تبليغاتX
گنگ خواب دیده
 

 

در این بن بست
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست، نازنین
و عشق را کنار تیرک ِ راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بستِ کج و پیچِ سرما
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست،نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن ِ چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن ویاس
روزگار غریبی ست، نازنین
ابلیس ِ پیروزمست
سور عزای ما را به سفره نشسته است

احمد شاملو؛ شاعر
احمد شاملو؛ شاعر/ متولد:21 آذر 1304/ در گذشت:2 مرداد 1379
 
 
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

 

 

... عبدالملک بن مروان خلیفه اموی به اخطل شاعر گفت: بیا و مسلمان شو تا ده هزار درهم به تو بدهم و از غنیمت‌های اسلام سهمی برایت مشخص کنم. اخطل گفت با شراب چه کنم؟ عبدالملک گفت: شراب چیز خوبی نیست، اولش تلخی و آخرش مستی است. اخطل گفت: آری درست گفتی،‌اما میان همان تلخی و مستی عالمی است که تمام خلافت و قدرت تو در مقابل آن مثل قطره دریا،‌ برابر رود فرات می‌باشد...

 

حسرتا که ای کاش صاحب می‌خانه‌ای بودم....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 6:17 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

«به کجا چنين شتابان؟»
گَوَن از نسيم پرسيد.

- «دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداری
زغبار اين بيابان؟»

- «همه آرزويم، اما
چه کنم که بسته پايم....»

- «به کجا چنين شتابان؟»
- «به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سراين.»
- «سفرت به خير! اما، تو و دوستی، خدا را
چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را.»

شعر : شفیعی کدکنی

ليست دفترهاي شعر شفيعی کدکنی (م.سرشک)

از بودن و سرودن 1356
از زبان برگ 1347
بوي جوي موليان 1356
در كوچه باغ هاي نشابور 1350
زمزمه ها 1344
شبخواني 1344
مثل درخت در شب باران

محمدرضا کدکنی، مشهور به م. سرشک در نوزدهم مهر ۱۳۱۸ در روستای کدکن که يکی از روستاهای قدبم و کهنسال نيشابور قديم است، متولد شد.
وی مقدمات علوم دينی از قبيل جامعالمقدمات و کفايه آخوند خراسانی را نزد پدرش ميرزامحمد شفيعی کدکنی فراگرفت و پس از ورود به حوزه علميه خراسان از محضر استادان بزرگ حوزه خراسان از جمله حاج شيخ هاشم قزوينی و اديب نيشابوری کسب فيض کرد.
پانزده سال از دوران کودکی و نوجوانی م. سرشک مصروف فراگيری علوم قديمه و آمد و شد به حوزه های علميه آن روز خراسان شد، او پس از مطالعه دروس جديد و موفقيت در امتحان وارد دانشگاه مشهد شد و در زمره دانشجويان استادان بنام، دکتر فياض، دکتر يوسفی و دکتر رجايی درآمد.
م. سرشک پس از دريافت درجه ليسانس از دانشگاه مشهد، برای تکميل تحصيلات وارد دانشگاه تهران شد و از محضر استاد فروزانفر و دکتر پرويز ناتل خانلری بهره ها برد و با درجه دکتری در زبان فارسی از دانشکده ادبيات دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد و در کتابخانه مجلس سنا به کار پرداخت و سپس دانشيار گروه ادبيات فارسی و ادبيات تطبيقی دانشگاه تهران شد.
م. سرشک شاعری را با غزل آغاز کرد. وی در سال ۱۳۴۴ با انتشار کتاب «زمزمه ها» و بعدها در مجموعه های ديگر توانايی خود را در سرودن غزل و قالبهای ديگر به خوبی نشان داد. هرچند زمزمه ها در حال و هوای سبک هندی سروده شده است اما تعلق خاطر شاعر به شاعران خراسانی در جای آن به چشم می خورد.
پس از اين م. سرشک قالب و بيان سنتی را رها می کند و به سوی شکل و زبان شعر نيمايی روی می آورد و نيز شعر غنايی و تغزلی را تقريبا کنار می گذارد و به شعر اجتماعی و حماسی جديد می پردازد. اين تحويل و تحول در مجموعه «شبخواني» و «از زبان برگ» به خوبی نمايان است. م.سرشک با انتشار مجموعه «در کوچه باغهای نشابور» در سال ۱۳۵۰ نشان ميدهد که به دهن و زبان و ساخت و صورت مشخصی دست يافته و شعرش در مسير تکامل افتاده و راه واقعی خود را يافته است. اين مجموعه پس از انتشار تاثير فراوانی برخاطره جمعی ايرانيان می گذارد به گونه ای که برخی از ابيات اين مجموعه به عنوان مْثل ساير در ميان توده مردم به کار برده ميشود و اين اقبال تا بدانجا ادامه می يابد که برخی گفته اند: «در کوچه باغهای نشابور» در جايگاهی از وقوف و اعتماد شاعرانه قرار گرفته که سه دفتر بعدی او يعنی «مثل درخت در شب باران»، «بوی جوی موليان» و «از بودن و سرودن» -که هر سه در سال ۱۳۵۶ انتشار يافته- نتوانست به پای آن برسد و به اين ترتيب پيشرفت شعری وی در همان دهه پنجاه متوقف ماند.

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

تصویب و پردا خت ۱۰۰ میلیون تومان کمک هزینه برای نمایندگان نتیجه اعتماد مردم به نمایندگانشان و جلسات غیر علنی نمایندگان مجلس هشتم می باشد.

۵۰ میلیون تومان وام بلا عوض+۳۰ میلیون تومان وام قرض الحسنه+۲۰ میلیون تومان کمک هزینه خرید خودرو

برگ زرینی است از مجلسی که نمایندگان آن ادعای خدمت به مردم را دارند. این در حالی است که بسیاری از خانواده هایی که به این نمایندگان دل بسته اند در حال از هم پاشیدن است چون حتی نمی توانند ۱۰-۱۵ میلیون تومان پول رهن خانه را که به تبع تصمیمات غلط تصمیم سازان کشور به آنها تحمیل شده است فراهم کنند.

اعتراض بسیج دانشجویی به پرداخت ۱۰۰ میلیون تومان به نمایندگان مجلس

نایب رئیس اول مجلس: ۱۰۰ میلیون تومان برای حداقل امکانات مورد نیاز نمایندگان است

 

شماره 18504 روزنامه کیهان به تاریخ 13 اردیبهشت 1385 بخوانید.

یادآور می شود، در آن مقطع، مجلس هفتم بر سرکار آمده بود و کیهان این مطلب را در نقد مجلس ششم نگاشته است:

امّا نكته قابل تأمل آن است كه بسياري از نمايندگاني كه از اتومبيل شخصي نيز برخوردار بودند، از گرفتن اتومبيل مجلس خودداري نكرده و بدين وسيله رسم امانت داري را به جا آوردند! در اين بين تنها نماينده دوره هاي شش گانه مجلس كه از گرفتن امكانات زايد خودداري كرد، حجه الاسلام سيد محمود دعايي بود. وي در دوره ششم، همچنين از دريافت حق خدمت نيز خودداري كرده بود. ايشان طي نامه به محمدرضا تابش، عضو هيئت رئيسه مجلس شوراي اسلامي نوشته بود:

وقتی مجلس ششمی ها پول گرفتند،"کیهان" چه نوشت؟

پس از آنکه نماینده اصفهان درباره پرداخت 100 میلیون تومان وجه نقد به برخی نمایندگان مجلس افشاگری کرد، تحت فشار تعدادی از این "نمایندگان 100 تایی" قرار گرفته است.

بسیاری از این نمایندگان با ترشرویی با حسن کامران برخورد می کنند و بعضی هایشان نیز هنگام عبور از کنارش، به او طعنه و حرفهای نیش دار می زنند.

آنها همچنین در مواجهه با سوالات خبرنگاران پارلمانی، سعی در تخریب چهره کامران دارند. از جمله هنگامی که کامران در جمع خبرنگاران سخن می گفت، چند نماینده به این جمع نزدیک شدند و با جملاتی مثل کامران دارد عوام فریبی می کند، کامران دروغ می گوید و ... کوشیدند جو را تحت الشعاع قرار دهند.

نکته جالب اینجاست که پس از آنکه این حرکات سبک و دون شأن نمایندگی باعث قطع گفت و گوی کامران با خبرنگاران نشد، یکی از نمایندگان روحانی مجلس به جمع خبرنگاران آمد و با کشیدن عبای خود بر سر کامران، وی را به زور از جمع خبرنگاران دور کرد و به سمت هیات رییسه -که خبرنگاران مجاز به ورود به آنجا نیستند- کشاند.

اصل خبر را اینجا مشاهده کنید

علي لاريجاني رئيس مجلس نيز از اعطاي 100 ميليون به نمايندگان دفاع جانانه‌اي كرد و با عصبانيت ضمن اجازه ندادن به كامران براي بيان سخنان خود، افشاگري كامران را نادرست توصيف و نسبت به آن اظهار تاسف كرد و گفت كه نمايندگان مجلس جزو فقيرترين دستگاه‌هايي هستند كه در كشور زندگي مي‌كنند. تعداد قابل توجهي از نمايندگان دريافت كننده اين مبلغ يكصدا با گفتن "احسنت، احسنت" سخنان لاريجاني را تاييد مي كردند.

«جزئيات واكنش نمايندگان به خبر پرداخت 100 ميليون تومان»

شهيد مدرس در مجلس شوراي ملي نماينده بود يک طرحي آورده بودند براي افزايش حقوق نمايندگان .

تنهاکسي که مخالف اين طرح بود شهيد مدرس بود و اينطور گفت که : اگر حقوق من فلان مقدار باشد درحالي که بيشتر مردم وضع معيشتي نامناسبي دارند درباره ما چه مي گويند !؟

