
دوران تركتازي نوحنبليان
قرن هشتم/چهاردهم را ميتوان قرن نو حنبليگري ناميد. ابن تيميّه و شاگردان وي پيروزي حنبليان جديد را بر كلام و فلسفهي مدرسي تضمين كردند، و اگر چه در آن ايّام شتاب حركتهاي فكري در اسلام كاستي يافته بود، امّا اينجا و آنجا مواردي استثنايي ظهور مييافت. برجستهترين شخصيّت از ميان اين موارد استثنايي در مغرب اسلامي ابنخلدون تونسي، و در مشرق اسلامي ملاّصدراي شيرازي بود. ابن خلدون، هم به لحاظ وسعت علم و هم به لحاظ اصالت و نومايگي انديشهي جامعهشناختيش، منزلتي منحصر به فرد در تاريخ انديشههاي فلسفي اسلامي دارد.
زاد و زندگي ابن خلدون
عبدالرحمن بن خلدون ، در 732/1332 در خانوادهاي اصيل از اعراب اندلس، كه عموماً اهل علم و از رجال حكومت بودند، ] در تونس [ چشم به جهان گشود و علوم متداول در طبقهي خود را فرا گرفت. علوم قرآني و لغوي، و حديث و فقه را نزد معلّماني كه بعداً در زندگينامهي خود نوشتهي مفصلّش از آنها با تقدير و تجليل ياد كرده، آموخت. در 753/1352، بر اثر منازعات سياسيي كه در آن ايّام جريان داشت و نيز به واسطهي طاعون سالهاي 750ـ749/1349ـ1348، كه پدر و مادر و بسياري از معلّمان وي را به كام مرگ كشيد، به جانب مغرب پا به سفر نهاد. بعد از توقّفي كوتاه در بجايهي الجزاير، در فاس مراكش در دربار سلطان ابو عنان، كه براي آراستن مجلس علمي جديد خود علما را از هر سو گرد ميآورد، اقامت گزيد. يكي از علمايي كه ابن خلدون در فاس با وي ملاقات كرد شريف تلمساني علوي (متوفّي 772/1370) بود كه از او با تجليل فراوان ياد كرده است. بنابر آنچه مشهور است، شريف تلمساني علاوه بر فقه و كلام و لغت، آثار مطعون فلسفي ابنسينا و ابن رشد را نيز به يكي از معلّمان ابن خلدون، يعني ابنعبدالسلام، آموخته بوده است.
باري، ابن خلدون پس از چندي از فاس نيز، كه روزگاري در آن در ايّام حكومت ابوسالم، جانشين ابوعنان، منصب اداري رفيعي داشت، به غرناطه رفت و در 763/1362 وارد اين شهر شد. بعدها دوباره به فاس و بجايه بازگشت و مناصب عالي در حكومت يافت، اما در تمام آن سالهاي سخت ] كه در فاس زنداني شده بود [ و علي رغم وسوسهها و اغواگريهاي اين مناصب دولتي، كه همواره با آنها در ستيز بود، پيوسته آرزومند آن بود كه بتواند تمامي زندگي خود را وقف تحصيل و تأمل نمايد. در خلال ايّام فراغت و خلوتي كه در 779/1377 پيش آمد وي توانست مهمترين كار خود، يعني المقدمة، را كه مدخلي بر كتاب العبر و ديوانالمبتدأو الخبر في ايام العرب و العجم و البربر وي در زمينهي تاريخ عمومي جهان است، به اتمام برساند. و سر انجام چون از مشاغل ديواني و خدمت مخاطرهآميز حكام مستعجل و متلّونالمزاج شمال افريقا خسته و ملول شده بود، در 784/1382 از طريق دريا راهي اسكندريه شد. در قاهره، سلطان مملوكي، الملك الظاهر برقوق، مقدم وي را به عنوان عالم و فقيهي جليلالقدر گرامي داشت. در 786/1384 وي به عنوان استاد فقه مالكي و متعاقباً به مقام قاضيالقضاة مالكي مصر منصوب شد، و جز در فاصلههاي كوتاهي كه پيش آمد، تا پايان عمر مقام استادي فقه مالكي در مدارس مختلف مماليك و مقام قضا را همچنان در اختيار داشت. ذكر گوشهاي از سوانح ايّام آخر عمر وي در اينجا خالي از لطف نيست: او در 803/1041 در بيرون حصارهاي دمشق با تيمورلنگ ملاقات كرد. ظاهراً تيمور در اين ملاقات احترام و ارادت زيادي نسبت به وي ابراز كرده و احياناً اظهار تمايل نموده بود كه وي را به دربار خود ببرد. امّا ابن خلدون به فاصلهي كوتاهي بعد از اين ديدار دوباره به مصر بازگشت و تا هنگام مرگش در 809/1406 هيچ گاه فعاليتهاي علمي و فقهي خود را رها نكرد.
