکز وجود مثالی و نفسی خود را نور و گرمی بخشیده و می بخشند. معارف الهیه و سلوک علمی آیاتی از شاگردان او را مانند سید احمد کربلایی طهرانی و حاج شیخ محمد بهاری و حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و سید محمد سعید حبوبی ، کجا تاریخ می تواند به دست محو و نابودی سپرده و در محل انزوا بایگانی کند ....؟! »
سلیقه معنوی میرزا جواد آقا ملکی تبریزی
مرحوم میرزا عبدالله شالچی تبریزی می فرماید: ... مرحوم استادم حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی که هم مجتهد در فقه بود و رساله عملیه داشت و هم در معارف اسلامی صاحب نظر، دستوراتی می دادند که انسان در خوردن، خوابیدن، نشستن، صحبت و عمل کردن چگونه رفتار کند. یکی از دستورات ایشان این بود که : انسان نباید معصیت کند.
خوش سلیقگی را ببینید آقا! این عالمی است که خوش سلیقه است و پیروانش را به راه راست هدایت می کند. اولین دستوری که می دهد این است که انسان نباید معصیت کند. می فرمود: انسان در خوردن نباید به قدری نخورد که ضعف پیدا کند و نه به قدری بخورد که کسل شود و از اطاعت باز بماند. ایشان به شب خیزی خیلی اهمیت می داد.
استفاده از مقبره استاد
مرحوم شالچی تبریزی می فرمود : ایشان اینجا در قم بودند و فوت شدند. قبرشان هم در شیخان است. من حالا هم از قبرش استفاده می کنم. بروید سر قبرش، فاتحه بخوانید، حوائجتان را هم بخواهید. گمان می کنم که نتیجه بگیرید. من حالا هم گاهی شده است که عرضی داشته باشم می روم سر قبر ایشان و نتیجه می گیرم. خواب هم می بینم و استفاده می کنم.
انتقال معارف با نگاه عارفانه
از قول مرحوم شالچی نقل شده : یک وقت بنده رفته بودم خدمت آقا، ایشان آمد رو به روی من نشست به طوری که زانوهای من به زانوهای ایشان چسبید و نگاه های ممتدی به من کرد. من فهمیدم مطلب چیست، من هم شروع کردم به ایشان نگاه کردن چون بعضی از بزرگان با نگاه کردن معارفی را منتقل و القاء می کنند؛ بعد [ میرزا جواد آقا] فرمودند: پاشو برو!
چرا تکلیف را انجام ندادی؟!
مرحوم شالچی فرمودند: « روزی در درس حاج میرزا جواد آقا شرکت کردم. پس از درس، آقا دستوری را به من فرمودند تا انجام دهم. من با این که تصمیم به انجام آن در نیمه های شب داشتم به علت کار زیاد موفق به بیتوته و انجام دستور استاد در سحرگاه نشدم. فردا چون به درس استاد رفتم هنگام بازگشت چون برخاستم بیایم استاد فرمود: شما تشریف داشته باشید!
آنگاه که شاگردان رفتند، فرمود: چرا تکالیف تعیین شده را دیشب انجام ندادی؟! من به یکباره در حیرت شدم که من با کسی این حال نگفتم و کسی جز خدا از این واقعه خبردار نبود. پس، از ایشان عذر تقصیر خواستم. این بی توفیقی در شب بعد نیز رخ داد و باز استاد به من خاطر نشان کرد که دستورش را انجام نداده ام. پس از آن با تلاش و همت دو چندان موفق به انجام دستور استاد شدم و از آن بهره مند گشتم.»
دید ملکوتی
استاد شالچی تبریزی می فرمود : « یکی از روزها صبح پس از نماز برای شرکت در جلسه اخلاق میرزا جواد آقا به فیضیه رفتم. استاد به من فرمودند: میرزا عبدالله چه می بینی؟! این صحبت استاد گویا خود تصرفی بود که آن بزرگ در جان من کرد و حجاب ملکوت از برابر چهره ام برداشته شد. دیدم اشخاصی را که در فیضیه هستند و در ظاهر می بینم، اما باطن آنان را نیز مشاهده می کنم به صورت های گوناگون اند! بار دیگر فرمودند: فلانی چه می بینی؟ و من چون توجه کردم دریافتم ارواح مؤمنین روی صحن مدرسه فیضیه دور هم نشسته اند و با هم مذاکره می کنند!
پس از آن استاد به من فرمودند: میرزا عبدالله فکر نکنی اینها مقاماتی است و به جایی رسیده ای؟! اینها در برابر آنچه در سیر و سلوک و تقرب الی الله به سالک می دهند هیچ است.»