                      واي اگر از پس امروز بود فردايي

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

فرزند من
دمي چند بيش نيست که در آغوش من خفته‌اي و من به نرمي سرت را بر بالين گذاشته‌ام و آرام از کنارت برخاسته‌ام و اکنون به تو نامه مي‌نويسم. شايد هر که از اين کار آگاه شود عجب کند، زيرا نامه و پيام آنگاه به کار مي‌آيد که ميان دو تن فاصله باشد و من و تو در کنار هميم.
اما آنچه مرا به نامه نوشتن وا مي‌دارد، بعد مکان نيست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچک‌تر از آني که بتوانم آنچه مي‌خواهم با تو بگويم. سال‌هاي دراز بايد بگذرد تا تو گفته‌هاي مرا دريابي. شايد روزي اين نوشته را برداري و به کنجي بروي، بخواني و درباره آن انديشه کني.
من اکنون آن روز را از پشت غبار زمان به ابهام مي‌بينم. سال‌هاي دراز گذشته است. نمي‌دانم که وضع روزگار بهتر از امروز است يا نيست. اکنون که اين نامه را مي‌نويسم، زمانه آبستن حادثه‌هاست. شايد دنيا زير و رو شود و همه‌چيز ديگرگون گردد. اين نيز ممکن است که باز زماني روزگار چنين بماند. من نيز مانند هر پدري آرزو دارم که دوران جواني تو به خوشي بگذرد. اما جواني بر من خوش نگذشته است و اميد ندارم که روزگار تو بهتر باشد. دوران ما عصر ننگ و فساد است و هنوز نشانه‌اي پيدا نيست که آينده جز اين باشد.آخر سال نکو را از بهار آن مي‌توان شناخت. سرگذشت من خون دل خوردن و دندان به جگر افشردن بود و مي‌ترسم که سرنوشت تو نيز همين باشد.
شايد بر من عيب بگيري که چرا دل از وطن برنداشته و تو را به ديار ديگر نبرده‌ام تا در آنجا با خاطري آسوده‌تر به سر ببري. شايد مرا به بي‌همتي متصف کني. راستي آنست که اين عظمت بارها از خاطرم گذشته است. اما من و تو از آن نهال‌ها نيستيم که آسان بتوانيم ريشه از خاک خود برکنيم و در آب و هوايي ديگر نمود کنيم. پدران تو تا آنجا که خبر دارم همه با کتاب و قلم سروکار داشتند. يعني از آن طايفه بودند که مامورند ميراث ذوق و انديشه گذشتگان را به آيندگان بسپارند. جان و دل چنين مردمي با هزاران بند و پيوند به زمين خود بسته است. از اين همه تعلق گسستن کار آساني نيست. اما شايد ماندن من سببي ديگر نيز داشته است.
دشمن من که ديو فساد است در اين خانه مسکن دارد. من با او بسيار کوشيده‌ام. همه خوشي‌هاي زندگي‌ام بر سر اين پيکار رفته است. او بارها از در آشتي در آمده و لبخندزنان در گوش‌ام گفته است، بيا، بيا که در اين سفره آنچه خواهي هست. اما من چگونه مي‌توانستم دل از کين او خالي کنم؟ چگونه مي‌توانستم دعوتش را بپذيرم؟ آنچه مي‌خواستم آن بود که او نباشد.
اين که تو را به دياري ديگر نبرده‌ام از آن جهت بود که از تو چشم اميدي داشتم. مي‌خواستم که کين مرا از اين دشمن بخواهي. کين من کين همه بستگان من و هموطنان من است. کين ايران است. خلاف مردي دانستم که ميدان را خالي کنم و از دشمن بگريزم. شايد تو نيرومندتر از من باشي و در اين پيکار بيشتر کامياب شوي. اکنون که اينجا مانده‌ايم و سرنوشت ما اين است بايد در فکر حال و آينده خود باشيم.
مي‌داني که
کشور ما روزگاري قدرتي و شوکتي داشت. امروز از آن قدرت و شوکت نشاني نيست. ملتي کوچکيم و در سرزميني پهناور پراکنده‌ايم. در اين زمانه کشورهاي عظيم هست که ما در ثروت و قدرت با آنها برابري نمي‌توانيم کرد. امروز ثروت هر ملتي حاصل پيشرفت صنعت اوست و قدرت نظامي نيز علاوه بر کثرت عدد با صنعت ارتباط دارد. عدت و آلت ما در جهان امروز براي کسب قدرت کافي نيست و هرچه از دلاوري پدران خود ياد کنيم و خود را دلير سازيم با حريفاني چنان قوي پنجه، که اکنون هستند، کاري از پيش نمي‌توانيم برد.
اين نکته را از روي نوميدي نمي‌گويم و هرگز ياس در دل من راه نيافته است. نيروي خود را سنجيدن و ضعف و قدرت خود را دانستن از نوميدي نيست. دنياي امروز پر از حريفان زورمند است که با هم دست و گريبانند. ما زوري نداريم که با ايشان به درافتيم و اگر بتوانيم، بهتر از آن چيزي نيست که کناري بگيريم و تماشا کنيم. اما يقين ندارم که اين کار ميسر باشد. حريفاني که بر هم مي‌تازند و هر گوهر يا کلوخي که به دستشان بيايد بر سر هم مي‌کوبند و ديگر از او نمي‌پرسند که به اين سرنوشت راضي هست يا نيست.
در اين وضع شايد بهتر آن بود که قدرتي کسب کنيم تا آنقدر که بتوانيم حريم خود را از دستبرد حريفان نگه داريم و نگذاريم که ما را آلتي بشامرند و در راه مقصود خويش به کار برند. اما کسب اين قدرت مجالي مي‌خواهد و معلوم نيست که زمانه آشفته چنين مجالي به ما بدهد. پس
اگر نمي‌خواهيم يک‌باره نابود شويم بايد در پي آن باشيم که براي خود شان و اعتباري جز از راه قدرت مادي به دست بياوريم که ديگران به ملاحظه آن ما را به چشم اعتنا بنگرند و جانب ما را مراعات کنند و اگر انقلاب زمانه ما را به ورطه نابودي کشيد، باري آيندگان نگويند که اين مردم لايق و سزاوار چنين سرنوشتي بودند. اين شان و اعتبار را جز از راه دانش و ادب حاصل نمي‌توان کرد.
ملتي که رو به انقراض مي‌رود نخست به دانش و فضيلت بي‌اعتنا مي‌شود.
به اين سبب براي مردم امروز بايد دليل و شاهد آورد تا بدانند که ارزش ادب و دانش چيست. اما پدران ما اين نکته خوب مي‌دانستند و تو مي‌داني که اگر ايران در کشاکش روزگار تاکنون بجا مانده و قدر و آبرويي دارد، سببش جز قدر ادب و هنر آن نبوده است. جنگ‌ها و پيروزي‌ها اثري کوتاه دارد. آثار هر پيروزي تا وقتي دوام مي‌يابد که شکستي در پي آن نيامده است. اما پيروزي معنوي است که مي‌تواند شکست نظامي را جبران کند. تاريخ گذشته ما سراسر براي اين معني مثال و دليل است. ولي در تاريخ ملت‌هاي ديگر نيز شاهد و برهان بسيار مي‌توان يافت.
کشور فرانسه پس از شکست ناپلئون سوم، در سال 1870، مقام دولت مقتدر درجه اول را از دست داده بود و آنچه بعد از اين تاريخ موجب شد که باز آن کشور ، مقام مهمي در جهان داشته باشد، ديگر قدرت سردارانش نبود، بلکه هنر نويسندگان و نقاشان او بود. ما نيز امروز بايد در پي آن باشيم که چنين نيرويي براي خود بدست بياوريم. گذشتگان ما در اين راه آنقدر کوشيدند که براي ما آبرو و احترامي بزرگ فراهم کردند. بقاي ما تاکنون مديون و مرهون کوشش آن بزرگ‌واران است.
امروز ما از آن پدران نشاني نداريم. آنچه را ايشان بزرگ داشتند ما به مسخره و بازي گرفته‌ايم. ديو فساد در گوش ما افسانه و افسون مي‌خواند.

کساني که دستگاه کشور ما را مي‌گردانند، ‌جز در انديشه انباشتن کيسه خود نيستند. ديگران نيز از ايشان سرمشق مي‌گيرند و پيروي مي‌کنند. اگر وضع چنين بماند، هيچ لازم نيست که حادثه‌اي عظيم ريشه وجود ما را برکند. ما خود به آغوش فنا مي‌شتابيم.


اما اگر هنوز اميدي هست، آنست که جوانان ما همه يک‌باره به فساد تن در نداده‌اند. هنوز برق آرزو در چشم ايشان مي‌درخشد. آرزوي آن که بمانند و سرافراز باشند. تا چنين شوري در دل‌ها هست، همه بدي‌ها را سهل مي‌توان گرفت. آينده به دست ايشان است و من آرزو دارم که فردا تو هم در صف اين کسان درآيي. يعني در صف کساني که به قدر و شان خود پي برده‌اند. مي‌دانند که اگر براي ايران آبرو نماند، خود نيز آبرو نخواهند داشت. مي‌دانند که براي کسب اين شرف، کوشش بايد کرد و رنج بايد برد. آرزوي من اين است که تو هم در اين کوشش و رنج شريک باشي. مردانه بکوشي و با اين دشمن درون که فساد است به جنگ برخيزي. اگر در اين پيکار پيروز شدي، دشمن بيرون کاري از پيش نخواهد برد و گيرم که بر ما بتازد و کار ما را بسازد.
آري اينقدر بکوشيم که پس از ما نگويند که مشتي مردم پست و فرومايه بودند و به ماندن، نمي‌ارزيدند
              

  زان پيش که دست و پا فرو بندد مرگ -  آخر کم از آنکه دست و پايي بزنيم


اسفند 1330
پرویز ناتل خانلری

اين نامه  را  دکتر خانلري خطاب به فرزندش آرمان نوشت، اما آرمان هرگز فرصت خواندش را نيافت زيرا  در هشت سالگي درگذشت.

1شهريرور سالروز درگذشت دكتر "پرويز ناتل‌ خانلري"؛

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 
 

کوروش کبیر از زبان سید علی صالحی

مردان گیسو بافته من
با نیزه و سپر
از صحاری تفته خواهند گذشت
ما به ساحت آب و آرامش نیلوفران خواهیم رسید
سپاه من آماده
بر بلندی های جهان آرام خواهد گرفت.
ده هزار مرد  مزدا پرست من
ده هزارجاودانان من
با جوشن هایشان همه از فلس فلز
و بالاپوشی از کتان و ململ ارغوان
کمند بر شانه  و
شمشیر شسته به سوهان نور
از کوهستانها بی راه خواهند گذشت
ارابه های عظیم
صف به صف
از افق تا به افق
آسمان را گرفته اند.
سلحشوران سرزمین من چنین اند
فرزندان فره منش من چنین اند
و من سربازانم را دوست می دارم
و من فرزندانم را دوست می دارم
و من به آنان آموخته ام
که راست گوی ودرست کردار برآیند
و به آنان گفتم :
بدی مکنید  تا بدی به شما نرسد
نیکی پیش بیاورید
تا نیکی به پیش بازتان بیاید
و بدانید که پروردگار
مردمان را در شادی  و
شادی را برای مردمان آفریده است
و او که شادمانی را از مردمان بگیرد
بی شک از گماشتگان شیطان است
اینها همه چیزی از من خشنود است
خداوند، آدمی، عقاب، گندم و گوزن
رودها، کوه ها، دامنه ها،  دریاها
و من شاه شاهانم
جلال دانایی و
منزلت آدمی ام
چراغدارچهارجانب جهان.
من فرزند پاکی ها
بر این سنگ سرد نوشتم:
هیچ یوغی برازنده انسان نیست

***

زمین نوآباد
زیست گاه آدمی است
گرامی اش می دارم.
آدمی آبروی زمین است
حرمتش می دارم.
باشد که از من و مردمانم راضی باشند.
باشد تا مردمان از من درست کردار
خرسند باشند.
باشد که شکست خوردگان ازمن درست گفتار
خرسند باشند
بدانید که شفاعت کوروش بی کرانه است
پس مهراسید ای مظلومان
زیرا همه درامان من اند
من هرگز دوستدار ظلمت و اضطراب نبوده ام
چرا که بخشندگی ،  باور من است
و آیندگان بدانند
جزبردشمن لجوج و
جزبرمهاجم جبار
شمشیر بر نکشیده ام
به حاکمان هفت اقلیم می گویم:
بر مظلومان و مردمان شمشیر نکشید
زیرا روزی بر شما شمشیر خواهند کشید
بزرگ باشید
بخشنده باشید و بی بدیل
من هرگز هیچ شکست خورده ای را
تحقیر نکرده ام
من هرگز هیچ اسیری را دشنام نداده ام
همیشه، هرکجا، همگان را گرامی داشته ام
زیرا مدارا مکتب من است.

سروده هایی از کوروش هخامنش که توسط  سید علی صالحی  بازسرایی شده است :

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

كم نیستند وقایعی كه از شدت غرابت، رنگ افسانه گرفته‌اند. روایت معروفی است درباره‌ی ناصر خسرو كه آن نیز افسانه می‌نماید. گرچه بعید نیست این روایت نیز از همان دست وقایع باشد. خلاصه كنم؛ حكایت كنند كه ...

ناصر خسرو وارد نیشابور شد، ناشناس. به دكان پینه‌دوزی رفت تا وصله‌ای بر پای‌افزارش زند. سر و صدایی از گوشه‌ی بازار برخاست. پینه‌دوز كارش را رها كرد و مشتری را به انتظار گذاشت و به تماشای غوغا رفت. ساعتی بعد بازآمد با پاره‌ای گوشت خونین بر سر درفش پینه‌دوزی‌اش. در پاسخ ناصر خسرو كه چه خبر بود، گفت:

 «در مدرسه‌ی انتهای بازار ملحدی پیدا شده و به شعری از ناصر خسرو استناد كرده بود. علما فتوای قتلش دادند و خلایق تكه‌تكه‌اش كردند و هر كس به نیت ثواب زخمی زد و پاره‌ای از بدنش جدا كرد. دریغا كه نصیب من همین‌قدر شد.»

 ناصر خسرو، كفش را از دست پینه‌دوز قاپید و به راه افتاد، در حالی كه می‌گفت: «برادر! كفشم را بده. من حاضر نیستم در شهری كه نام ناصر خسرو ملعون برده شود لحظه‌ای درنگ كنم!»

منبع

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

Clay 

Felipe Galindo/Feggo

Publication: 
Inxart.com & International Herald Tribune

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

متن اول برگرفته است از كتاب تعليقه غيرعلمى نهائى‏ به قلم فيلسوف دانماركى، سورن كركگور (1813-1855)، پدر اگزيستانسياليسم. كركگور روايت تندروانه‏اى از اصالت ايمان ( فيدئيزم) ارائه مى‏كند كه به موجب آن ايمان نه فقط برتر از تعقل ست‏بلكه، به يك معنا، مخالف آن است. ايمان، و نه تعقل، عاليترين فضيلتى است كه انسان بدان نائل تواند آمد. ايمان شرط لازم كمال انسانى، به عميقترين معناى آن، است. كرگگور استدلال مى‏كند كه كسى كه سعى دارد تا ايمان دينى خود را بر اسناد و مدارك عينى يا تعقل مبتنى سازد اساسا برخطاست. اين كار هم بيهوده است (نتيجه‏بخش نخواهد بود) و هم امرى است نامطلوب (شخص را باز مى‏دارد از اينكه به وظيفه اصلى‏اش، كه افزايش ايمان است، عمل كند). سپس، نظريه‏اى در باب انفسى بودن مى‏پردازد كه در آن ايمان جايگاهى اصيل دارد. حتى اگر به سود خداباورى يا مسيحيت‏برهان قاطعى مى‏داشتيم، خواستار آن نمى‏بوديم; زيرا چنين يقين عينى‏اى اين امر خطير را از صورت يك سير وسلوك دينى بيرون مى‏آورد و آن را به مجموعه‏اى از يقينهاى رياضى كسالت‏آور فرو مى‏كاهد.