ابن خلدون بيشتر متكم است تا فيلسوف
نقش ابن خلدون در تاريخ فلسفي، اسلام نقش پيچيدهاي است. پيشتر به تحصيلات فلسفي او، و آشنايي احتمالي او در اوان جواني با آثار ابن سينا و ابن رشد، از طريق يكي از مهمترين اساتيدش ] يعني ابن عبدالسلام [ ، اشاره كرديم. حتي بنا بر يك روايت، تأليف خلاصهاي از آثار ابن رشد نيز بدو منسوب است. ولي معلوم نيست كه آيا اين آثار همان آثار كلامي و ] فقه [ مالكي ابن رشد بودهاند يا شروحي كه وي بر آراء و آثار ارسطو نگاشته بوده است. به هر تقدير، مهمترين كارهاي فلسفي او، در درجهي اول، تفسيرهاي جامع و انتقادات مفصّل وي از فلسفهي يوناني ـ اسلامي، و در درجهي دوّم، صورتبندي اوّلين و آخرين فلسفهي تاريخ در اسلام با تكيه بر مفاهيم اصيل و ابتكاري خود اوست. علاوه بر اين، سهمي را كه وي با تأليف دو كتاب بازماندهي لبابالمحصَّل و الشفاءالسائل در كلام و عرفان مدْرسي داشته است نيز بايستي بر اينها افزود؛ لباب المحصّل خلاصهاي از تلخيص المحصَّل فخرالدّين رازي است كه وي در آنجا ماحصل آراءِ كلامي و فلسفي متقدّمين و متأخرين خود را نگاشته؛ و الشفاءالسائل نيز رسالهاي عرفاني به سبك معهود است.
سلیقهی فکری حضرت خداوندگار در باب اخلاق و بنیانهای نظری آن، درپرتو اندیشههای فیلسوف و عارف متاله دانمارکی، سورن کیرکگور (1813-1855 م) قابل فهمتر مینماید؛ چراکه اولاً این دو اندیشمند پر شور هردو از ساکنان یک کوی بوده و تجربههای زیسته مشترکی داشتهاند که نماد و نمود آن در دستگاه فکریشان (اگر بتوان نام دستگاه بر آن نهاد ) هویداست. ثانیاً رهیافت آنها به مقولهی اخلاق نه ازطریق مجادلات کلامی ، بلکه از رهگذر ایمان و شور باورمدارانه بوده است. در این مقام در صدد بسط آرا و فلسفه کیرکگور نیستیم که خود مجالی دیگر و فراختر می طلبد؛ تنها به این نکته اشارت میکنیم که این عارف پرشور، سخت درگیر حل پارادوکس اخلاق بود و در این راستا از داستان ابراهیم (ع) و خوانشهای متفاوت آن در کتاب مشهور خود، ترس و لرز(Fear and Trembling)، بهره جست. دلبستگی کیرکگور به این داستان خاستگاهی مشابه با مولانا دارد. سؤال اساسی این دو متفکر در تقابل مشیت الهی با اخلاق عرفی و انسانی نهفته است. چرا باید ابراهیم از ارادهی خداوند پیروی کند و کارد برحلقوم پسربی گناهش بگذارد؟ این عمل در کجای منظومهی اخلاقی قرار گرفته و قابل توجیه است؟ روشن است که اعمالی این چنین، هم از نظر مولانا و هم از نظر کیرکگور با هیچ ترفندی اخلاقی موجه نمی نماید؛ هم از این روست که مولانا ابیات بسیاری را در داستان پادشاه و کنیزک صرف توجیه قتل زرگر میکند.