تسلیم به قضای الهی
حاج آقا شالچی فرمودند: « روزی همراه استادم مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی قدم می زدیم که ایشان در جایی نشستند و مشغول خواندن چیزی شدند. ما احساس کردیم ایشان مشغول فاتحه خوانی هستند و در عین حال قبری را هم آنجا نیافتیم! از ایشان سؤال کردیم: آیا قبر بزرگی در اینجاست که مشخص نیست و ما نمی دانیم؟ ایشان با لبخندی گذشتند. ما فهمیدیم که ایشان مایل به جواب گفتن نیستند. پس از این ماجرا، هفته بعد فرزند ایشان فوت کرد و در همانجا دفن گردید و معلوم شد که مرحوم ملکی خبر این حادثه را از قبل می دانستند!»
تشکر از واسطه فیض الهی
آیت الله سید احمد فهری زنجانی نقل می کنند : دوستی داشتم به نام مرحوم سرهنگ محمود مجتهدی که درک محضر ایشان را کرده بود و نیز از انفاس او بهره ای داشت، او می گفت: روزی پس از پایان درس، عازم حجره یکی از طلبه ها که در مدرسه دارالشفاء بود، گردید و من نیز در خدمتش بودم ، به حجره آن طلبه وارد شد و مراسم احترام معمول گردید و پس از اندکی جلوس ، برخاسته و حجره را ترک گفتند و چون منظور از این دیدار را پرسیدم ، فرمود:
شب گذشته به هنگام سحر، فیوضاتی بر من افاضه شد که فهمیدم از ناحیه خودم نیست و چون توجه کردم دیدم که این آقای طلبه به تهجد برخاسته و در نماز شب اش به من دعا می کند و این فیوضات اثر دعای اوست، این بود که به عنوان سپاسگزاری از عنایتش، به دیدار او رفتم!
قلیان را چاق کن!
از قول آیت الله میرزا علی اکبر مرندی نقل کرده اند که : اولین بار که میرزا جواد اقا ملکی تبریزی خدمت ملاحسنقلی همدانی می رسد، آن مربی بزرگ عرفان نگاهی بر او می اندازد و می فرماید: برو برایم قلیان را چاق کن بیاور! میرزا جواد آقا با آن مرتبه علمی و مراتبی که برای خودش قائل بود وقتی در میان جمع زیادی از علما و فضلای نجف این دستور ملاحسینقلی را دریافت می کند می رود و اولین قدم را در اولین دیدار بر روی نفس اماره می گذارد و تکبر و خودخواهی را درهم می شکند و مثل یک آبدارچی قلیان را آماده می سازد و خدمت استاد می آورد.
درگذشت فرزند و اکرام مهمان
آیت الله فهری نقل می کنند : « میرزا جواد آقا ملکی تبریزی پسری داشته که شمع فروزان شبستان خانواده بوده است . در روز عید غدیر که ایشان در منزل جلوس کرده و قشرهای مختلف به زیارتشان می آمده اند، خادمه منزل به کنار حوض خانه می آید و ناگاه چشمش بر پیکر بی جان پسر که بر روی آب بوده می افتد. بی اختیار فریاد می زند، اهل خانه که از اندرون به صدای خادمه بیرون می آیند و با منظره دلخراشی این چنین مواجه می شوند، بی اختیار همه فریاد می کشند.
مرحوم ملکی متوجه می شود که صدای شیون، خانه را پر کرد، از اطاق خود بیرون می آید. می بیند که جنازه پسرش در کنار حوض گذاشته شده است. رو به زنها کرده و خطاب می کند: ساکت!
همگی سکوت می کنند و همین سکوت ادامه می یابد تا آنکه مرحوم ملکی از همه میهمانان پذیرایی می کند و طبق معمول سنواتی ، عده ای از آنان ناهار را در منزل ایشان صرف می کنند و پس از پایان غذا که عازم رفتن می شوند، مرحوم ملکی به چند نفر از خواص مهمانان می فرماید که شما اندکی تأمل کنید که با شما مرا کاری است و چون بقیه مهمانان بیرون می روند، واقعه را برای آنان بازگو می کند و از آنان برای مراسم تجهیز فرزند از دست رفته کمک می گیرد. این داستان گذشته از آنکه حاکی از اعلا درجه مقام رضا و تسلیم آن بزرگوار است، نشانگر قدرت روحی و نیروی تصرف در نفوس دیگران نیز هست .