مساله‏اى كه در مقام بررسى آنيم حقيقت (1) مسيحيت نيست، بلكه نسبت (2) فرد انسانى (3) با مسيحيت است. بحث ما درباره حرص و ولع نظامساز محققان به تنظيم حقايق مسيحيت در قالب مقولات شسته‏رفته نيست، بلكه درباره ارتباط (4) شخصى فرد با اين آيين است; ارتباطى كه براى فرد دقيقا كششى بينهايت دارد. به تعبير ساده، سمن، يوهانس كليماكوس (5) ، كه در اين شهر به دنيا آمده‏ام، الآن سى‏ساله‏ام، مثل بيشتر مردم، انسانى محترمم، تصور مى‏كنم كه يك خير اعلى’، كه سعادت ابدى‏اش مى‏خوانند، در انتظار من است، چنانكه در انتظار خدمتكار و استاد دانشگاه هم هست. شنيده‏ام كه مسيحيت طريق وصول به آن خير است، و از اين رو مى‏پرسم: من چگونه مى‏توانم ارتباطى درست‏با مسيحيت‏برقرار كنم؟

پاسخ روشنفكر به اين پرسش را به گوش جان مى‏شنوم: چه بلفضولى شنيعى! چه نخوت و خودبينى‏نمايانى است كه در اين عصر خدامدارى و روشنگرى فلسفى، كه به تاريخ كل جهان عنايت دارد، كسى براى خود حقيرش چنين قدر و قيمت گزافى قائل باشد

ترجمه مصطفى ملكيان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

سالها پیش باران می بارید و آن مرد با داسش گندم می چید و زندگی می کرد.

روزی دزدی آمد و اسب را دزدید و روز دیگر داس را.

روزها گذشت و حالا هر وقت باران می بارد زمزمه ای به گوش می رسد که:

آن مرد با اسب می آید...

آن مرد در باران می آید...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

به مناسبت ارجداشت فردوسی پاکزاد و نامه ورجاوندش به سراغ دکتر میر جلال الدین کزازی رفتیم و گفت و گویی با ایشان داشتیم.  امید است خوانندگان گرانمایه را پسندیده و دلپذیر آید.

۱- دلایل شباهت اساطیر با یکدیگر ( برای نمونه شباهت بین رویین تن بودن اسفندیار- بالدر - آشیل ) در چیست؟

اگر من بخواهم پاسخی بسنده به این پرسش بدهم سخن به درازا خواهد کشید. اما کوتاهترین پاسخ شاید این است که پیوند هایی از این گونه را دربیان سامانه های فرهنگی گوناگون جهان به ۲ خواستگاه می توان برگردانید. یکی خواستگاه پسینی است آنچنان که که من می نامم. دیگر خواستگاه پیشینی. خواست من از خواستگاه پسینی این است که این پیوند ها در روزگاران تاریخی در پی داد و ستد های فرهنگی پیدا شده است. هر چند که همچنان بر آنم کارکرد این خواستگاه در همانندی های اسطوره ای اندک است. اما خواستگاه پیشینی که پیچیده تر و راز الود تر از خواستگاه پسینی هم هست. همان است که آن را ناخود آگاهی جهانی یا جمعی می نامیم . به سخن دیگر آدمیان از هر نژاد و تیره و جغرافیاییکه باشند و هر تاریخ و فرهنگی داشته باشند در ژرفاهای نهاد و ناخود آگاهی خویش به همانندی هایی می رسند. به سخن دیگر آن آزمونها و دریافت های بسیار ژرف که انسان آنها را آزموده است و دریافته است. گذشته از ویژگی های جدا ساز در میانه ی آدمیان می تواند خواستگاه پاره ای از نماد ها و بنیاد های اسطوره ای باشد که با یکدیگر همانندند. رویین تنی پهلوانان نمادین از همین گونه می تواند بود. زیرا بر می گردد به یکی از ژرف ترین و پایدار ترین آرزوهای آدمی که پرهیز از گزند و آسیب و مرگ است و رسیدن به جاودانگی. پهلوان رویین تن این آرزو را به شیوه ای نمادین به نمود می آورد. اما هر پهلوانی از این دست آسیب جایی دارد که مایه مرگ زود هنگام او می شود. آن آسیب جای باز می گردد به آزمون آدمی در پیوند با جاودانگی که نا امیدی است. به هر روی از دید من همانندی در میانه اسطوره ها را می توان بدین ۲ خواستگاه باز گردانید.

۲- تفاوت اسطوره های ایرانی و یونانی در چیست و کدام برترند؟

اگر من بر آنم که شاهنامه برترین نامه پهلوانی نه تنها در ادب ایران بلکه در ادب جهان است. از سر شیفتگی به شاهنامه یا ایران زمین نیست. باور من این است که اگر ما دانشورانه شاهنامه را با ایلیاد و ادیسه که باز خوانده به هومر است یا با انه اید که سروده ویر ژیل بسنجیم بی هیچ پیش داوری- خشک اندیشی - یک سو نگری سرانجام خواهیم پذیرفت که هیچ کدام از آن سه نامه پهلوانی نه در چندی - نه در چونی با شاهنامه برابر و هم تراز نمی توانند بود. چون زمان نیست به فراخی به این زمینه ها بپردازم تنها نمونه ای می آورم که در سنجش این رزم نامه ها با یکدیگر که بر پایه چندی است. سه نامه پهلوانی در ادب اروپایی به یکی از رخدادهای اسطوره ای یونان استوار شده است که نبرد ترووا است. این نبرد در ایلیاد باز نموده آمده است. ادیسه و انه اید دنباله ای بر ایلیاد شمرده می شود. سر گذشت دو پهلوانند یکی یونانی و دیگری رومی. هنگامیکه پس از فرو گرفتن ترووا و به آتش کشیدن این شهربزرگ و زیبا می خواهند به سرزمین خود باز گردند. ادیسه داستان < اوس > یا < اولیس > است که به آبخوست یا جزیره ی ایتاک باز می گردد. انه اید داستان انه است. شازاده ای ترووایی که از اتش و خون جان به در می برد و در پی رسیدن به سرزمین نوید داده ی لتیوم که همان روم ایتالیا باشد خشکی ها و دریاها را در می نوردد. اما شاهنامه نامه ی فرهنگ و منش ایران است. سرگذشت ایران از نخستین مرد ایرانی کیومرث تا فرو پاشی جهان شاهی ساسانی در آن سروده و باز نموده شده است.

۳- آیا می توان در شاهنامه رگه هایی از عرفان را یافت؟

من هم چنان اگر بخواهم پاسخی فراگیر به پرسش شما بدهم می توانم گفت که آنچه در دیگر شاهکار های ادب پارسی به فراخی آورده شده است از آن میان متن های نهان گرایانه و صوفیانه به شیوه ای گوهرین فشرده از آن پیش در شاهنامه نهفته است. به سخن دیگر آن شاهکارها گزارش و گسترشی از آن مایه ها و گوهره هایی هستند که در شاهنامه می توانیم بیابیم. شاهنامه متنی نهان گرایانه و صوفیانه نیست. اما آنچنان که گفته آمد خواستگاه باور ها و اندیشه ها و بنیاد های نهان گرایی و درویشی شمرده می تواند شد. من هم چنان به یک نمونه بسنده می کنم. آنچه نهان گرایان و راز آشنایان ۷ شهر عشق یا ۷ وادی طریقت می نامند بازتابی از هفت خوان پهلوان آیینی است که تا از آنها نگذرد نمی تواند بر خویشتن چیرگی بیابد از آلایشها زدوده بشود. به همین شیوه ما می توانیم آغاز و سر رشته ی اندیشه ها و آموزه ها و آزمون های عرفانی و درویشی را به گونه ای در شاهنامه بجوییم.

۴- پس حکیم توس ( فردوسی ) عرفان را می شناسد؟

نمی توانم پاسخی بی چند و چون به این پرسش بدهم. چون آنچه در شاهنامه آمده است به ناچار دانسته و شناخته ی فردوسی نیست. فردوسی داستان ایران را در پیوسته است اما داستان ایران را او پدید نیاورده است. آن ژرفا و آن مایه و آن گران سنگی که ما در نهان و نهاد شاهنامه می بینیم دستاورد هزاران سال زیستن و بودن و اندیشیدن و آزمودن ایرانیان است در درازنای زندگانی آنان. اما این سخن بدان معنا نیست که فردوسی فرزانه ای اندیشمند نمی تواند بود. اندیشه ها و آموزه ها را در شاهنامه باید به ۲ گونه بخش کنیم : یکی آنهاست که باز می گردد به داستان ایران به شیوه ای نمادین و نهادین و بنیادین در شاهنامه آورده شده است. استاد با بسیاری از این آموزه ها و اندیشه ها آشنایی نداشته است. بخشدیگر اندیشه ها و آموزه های فردوسی است چونان سخنور که گاهی در میانه های داستان که باز می گوید آنها را با خواننده در میان می نهد. این آموزه ها و اندیشه ها هم نشان از آزمودگی و پختگی و سختگی و مایه وری دارد.

۵- جایگاه نظام اجتماعی در شاهنامه کجاست؟

سامانه ی فرمانروایی در شاهنامه یگانه و یکسان نیست که ما آن را در یکی از روزگاران تاریخی باز گردانیم . شاهنامه چون نامه ی فرهنگ و منش ایران است. از دید چگونگی فرمانرانی شیوه ها و سامانه های گوناگون را آشکار می دارد. هم شیوه ی فرمانروایی ایران در روزگار ساسانی را در آن می توانیم دید هم شیوه های دیگر را که در روزگاران کهن تر در ایران زمین روایی داشته است. برای نمونه : ما شیوه ی فرمانروایی مردم سالارانه رادر شاهنامه می بینیم که شیوه ای بوده است که در زاولستان به کار گرفته می شده است. من چون در کتابهای خود به این زمینه ها به فراخی پرداخته ام آنچه درباره ی ۲ خواستگاه اسطوره گفته شد یا شیوه ی فرمانروایی بیش از این در این زمینه ها سخن نمی گویم خواننده گرایان می تواند دیدگاههای مرا در این باره در آن کتابها گسترده بیابد و بخواند.

۶- چنانچه شایسته و بایسته است شاهنامه ی فردوسی برای مردم شناخته شده نیست برای شناسایی این اثر گران سنگ چه باید کرد؟

این ناشناختگی و فرو نهادگی تنها به شاهنامه باز نمی گردد. شما در دیگر شاهکار های ادب پارسی هم اگر از این دید بررسید خواهید دید که پاره ای از ایرانیان امروز با آنها بیگانه اند. این پدیده ی نا به هنجار و آسیب شناختی از دید من بر میگردد به آنچه من آن را روزگار گذار می نامم. جوانان ایرانی روزگار گذار را سپری می کنند. ویژگی روزگار گذار آسیمگی و سرگردانی و بی پایگی است. شما هنگامی که جامه ای کهن را از تن بیرون می آورید تا جامه ای نو را بر تن کنید خواه ناخواه چندی برهنه خواهید ماند. روزگار گذار روزگار برهنگی است. اما این روزگار چون روزگار گذار است خواهد گذشت پایدار نمی تواند ماند. زیرا آن کس هم نمی تواند همواره برهنه بماند. این جامه ی نو را خواه نا خواه بر تن خواهد کرد. آن جامه ی با این که جامه ی نو است برای نخستین بار آن پوشنده آن را بر تن می کند. اما جامه ای است که برای او دوخته شده است برازنده ی اوست. یا آنچنان که پدرانمان می گفتند: بر بالای او چست می آید نه تنگ است نه گشاد و گرنه جامه نیست به کار نمی آید. پس آینده ی سنجیده- به آیین - درست آینده ای ست که در همان هنگام که آینده است. به سخن دیگر نو آیین است. ویژگی هایی در آن هست که آن را از گذشته جدا می دارد. بر بنیاد گذشته پدید آمده است. آینده هنگامی آینده است که بر گذشته استوار شده باشد. در نو بودن دنباله گذشته شمرده بشود. زیرا اگر به آن نگاره شاعرانه بازگردیم پوشنده دگرگون نشده است آنچه دگرگون می شود جامه است. یا اگر پوشنده دگرگون می شود دگرگونی در او دگرگونی ساختاری و بنیادی نیست. چیستی پوشنده را از میان نمی برد. خوب در پاره ای از ویژگی ها آن پوشنده اندکی دگرگون شده است. بالای او خم زده است. پس جامه ای که در آن هنگام بر تن می کند شاید اندکی کوتاه تر از آن جامه ای که در روزگار برنایی بر تن می کرد اما به هر روی آن جامه را بر پایه ی پوشنده ی آن می شناسیم. می گوییم : این جامه ی بهرام است. این جامه ی بهروز است. این جامه ی ناهید است. این جامه ی میتراست. یا آنچه دگرگون نشده است بهرام و بهروز و ناهید و میتراست. اما جامه می تواند دگرگون بشود. پس آینده ای براستی آینده است که دنباله ی گذشته باشد. بدین معنا که نهفته های گذشته در آن آشکار می شود. آنچه در گذشته در توان مانده بوده است ( یعنی بالقوه ) در آینده به کردار در آید. ( یعنی بالفعل ) بشود. وگرنه از تهی گی - از هیچ آینده ای پدید نمی تواند آمد. درختی گشن بیخ - بسیار شاخ باید باشد تا جوانه ای از آن بروید. این است که این نا به هنجاری ها - این پدیده های آسیب شناختی اجتماعی از دید من بسیار فراخ بنگریم باز می گردد به روزگار گذار. من برآنم که این روز گار- گرم فرجام یافتن است. نشانه های پایان را در جامعه ی ایرانی- به ویژه نزد جوانان ایران زمین می بینیم. یک نمونه ی برجسته آنکه من فراوان از آن یاد می کنم این شور و شرار و تب و تاب شگرف و بی مانند است که در روزهای فردوسی در ایران زمین دیده می شود. شما در هیچ روزی دیگر در گاهنامه و سالشمار ایران این مایه- هنگامه ی هنگفت فرهنگی و اجتماعی را نمی بینید. این نشانه ی آن است که که جوان ایرانی از آن آسیمگی و سرگشتگی اندک اندک می گسلد. می خواهد خود را بشناسد. به خویشتن بازگردد بدین پرسش بنیادین پاسخ بدهد که کیست؟ این بدان معناست که می خواهد آن جامه ی نو را که بر پایه ی پیشینه و تاریخ و فرهنگ و منش بومی و ایرانی دوخته شده است تا تن او را ببرازد - بر بالای او چست بیاید- برای خویش بدروزد و فراهم بیاورد.