کیرکگور با طرحی که از حیات آدمی و مراتب آن بدست میدهد بزعم خود به حل این مشکل میپردازد. وی بر این باور است سه مرحله و مرتبه در پیش روی هستی آدمی بوده و اصول راهنمای حیات اوست. تعبیر او از این سه گزینه، «سپهر های زندگی »است. «یک گزینه این است که آدم برای خودش زندگی کند، گزینهی دیگر این است که برای دیگران زندگی کند، و گزینهی آخر زندگی کردن برای خداست»(اندرسن،ص94) واین سه سپهر را به ترتیب، زیبا شناختی(حسانی،Aesthetic)، اخلاقی و دینی نام می نهد.
ویژگی مرحلهی اول «پراکندن خویش در ساحت حس است. بر انسان حسانی، حس و انگیزههای درونی و شور فرمانرواست... در کار نبودن معیارهای اخلاقی ثابت کلی و ایمان خاص دینی و نیز شوق کامجویی از تمامی تجربههای عاطفی و حسی ویژگی اساسی آگاهی حسانی است... انسان حسانی تشنه بیکرانه است، اما یک بیکرانگی ناپسند که چیزی نیست جز بی در و پیکری آنچه ذوقش از او می طلبد.»(کاپلستون،ص 332)
اما کیرکگور معتقد است آدمی نباید در این مرحله که مرتبهی زندگی ذوقی و کامجویانه و دونژوانی است متوقف بماند بلکه باید پای فراتر گذاشته به مرحلهای عالیتر که سپهر اخلاقی نام دارد منتقل گردد. در این ساحت از حیات، انسان به معیارهای معین و تکلیفهای اخلاقی پایبند میشود که در واقع ندای عقل کل است و سقراط وار حتی جانش را فدای اصول اخلاقی می کند. «سپهر اخلاقی سپهری است که در آن فرد به بالاترین خیر جامعهاش، و در نهایت به بالاترین خیر همگان میاندیشد و نه به خیر خودش... در زندگی اخلاقی، فرد برحسب همگانیها، مطلقها، و خیر و شر میاندیشد و نه برحسب آنچه خود فرد را خوش میآید یا خوش نمی آید.»(اندرسن،ص99)
کیرکگارد با این دو مرحله راضی نمی شود. او معتقد است که اخلاقی ترین افراد نیز روزی بالاخره از این همه قانون و تکلیف کلی اخلاقی به تنگ میآیند. حاصل این خستگی می تواند هبوط به مرحلهی پیشین باشد ولی آنچه نشانهی بلوغ فکری است جهش بسوی سپهر دینی است. در این ساحت، آدمی در درون اقیانوس ایمان غوطهور می شود و این شاهد تازه یافته را بر لذات حسی و دستورات عقل و اخلاق رجحان مینهد. در اینجاست که آدمی برای خدا میزید نه برای خود یا دیگران. روشن است که این عارف دانمارکی میان اخلاق و دین فرق مینهد و از نظر او بشر در این مرحله ناچار است یکی از این دو را برگزیند. چرا که فهم او از سپهر دینی که برگرفته از متون مسیحی است چنین است:«(1)دین غیر عقلانی است،(2) مومن متدین از همگانی برمیگذرد تا بتواند رابطهای تن به تن با خدا داشته باشد، و(3) مومن ممکن است به خواست خدا برای اثبات ایمانش دست به کاری غیر اخلاقی بزند» (همان،ص102). نکته مهم در اینجا دیالکتیک ناپیوسته کیرکگور است در گذر از مرحلهای به مرحلهی دیگر؛ اول این که سپهرهای سهگانه هرگز قابل جمع با یکدیگر نیستند حتی اگر برای مدتی در کنار هم باشند سرانجام زمانی فرا میرسد که ناگزیر یکی را باید انتخاب نمود. دودیگر نحوهی گذر از بین این مراحل است. کگور وقتی با مسالهی ایمان دینی روبرو می شود دیگر جایی برای عقل و اندیشه باقی نمی گذارد و به قول حافظ این امر، کار ملک نیست که تدبیر و تأمل بایدش. در این مقام باید انتخاب کرد یا این یا آن (Either-Or) که نام یکی از کتابهایش است.