ارتحال
از قول آیت الله فهری نقل شده : همچنین شنیدم از زاهد عابد مرحوم حسین فاطمی قمی که از دوستان مرحوم ملکی بود که فرمود: از مسجد جمکران بازگشتم. در منزل به من گفتند که آقای حاج میرزا جواد جویای حال تو شده است. [ آقای فاطمی] فرمود: من با سابقه کسالتی که از ایشان داشتم با عجله به خدمتش رفتم ( و به گمانم فرمود عصر جمعه بود) دیدم ایشان استحمام کرده خضاب بسته و پاک و پاکیزه در بستر بیماری افتاده و آماده ادای نماز ظهر و عصر است. در میان بستر شروع به گفتن اذان و اقامه کرد و دعای تکبیرات افتتاحیه را خواند و همین که به تکبیرة الاحرام رسید و گفت: الله اکبر! روح مقدسش از بدن اقدسش به عالم قدس پرواز کرد. این واقعه به سال 1343 هجری قمری بود. پیکر پاکش پس از تجهیز در شیخان قم به خاک سپرده شد .
والسلام عليه يوم ولد و يوم مات و يوم يبعث حياً.

|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
 |
|
|
|
| |
.
« توسل و محبت خالصانه و هر چه بیشتر به اهل بیت (ع ) »
بگونه ای که هیچ گاه از ایشان دیده نشد که جز فرا خواندن افراد به سیره ائمه اطهار (علیهم السلام) کار دیگری از ایشان سر زده باشد .
سخن از کرامات و حکایات ایشان بیشتراز این جهت قابل توجه است که یک عاشق و سالک راستین الی الله تا چه حد می تواند در این مسیر به تعالی برسد ، در این صورت است که می بینیم داشتن کرامتی مثل طی الارض و صد ها کرامت بی بدیل برای ایشان کاملا عادی است و ملاک اصلی در مکتب ایشان میزان خلوص نیت وتوسل به اهل بیت (ع ) است ...
مکتبی که ایشان خود را غلام آن می دانستند و به عمل نیز آنرا ثابت کردند ... آنچه در این بخش در مورد زندگی این خدمتگزار اهل بیت (علیهم السلام ) نقل شده تنها قسمت بسیار کوچکی از حکایاتی است که قابل نقل و ذکر بوده و تنها قطره ای است از بسیار ... اما پیش از آن لازم است که در مورد شیوه خودسازی و سلوک ایشان نکات بسیار مهمی را ذکر نماییم .
گفتار زیر توسط استاد محمد علی مجاهدی از شاگردان خاص و ارادتمندان جناب مجتهدی در مورد شیوه سیر و سلوک ایشان نوشته شده که برای آشنایی هر چه بیشتر توصیه می کنیم پیش از خواندن سایر قسمتها آنرا مطالعه بفرمایید :
1- شیوه سلوكی آقای مجتهدی در توسل مستمر به حضرات معصومین (علیهم السلام) خصوصاً مولی الكونین حضرت ابی عبد الله الحسین (علیه السلام) كاملاً نمودِ عینی پیدا میكرد و اگر روزی صد بار نام سالار شهیدان را در محضر ایشان بر زبان میراندند در هر بار به حدی منقلب میشدند كه بیاختیار به سان ابر بهار میگریستند و بغضی دیر پای گلوی ایشان را در هم میفشرد، به طوری كه اغلب قادر به ادامه صحبت نبودند و كلامشان در این حال ناتمام میماند.
2- میزان محبتی كه در اعماق وجودشان نسبت به ائمه اطهار (علیهم السلام) ریشه دوانیده بود، در بیان و توصیف نمیگنجد و میفرمودند كه:
« به بركت محبت این ذوات مقدس راه چندین ساله را میتوان در فاصله زمانی كوتاهی طی كرد و حجابها را از میان برداشت. »
مرحوم حجت الاسلام نصیری بر این باور بود كه: « میزان محبتی كه در قلب جناب مجتهدی نسبت به آل الله وجود دارد اگر در میان مردم تقسیم كنند همه مردم عاشق آن ذوات مقدس میگردند! »
3- بارها آقای مجتهدی بر این نكته پای میفشردند كه:
« خدمت خالصانه به خلق خدا خصوصاً به شیعیان و محبان آل الله، راه دور و دراز مقصود را نزدیك میكند و در اثر توفیق خدمت میتوان جاده صد ساله را به گامی طی كرده، و دل شكستهای را به خاطر خدا آباد كردن میتواند پشتوانه مطمئنی برای آبادی دنیوی و برزخی و اخروی انسان باشد. »
طی شو |