در پایان از شما سپاسگزاریم - اگر سخنی هست بفرمایید.

من هم سپاسگزارم. همین سامانه ی آگاهی رسانی یا هر چه خود می نامیدش که شما پدید آوردید خود نشانه ایست از پایان روزگار گذار.

 منبع

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

چندی پیش روزنامه اعتماد در گزارشی فهرستی از مدیران جوانی که در دولت نهم پست های مهم مدیریتی را اشغال کرده اند، ذکر کرد. در این گزارش نام، سمت و سن ۱۳ مدیر جوان دولت ذکر شده، ولی در عین حال تاکید شده است: « این افراد فقط بخشی از نام هایی هستند که توانستیم در مورد آنان اطلاع کسب کنیم. فهرست مدیران جوان که کمتر از ۳۰ سال دارند در دولت نهم بیش از این تعداد است.»

در گزارش روزنامه اعتماد علاوه بر مهرداد بذرپاش که ۲۵ سال سن دارد و پیش از این عضو بسیج دانشگاه صنعتی شریف بوده، فهرست مدیران جوان دولت نهم و سوابق آن ها به این شرح ذکر شده است:

 

مسیح مشهدی تفرشی، مدیرعامل پارس خودرو، متولد ۱۳۵۹: همراه با مهرداد بذرپاش در انتخابات شوراها شرکت کرد. پس از ناکامی با بذرپاش به پارس خودرو رفت و اکنون با حکم او مدیریت پارس خودرو را بر عهده گرفته است.

 

علی صالح آبادی، رئیس سازمان بورس و اوراق بهادار، متولد ۱۳۵۷: این دانش آموخته دانشگاه امام صادق سال ۵۷ در یکی از روستاهای سبزوار به دنیا آمده و در کارنامه کاری خود ریاست بورس کرج را دارد. از خوش شانسی او بود که بورس تهران به روزی افتاده بود که کسی دبیرکلی آن را قبول نمی کرد تا با پذیرش آن از سوی صالح آبادی اولین مسوول بورس پس از اصلاح ساختار جوانی ۳۰ ساله باشد

بابک افقهی، معاون توسعه تجارت، متولد ۱۳۵۷: پس از معرفی میرکاظمی مدیریت رسانه های وزیر پیشنهادی را برعهده گرفت و پس از رای اعتماد به میرکاظمی به عنوان مشاور جوان وی انتخاب شد. افقهی هم اکنون معاون پشتیبانی رئیس سازمان توسعه تجارت است.

 

حمیدرضا علیان، مشاور مدیرعامل پارس خودرو، متولد ۱۳۵۶: در ابتدا به عنوان مشاور جوان وزیر صنایع و معادن مشغول به کار شد. او علاوه بر این سمت قائم مقام حوزه مشاوران جوان نیز بود. در زمان مهرداد بذرپاش به عنوان مشاور مدیرعامل پارس خودرو انتخاب شد. در کنار سمت های اقتصادی، علیان عضویت در هیات مدیره استقلال را نیز در کارنامه خود دارد.

 

حسن رضوی، مشاور معاونت حقوقی رئیس جمهوری، متولد ۱۳۵۸: یکی دیگر از مشاوران جوان است که علاوه بر سمت مشاورت در ساختمان کوثر ریاست جمهوری نیز مسوولیت برعهده دارد. گفته می شود او از وزارت علوم بورسیه تحصیل در یکی از کشورهای خارجی را دریافت کرده است.

 

سیدمحسن نبوی، عضو هیات مدیره شرکت سرمایه گذار ی خارجی، متولد ۱۳۵۸: داماد محمود زریبافان از مشاوران جوان وزیر امور اقتصادی بود. نبوی پس از چندی از سمت مشاور جوان وزیر ظاهراً استعفا داده و اکنون عضو هیات مدیره شرکت سرمایه گذاری خارجی است.

 

خدامراد احمدی، عضو هیات مدیره صنایع کوچک، متولد ۱۳۵۷: از دوستان صمیمی بذرپاش است که در کنار عضویت در هیات مدیره صنایع کوچک، مدیریت دفتر وزارتخانه را نیز برعهده دارد.

 

قلی ها، مدیرکل دفتر ستاد مبارزه با قاچاق کالا، متولد ۱۳۵۸: از نزدیکان بذرپاش در ستاد رایحه خوش خدمت بود. او مدتی مشاور جوان رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا بود اما پس از مدتی به مدیریت دفتر ستاد مبارزه با قاچاق کالا رسید.

 

علیرضا سائلی، مدیرعامل شرکت رفاه گستر، متولد ۱۳۵۹: مشاور جوان رئیس سازمان تامین اجتماعی که عمرش به ۳۰ سال نرسیده همزمان به عنوان مدیرعامل و عضو هیات مدیره شرکت رفاه گستر انتخاب شده است.

 

وحید خاوئی، مسوول دفتر ستاد تبصره ۱۳، متولد ۱۳۵۸: هم اکنون مسوول دفتر مهدی هاشمی رئیس ستاد تبصره ۱۳ است. او پیش از این عضویت در بسیج دانشگاه علم و صنعت را نیز در کارنامه خود داشته است. (از وحید خاوئی به عنوان رهبر بسیجیانی که دکتر صالحی، رئیس سابق و منتخب اساتید دانشگاه علم و صنعت، را در سال ۸۲ مورد ضرب و شتم قرار دادند و او را به گروگان گرفتند یاد می شود.)

 

کاوه اشتهاردی، رئیس موسسه فرهنگی- مطبوعاتی ایران، متولد ۱۳۵۷: مدیر سایت سما در زمان شهرداری احمدی نژاد بود. پس از آن به عنوان دبیر کمیته تبلیغات شورای عالی امنیت ملی انتخاب شد و پس از کنار گذاشتن اسلامی فرد جانشین وی شد.

 

عبدالله سلطانی ثانی، عضو هیات مدیره شرکت پلاسکوکار سایپا، متولد ۱۳۶۱: سلطانی از دوستان بذرپاش است که با تلاش وی و حکم اعضای هیات مدیره سایپا انتخاب شده است.

سلطانی، که در دانشگاه امیرکبیر به عنوان یکی از نیروهای تندرو بسیج در سال های اخیر شناخته می شد، در واکنش به این گزارش جوابیه ای برای روزنامه اعتماد ارسال کرد. در بخشی از جوابیه این مدیر جوان دولت نهم آمده بود: مشکل اینجاست که در روزنامه تیتر می زنند که داد و بیداد که کشور را جوانان به یغما بردند و یک جوان ۳۰ ساله دارای مدرک کارشناسی ارشد از بهترین دانشگاه های فنی کشور، مسوول دفتر رئیس فلان نهاد شده، یا دیگری با ۳۴ سال سن، دارای رزومه کاری در سطوح عالی مدیریتی و دانش آموخته یکی دیگر از بهترین دانشگاه های کشور مدیرکل حوزه وزارتی فلان وزارتخانه گردیده است

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

 

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...

سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم
...


در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...

تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد ...

منبع

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

سلام

و باز حسین پناهی

...

به کلیسا می روم

و روبروی علفهای روییده بر دیوار کهنه می ایستم

و تمام گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم

بخشیده خواهم شد به یقین

علفها بی واسطه با خدا در گفتگویند...


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

لحظه‌ی احتضار

کسی اکنون در جايی از جهان می گريد
بی دليل در جهان می گريد
برای من می گريد

کسی اکنون در جايی از شب می خندد
بی دليل در شب می خندد
به من پوزخند می زند

کسی اکنون در جايی از جهان می رود
بی دليل در جهان می رود
از من می رود

کسی اکنون در جايی از جهان می ميرد
بی دليل در جهان می ميرد
به من می نگرد

ERNSTE STUNDE

Wer jetzt weint irgendwo in der Welt
ohne Grund weint in der Welt
wient über mich

Wer jetzt lacht irgendwo in der Nacht
ohne Grund lacht in der nacht
lacht mich aus

Wer jetzt geht irgendwo in der Welt
ohne Grund geht in der Welt
geht zu mir

Wer jetzt stribt irgendwo in der Welt
ohne Grund stribt in der Welt
sieht mich an

Rainer Maria Rilke, Ausgewählte Gedichte

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

آقای تبریزی!

اگر می خواهی درباره ی شهریار سریال بسازی، خب بساز. اگر می خواهی خیلی بزرگتر از اونی که بوده نشونش بدی، خب بده. اما برای این کار از بزرگانی مثل ایرج میرزا و عارف خرج نکن لطفا! خدا رو شکر این ها رو از تو کتاب ها و آثارشون می شناسیم نه از معرفی شما. چطور تونستی ایرج میرزا رو این طور ذلیل و کوچیک و عارف قزوینی رو این طور خودخواه و خودکامه به تصویر بکشی؟

آقای تبریزی! فکر نمی کنید زیاده روی کردید؟ یه جوون از راه می رسه و یک سره تمام بزرگان رو انگشت به دهان می گذاره. از بهار گرفته تا صبا و ایرج میرزا و میرزاده ی عشقی و عارف قزوینی و ... . این جوان ساخته ی شما هرگز اشتباه نمی کنه و در عوض همه و همه در اشتباهند و ایشان در خضوع کامل ایراد همه را می گیرد. فکرنمی کنید این شهریار ِ ساخته ی شما زیادی قدیس شده؟

آقای تبریزی یادتون نره که اون شعری که همه و همه در یادهاشون دارند و زمزمه اش می کنند شعرهای همین عارف قزوینی است عارفی که شما سعی کردید به افتضاح بکشیدش.

"از خون جوانان وطن لاله دمیده ..."

گویند، مرا چو زاد مادر
،پستان به دهن گرفتن آموخت
شب ها بر گهواره من
،بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برٌد
،تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
،الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
،بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس، هستیٍ من زهستیٍ اوست
!تا هستم و هست، دارمش دوست
ایرج میرزا

نمی دانم چگونه همه شاعران دوران شهریار جز اپوزیسیون هستند و سر کرده انها هم ....