«در مقابل وساطت منطقیی که هگل قایل بود، کیرکگور جهش خاص هست بودن را قرار داده و گفتهاست برای رفتن از سپهری به سپهر دیگر، پلی بین آنها نیست باید خطر کرد و با جستوخیزی از پرتگاه گذشت. فعلی که در یک لحظه و به اختیار انجام میگیرد.»(ورنو،ص183). روشن است که در چنین وضعیتی سخن از خرد و ملاحظات اخلاقی مرحلهی پیشین نیست بلکه سر سپردن به یک بی یقینی عینی است. و ایمان آوردن به وجودی خارج از دسترس فلسفهی نظری.
اسطوره و سمبل ابراهیم اینجاست که به کار عارف دانمارکی میآید. در کتاب ترس و لرز ابراهیم، نماینده و شهسوار ایمان است. او بر سر دوراهی قرار گرفته است. دو راهی انتخاب بین سپهر اخلاق و مرحلهی دین. کشتن فرزند تنها در دنیای اخلاق مذموم و منفور است اما ابراهیم باید ازین مرحله بگذرد. در سپهر اخلاقی، فردی چون سقراط خود را فدای قانون کلی اخلاقی می کند؛ اما ابراهیم به روایت کیرکگور، برای قانون کلی اعتباری قایل نیست. درست برخلاف معتزلیان خرد گرا و هم آوا با اشاعره ، فعل فی نفسه برای او واجد هیچ بار ارزشی نیست. بدینسان است که این نمایندهی ایمان در برابر پارادوکسی وحشتناک قرار میگیرد. ابراهیم در رابطهای مطلق با مطلق واقع شده است که اخلاق در آن جایی ندارد. البته منظور کیرکگور این نیست که دین همواره در تعارض با اخلاق است، بلکه مقصود او آن است که پدر ایمان مستقیماً با خدایی شخص وار مواجه است که خواستههایش مطلق است و با معیارهای عقل بشری و سپهر دوم سنجیدنی نیست. بنابراین او به وظیفهی والاتر خود نسبت به خداوند عمل می کند؛ فراسوی کلیت اخلاق!
کیرکگور در ترس و لرز بصراحت می گوید:«امر اخلاقی به عنوان اخلاقی کلی است و به عنوان کلی آشکار و عیان است. فرد، لحاظ شده آن گونه که بیواسطه هست، یعنی به مثابه موجودی جسمانی و روانی، پنهان و پوشیده است. پس رسالت اخلاقیش رهایی ازاین اخفا وعیان کردن خویش در کلی است. از این رو هرگاه بخواهد در اخفا باقی بماند گناه کرده و به وسوسه دچار شده است و فقط با عیان ساختن خود میتواند از آن خلاص شود... اما اگر برعکس چنین اخفایی موجود باشد، در حضور پارادوکسی قرار داریم که وساطتپذیر نیست زیرا بر این ملاحظه استوار است که فرد به عنوان فرد برتر از کلی است.»(کیرکگور،ص110). بنا بر همین مبنا ابراهیم اگر بخواهد به وظیفهی مطلق خود نسبت به خداوند عمل کند باید مرتکب خلاف اخلاق گردد. اینجا بزنگاهی است که سؤال مردافکنی که در ترس و لرز(همان،ص81) مطرح شده پیش می آید: آیا تعلیق غایت شناختی امر اخلاقی ممکن است؟ در تمثیل ابراهیم به روایت کیرکگوراین امر ممکن مینماید. البته تعلیق «اخلاق به معنی اخص و نه تعلیق اخلاق شخصی. در واقع غایتی که برای آن، کلیت اخلاق به حالت تعلیق درمی آید یا نادیده گرفته می شود، اخلاقیات خاص ابراهیم است، یعنی وظیفهاش در قبال خداوند جهت انجام فرمان او»(کلنبرگر،ص58)