 
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

  

اين ترانه بوي نان نمي‌دهد
بوي حرف ديگران نمي‌دهد
سفرهء دلم دوباره باز شد
سفره‌اي كه بوي نان نمي‌دهد
نامه‌اي كه ساده و صميمي است
بوي شعر و داستان نمي‌دهد:
…با سلام و آرزوي طول عمر
كه زمانه اين زمان نمي‌دهد
كاش اين زمانه زير و رو شود
روي خوش به ما نشان نمي‌دهد
يك وجب زمين براي باغچه
يك دريچه، آسمان نمي‌دهد
وسعتي به قدر جاي ما دو تن
گر زمين دهد، زمان نمي‌دهد!
فرصتي براي دوست داشتن
نوبتي به عاشقان نمي‌دهد
هيچ كس برايت از صميم دل
دست دوستي تكان نمي‌دهد
هيچ كس به غير ناسزا تو را
هديه‌اي به رايگان نمي‌دهد
كس ز فرط هاي‌و‌هوي گرگ و ميش
دل به هي‌هي شبان نمي‌دهد
جز دلت كه قطره‌اي است بيكران
كس نشان ز بيكران نمي‌دهد
عشق نام بي‌نشانه است و كس
نام ديگري بدان نمي‌دهد
جز تو هيچ ميزبان مهربان
نان و گل به ميهمان نمي‌دهد
نااميدم از زمين و از زمان
پاسخم نه اين ، نه آن…نمي‌دهد
پاره‌هاي اين دل شكسته را
گريه هم دوباره جان نمي‌دهد 
خواستم كه با تو درد دل كنم
گريه‌ام ولي امان نمي‌دهد…

"قيصر امين پور"

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 
شیر و روباهی در همسایگی کشاورزی که خری داشت زندگی می کردند .
روزی شیر به روباه گفت برو وخر را به اینجا بیار تا اورا شکار کنیم و بخوریم.
روباه پیش خر رفت وبا حیله گری خر را فریب داد .
شیر وقتی خر را دید به هیجان آمد وفورا به طرف خر حمله ور شد اما خر متوجه گردید وفرار کرد.
شیر به روباه گفت اگر واقعا زرنگی بار دیگر این کار را انجام بده .
روباه پیش خر رفت وگفت ای دوست چرا فرار کردی شیر نگهبان مرغزار بود تا هیچ کس بدون اجازه وارد نشود .
خر گفت باور نمی کنم شیر می خواست مرا بکشد روباه به خر اطمینان داد که اینگونه نیست خر بار دیگر فریب می خورد .
روباه به شیر گفت وقتی خر آمد مدتی صبر کن تا کاملا خر مشغول چرا شود بعد در فرصت مناسب حمله کن شیر هم همین کار را انجام داد وخر را شکار کرد.
شیر پس از شکار به روباه گفت تا من دست وصورت می شوییم تو قسمتی از خر را بخور اما با گوش و چشم و دل خر کاری نداشته باش.
روباه توجهی به حرف شیر نکرد وچشم و گوش و دل خر را خورد.
شیر وقتی این صحنه را دید گفت چرا این کا ر را کردی ؟
روباه گفت این خر چشم وگوش و دل نداشت شیر گفت مگر می شود روباه گفت
اگر چشم داشت با دیدن تو فرار می کرد اگر گوش داشت فریب حرف های مرا نمی خورد واگر دل داشت از ترس تو دوباره به این مکان نمی آمد.
شیر وقتی استدلال روباه را شنید گفت:
حقا که در مکاری استادی
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

دردهای من  جامه نیستند  

 تا ز تن در آورم  

 چامه و چکامه نیستند 

 تا به رشته سخن در آورم  

  نعره نیستند

  تا ز نای جان برآورم.

  دردهای من نگفتنی است...

دردهای من نهفتنی است..

 دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه  است.. .

مردمی که  چین پوستینشان ..

 مردمی که روی آستینشان..

 مردمی که نام هایشان ...

 جلد کهنه شناسنامه هایشان... درد میکند....... 

 من ولی تمام استخوان بودنم.. لحظه های ساده سرودنم.. درد میکند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

ه نام خداوند جان و خرد
به کوروش به آرش به جمشيد قسم
به نقش و نگار تخت جمشيد قسم
که ايران همی قلب و خون من است
گرفته ز جان از وجود من است

سپاه بزرگ من به آرامی وارد شهر بابل شد. نگذاشت رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید... وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تکان داد...
من برای صلح کوشیدم. نبونید.مردم درمانده ی بابل را به بردگی کشیده بود. کاری که در خور شان آنان نبود. من برده داری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند. و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. .. فرمان دادم همه نیایش گاه هارا به جای خود بازگرداندم. .. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند به سرزمینهای خود برگرداندم.خانه های ویران آنها را آباد کردم... بی گمان در آرزوهای سازندگی همگی مردم بابل پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعه ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم......

" کوروش بزرگ "


این وبلاگ تقدیم به همه آنهایی است که دریا به خوردن جرعه ای از آ ب چاه توسط آنها حسرت می خورد و.اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايي را به‌دست مي‌آوريد كه تا بحال كسب كرده‌ايد من در اینجا از هرچه که در لحظه برایم جالب باشد خواهم نوشت : شعر , سیاست , کامپیوتر , فرهنگ , هنر , موسیقی و .... مگر نه این است که زندگی هر روز ما مجموعه ای از همه این چیزهاست وظیفه خود می دانیم که با خرافه پرستی وجهل مبارزه کنیم



تازه به جمع قلم به دستان پيوستم...... اما مزدور نيستم
وبلاگ گنگ خواب دیده هر لحظه كه حرفي براي گفتن داشته باشد به روز مي شود

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

گیرم  که  خلق  را  شیطان  فریب  داد  شیطان  را  کی فریب  داد ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

تا حالا یه همچین سوتی هایی دیدیدن ؟ سوتی های دانشجویی ... فکر میکنید املاش چند میشده این ؟ ادبیاتم لابد یه ترم افتاده ترم بعد به لطف استاد پاس کرده !!!

سوتی 1

 

امان از این خوابگاهی ها! این زیر ۲۰ سال با کلیه امکانات رفاهیش منو کشته !!! منظورش چیه ؟ ...

سوتی 5

 

این نه املاش زیر ۱۰ بوده نه ادبیات رو با ۱۰ پاس کرده ... پولدارن دیگه !!! میخوان یکی براشون عملیات شهادت طلبانه انجام بده !

سوتی 2

 

اگه فکر کردین چنین سوتی هایی فقط مال دانشجوهاست سخت در اشتباهین !!! اینم مال مسئولین با سواد آموزشکده فنی ... والا ما که هرچی دنبال سایت Lubbuyk.com گشتیم نبود که نبود !!!

سوتی 3

 

اینم مال تحصیل کرده این مملکت! مسئول رایانه بیمارستان نیکوکاری ! گفته بودیم Database برنامه رو رایت کن رو CD بفرست برامون. خواسته سوادش رو به رخ ما بکشه و بنویسه : Nikoo Data SQL این در اومده ... ! ببینید اصلا شباهتی با اون چیزی که من نوشتم داره ؟ این SCUL کشته منو خدا ...

سوتی 6

 

این یکی هم هیچ ربطی به دانشجوها و اساتید و بیمارستان ها نداره ... خدا رحمتش کنه. فقط ما نفهمیدیم بالاخره طرف زن بوده یا مرد !!!

سوتی 4

 

از اینا بازم دارم، حوصله شو داشته باشم میذارم براتون کلی حال کنید. فعلا

منبع

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

محمدرضا سنگری، امشب آران وبیدگل سخنرانی داشت

محمدرضا سنگری، پژوهشگر، روایت متفاوت خود را از شهدای عاشورا در کتابی دو جلدی با نام "آیینه‌داران آفتاب" عرضه می‌کند.   
 
محمدرضا
سنگری اظهار داشت: «کتاب "آیینه داران آفتاب" که آخرین اثر من است، در زمینه مطالعات عاشورایی است. در این کتاب که حدود هزار و پانصد صفحه حجم دارد، تمام یاران اباعبدالله حسین(ع) را با یک چینش متفاوت که در طول تاریخ تشیع سابقه نداشته است به مخاطب عرضه می‌کنم. همچنین این کتاب همراه با تحلیل‌ها و مطالعات دقیقی است که حاصل هشت سال تحقیق مستمر بنده است.»

سنگری با بیان این‌که این کتاب را انتشارات امیرکبیر منتشر می‌کند، گفت: «کتاب "آیینه‌داران آفتاب" یک مقدمه بسیار مفصل دارد که من در آن تمام زمینه‌های تاریخی و جغرافیایی واقعه عاشورا را بررسی می‌کنم؛ این‌که اصحاب امام حسین(ع) چه کسانی هستند، چه ویژگی‌هایی داشتند، و از کجا آمده‌اند. همچنین مراحل و منازلی را که امام حسین(ع) طی کرده است، در این کتاب بررسی می‌شود.»

وی ادامه داد: من با نقد آثار گذشته به دسته‌بندی اصحاب امام حسین(ع) می‌پردازم و مجموعه اصحاب آن امام را بر اساس زمان شهادت به هفت دسته تقسیم کرده‌ام: «شهدای پیش از کربلا، شهدای تیرباران صبح، شهدای جنگ تن به تن، شهیدان نماز، شهدای پس از نماز، شهدای بنی‌هاشم و شهدای پس از کربلا.»

سنگری گفت: آماری را که من از شهیدان عاشورا داده‌ام 153 نفر است که با آماری که معمولا دیگران می‌دهند، متفاوت است. این آمار با روایت امام صادق(ع) دقیقا هم‌خوان است.

وی در پایان از تألیف چندین کتاب جدید در حوزه ادبیات انقلاب و دفاع مقدس خبر داد، که در آینده اطلاعات بیش‌تری در این زمینه از سوی این نویسنده منتشر می‌شود.

سنگری که سال 1333 در شوش به دنیا آمده، فارغ‌التحصیل دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران است. کتاب "بررسی ادبیات منظوم دفاع مقدس" اثر این نویسنده که در سه جلد نوشته شده به عنوان برترین کتاب سال دفاع مقدس شناخته شده است.

"سوگ سرخ"، "حنجره معصوم"، "کرشمه‌های قلم"، "یادهای سبز" و "پیوند دو فرهنگ عاشورا و دفاع مقدس" از دیگر آثار سنگری به شمار می‌آید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

  

اتل متل يه مادر
نحيف و زار و خسته
با صورتي حزين و
دستاي پينه بسته

بپرس ازش تا بگه
چه جور مي‌شه سوخت و ساخت
با صد هزار تومن پول
اجاره خونه پرداخت

اجاره‌هاي سنگين
خرج مدرسه ما
خرج معاش خونه
خرج دواي مينا

بپرس ازش تا بگه
چه جوري ميشه جنگ كرد
يا اينكه بي‌رنگ مو
موي سياهو رنگ كرد

بپرس ازش تا بگه
چه جوري ميشه جنگ كرد
با سيلي جاي سرخاب
صورتا رو قشنگ كرد

وقتي كه گفتند بابا
تو جبهه‌ها شهيد شد
خودم ديدم يك شبه
چندتا موهاش سفيد شد

مي‌خواي بدوني چرا
نصف موهاش سفيده؟
بپرس كه بعد بابا
چي‌ديده چي كشيده!

يا ميره داروخانه
برا دواي مينا
يا كه ميره سمساري
يا كه بهشت زهرا(س)

يه روز به دنبال وام
مامان ميره به بنياد
يه روز به دنبال كار
پير آدم درمي‌آد!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

پيكر حميد عاملي پير قصه‌گوي راديوي ايران در ميان اشك‌هاي اهالي راديو و تعدادي از و دوستان و شنوندگان صداي او، امروز (17 دي ماه) در زير چتري از برف تشييع شد تا در قطعه‌ي هنرمندان بهشت زهرا آرام گيرد.
عقربه‌ها 9 و 35 دقيقه را نشان مي‌دادند كه همسر پير قصه‌گوي ايران با چشماني اشك‌بار وارد حيات راديو تهران مي‌شود و سكينه احمدي  (مدير راديو تهران) را در آغوش مي‌گيرد و به او مي‌گويد«همين هفته پيش اينجا براي او بزرگداشت گرفتيد» و هق هق گريه مي‌كند.

پيكر پير قصه‌گوي راديو در ميان قطرات اشك همكاران و دوستارانش و در حالي كه قطعه لالايي او پخش مي‌شد، به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) تشييع مي‌شودو زير چتري از برف آرام می گیرد.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

با سیدعلی صالحی، شاعری که اشعار زیبایش را تمامی علاقه‌مندان حرفه‌یی شعر می‌شناسند، تماس گرفتیم. او به نوعی با اشعارش جریان جدیدی را در شعر ایجاد کرد. خودش می‌گوید: "جنبش شعر گفتار"، شعرهایی که به زبان ساده و به روز سروده شده و در ذهن آدم‌های امروزی براحتی نقش می‌بندد و ماندگار می‌شود. از صالحی درباره سانسور، لغو سانسور و همچنین تغییراتی که در حوزه فرهنگ به وجود می‌آورد، پرسیدیم.

"سید" با همان صمیمیت همیشگی جوابگوی ما بود. توضیحات این شاعر را در این مورد بخوانید:

سید علی صالحی: در سرزمین "باید"های حکومتی و فرامین معروف اجتماعی که مردم ما حیات عاری از سانسور را تجربه نکرده‌اند، چگونه می‌شود فضای دوران بعد از لغو سانسور را پیش‌بینی و تصویر نهایی آن را ترسیم کرد؟ چه در صدر انقلاب مشروطیت چه مدت کوتاهی بعد از خلع رضاشاه، چه عصر صدارت مصدق و چه همین سال ۱۳۵۸ خورشیدی، ما آزادی را تجربه نکردیم. بلکه پشت سر آن پنهان شدیم تا خدنگ‌های رقیب را دفع کنیم و وقتی به خود آمدیم که دیدیم آزادی را "پیش‌مرگ" کرده‌ایم. جسد آزادی را در "پستوی خانه" نهان کردیم و خود به خیابان آمدیم تا تعریف فردی خویش را برای دیگران توجیه کنیم. بی‌خبر از آنکه "آزادی" نه دادنی است و نه گرفتنی، به سر همین دو واژه آنقدر چانه زدیم تا با چراغ روشن آمدند و پستوی خانه را نیز...!

از حسنک وزیر تا همین دوران ما، "دولتی‌های دلسوز و انگشت‌شماری" بوده‌اند که بر سر "بخشش آزادی" به مردم، خیال به انتظار سپردند و سربردار و ندانستند که آزادی، دادنی نیست. از راس هرم به قاعده نیست، و در مقابل "قهرمانان" بسیاری هم بودند که بر سر کسب آزادی از قدرت حاکم و هدیه آن به مردم، جان خویش بر کف اخلاص نهادند که یادشان گرامی باد، اما حرکت از قاعده به سوی راس بود. دکترین چانه‌زنی از بالا و فشار از پایین، تز شکست‌خورده تاریخ است. زیرا آزادی فقط فهمیدنی است، گوهر سیالی که باید در خرد جمعی نهادینه شود. آن وقت است که از اساس و نخست، به هیچ قدرت‌پرستی فرصت "صاحب‌شدن" نمی‌دهد که بعد بخواهد خرده‌آزادی پا در هوا را از او طلب کند. امید عظیم و خلل‌ناپذیر برای رسیدن به روز آزادی، به ما می‌گوید: "آزادی"، فهمیدنی است، دادن و گرفتن، مصدرهای معامله‌چی‌ها است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 
 
عشق از ديد دانشمندان:

آنتوان برت : اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است

لرد بايرون : عشق مرد قسمتي از زندگي او و عشق زن همه زندگي اوست

ديز رائيلي : همه بخاطر عشق زاده شدهايم .... عشق پايه و اساس هستي و تنها پايان آنست

فرانگلين : اگر مي خواهيد دوستتان بدارند دوست بداريد و دوست داشتني باشيد


و اما عشق از ديد گاه آدمهاي معمولي مثل خودمون :‌


1.عشق از ديد جاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي ؟!
( جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه )

2.عشق از ديد يك رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمـــول !
( جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم )

3.عشق از ديد اکبر قرصي قهوه چي محله : والا زمان ما عشق مشق نبود ننمـون رفت اين فاطي اتوماتيك رو واسمون گرفت !
( جمله عاشقانه : هوي ننه قاسم ذغال چي شد ؟ )

4.عشق از ديد مرتضي ايدزي ( در زندان ) : اوچيكتيم عشقي !
( جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم )

5.عشق از ديد ننه بزرگم : نزن ننه اين حرفارو ! راستي اين دختر بتـــــــول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه !
( جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ... )

6.عشق از ديد دوست دخترم : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينـــــــه جراحي دمـــــاغمو نميدي ؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو ... ناديا و دوستشم ميان ... دوست ناديا واســـش يه ماتيز گرفته ! تو حتي حاضر نيستي واسه مــن كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري ؟!
( جمله عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام .. راستي دوستت هم دارم! )

عمه مامانم بعد از ۹۰ سال بالاخره درگذشت .
واااااااااای که خدا میدونه چه جوری جارچونگولی چسبیده بود به این دنیا و اصلا  ۱ هزارم  اتم هم فکر مردن نمیکرد .سرطان معده داشت همه جونش و اونوقت هی میگفت واسم پیرهن بدوزسد و کفش بخریذ . ای خدااااااا .... حالا که مرد . ما رو هم از ذست خودش راحت کرد /ولی خدایی . چه قدر  این عزراییل رو سر کار گذشت .  تا آخرش دیگه دیشب ساعت ۱:۳۰ توی بیمارستان . بالاخره . یه لقمه جونشونو داد و رفت ۱۳ ماه همش بیمارستان و خونه .  .....
تسلیت  لازم نیست . خودتونم . ناراحت نکنید . اون تا . ندیدشم داشت میدید . حقش مردن بود و  رفت . سنگ دل شدم نه؟ولی خدا میدونه و خودش و من و دو نفر دیگه که با چه کرد.... ۱۵ سال  پیش ......................بهر حال که . دیگه رفت . خودش بدونه و خداش ... پل صراط هم بود . من اونجا حقمو ازش میگیرم .

ولی نمیدونم چرا باید . قسمتش این باشه که شب جمعه خاکش کنن . الان دیگه اومدن  خونه و نفش راحتشونو دارن میگشن . ... چرا شب جمعه رفت توی گور؟چرا؟ ولی خوب  حکمت خدا هست دیگه . حتما توی ۴۰ سال اولش خوب بوده . ۵۰ سال بعدش  .....

7.عشق از ديد عباس شوفر : رادياتور عشق من از برايت جوش آمده ! باور نداري بر آمپرم بنگر!
8.عشق از ديد دختراي ترشيده : خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم ؟!!
( جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت كه بياد خواستگاريم )

9.عشق از ديد ارازل و اوباش ( جوات ) : عشق مشق  نداریم ! خونه خالــــــــــي نداري؟
( جمله عاشانه : بوووق ... آبجي مياي بريم كثافتكاري ؟ )

10.عشق از ديد بابام : آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه ؟! حالا بگو ببينم باباش چي كارس؟
( جمله عاشقانه : برو دختر حاج آقارو بگير )

11.عشق از نگاه ننم : وا مگه تو امسال كنكور نداري ؟! عشق باشه واسه بعد !
( جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت؟
)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

داستان عليمردان خان داستاني زيبا و فولكلور از زمانهاي قديم و مربوط به زوج جوان و ثروتمندي است كه بس از سالها صاحب فرزند نشدن با تمسك به افراد مختلف و روشهاي متفاوت صاحب پسري به نام عليمردان مي شوند و آنقدر شرايط رفاه و آسايش را براي اين تك فرزند فراهم كردند كه حاصل آنهمه انتظار و نذر و نياز فرزندي لوس و ننر و بي خاصيت شد البته سرانجام در انتها اين داستان با اصلاح شدن عليمردان و با باياني خوش خاتمه مي يابد .

اين داستان مخصوص كودكان است و با زبان فارسي و لهجه هاي شيرين و ترانه هايي زيبا اوقاتي خوش را براي كودكان ايجاد خواهد كرد٠

علیمردان خان قسمت اول

علیمردان خان قسمت دوم

علیمردان خان قسمت سوم

 »»‌ حجم سه قسمت  حدود 7 مگابايت


مربوط به موزيك |

منبع

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

.

من کيستم؟!
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟،،
بلقيس سليماني- روزنامه اعتماد
 
به خانم ها احترام بگذاریم

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 6:4 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

فرشته آبان نگهبان دریای مازندران باشد

جشن آبانگان خجسته باد

فرشته آبان نگهبان کلیه آبهای روی زمین می باشد. در این جشن آب و باران که دهش های بی مانند هستند از خداوند خواسته می شود.کنار رودها،دریاها و چشمه سارها بویژه از طرف زنان مراسمی برپا می شود و به یکدیگر آب و گلاب می پاشند .

گویند در زمان شاهی فیروز هفت سال در ایران خشکسالی شد پس مردم به دشت و صحرا رفتند و خداوند را ستایش کردند و از او باران بسیار طلبیدند .آنگاه باران بسیار باریدن گرفت و جویها و رودها پر از آب گشت همان گونه که گفته شد پاشیدن آب و گلاب بر یکدیگر از مراسم این جشن است و در اینروز باید برای ایجاد کاهریزها و قنات ها کوشش کرد و مهمترین کوشندگان را ستایش نمود.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط مرتضی--حاج سید محمد |

همانطورکه می دانید ما ه ها در آیین زرتشت 30 روزه اند و هر کدام از این روزها نامی دارند که به قول

یکی از دوستان این نام ها همگی نام های زیبای اهورامزدا ایزد ستاره و آزادی میباشد.

که در ادامه نام این روزها همراه با معنی واژه ها را می اورم:

روز یکم : اورمزد (ساده شده ی اهورامزدا)

روز دوم: بهمن (اندیشه ی نیک)

روز سوم: اردیبهشت (بهترین راستی و پاکی )

روز چهارم: شهریور ( شهریاری نیرومند)

روز پنجم : سپندارمد (فروتنی و مهر پاک)

روز ششم : خورداد ( تن درستی و رسائی)

روز هفتم: امرداد (بی مر گی و جاویدی)

روز هشتم : دی بآذر ( افریدگار )

روز نهم : آذر (آتش )

روز دهم : آبان یا همان اومان ( آب ها یا هنگامه ی آب)

روز یازدهم : خور (آفتاب )

روز دوازدهم : ماه

روز سیزدهم : تیر (ستاره ی باران )

روز چهاردهم : گئوس یا گومان ( جهان)

روز پانزدهم : دی به مهر ( آفریدگار )

روز شانزدهم : مهر (دوستی )

روز هفدهم : سروش ( فرمان برداری )

روز هجدهم : رشن ( دادگری)

روز نوزدهم : فروردین یا فروهر یا فروهر دین (نیروی پیشرفت )

روز بیستم : ورهرام یا همان بهرام (پیروزی )

روز بیست و یکم : رام (شادمانی)

روز بیست و دوم : باد

روز بیست و سوم : دی بدین ( آفریدگار)

روز بیست و چهارم : دین (بینش درونی یا وجدان )

روز بیست و پنجم : ارد یا اشی (خوشبختی و دارایی)

روز بیست  وششم: اشتاد (راستی )

روز بیست و هفتم : آسمان

روز بیست وهشتم : زامیاد (زمین)

روز بیست و نهم :مآنتره سپند (گفتار پاک یا نیکو)

روز سی ام : آنارام (فروغ بی پایان )

دوستان عزیز تمامی نام روزها را از تقویم زرتشتی اورده ام

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط مرتضی--حاج سید محمد |

حزب‌الله در تيتر نخست خود با عنوان انتقاد شديد آيت‌ الله صافي از برگزاري كنگره مولوي نوشت: آيت‌الله العظمي صافي گلپايگاني برگزاري مراسم بزرگداشت مولوي در تهران و ديگر شهرهاي كشور را محكوم كرد و گفت: افرادي كه كنگره بزرگداشت مولوي را در ايران برگزار كرده‌اند و آن حرف‌ها را بيان نمودند بايد از امام زمان (عج) خجالت بكشند. بنده به شدت كنگره مولوي را محكوم كرده و مخالف برگزاري آن بودم... پول‌هايي كه در اين مراسم هزينه شد بايد در مراسم‌هاي تبيين شخصيت‌هاي علمي و ديني هزينه مي‌شد.
اين روزنامه در سرمقاله ‌خود نيز نوشته است: اصل برگزاري اين بزرگداشت، نه يك اقدام فرهنگي فعال كه صرفا يك واكنش به فعاليت‌هاي تركيه براي مصادره مولاناست و از سوي ديگر نحوه برگزاري كنگره و اجزاي آن، نشانه‌هاي واضحي از اين انفعال را با خود دارد.
ديگر آنكه معرفي مولانا به عنوان عارف اسلام‌شناس براي پيروان ديني كه حضرات معصومين عليهم‌السلام را از خود دارد، اقدامي قابل تامل است. مولانا گذشته از جايگاه ادبي و فرهنگي خود چه نمونه‌اي از دين را به مخاطب جهاني خود معرفي كرده است؟ جدا گرايش آدم‌هاي مختلف دنيا با رويكردهاي مختلف به او، از سر چيست؟ و فكر مي‌كنيد نام‌گذاري يك سال به نام و توسط يونسكو با چه انگيزه‌اي صورت گفته است؟

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

 

سلام دوستای گلم احتمال زیاد شنبه عید باشه. ولی من عیدو پیشاپیش، به ملت مسلمون ایران و

 بعدم به مسلمونای کل جهان تبریک می گم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

خواجه شمس‌الدین محمدبن محمد شیرازی یکی از بزرگترین شاعران و غزلسرایان نغزگوی نام آوازه ایران و جهان است و در شعرهای خود ”حافظ“ تخلص نموده است..تذکره‌نویسان نوشته‌اند که نیاکان او از کوهپایه اصفهان بوده‌اند و پدربزرگ او در روزگار حکومت اتابکان سلغری از آنجا به شیراز آمد و در همان شهر مشغول به زندگی شد و نیز چنین نوشته‌اند که پدرش ”بهاءالدین محمد“، بازرگانی می‌کرد و مادرش از اهل کازرون و خانه ایشان در دروازه کازرون شیراز واقع بود.حافظ در اوایل سده هشتم هجری و در حدود سال ۷۲۷ در شیراز زاده شد. وی در سال ۷۹۲ ه درگذشت. او دارای زن و فرزندان بود

اواخر زندگی شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله امیر تیمور و این پادشاه بیرحم و خونریز پس از جنایات و خونریزی های فراوانی که در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بریده مردم آن دیار چند مناره ساخت روبه سوی شیراز نهاد.

مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده است و حافظ در گلگشت مصلی که منطقه ای زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی به آن داشت به خاک سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظیه مشهور گشت.

نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند.

در مشاجره ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:

قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ —– که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

حافظ بیشتر عمر خود را در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی به جز یک سفر کوتاه به یزد و یک مسافرت نیمه تمام به بندر هرمز همواره در شیراز بود.

وی در دوران زندگی خود به شهرت عظیمی در سر تا سر ایران دست یافت و اشعار او به مناطقی دور دست همچون هند نیز راه یافت.