کوتاه سخن آن که تحلیل رفتارهای دشوار فهم شخصیت هایی چون ابراهیم،خضر و پادشاه واصولا ابدال حق با معیار های معمول اخلاقی امکان پذیر نیست.چرا که مولانا و کیرکگور در سامانه فکری خود برای ایمان و مومن جایگاهی ورای تصور عقل و حس بشری قایلند. میتوان مبانی مشابه این دو عارف را در گزارههای زیر خلاصه کرد:
1.اخلاق ایمانمدار: همانگونه که ذکر شد، کیرکگور نوعی اخلاق موضعی و دینی را مطرح میکند که در آن تنها قانون سرسپردگی به ارادهی خدا در هر موقعیت و وضعیتی وجود دارد. « در هر جایی که پای زندگی اخلاقی در میان باشد آخرین حرف «او» است.» (سی. بکر، ص 169) این نوع سرسپردگی برای آدمی وقتی میسر است که با انتخاب میان این یا آن، از سپهر حسانی به سپهر دینی گذر کرده باشد. به همینسان مولانا میگوید:
او نکشتش از برای طبع شاه تا نیامد امر و الهام اله
این بیت گذر از مرحلهی حسانی (طبع شاه) به مرحلهی دینی (امر اله) را نشان میدهد. کیرکگور در ترس و لرز بیان اخلاقی عمل ابراهیم را قتل اسحاق (اسماعیل) میداند - همچون قتل زرگر به دست پادشاه - اما بیان دینی آن قربانی کردن است. ایمان ابراهیم و اتصال او به مصدر فعل (خداوند) عمل قتل را که فیحد ذاته عملی قبیح است به عملی مقدس تبدیل میکند. همانگونه که مولانا قتل زرگر را مؤید به تأیید الهی میداند و قبح ذاتی این عمل اخلاقی را با اتصال آن به مصدر فعل از بین میبرد و همچون کیرکگور معتقد است با ورود به سپهر دینی رابطهای تن به تن میان انسان و خدا شکل گرفته به گونهای که منجر به سرسپردگی و در نتیجه تعلیق کلیت اخلاق میگردد.
2. تقابل ایمان با عقل: هم فیلسوف دانمارکی وهم صوفی بلخی بدین نکته باور داشتند که عقل بشری و تجلی بارز آن ، دستگاههای انتزاعی فلسفی و کلامی، کوچکترین نسبتی با شور ایمان ندارند واساسا دین و ایمان مرتبه ای ورای عقل و خرد است. «کیرکگور به طنز می گفت، اگر آدم به طور کافی در فلسفه هگل غوطهور شود آن قدر بی نام و نشان خواهد شد که اگر نامهای داشته باشد به نشانی او نمی توان فرستاد. به همین سان، آدمی میتواند زرادخانه حقههای کلامی برهم انباشته را به کارگیرد تا ثابت کند که خدا باید بالضروره وجود داشته باشد، اما این نتیجه با ایمان به خدا چه ربطی دارد؟»(سولومون،ص 116) در خوانش او از داستان ابراهیم آنچه به عمل این پیغمبر مؤمن ارزش میبخشد همانا غیر عقلانی بودن آن است نه عقلانی بودن آن. از نظر کیرکگور ایمان اگر داخل در دایرهی عقل قرار بگیرد دیگر ایمان نیست. به همین جهت بود که بشدت با تلاشهایی که میشد تا مسیحی بودن عقلانی و آسان شود مخالف بود و نهایتا بر نهاد کلیسا شورید. «او فکر میکرد اعتقاد به خدا نه تنها عقلانی نیست، بلکه جدا غیر عقلانی است. اما فکر نمیکرد غیر عقلانی بودن اعتقاد دینی یک ضعف است، بلکه آن را قوت این اعتقاد می دانست، زیرا ایمان را ممکن میکرد.»(اندرسن،ص62) تمام دعوای اشاعره با معتزله نیز بر سر همین موضوع بوده است. اشاعره با روند عقلانی کردن دین و اعتقاد دینی در مکتب اعتزال مخالف بودند چرا که شور ایمان را از بین میبرد و اعتماد بنده را به حق زایل میکرد. ستیزههای حضرت مولانا با اهل فلسفه و عقلانیت مبنایی جز این نمی تواند داشت.