نقل شده است که وی مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان بهمنی دکن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی او را به پایتخت های خود دعوت کردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمنی را پذیرفت و عازم آن سرزمین شد ولی چون به بندر هرمز رسید و سوار کشتی شد طوفانی در گرفت و خواجه که در خشکی، آشوب و طوفان حوادث گوناگونی را دیده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دریا نیز بسازد از این رو از مسافرت شد.

شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی جاودانه آوازه او به سبب غزلسرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست.

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

سهراب سپهري در تاريخ پانزدهم مهر ماه 1307 در خانواده اي که اهل شعر، نقاشي، منبت کاري و ديگر رشته هاي هنري بود، زاده شد. کودکي و نوجواني او به مطالعه، بازي در طبيعت، شکار و نواختن موسيقي گذشت. سهراب تا پانزده سالگي خود را در شهر کاشان گذراند و در نقاشي ها و اشعار او تاثير اين دوران و تاثير طبيعت و گياهان را مي بينيم. سهراب سپهري شعر صداي پاي آب را با الهام از قريه "چنار" واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و دهکده زيباي "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شعر گلستانه شد.
آن طور که پريدخت سپهري در کتاب خود تحت عنوانسهراب، مرغ مهاجر مي گويد برادرش تا چهارده سالگي در باغي زندگي مي کرد که شمارش درخت هايش به سادگي امکان نداشت اما يک سال بعد را در خانه اي گذراند که در آن اثري از درخت و سبزه نبود. طبق نوشته خانم سپهري، سهراب در اين دوران به مطالعه نويسندگان و شعرايي چون لامارتين، گوته، اميل زولا، شاتوبريان و هوگو پرداخت.
سهراب يک سال بعد يعني پس از پايان تحصيلات سيکل اول متوسطه به تهران رفت و در دانشسراي مقدماتي نام نويسي کرد. پس از پايان دوران دانشسرا به کاشان بازگشت و به سرودن شعر و نقاشي تابلو مشغول شد. اما بعد دوباره به تهران رفت و براي تحصيل در رشته نقاشي در دانشکده هنرهاي زيبا ثبت نام کرد. شعر و نقاشي سهراب همچون ديگر همعصران وي تحت تاثير امواج نو قرار گرفت و او نيز وارد حيطه شعر نو و نقاشي مدرن شد.
سهراب اولين کتاب خود به نام مرگ رنگ را در سال 1330 چاپ کرد. زندگي خواب ها، شرق اندوه، صداي پاي آب، مسافر و هشت کتاب از جمله آثار سهراب سپهري است. اين هنرمند پرآوازه ايران در ارديبهشت ماه 1359 در اثر بيماري سرطان خون درگذشت و در مشهد اردهال به خاک سپرده شد.
صداي پاي آب يکي از سرودهاي اوست. انگيزه سرودن شعر, مرگ پدر و تسلاي مادر است. اواين سروده را به مادرش تقديم داشته است. زبان روان, توصيف صادقانه دنياي عاطفي شاعر تصويرهاي بديع و تازه, غافلگيريهاي شاعرانه(آشنايي زدايي), ترکيب و موسيقي شعر و حتي بهره گيري از لغات عاميانه برشکوه تاثير اين شعر افزوده است.
اين سروده بلند را به دو قسمت مي توان تقسيم کرد: در قسمت نخستين, شعر آميخته اي از حس و عاطفه و آرمان شاعر است. آب در اين شعر رمز خود شاعر است که آرام و تازه از هر گوشه و کناري عبوري مکند و کاشان او در آغاز همان کاشان زادگاه اوست اما در قسمت دوم, دستگاه فکري شعر و فلسفي او چهره مي نمايد و کاشان او به اندازه جهان وسعت مي يابد و جهان در نامد کاشان تفسير مي شود: (اهل کاشانم , اما/ شهر من کاشان نيست/ شهر من گم شده است./ من با تاب, من با تب/ خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام) شعر صداي پاي آب با اشاراتي به اساطير و بهره گيري از عناصر هندي و بودايي, آگاهي و شناخت عميق سهراب سپهري را از عرفان غير اسلامي و غير ايراني و تلفيق اين دو عرفان, نشان مي دهد. جز اين پايان شعر دعوتي است به درک درست عرفان و بهره گيري از آن در عصر معراج پولاد و اصطکاک فلزات سهراب در ازدحام صداهاي گوناگون عصر ماشين باورمند گوش دادن به آواز حقيقت است و نگران گم شدن انسان در سطح سيماني قرن

سهراب از زبان خودش

” ... ده ساله بودم كه اولين شعرم را نوشتم. هنوز يك بيت آن را به ياد دارم:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نكردم هيچ يادي از دبستان

اما تا هجده سالگي شعري ننوشتم. اين را بگويم كه من تا هجده سالگي كودك بودم. من دير بزرگ شدم. دبستان را كه تمام كردم, تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم. نمي دانم تابستان چه سالي, ملخ به شهر ما هجوم آورد. زيانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آبادي ها شدم.
راستش را بخواهيد حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. وقتي ميان مزارع راه مي رفتم, سعي مي كردم پا روي ملخ ها نگذارم. اگر محصول را مي خوردند پيدا بود كه گرسنه اند.منطق من ساده و هموار بود...
... اگر يك روز طلوع و غروب خورشيد را نمي ديدم گناهكار بودم.هواي تاريك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خوانده ام.
بزرگترها مي خواندند, من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند.
روزي در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت:” نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديك تر باشيد.“
مذهب شوخي سنگيني بود كه كه محيط با من كرد. و من سالها مذهبي ماندم, بي آنكه خدايي داشته باشم. “

- هنوز در سفرم - ” سهراب سپهري“

برگرفته از سايت
www.mashaheer.net

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

الا اي داور دانا تو ميداني که ايراني

چه منتها کشيد از دست اين تهران و تهراني

 

چه طرفي بست از ين جمعيت ايران جزپريشاني

 

چه داند رهبري سر گشته صحراي ناداني

 

چرا مردي کند دعوي کسي کو کمتر است اززن

الا تهرا نيا انصاف ميکن خر تويي يامن

 

تو اي بيمار ناداني چه هذيان و هدرگفتي

 

برشتي کله ماهي خور بطوسي کله خرگفتي

 

قمي را بد شمردي اصفهاني را بترگفتي

 

جوانمردان آذربايجان را ترک خرگفتي

 

ترا آتش زدند و خود بر آن آتش زدي دامن

 

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

 

تو اهل پايتختي بايد اهل معرفت باشي

 

به فکر آبرو و افتخار مملکت باشي

 

چرا بيچاره مشدي وحشي و بي تربيت باشي

 

به نقص من چه خندي خود سرا پا منقصت باشي

 

مرا اين بس که ميدانم تميز دوست ازدشمن

 

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

 

تو از کنج شير کش خانه و دکان سيرابي

 

بجز بد مستي و لاتي و الواطي چه دريابي

در اين کولز که ندهندت بجز ليسانس تون تابي

 

نخواهي بو علي سينا شد و بو نصرفارابي

 

بگاه ادعا گويي که ديپلم داري ازلندن

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

 

تو عقل و هوش خود ديدي که در غوغاي شهريور

 

کشيدند از دو سو همسايگان در خاک ما لشکر

 

به نق و نال هم هر روز حال بد کني بدتر

 

کنون ترکيه بين و ناز شست ترکها بنگر

 

که چون ما ندندبا آن موقعيت از بلاايمن

 

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

 

گمان کردم که با من همدل و همدين وهمدردي

 

بمردي با تو پيوستم ندانستم که نامردي

 

چه گويم بر سرم با نا جوانمردي چه آوردي

 

اگر مي خواستي عيب زبان هم رفع ميکردي

 

ولي ما را ندانستي بخود هم کيش و هم ميهن

 

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

 

تو عقل و هوش خود ديدي که در غوغاي شهريور

کشيدند از دو سو همسايگان در خاک ما لشکر

 

به نق و نال هم هر روز حال بد کني بدتر

کنون ترکيه بين و تاز شست ترکها بنگر

 

که چون ما ندندبا آن موقعيت از بلاايمن

 

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

 

گمان کردم که با من همدل و همدين وهمدردي

 

بمردي با تو پيوستم ندانستم که نامردي

 

چه گويم بر سرم با نا جوانمردي چه آوردي

اگر ميخواستي عيب زبان هم رفع ميکردي

 

ولي ما را ندانستي بخود هم کيش و هم ميهن

 
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

 

بشهريور مه پارين که طيارات با تعجيل

 

فرو ميريخت چون طير ابا بيلم بسرسجيل

 

چه گويم اي همه ساز تو بيقانون و هردمبيل

 

تو را يکشب نشد ساز و نوا در راديوتعطيل

 

ترا تنبور و تنبک بر فلک ميشد مرا شيون

 

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

 

بقفقازم برادر خواند با خود مردم قفقاز

 

چو در ترکيه رفتم وه چه حرمت ديدم واعزاز

 

بتهران آمدم نشناختي از دشمنانم باز

 

من آخر سالها سر باز ايران بودم وجانباز

 

چرا پس روز را شب خواني و افرشته اهريمن

 

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

 

بدستم تا سلاحي بود راه دشمنان بستم

 

عدو را تا که ننشاندم بجاي از پا ي نشستم

 

بکام دشمنان آخر گرفتي تيغ ازدستم

چنان پيوند بگسستي که پيوستن نيارستم

 

کنون تنها علي مانده است و حوضش چشم ماروشن

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

 

چو استاد دغل سنگ محک بر سکه مازد

 

ترا تنها پذيرفت و مرا از امتحان وا زد

 

سپس در چشم تو تهران به جاي مملکت جازد

 

چو تهران نيز تنها ديد با جمعي به تنهازد

 

تو اين درس خيانت را روان بودي و من کودن

 

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

چو خواهد دشمني بنياد قومي را براندازد

 

نخست آن جمع را از هم پريشان و جداسازد

چو تنها کرد هر يک را به تنهايي بدوتازد

 

چنان اندازدش از پا که ديگر سر نيفرازد

تو بودي آنکه دشمن را ندانستي فريب وفن

 

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

چرا با دوستدارانت عناد و کين و لج باشد

 

چرا بيچاره آذربايجان عضو فلج باشد

مگر پنداشتي ايران ز تهران تا کرج باشد

 

هنوز از ماست ايران را اگر روزي فرج باشد

تو گل را خار ميبيني و گلشن را همه گلخن

 

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

تو را تا ترک آذربايجان بود و خراسان بود

 

کجا بارت بدين سنگيني و کارت بدين سان بود

چه شد کرد و لر ياغي کزو هر مشکل آسان بود

 

کجا شد ايل قشقايي کزو دشمن هراسان بود

کنون اي پهلوان چوني نه تيري ماند و ني جوشن

 

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

کنون گندم نه از سمنان فراز آيد نه اززنجان

 

نه ماهي و برنج از رشت و ني چايي زلاهيجان

از اين قحط و غلا مشکل تواني وارهاندن جان

 

مگر در قصه ها خواني حديث زيره کرمان

دگر انبانه از گندم تهي شد ديزي ازبنشن

 

الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن

چرا باید قومیت ها را تحقیر کنیم تا شهریار عزیزمان

 

این گونه اشفته شود با چه قیمتی ...............

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 5:7 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |



a) who's sleeping,   كي خوابيده ؟
b) who woke up,كي بيدار شد      
c) who is happy  كي خوشحاله؟   
d) who's sick,كي بيماره؟           
e) who's drunk,              كي مسته ؟

 

  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

راستی امروز یه چیز جالب دیدم یه اسکناس صدتومنی که  روش نوشته بود خدایا  بابا رو راضی کن تا من به عشقم برسم...

بعدم نشستم یه عالمه سناریو براش ساختم که حالتهای مختلف این داستان عشقی چی می تونه باشه...
اخرشم به یک نتیجه واحد رسیدم که احتمال زیاد اون کسی که این جمله رو نوشته ودل در گرو کسی داشته به این امید این کارو کرده که بقیه براش دعا کنن چون یه اسکناس دست آدمهای زیادی میره که خیلی هاشون حتما اون جمله رو می خونن.منم براش دعا کردم که اگه خیرش در این رسیدنه به عشقش برسه و وان پول رو انداختم صندوق صدقات به این امید که شاید اون اسکناس دست آدمهای نیازمند و دلشکسته برسه و اونها هم براش دعا کنن که احتمالا دعای اونها بیشتر اثر میکنه تا دعای من .یعنی اونها براش دعا میکنن؟؟؟
شایدم الان قضیشون به نتیجه رسیده........

بر گرفته از وب چرخ و فلک


+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

عضو اصلي رتبه‌بندي دانشگاه‌هاي جهان اسلام گفت: 200 دانشگاه برتر دنيا بر اساس معيار‌هاي يکي از مراکز رتبه‌بندي دانشگاه‌هاي دنيا با عنوان «Times Higher Education» منتشر شده که دانشگاه «هاروارد» از ميان در آن رتبه اول را به خود اختصاص داده است و دانشگاههاي ايران در 500 دانشگاه برتر هيچ جايگاهي ندارند.