فلسفی منکر شود در فکر و ظن گو: برو، سر را برآن دیوار زن
نطق آب و نطق خاک و نطق گل هست محسوس حواس اهل دل
فلسفی کو منکر حنانه است از حواس اولیا بیگانه است
از نظر مولانا نیز سپهر ایمان، سپهری است که عقل و اخلاق مبتنی بر خرد را بدان راه نیست بنابر این احکامی که بر ساکنان آن حرم، که عارفان واصل باشند، جاری و ساری است کاملاً منحصر به فرد است و نباید کار پاکان را قیاس از خود گرفت. آنجا ساحتی است که جنایتی طاعتی میشود و ایمان در درجهای است که حتی پیامبری چون موسی نیز از همراهی با خضر باز می ماند. ایمانی در این سطح از عملی غیر اخلاقی فعلی زیبا میسازد و ذبح فرزند را موجه می کند. اگر بپذیریم که مولانا از ایمان، تعبیر به عشق میکند فهم ابیاتی این چنین با توجه به مبانی پیش گفته آسان می نماید:
عقل سایه حق بود حق آفتاب سایه را با آفتاب او چه تاب
عقل جزوی عشق را منکر بود گرچه بنماید که صاحب سر بود
مثنوی مولانا مشحون از این تقابلهاست که همواره نیز پیروزی با عشق است که همان ایمان باشد.
نتیجه
چه عارف و صوفی شرقی و چه عارف و فیلسوف غربی، هردو برای مقولهی اخلاق و رفتارهای اخلاقی توجیهی عارفانه و دینی ارایه داده و تحلیل اخلاق را بر پایهی ایمان و مبتنی بر تایید الهی میدانند. چرا که در این صورت، زندگی اخلاقی نه برای خویشتن و نه برای همگان، بلکه تنها برای خدا جریان مییابد و انسان به مرحلهای خواهد رسید که هر فعلی را متصل به مصدر فعل و مؤید به امر الهی به قوه میرساند.
Faith-Oriented Morality
(A comparative study of moral philosophy in Rumi’s and Kierkegaard’s thoughts)
Abstract
“Ethics” is one of the three branches of practical philosophy which Islamic philosophy borrowed from Greek philosophy. Following the issues such as divine justice, divine promise, determination and the like, Islamic theologians have been somehow involved with the issue of moral philosophy. This issue, even, can be considered as the distinguishing aspect of the two theological schools of Mo’tazeli and Ash’ari.
Being as a Hanafi-Ash’ari Sunni, Molana Jalaleddin Mohammad Balkhi (Rumi) must follow the Ash’ari theological view in this issue. The aim of this essay is to measure Rumi’s views on ethics by citing some words from Masnavi in which he spoke about moral action. It will be concluded that Rumi, as a Suffi and by using a kind of poetic language, has developed the Ash’ari moral philosophy through a mystical approach in Masnavi.
Rumi’s views on ethics are not so dissimilar to the Nineteenth century Danish philosopher’s mystical thoughts: Soren Kierkegaard. Holding the three spheres for human life, i.e. aesthetic, ethical and religious spheres, he justifies some apparent human irrational actions. This means that for him “faith” has preference over “reason”. Comparing his views with Molana’s thoughts is the main concern of the present essay.
Keywords:
Ash’ari theology, Rumi, Masnavi, moral philosophy, Nineteenth century philosophy, Kierkegaard