دکتر جعفر مهراد در گفت‌وگو‌ با مهر با تشريح شاخص‌هاي رتبه‌بندي اين مرکز گفت: داوري تخصصي توسط يک هزار و 300 نفر از 88 کشور جهان، 40 درصد از رتبه‌بندي را به خود اختصاص داده است. نسبت استاد به دانشجو، نرخ بين المللي بودن دانشگاه‌ها مانند درصد استادان و دانشجويان خارجي، تعداد استنادهاي مختلف مقالات علمي در ISI مهمترين شاخص‌هاي رتبه‌بندي توسط اين مرکز است.

رئيس کتابخانه منطقه‌اي علوم و تکنولوژي اظهار داشت : در اين رتبه‌بندي 200 دانشگاه برتر دنيا معرفي شده‌اند که از 10 دانشگاه برتر دنيا 7 دانشگاه به کشور آمريکا و 3 دانشگاه به کشور انگلستان اختصاص دارد.

وي ادامه داد: به جز «هاروارد» که رتبه اول را کسب کرده است، دانشگاه‌هاي «کمبريج» و «آکسفورد» از کشور انگلستان به ترتيب رتبه‌هاي دوم و سوم را از آن خود کرده‌اند. همچنين دانشگاه‌هاي «ييل» و «MIT» مشترکا رتبه چهارم را به دست آورده اند.

مهراد با اشاره به رتبه‌هاي 6 تا 8 اين رتبه‌بندي به مهر گفت: دانشگاه‌هاي «استفورد»، «انستيتو تکنولوژي کاليفرنيا» و «برکلي» از کشور آمريکا به ترتيب حايز رتبه‌هاي 6 تا 8 شدند و دانشگاه «برکلي» از آمريکا و «امپريال کالج لندن» از انگلستان نيز مشترکا رتبه 9 را دريافت کرده اند. در نهايت رتبه دهم به دانشگاه پرينستون آمريکا اختصاص يافته است.

در جديدترين رتبه‌بندي دانشگاههاي دنيا دانشگاه «پکن» چين رتبه 14 و دانشگاه «ملي استراليا» رتبه 16 را از آن خود کرده اند. دانشگاه‌هاي «سنگاپور» و «توکيو» نيز مشترکا رتبه 19 را کسب کرده‌اند.

وي در مورد وضعيت دانشگاه‌هاي کشورهاي آسيايي و قاره اقيانوسيه در اين رتبه‌بندي به مهر افزود: دانشگاه «پکن» از کشور چين رتبه 14 و دانشگاه «ملي استراليا» رتبه 16 را از آن خود کرده اند. دانشگاه‌هاي «سنگاپور» و «توکيو» نيز مشترکا رتبه 19 را کسب کرده‌اند.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

ساقي قهرمان، رئيس سازمان همجنس گرايان ايرانساقى قهرمان كه به همراه برادرش "ساسان" سردبير سايت‌"گذار"( ارگان فارسى سازمان سيا) چند سال است كه در خدمت سازمان اطلاعات مركزى ايالات متحده و تشكيلات "خانه آزادي" آمريكا هستند در اين مصاحبه اخلاقيات را داراى تاريخ مصرف دانست و در عين حال مدعى شد:انعطاف‌ناپذير بودن مرزبندى‌هاى جنسيتى غير اخلاقى است.

شعرساقي قهرمان در عين صراحت، سرشار از رنجي است كه فرياد نمي كشد بلكه يقين هاي مخاطب را به شك تبديل مي سازد. قهرمان از هرچيزي كه به دردش بخورد در شعرش استفاده مي كند. در زبان دست مي برد، از مسلمات حرف مي زند ، به پرسش مي كشد و بالاخره كاري كرده كه شعرش خيلي مورد توجه قرار گرفته است. ساقي قهرمان متولد 1335 در مشهد است. از ساقي قهرمان چند مجموعه شعر از جمله «از دروغ» و «ساقي قهرمان. همين» و يك مجموعه داستان با نام «اما وقتي تنهايي، گاو بودن درد دارد» منتشر شده است. گفت وگوي شرق را با ساقي قهرمان بخوانيد؛

در جايي گفته اي كه شاعرانگي را به ارث برده اي اما شاعر خوب بودن نتيجه تلاش توست. اين حرف جسورانه اي است در حالي كه شاعران ما فكر مي كنند «شاعر بسيار خوب » به دنيا آمده اند؟

حرفي كه گفته ام جسورانه نيست، تلاشي كه كرده ام جسورانه است. در آن مورد هم، اگر نظري داشته باشم بايد راجع به اقوام نزديكشان باشد.

در شعر «وزير كار» فاعليت شاعر در بطن سطرها روي مفعوليت به خود مي گيرد آيا در اين شعر مرز بين زنانه نويسي و مردانه نويسي را خواسته اي پشت سربگذاري؟

فاعل زماني متشخص است كه مفعول حضور نداشته باشد. هر جا هر دو با هم باشند، خطوط قدرت مبهم مي شود. در شعر «وزير كار»، راوي از مخاطب مي خواهد كه او را در شرايط خاصي قرار دهد. به مخاطب توضيح مي دهد و آن شرايط را روشن مي كند. در اين شعر، ساقي قهرمان، به عنوان راوي قادر به تعيين نقش خود، انتخاب كرده در وضعيتي قرار بگيرد اما چون وظايف مخاطب راوي را خودش تعيين مي كند، در اين وضعيت انفعال وجود ندارد و مخاطب راوي، به دليل آنكه راوي در حال ديكته كردن به اوست، قادر به سرنوشت راوي نيست و راوي مقهور مخاطب نيست، هر دو نقش را در آن واحد ايفا مي كنند. حدس خود من اين است كه چون در مرزهاي مرسوم زنانگي زندگي نمي كنم، خود به خود در شعر من اين مرزها موجود نيستند. حالا، دقيقاً نمي دانم منظور شما از زنانه نويسي و ارتباط آن با فاعليت ساقي قهرمان چيست. زنانه نويسي منطقه اي؟ يا زبان زنانه؟ مشكل ما جايگزين كردن مردانه با زنانه نيست، آن اتفاقي كه ناگزير است از افتادن، از ميان رفتن مرز بين زنانگي و مردانگي است به نفع هويتي كه زنانه يا مردانه بودنش را با تكيه به ذهنيت خود تعيين مي كند. هويت انساني ناچار است خود را از يونيفورم قراردادي آزاد كند و بگذارد هركس همان باشد كه هست؛ سياليت جنسيت را باور كند. در آن شعر، مرز برداشته شده، نه به نفع زبان زنانه، به نفع هويت مردان و زناني كه به نام جنسيت محكوم مي شوند.

قبول داري كه پتانسيل زبان فارسي مردمحور بوده. يعني ديكتاتوري زبان فارسي حتي به مردان، اجازه زنانه نويسي را نداده؟ فكر نمي كني خط شكني هاي يك دهه اخير شاعران ما در عرصه زبان، فراهم كردن امكان بروز وجه زنانه زبان است؟

مردمحور بوده، اما آن مردمحوري مردش از مردسالاري برگرفته شده نه مردي كه به دليل طبيعت اعضاي بدنش مرد ناميده مي شود. ديكتاتوري زبان به مردان هم مانند زنان اجازه خودنويسي نداده. زبان مرد- سالاري حاكم بوده نه زبان تو كه مرد- اي. خط شكني هاي دهه اخير در عرصه زبان، امكاني است براي بروز هويت نويسنده از طريق زباني كه به كار مي گيرد. وجه زنانه را به عنوان نقطه مقابل وجه مردانه به ميان مي آوري، درست است، اين وجه بايد به عنوان آلترناتيو زبان رسمي جامعه مردسالار رشد كند، اما به كارگيري زبان زنانه قدم اول است و وسيله اي است براي درك آن بخش از هويت انساني كه محكوم به سكوت بوده. اما اگر جنسيت زبان آزاد به نوشتن خود نباشد يك تاريخ ديگر بايد بگذرد تا اجبار به كارگيري زبان متحدالشكل زنانه اي كه جايگزين مردانه شده، منسوخ شود. زبان بايد جنسيت خودش را فارغ از مرزبندي جنسيت فرهنگي بروز بدهد و تحمل دگرباشي داشته باشد.

من اعتقاد ندارم كه تو زباني منفعلانه در شعر داري. مي گويم وقتي شاعري مثل تو درك مي كند كه شاعر فاعل زبان است نه مفعول زبان قراردادي، انتظار دارم وقتي مي خواهد حرفش را بزند زبان بر او واقع نشود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 6:0 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

«شرق» پيش از اين در 20 شهريور ماه سال گذشته هم در پي چاپ کاريکاتوري در صفحه‌ آخر يکي از آخرين شماره‌هاي خود توقيف شده بود. اما پس از پيگيري‌هاي حقوقي اين روزنامه مشکل، آن برطرف و انتشار آن از اوايل سال جاري از سر گرفته شد..

صبح امروز هيأت نظارت بر مطبوعات اين روزنامه را توقيف کرد.

گفته مي‌شود گفت‌وگو با يک چهره بدنام ادبيات، در کنار انتشار يادداشت مسعود بهنود با عنوان «اين بار به احمدي‌نژاد راي مي‌دهم» که به بهانه دومين سالگرد آغاز به کار دولت نهم منتشر شده بود، علت توقيف اين روزنامه اصلاح طلب بوده است.

عده ای  کاریکاتور بالا را دلیل توقیف می دانند

البته بعید می دونم کاریکاتور باشه! ولی مهم اینه که توش خر داره!

موارد اعلام شده به عنوان تخلفات روزنامه توقيف شده شرق

  • "درج گزارشی حاوی رواج روابط جنسی پيش از ازدواج
  • استهزاء انقلاب اسلامی ايران
  • بيان مطلبی در مورد فرزندان نامشروع مغاير با احكام دين
  • مقاله ‌ای حاوی تصويری ناصحيح از جمهوری اسلامی ايران و تعرض به حضرت امام خمينی(ره)
  • مصاحبه با سفير يک كشور خارجی و اظهار نظرهای مداخله‌گرايانه وی همراه با تصويری مثبت از وی
  • مصاحبه آريل شارون نخست وزير اسرائيل (رژيم صهيونيستی) با اين تيتر: "اسرائيل يتيم نيست"
  • تحليل غير واقعی از نسبت ميان حكومت و حوزه‌ های علميه
  • داستانی حاوی تصويری نامناسب از دفن شهدا
  • درج مطالب تحريک ‌آميز و مطالب منجر به تضعيف همبستگی ملی
  • امتياز دهی به مصرف الكل در يک پرسشنامه
  • تمسخر احكام دينی
  • معرفی بنگاه سخن‌ پراكنی BBC به عنوان منبع قابل اعتماد و مصاحبه با يكی از كاركنان آن
  • تبليغ يكی از فيلم‌ های ممنوع كه به سياه نمايی درباره جمهوری اسلامی ايران پرداخته است
  • ترويج انديشه ‌های ماركسيستی
  • چاپ تصوير مغاير با شئونات اخلاقی
  • تحريف تاريخ و اتهام حمايت از شاه به يكی از مراجع مسلم تقليد
  • مقاله ‌ای حاوی تحليلی ناروا و توهين‌آميز نسبت به امام خمينی (ره)
  • تذكر از سوی سازمان بازرسی كل كشور درباره مصاحبه و تصوير عكس سفير انگليس
  • يادداشتی تحريک ‌آميز در مسائل قوميتی
  • توهين به ستارخان كه موجب ناراحتی شديد مردم غيور مناطق مختلفی از ايران گرديد و منجر به تذكر شديد و اخطار نهايی به روزنامه شد
  • تمسخر مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی درباره ممنوعيت پخش فيلم ‌های مروج سكولاريسم
  • درج كاريكاتور موهن"
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

مردی بود...مردی که هیچ فرقی با من و تو نداشت...مردی که اسم خاصی نداشت...شهرتی نداشت تا من و تو او را بشناسیم...مردی بود که در همین هوا نفس می‌کشید و در همین زمین زندگی می‌کرد...اما٬مردی خسته بود...خسته از کار و فشارهای روزمره زندگی...آنقدر خسته بود که چشمانش ماشینی را که در تاریکی شب به او نزدیک می‌شد را نمی‌دید...ماشین نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و آن مرد خسته همچنان غرق افکار خویش بود...ماشین به آن مرد نزدیک شد و به او برخورد کرد و او را زیر گرفت و رفت...مرد بر زمین افتاد و دراز کشید و دیگر تکان نخورد...آن مرد٬مرد...آن مرد دیگر خسته نبود٬دیگر فکر نمی‌کرد...از دست افکارش راحت شده بود...و من و تو هیچ‌گاه نفهمیدیم مردی بود که زنده بود٬فکر می‌کرد٬خسته بود و در آخر مرد...!

نویشته وحید

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

اينجا يزد است و آن هم بانک تجارتش. بقيه اش بی نياز از توضيح است. چرا ما چيزی بنويسيم و يکوقت از همان اشتباهاتی لپی بکنيم که تجارتی ها کرده اند؟

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |