سرویس مدر سه در ژاپن:


.

و سرویس مدرسه در ایران:
من از عشق مي ترسم. اين احساسي است که تاکنون تجربه نکرده و نمي خواهم هرگز آن را تجربه کنم. من نمي دانستم واقعاً اين چيزي که مي گفتند راست است يا دروغ. که معصومه عاشق شده و چون به عشق اش نرسيده ديوانه شده. زن ها به خصوص مادرم مي گفت؛ «عاشق مردي شده بلندقد با قيافه يي مردونه.» تا مدت ها فکر مي کردم زن ها فقط عاشق مردهايي مي شوند که بلندقد باشند، سبيل داشته باشند با ابروهاي پهن و قيافه يي مردانه. بعد وقتي مادرم گفت عاشق پدرم شده و با او ازدواج کرده شک کردم چون پدرم مثل تيله بود. يا وقتي ديدم شوهرعمه ام مثل ني قليان است فهميدم شايد عشق معصومه ديوونه اصلاً چيز دندان گيري نبوده است. مادرم مي گفت؛ «عکس معشوقه شو زده به ديوار و دائم قربون صدقه ش ميره.» بچه هاي روستا هم همين را مي گويند. خانه اش ته آبادي است. بچه ها مي ترسند بروند ته آبادي. مي گويند جن دارد و شب ها جن ها براي معصومه ديوونه عروسي مي گيرند. پدرم مي گويد؛ «اين مزخرفات رو کي گفته.» من پدرم را قبول داشتم اگرچه شکل تيله بود اما اين دليل نمي شد آدم هاي مثل تيله با سبيل هاي دسته جارويي مقتدر نباشند. او مقتدر بود و فهميد من مي ترسم که از دکان کوچک ته روستا خريد کنم. گفت؛ «برو يه بسته سيگار از مش رحمان بگير.» دکان مش رحمان يعني گذشتن از مرز وحشت، آن هم در شب. اما رفتم رفتم و مثل باد برگشتم. از جلو خانه معصومه ديوونه هم گذشتم. پدرم گفت؛ «کبريت يادت رفت بخري.» تا آنجا دويدم. رفتم و برگشتم. ياد گرفتم آدم براي اينکه فکر نکند بهتر است بدود. چون نمي تواند هم بدود هم به چيزهاي ترسناک فکر کند. فردا صبح معصومه ديوونه را ديدم. آرام داشت از ميدانگاهي روستا مي رفت خانه شان. دنبالش رفتم. خيلي فاصله داشت با من. وقتي رفت توي خانه اش در شکسته خانه اش را نبست. بعضي وقت ها مقتدر بودن کار دست آدم مي دهد. پدرم اين را نفهميده بود که خودش تمام درجه هاي نظامي اش را از دست داد و مرا از عشق بيزار کرد. در باز بود. معصومه ديوونه رفت توي حياط. چند تا مرغ و خروس داشت. آنها را با پر چادرش تاراند و از پله هاي کاهگلي خانه اش بالا رفت. رفتم توي حياط. کاري که مي دانم هيچ کدام از بچه هاي روستا که نه از شب مي ترسند و نه از تاريکي هرگز حاضر نبودند، بکنند و همين باعث شد از پله بالا بروم. معصومه رفت توي اتاقش. من رفتم عکس معشوقه اش را روي طاقچه يا روي ديوار ببينم. سرک کشيدم توي خانه. نه عکسي بود نه قاب عکسي. معصومه هم نبود. از ترس موهاي تنم سيخ شد. کجا رفته بود اين ديوانه؟ خواستم برگردم که معصومه پشت سرم بود. خشکم زد. معصومه دو زانو درست روبه روي من نشست و صورت مرا در دست هاي بزرگ خودش گرفت و گفت؛ «پدرسوخته چه چشايه قشنگي داره.» دست هايش داغ بود. خواستم جيغ بزنم اما وحشت زده فقط به چشم هايم زل زده بود. دست هايش را از روي صورتم برداشت و بي اعتنا به حضور من دوباره رفت توي اتاق و غيب اش زد. فهميدم اتاق هاي خانه اش به هم راه دارند. از توي تاريکي گفت؛ «وايستا برات گردو بيارم.» فرار کردم. دويدم، تا خانه و به هيچ کس چيزي نگفتم. فردا صبح، پدر سرزده از سرکار آمد خانه. مي خنديد و چيزي به مادرم مي گفت و او هم مي خنديد.
پدرم تا مرا ديد گفت؛ «بيا پسرم بالاخره معصومه ديوونه معشوقه ش رو پيدا کرد.» خوشحال شدم. پدرم گفت؛ «امروز عروسيه.» بعد زد زير خنده و رفت توي اتاق تا صبحانه بخورد و باز برگردد سر کار. اين کار هر روزش بود. اما امروز اين پا و آن پا مي کرد، عاقبت دلش طاقت نياورد، گفت؛ «ببين چه دسته گلي به آب دادي.» مادر گفت؛ «ولش کن.» پدر از خانه زد بيرون و مادرم گفت؛ «معصومه ديوونه عاشقت شده.» و خنديد. هاج و واج مانده بودم. دويدم دنبال پدرم. روبه روي پاسگاه پا شل کرد. معصومه ديوونه يک سفره چيده بود توي ميدانگاهي و آينه و شمعدان چيده بود توي آن با پسته و بادام و گردو. مثل سفره عقد بود. بچه ها دور و برش جمع شده بودند و معصومه ديوونه بشکن مي زد و کل مي کشيد و مي گفت؛ «امروز روز عروسي من و پسر رئيسه.» پدرم کلاه نظامي اش را برداشت و با گام هاي بلند رفت توي پاسگاه. معصومه نقل ها را مي پاشيد هوا و مي گفت؛ «مبارک، مبارک.» بچه ها از سر و کول هم بالا مي رفتند و يکديگر را هل مي دادند تا نقل جمع کنند. پدرم دوباره از پاسگاه آمد بيرون و دم در ايستاد. دو تا سرباز آمدند و سفره عقد معصومه ديوونه را جمع کردند و خودش را کشان کشان بردند توي پاسگاه. وقتي معصومه ديوونه رفت همه زل زده بودند به من. خجالت کشيدم و فرار کردم. دويدم و پشت ديوار باغي که شاخه پربار درخت هاي سيب از آن بيرون زده بود، قايم شدم، زدم زير گريه. دلم نمي خواست ديگر هرگز کسي عاشق من شود.
محمود احمدي نژاد رييس دولت نهم پيش از انتخابات طي مصاحبه اي سخت ترين لحظه زندگي خود را زماني دانست که محمد خاتمي ، رييس جمهور سابق کشورمان يک پله پايين تر از شيراک رييس جمهور فرانسه ايستاد و با او عکس گرفت . اين در حالي است که محمود احمدي نژاد در سفر خود به ترکيه در حاليکه مهمان ترک ها بود مدتي را براي ديدار با نخست وزير ترکيه به انتظار نشست و پس از ديدن نخست وزير کشور ميزبان از شادي در پوست خود نمي گنجيد.
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |

صادق محصولي به عنوان وزير رفاه و تامين اجتماعي به مجلس پشنهاد شد با توجه به اینکه یکی ازهدف اصلی وزارت رفاه و تامين اجتماعي کمک به رفاه کارگران است تفاوت درامد اشکار وزیر با یک کارگر ساده چقدر باید باشد؟آیا این وزیررفاه مند میتواند رفاه کارگران گرسنه بعضی از کارخانجات که چندین ماه حقوق خود را دریافت نکرده اند را تامین کند؟
با توجه به اینکه ثروت آشکار صادق محصولی ،وزیر کشور احمدی نژاد و برگذارکننده انتخابات ریاست جمهوری، 160 میلیارد تومان اعلام شده، و از طرفی خط حقوق یک کارگر بر اساس مصوبه دولت در سال 88 ، 290 هزار تومان تعین شده، (مبلغی که بسیاری از شرکتهای خصوصی و نیمه دولتی از آن تخلف کرده و حقوقی به مراتب کمتر از آنرا به کارگرانشان می دهند ) ، اگر فرض کنیم 10 درصد از حقوق یک کارگر برای مالیات، بیمه، حق بازنشستگی و غیره کسر شود. یک محاسبه ساده نشان می دهد،
ثروت آقای وزیر برابر است با 51086 سال حقوق یک کارگر.

هفدهم آبان سال ۱۳۳۲، دو ماه و ۲۱ روز پس از کودتای ۲۸ مرداد، محاکمه دکتر مصدق که در بازداشت بود به اتهام ضدیت با سلطنت و قصد برکنارکردن شاه و نیز به عنوان مسبب وقایع ۲۵ تا ۲۸ مرداد در محکمه نظامی تهران آغاز شد.
روزنامه مردمسالاری در گزارشی نوشته است: در دادگاه دکتر مصدق هنگام معرفی، خود را نخست وزیر قانونی ایران اعلام و به صلاحیت محکمه اعتراض کرد و گفت که تنها دیوان عالی کشور می تواند رئیس دولت را بازخواست قضایی کند. با بیان این مطلب، جلسه محاکمه به مدت یک هفته تعطیل شد تا اعضای محکمه که چند افسر ارشد بودند به صلاحیت خود رسیدگی کنند. دکتر مصدق گفته بود که طبق قوانین ایران، دیوان عالی کشور جای رسیدگی به قصور نخست وزیر و وزیران است.
وی برکناری خود را یک کودتا با نقشه خارجی خوانده بود و گفته بود که جز با رای عدم اعتماد پارلمان، فردی دیگر حق برکناری نخست وزیر را ندارد، و در صورت وقوع چنین عملی، این مرتکب است که باید به اتهام نقض قانون اساسی و نادیده گرفتن اراده مردم محاکمه و مجازات شود.
کودتا یعنی برکنار کردن دولت از طرق غیرقانونی، و بنابراین کودتاگران مجرمند، نه من که برگزیده ملت و رئیس قانونی دولت هستم. عامل و دشت نشانده بیگانه خائن و مجرم است، نه من.انتشار اخبار مربوط به آغاز محاکمه دکتر مصدق که در جامعه ایران از محبوبیت فراوان برخوردار بوده است و نیز گزارشهای مربوط به تجدید روابط ایران و انگلستان و خبرهایی که حکایت از سفر قریب الوقوع ریچارد نیکسون معاون وقت رئیس جمهوری آمریکا به تهران داشت خشم مردم را برانگیخت.
بازار تهران به نشانه اعتراض تعطیل و تظاهرات مردم در چند شهر ازجمله تهران و تبریز آغاز شد و اعتصاب و تظاهرات سراسری از روزهای بعد اعلام گردید که نظامیان حکومت (دولت کودتا) وارد عمل شدند، قسمتی دیگر از بازار تهران را ویران و به سوی مردم معترض تیراندازی کردند که ضمن آن دو تن کشته و عده ای مجروح شدند.
چندین بازرگان و عده ای از معاریف ملی گرا نیز دستگیر شدند. برای پیشگیری از وقایع مشابه; در اصفهان، فارس و خوزستان حکومت نظامی اعلام و رفت و آمد درساعات شب و تشکیل اجتماعات بیش از سه نفر ممنوع گردید. همزمان شماری از مهندسان و کارکنان شرکت ملی نفت ایران نیز به اتهام هواداری از دکتر مصدق و جنبش های چپ از کار برکنار شدند.
19 دیماه 1332
خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران
آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و
سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين
اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در
صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع
فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذگردد.
ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.
بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً
در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين
برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل
خواهد آمد.
با تقديم احترامات فائقه
سی. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
******
پاسخ استاد علی اکبر دهخدا
جناب آقای سی. ادوارد. ولز،
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد و از اينکه اين ناچيز را لايق
شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار
بدهيد متشکرم.
شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول
خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدٌی مفيد بود؛برای اينکه ممالک متحده آمريکا، عدٌه ای از مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد.
و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم واگرخوب بود، حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم: بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند،معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا در و صندوقهای آنها قفل ندارد و در آن خانه ها و صندوقهای طلا و جواهرات هم هست و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.
يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگرآن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.
و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است،چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمٌل می شود.
اينهاست که از اين گوشه آسيا شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرٌفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند و از طرف ديگر به فارسی، به عقيده من خوب است که در صدای آمريکا، طرز آزادی ممالک متحده آمريکا را در جنگ های استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ايران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد.

زن زندگانی، زن قدیم شمس البتول ،کوشی اون همه معرفت و خونه داری و غیرت کجاست شمس البتول تو نه هزار تا فیس داشتی نه هزار شمس البتول . آه ای شمس البتول تو دگر نیستی تازه شمس البتول نه زیگیل بو نه سیریش بود نه کنه بود نه چسبونک.هم باهوو سازش داشت هم با شوهر. آشپزی بلت بود و در کار خانه دستی داشت. اگر اینارو هم نداشت غیرت و عفاف و شعور و سازش داشت شمس البتول و شمس البتول ها منقرض شدن و جاشونو به جوجو بتولا دادن و چاره چیست؟
نه عشق دارن نه معرفت و نه علاقه البته در مورد مردا هم همینا هست

این غزل شورانگیز و تازه ی بانو سیمین بهبهانی را در هوای یکی از نازنینان خود نوشتم:
پاي کوب و دست افشان، شورها به سر دارم
دف به کف، زبي تابي،تاب در کمر دارم
پايه در زمين ثابت ،ايستا چو پرگارم
وز براي چرخيدن پايه اي دگر دارم.
مي گشايم از دامن چتر پرگل و سوسن
دست هات مي لرزد: از دلت خبر دارم
اي زکار دل غافل بد مکن زغيرت، دل
من به کس نيفشانم گرچه نقل تر دارم.
تا نگاه مشتاقم با تو عشق مي بازد
جمله خلق مي داند با چه کس نظر دارم.
گرچه تاق ابرويم با کرشمه مي لرزد
دل زبيم خالي کن بام بي خطر دارم.
رشته هاي زريني تاب دادم از گيسو
تا به رخ بيفشانم يا زچهره بر دارم.
گفتي از ترنجستان بوي عشق مي آيد
زان ترنج ها جفتي گفتمت به بر دارم.
ميل پاکوبيدن با منت اگر باشد
من چنين هوا در سر از تو بيش تر دارم.
در شبي پراز شادي با تو پا ي مي کوبم
فرصتي ست مقدور مايه اين قدر دارم.
آن که شادماني را کفر محض مي خواند
گو بنالد از حسرت من دو گوش کر دارم!
بیشک مجال همذاتپنداری و ابراز همدردی بسیار فراختر از اعصار گذشته است. ما دیگر تماشای آدمهای از دارآویخته، چهارشقهشده یا خردشده لای چرخ را نوعی تفریح و سرگرمی روزهای تعطیل نمیدانیم. ما فوتبال تماشا میکنیم، نه زدوخورد گلادیاتورها را. در قیاس با عهد باستان، همدردی ما با دیگر آدمیان، سهیمشدن در رنج و مرگ آنها، افزایش یافته است. تماشای شیرها و ببرهای گرسنهای که آدمیان زنده را تکه تکه میکنند و میبلعند، یا گلادیاتورهایی که میکوشند با نیرنگ و ترفند حریف را زخم بزنند و بکشند، تفریحی نیست که ما با همان میل و رغبتی به انتظارش باشیم که سناتورهای رومی ملبس به ردای ارغوانی، یا مردمان رومی انتظارش را میکشیدند. ظاهرا هیچگونه احساس همسانبودنی در کار نبود که آن تماشاگران را به انسانهایی پیوند زند که آن پائین، در آن گود خونین، برای زندهماندن میجنگیدند. همانطور که میدانیم، گلادیاتورها هنگامی که قدمرو وارد گود میشدند، سزار را با این کلمات سلام میدادند: «آنان که رهسپار مرگاند به تو سلام میدهند.»
متن: نوربرت الیاس؛ تنهایی دم مرگ؛ ترجمه: امید مهرگان، صالح نجفی

به آتش زدن پرچم ایران با پرچم امریکا واسرائیل عکسی از خبرگزاری مهر
خبرگزاري مهر در يک اقدام غير حرفه اي يکي از تصاوير مربوط به راهپيمايي روز 13 آبان که به آتش کشيده شدن پرچم کشورمان توسط حاميان احمدي نژاد را نشان مي داد را حذف نمود .
آیا این عمل سهوی بوده است ؟

الفی همزادِ خیلی از بچه های شهرنشینی بود که دوره ی کودکی شان در دهه ی شصت گذشت و دهه ی شصت دهه ی عجیب و عزیزی بود.
اقتصاد یک کشور دوست ما روی لینک زیر کلیک کنید امیدوارم کشور ما به این روز نیفتد
«خدا هیچوقت تاس نمیاندازد». آلبرت اینشتین با اظهار این جمله برای همیشه مخالفت خود را با فرضیات مکانیک کوانتومی اعلام کرد؛ نظریهای که با سلاحی چون «عدم قطعیت»، به جنگ با آرامش نسبی حاکم بر جهان یکدست و بیدغدغه اینشتین رفته بود.
رفتهرفته پیشبینیهای دقیق و موفقیتهای بزرگ این دو انشعاب اصلی فیزیک نوین یعنی نظریه نسبیت و مکانیک کوانتومی اما راهی برای رد فرضیات هیچکدام از آن ها باقی نمیگذاشت و از طرفی روابط متقابل مابینشان را بیش از پیش آشتیناپذیر می کرد. در آخرین زور آزمایی این دو غول دنیای فیزیک، اینشتین پیروز معرکه بود.
در نگرش اینشتین نسبت به جهان، تعاملات گرانشی اجسام، بوسیله میدان یکپارچه ای به نام فضا-زمان کنترل میشود
چندی پیش، دانشمندان با به کارگیری تلسکوپ فضایی پرتو گامای فرمی که این روزها تولد یک سالگیاش را جشن میگیرد، شرایط خوبی برای تشخیص بهترین نظریهای که به توصیف فضا و زمان می پردازد را فراهم آوردند. امروزه، دو نظریه فاتح دنیای فیزیک هستند:
یکی نسبیت که به توصیف نیروی گرانش و حرکات بزرگ مقیاس عالم همچون حرکت سیارات، ستارگان و کهکشان ها می پردازد؛ و دیگری مکانیک کوانتومی که رفتار اتم ها و ذرات زیراتمی را تفسیر و توجیه میکند.
عملکرد هر دوی این نظریات در توصیف رفتارهای جهانی که خود در آن حکمرانی میکنند، مطلوب و قابل قبول است؛ اما به هیچوجه نمیتوان با زبان یگانهای چون ریاضیات با هردویشان صحبت کرد.
به عنوان مثال، نگرش هر کدام از آنها به مؤلفه هایی چون فضا و زمان مستقل است و چنین تفاوتی را میشود به ساحل و دریا تشبیه کرد:
نسبیت، فضا و زمان را چون دریایی یکپارچه و بی نهایت میپندارد؛ اما طبق فرضیات مکانیک کوانتومی، این دو مفهوم بنیادی جهان ما همچون سطح ساحل، دانه دانه و گسسته اند (کوانتوم، جمع کلمه کوانتا به معنای بسته های گسسته انرژی است).
طبق برخی از فرضیات نظریه کوانتومی، شن های تشکیل دهنده فضا اگر وجود خارجی داشته باشند، قطری در حدود 10 به توان 35- متر خواهند داشت که با این حساب تشخیص چنین ذرات ریزی با ابزارهای کنونی بشر امکان پذیر نیست.
اما خوشبختانه فوتون های پرانرژی و سریع پرتو های گاما در اینجا میتوانند به خوبی حقیقت را تشخیص دهند؛ پرتوهایی که بواسطه وقوع برخی از هولناک ترین رویدادهای کیهانی همچون برخورد لاشه ستارگان مرده، به فضا آزاد میشوند.
نظریات انقلابی آلبرت اینشتین در دنیای فیزیک را همه می شناسیم؛ نظریاتی که دریچه های جدیدی را به دنیای پیرامونمان گشودند. در تصویر بالا، یکی از ژیروسکوپ های ماهواره GP-B را مشاهده میکنید که در سال 2004 با هدف محک زدن نظریه نسبیت عام اینشتین به فضا پرتاب شد. این ژیروسکوپ های کواتزی، دقیق ترین اجسام کروی ای هستند که تاکنون به دست بشر ساخته شده است؛ بطوریکه بیشترین اختلاف ضخامت پوسته این کره، تنها در حد 40 اتم است!
می دانیم که در پرتو الکترومغناطیس هر چه طول موج کوتاهتر شود، موج حاصله پرانرژی تر خواهد بود. طول موج برخی از قسمت های گستره امواج گاما آنقدر کوتاه است که میتواند به آسانی به صحت یکی از دو سناریوی دریا و ساحل پی ببرد.
اگر فضا دانه دانه و شنی باشد، آنگاه امواج گاما در حین عبور از فضا مدام گرفتار دست انداز میشوند و اندکی دیرتر از رفقای کم انرژی تر خود به مقصد می رسند. آنچه می ماند، برگزاری یک مسابقه است تا بفهمیم پیروز این میدان سرعت کیست؟
مسابقه سالها است که شروع شده اما داور بازی تنها یک سال است که در جای خود قرار گرفته و آماده داوری است. در دهم ماه می سال جاری، تلسکوپ فرمی موفق به مشاهده انفجاری در 7 میلیارد سال نوری آنطرفتر شد؛ انفجاری که تنها چندین ثانیه به طول انجامید. پرانرژی ترین بخش پرتوی گامای دریافتی از این انفجار، تنها در حدود 0.829 ثانیه دیرتر رسید.
به گفته «جاناتان گرانوت»، یکی از اعضای تیم تلسکوپ فضایی فرمی در دانشگاه هرتفوردشایر انگلستان، هر چند وقفه اندکی مشاهده شده است، اما این تأخیر به اندازه ای زیاد نیست که حتی سادهترین فرضیات نظریه کوانتومی قادر به توضیح آن باشند. به عبارت دیگر، تا به اینجای کار میتوان گفت که گستره فضا ـ زمان صاف و یکدست به نظر میرسد.
طرحی از تلسکوپ فضایی پرتو گامای فرمی
با این حال، گرانوت به دلیل اینکه مشاهدات اخیر تنها به تحکیم نظریات پیشین پرداخته، اندکی نا امید است. او میگوید:
«اگر میتوانستیم به وضوح چنین تأثیری را (در تأخیر پرتوهای پرانرژی تر) تشخیص دهیم، چنین کاری شایسته جایزه نوبل بود.»
اما او معتقد است هر آزمایشی که اندیشه های دور از دسترس گرانش کوانتومی را محک بزند، فوقالعاده حائز اهمیت است چرا که فرضیات بنیادین فیزیک، نسبت خوبی با مشاهدات مستقیم ندارند. او افزود:
«این واقعیت مسلم که ما توانستهایم به طور قابل توجهی به تحکیم برخی از مدلها بپردازیم، بسیار عالی است.»
البته نتایج این مشاهدات به این معنا نیست که حتی بهترین تلاشهایی که با هدف اتحاد نسبیت و مکانیک کوانتومی انجام پذیرفته، نادرست است.
«لی اسمولین»، فیزیکدان نظری مؤسسه پرمیر در واترلوی کانادا معتقد است هنوز نسخههای متفاوتی از گرانش کوانتومی موجود است که طبق برخی از آنها سرعت پرتوهای گاما نبایستی تأخیر داشته باشد؛ با این حال او این مشاهدات را بهترین آزمایش فرضیه کلی فضا-زمان کوانتومی دانست.
محاسبات و مشاهدات آینده راهنمای خوبی برای نظریهپردازانی است که در صدد اتحاد این دو نظریه سترگند. فرآیند اصلاح این نظریات بزرگ و نهایتاً دست یابی به نظریهای کامل و تمام عیار، تازه در آغاز راه است.
احسان سنایی

وقتی در دانشکده ی فنی چند هفته قبل دانشجویان به سوی صفارهرندی کفش پرت کردند عده ای داد زدند که «آزادی اندیشه با لنگ کفش نمی شه» و ایشان هم با نشان دادن کفش به دیگران آن را نشانه ی بی تمدنی دانسته بود و بارها دانشجویان را به دیکتاتوری متهم کرده بود. البته این حرف را همان کسی زده بود که الزیدی را به خاطر پرتاب کفش به طرف بوش قهرمان می دانست امروز هم در دانشگاه خواجه نصیر وقتی دانشجویان با شعارهای صفارهرندی را به باد حمله و استهزا می گیرند اشک تمساح برای آزادی بیان می ریزد اما داستان دکتر سروش چیست؟ اولین باری که به گروه فشار (انصار حزب الله) دستور داده شدسخنرانی های دکتر سروش را به هم بزنند از اصفهان شروع کردند. ولی گمان بر این بود که شاید آن یک اتفاق بوده است. ولی در دانشکده فنی دانشگاه تهران بود که همین مدعیان امروزنگذاشتند دکترسروش سخنرانی کند . چیز زیادی از سخنرانی نگذشته بود که طرف دکتر سروش هجوم بردند و حتی یک صندلی به طرف او پرتاب کردند که ظاهرا قدری به ایشان اصابت کرده بود . ایشان هم مجبور شد سخنرانی را رها کند و برود. این را برای این گفتم تا صفار هرندی ها اشک تمساح نریزند.

این تندیس سیمین (نقره ای) متعلق به دوره ی نیا-ایلامی (Proto-Elamite) در جنوب باختری ایران است. این اثر بین 3900 تا 4100 سال پیش ساخته شده، بلندی آن 16.3 سانتی متر است و اکنون در موزه ی متروپولیتن نگهداری می شود.
نشان دادن حیوانات در حالت و فرم انسانی در دوره ی نیا-ایلامی معمول بوده همچنان که در این تندیس نیز گاوی را می بینیم که لباسی پارچه ای به تن دارد و دو زانو نشسته است. گردن پهن این تندیس به شانه ها و بازوانی انسان مانند منتهی می شود که در نهایت به سمی ختم می شود که گلدانی را نگه داشته است.
کاربرد اصلی این مجسمه مشخص نیست ولی لباسی که به همراه آن یافته شده این تئوری را محتمل می سازد که این تندیس عمدا به خاک سپرده شده است، شاید به عنوان بخشی از آیین یا جشنی.
توضیحات برگرفته از وبگاه موزه ی متروپولیتن نیویورک
|
|
|
محمود احمدي نژاد که بمنظور آغاز دور جديد سفرهاي استاني اش در مشهد به سر مي برد با اشاره به محمود وحيدنيا ، از نخبه هاي علمي کشور که در ديدار با مقام معظم رهبري انتقادهايي را نسبت به ايشان مطرح کرد گفت : با هوش بودن دليلي بر نخبه بودن نيست و تلويحا وحيدنيا را به دليل انتقاد از رهبر انقلاب سرزنش نمود.احمدي نژاد از نخبگان صحبت مي کنند در حاليکه هر روز مدارک جديدي مبني بر جعلي بودن مدارک تحصيلي و مقالات برخي از وزراي ايشان منتشر مي شود |



محل دیوار بانک ملی ایران !
|
|
|
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم.در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند.در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد.در 40 سالگی آموختم ك رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم.در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند.در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست. |

ايرانيان در 24 جنگ پيروز شدند اين جنگها شامل : جنگ كوروش با مادها-جنگ بابل-جنگ سارد-جنگ پلوزيوم-ترموپيل-آرت ميزيوم-حران-كاره-انتوانت-تراژان-سورس-هرمزدگانجنگهاي اردشير ساساني-والرين-بلخ-ذوالاكتاف با اعراب-شاپور سوم و روم-قسطنطنيه-جنگ پل با اعراب-زاب-اروميه-مورچه خورت-كرنال - دهلي
ودر 26 جنگ ديگر شكست خوردند

سيروس الوند : من بيش از آنكه از مرگ فريدون متاسف شوم از انزواي او آزرده شدم.
فریدون گُله (زاده: ۱۳۱۹ ؛ مرگ: ۱۳۸۴) کارگردان و فیلمنامهنویس ایرانی بود. او از سینماگران مطرح ایران در اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه شمسی بود و بسیاری فیلم کَندو ساختهٔ مطرح او را آغازگر نوعی تازه از سینمای اجتماعی ایران میدانند
سرویس مدر سه در ژاپن:


.

و سرویس مدرسه در ایران:

ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم - ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا، ای کهن پير جاويد برنا - ترا دوست دارم، اگر دوست دارم
ترا، ای گرانمايه، ديرينه ايران - ترا ای گرامی گهر دوست دارم
ترا، ای کهن زاد بوم بزرگان - بزرگ آفرين نامور دوست دارم
هنروار انديشه ات رخشد و من - هم انديشه ات، هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه، يا متن تاريخ - وگر نقد و نقل سير دوست دارم
اگر خامه تيشه ست و خط نقر در سنگ - بر اوراق کوه و کمر دوست دارم
وگر ضبط دفتر ز مشکين مرکب - نئين خامه، يا کلک پر دوست دارم
گمان های تو چون يقين می ستايم - عيان های تو چون خبر دوست دارم
هم ارمزد و هم ايزدانت پرستم - هم آن فره و فروهر دوست دارم
بجان پاک پيغمبر باستانت - که پيری است روشن نگر دوست دارم
گرانمايه زردشت را من فزونتر - ز هر پير و پيغامبر دوست دارم
بشر بهتر از او نديد و نبيند - من آن بهترين از بشر دوست دارم
سه نيکش بهين رهنمای جهان ست - مفيدی چنين مختصر دوست دارم
ابر مرد ايرانئی راهبر بود - من ايرانی راهبر دوست دارم
نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد - ازينروش هم معتبر دوست دارم
من آن راستين پير را، گرچه رفته ست - از افسانه آن سوی تر، دوست دارم
هم آن پور بيدار دل بامدادت - نشابوری هورفر دوست دارم
فری مزدک، آن هوش جاويد اعصار - که ش از هر نگاه و نظر دوست دارم
دليرانه جان باخت در جنگ بيداد - من آن شير دل دادگر دوست دارم
جهانگير و داد آفرين فکرتی داشت - فزونترش زين رهگذر دوست دارم
ستايش کنان مانی ارجمندت - چو نقاش و پيغامور دوست دارم
هم آن نقش پرداز ارواح برتر - هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم
همه کشتزارانت، از ديم و فاراب - همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم
کويرت چو دريا و کوهت چو جنگل - همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم
شهيدان جانباز و فرزانه ات را - که بودند فخر بشر دوست دارم
به لطف نسيم سحر روحشان را - چنانچون ز آهن جگر دوست دارم
هم افکار پرشورشان را، که اعصار - از آن گشته زير و زبر دوست دارم
هم آثارشان را، چه پندو چه پيغام - و گر چند، سطری خبر دوست دارم
من آن جاودنياد مردان، که بودند - بهر قرن چندين نفر دوست دارم
همه شاعران تو و آثارشان را - بپاکی نسيم سحر دوست دارم
ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت - در آفاق فخر و ظفر دوست دارم
ز خيام، خشم و خروشی که جاويد - کند در دل و جان اثر دوست دارم
ز عطار، آن سوز و سودای پر درد - که انگيزد از جان شرر دوست دارم
وز آن شيفته شمس، شور و شراری - که جان را کند شعله ور دوست دارم
ز سعدی و از حافظ و از نظامی - همه شور و شعر و سمر دوست دارم
خوشا رشت و گرگان و مازندرانت - که شان همچو بحر خزر دوست دارم
خوشا حوزه شرب کارون و اهواز - که شيرينترينش از شکر دوست دارم
فری آذر آبادگان بزرگت - من آن پيشگام خطر دوست دارم
صفاهان نصف جهان ترا من - فزونتر ز نصف دگر دوست دارم
خوشا خطه نخبه زای خراسان - ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم
زهی شهر شيراز جنت طرازت - من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم
بر و بوم کرد و بلوچ ترا چون - درخت نجابت ثمر دوست دارم
خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت - که شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم
من افغان همريشه مان را که باغی ست - به چنگ بتر از تتر دوست دارم
کهن سغد و خوارزم را، با کويرش - که شان باخت دوده ی قجر دوست دارم
عراق و خليج تورا، چون ورازورد - که ديوار چين راست در دوست دارم
هم اران و قفقاز ديرينه مان را - چو پوری سرای پدر دوست دارم
چو ديروز افسانه، فردای رويات - بجان اين يک و آن دگر دوست دارم
هم افسانه ات را، که خوشتر ز طفلان - بروياندم بال و پر دوست دارم
هم آفاق رويائيت را؛ که جاويد - در آفاق رويا سفر دوست دارم
چو رويا و افسانه، ديروز و فردات - بجای خود اين هر دو سر دوست دارم
تو در اوج بودی، به معنا و صورت - من آن اوج قدر و خطر دوست دارم
دگر باره برشو به اوج معانی - که اين تازه رنگ و صور دوست دارم
نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را - برای تو، ای بوم و بر دوست دارم
جهان تا جهانست، پيروز باشی - برومند و بيدار و بهروز باشی
چکامه ای از زنده ياد مهدی اخوان ثالث (م. اميد)
لینک های زیر ببینید ودیپلماسی در ایران را تماشا کنید
تاکید حامد کرزای بر سلامت انتخابات افغانستان
حامد كرزاي اتهامات غرب درباره تقلب انتخاباتي را نپذيرفت
تقلب حامد کرزای در انتخابات افغانستان تایید شد
کرزای تخلف در انتخابات را پذیرفت
اما جدای از این رخداد مهم و تاثیر آن بر تحولات منطقه موضوعی که با واکنش رسانه های مختلف کشورمان مواجه شده است شتابزدگی مسئولین امر در ارسال پیام تبریک آقای احمدی نژاد به حامد کرزای برای پیروزی در انتخاباتی بود که از همان ابتدا حرف و حدیث بسیاری را به دنبال خود داشت.
ارسال شتاب زده این پیام در حالی صورت گرفت که آقای احمدی نژاد اولین و تنها رئیس دولتی بود که به حامد کرزای انتخاب تایید نشده اش را تبریک گفت.
آقای احمدی نژاد شما که خودتان را کارشناس ارشد در دیپلماسی می دانید اولین و تنها رئیس دولتی هستید که به حامد کرزای انتخاب تایید نشده اش را تبریک گفیتد



همین چند وقت پیش بود که معاون وزارت نیرو اعلام کرد، قیمت واقعی برق پنج برابر قیمتی است که مردم میپردازند، و همین چند وقت پیش بود که وزیر نفت هم اعلام کرد قیمت واقعی بنزین ۱۰۰۰ تومان است. از طرف دیگر، همین چند وقت پیش هم مجلس اعلام کرد که قیمت بنزین را به قیمت واقعی آن خواهند رساند، ودیروز هم اعلام شد که تا پایان برنامه پنجم توسعه، قیمتی که از مردم طلب خواهد شد برابر با قیمت واقعی برق خواهد شد، یعنی پنج برابر نرخ کنونی!
محجوب : قرار بود آب و برق مجاني باشد
عليرضا محجوب در جلسه علني صبح دیروز مجلس گفت: امام خمینی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی اعلام کردند که آب و برق برای مردم مجانی است اما با تصویب بند ج ماده یک لایحه هدفمند کردن یارانهها از مردم طبقه پایین دو بار پول برای برق گرفته میشود.

حافظ شیراز به روایت احمد شاملو، روایتی از دیوان حافظ که توسط احمد شاملو نخستین بار در سال ۱۳۵۴ منتشر شد . امروز این کتاب در نزد خوانندگان به حافظ شاملو مشهور است. در مقدمه مفصل این کتاب، شاملو به صراحت مینویسد که حافظ رندی یک لاقبا و ملحد بوده است .
او در این مقدمه آورده است
"به راستی کی است این قلندر یک لا قبای کفرگوی که در تاریک ترین ادوار سلطه ریاکاران زهدفروش، در ناهاربازار زاهد نمایان و در عصری که حتا جلادان آدمی خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت آن چنانی ی خود را بر حد زدن و خم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده اند یک تنه وعده ی رست آخیز را انکار می کند، خدا را عاشق و شیطان را عقل می خواند و شلنگ انداز و دست افشان می گذرد ..."
در مقدمهٔ شاملو حافظ کفرگویی مخالف معاد و باورهای دینی، حداقل در نیمهٔ دوم زندگی شاعرانهاش، دانسته شدهاست وبا واکنش مخالف دیگر از سوی کسانی مواجه شد که نسبت به روش شاملو در تصحیح دیوان حافظ اعتراض داشتند و این روش را ذوقی و غیر علمی میدانستند. شاملو در مقدمهٔ منتشر شده در چاپ نخست روش متقدمین را غیرعلمی و نادرست برمیشمارد و وعده میدهد در کتاب دیگری به نام حواشی و یاداشتها توضیحات کاملی در مورد نسخههای مورد استفاده و اسناد تاریخی و استدلالهایاش به همهٔ این مسایل پاسخ دهد اما در آخرین ویرایش مقدمه که هرگز بهطور رسمی اجازهٔ انتشار پیدا نکردهاست مینویسد:
«در پایان مقدمهٔ چاپِ اولِ غزلها وعده کردیم که مجلدِ اول این کتاب- شاملِ یادداشتهای مربوط به نخستین سی غزلِ متن – به زودی درآید که نیامد. وعده را مکرر نمیکنیم. باقیماندهٔ عمرِ ما انتظارِ فضایی را که در آن گرزهٔ گاوسر پاسخ منطق نباشد خوشبینی نمیکند
قابل ذکر است که این نظر هم با نظریات دینداران، و هم کسانی که از زاویهٔ غیر دینی به غزلیات حافظ نگریستهاند، تناقض دارد. به طور مثال، حتی داریوش آشوری نیز در کتاب «عرفان و رندی در شعر حافظ»، حافظ را یک عارف میداند.[
تصحیح شاملو از دیوان حافظ مورد نقد بسیاری از حافظ پژوهان، از جمله بهاءالدین خرمشاهی قرار گرفتهاست
ارسال شده در: کتابهای احمد شاملو ،
عنوان کتاب : مقدمه حافظ شیراز
نویسنده :احمد شاملو
دانلود کتاب

در بیستمین شب مهر ماه در کوچه ای از شهرمان خانه ای که از عشق سر شاربود به یاد حافظ بزرگ مجلسی بر پا بود و بیرون اطاق ان خانه مردی خوش آمد می گفت که مست بود آقای حسین بیدگلی بیدگلی اهل صفا است او عاشقانه حافظ را دوست دارد ومیزبان عده ای از حافظ دوستان در یاد روز حافظ بود شب زیبایی راداشتیم که اگر زحما ت ان بزرگوار وهسر مکرمشان نبود این چنین به یاد ماندنی نمی شد آقای بیدگلی در وبلاگ خودش در مورد بر پایی این مجلس پستی دارد که با کسب اجازه از ایشان عینا در زیر می آید
یک هفته ای میشد که چادر همتش را به کمر بسته بود، از تک تک آجر های زبر حیاط خانه تا کاشی های سرد آشپزخانه ودرودیوارها را غبار روبی ودستمال کشی میکرد هرکی نمی دونست فکر می کرد به نوروز نزدیک میشیم تمام هم وغمش روز بیستم بود حتی این تفکر بر روی خورد وخوراک وخوابش هم تاثیر گذاشته بود به حدی که داشتم نگران وضعیت جسمی اش می شدم .امید پسرم چند روزی بود حالش خوب نبود دو بار برده بودیمش دکتر اورژانس چند تا آمپول دکتر براش نوشته بود زدن دو پنی سلین در هر روز برای بچه هشت ساله دردآوراست ومن موقع زدن آمپول اشک رادر چشمانش شاهد بودم.این روز آخری صورتش هم ورم کرده بود.
از دیروز صبح که می خواستم برم میزو صندلی ها را بیارم ناهید خانم گفت سر خود پا نشی یه وقت سر خود بری هرچی دلت خواست بگیری بیاری منم بات میام. ول نکرد تا با خودم بردمش خیابون علوی تا هر چی دلش می خواد انتخاب کنه. اون دیس وزیر دستی ها را با دقت وتامل بیشتری انتخاب کرد اونا را بار ماشین کردیم .توی راه عابد راننده وانت گفت این همه صندلی برای چی میخوای ؟گفتم جلسه دارم گفت روضه که میزو صندلی نمیخوادومن شروع کردم تا آران بیدگل براش توضیح دادن که....تا رسیدیم خونه .ناهید تاساعتی بعد از نصف شب مشغول شستن وآبکشی ظرفها بودوبعد هم خشک کردن . توی صورتش دیگه رنگ و رمقی نبود گفتم بزار بقیه شا فردا ،گفت نه فردا خیلی کار دارم نخوام رسید. راستی یاد نره صبحی اول آمپول امیدرا بزنی.صبح زود قبل از من بیدار شده بود گفت دیشب تو خواب جنگت کردم گفتم دیگه چرا؟ گفت پا شده بودی رفته بودی هرچی میوه ی خراب بود خریده بودی برآم آورده بودی خونه. برنج درست کرده بودی گوفته، ببن چه جوری با آبروی من بازی میکنی.گفتم از بس تو فکر این جلسه ای ازاین کابوسا می بینی، گفت من نمیدونم خواستی میوه بخری منم میام ،شیرینی ام اونی که من میگم. امید ومهین را راهی مدرسه کردیم طفلی بچم امیدوقتی می خواست بره حال خوبی نداشت. سوار موتور شدیم رفتیم بازار برای خرید میوه .با وسواس خیار وموزو انگورها را سوا کردو آوردیم خونه ،همه راشست وکنار گذاشت بعدم رفت میزو صندلی ها را دور پذیرایی چید،ریه هاش نارحت بود ونفسش به شماره افتاده بود اینحالت که میشه اکسیژن میخواد ومن خیلی ناراحت بودم بریده بریده گفت اون مهتابی روشن نمیشه ببین چشه .کم کم به ظهر نزدیک میشدیم گفتم نهار چی می خوری گفت من گشنه ام نیست یه چیزی برای بچه ها بخر بخورن.دلواپسی شیرینی در چهری هر دومون پیدا بود وداشت این دلواپسی به بچه ها هم سرایت میکرد.دخترم مهین که از مدرسه اومد تاشب یه سره مشغول این کار واون کار بود. از بس رفته بودم بیرون و اومده بودم سر درد گرفتم،حمام آخرین کارنکرده ام بود که در لحظات آخر رفتم، زنم گفت همه چی آمادست حواست پرت نشه یه وقت .رنگ چهری امید پریده ترشده بود تقریبا مثل لباس زردی که پوشیده بود به زنم گفتم اگه حالش بد تر شد زنگم میزنی.چند دقیقه قبل از شروع جلسه دست بچه ها را گرفت و رفت خونه ی باباش تا ما راحت باشیم.با رفتن او من ماندم تنها با خانه ای بی سرو صدا، آرامشی قبل از طوفان عاطفی احساس می کردم پشتم خالی شده ونگران نگاهم به در بود تا اینکه گوشی ام زنگ خورد پشت خط مسعود بودگفتم کجایی ؟زودتر بیا قبل از رسیدن مهمونا بیبن چیزی از قلم نی افتاده باشه گفت اومدم.اولین کسی که اومد آقارضا دهقان زاده بود او به ادبیات وشعر علاقه مند است دیروز که خبر جلسه بزرگ داشت حضرت حافظ را از من شنید گفت دوست داره از مهمونا پذررایی کنه دستش درد نکنه چایی هاش حرف نداشت هر چند تنها کسی بود که در جلسه حافظ از او نامی برده نشد. من بیشتر حواسم به حال پسرم امید بود واین نگرانی تا آخر جلسه با من بود می خواستم یه جورایی برم اون خونه ببینمش اما نمیشد خودما خوشحال باید نشون می دادم اما هوای درونم چیزه دیگری بود آخر جلسه که رفتیم آرامگاه صباحی حیدر عنایتی این حال روحی من را حس کرد نیم ساعت بعد از جلسه که داشتیم میرفتیم دکترحیدرزنگم زد که چم بود؟ بخاطر اینکه شب قشنگش را خراب نکنم گفتم با فیلم برداره حرفمون شده.دکترکه رسیدیم بعد از معاینه، دکتر لیوان چایش را که روی میز بودبا دوسه تا قند قورت قورت خورد ودر حین خوردن فکر میکردصدای قورتهای چای که از گلوش با خش پایین میرفت خیلی اذیتم میکرد مثل این بود که سوهان به روحم بکشی .بهمون گفت اوریون گرفته چند روز مدرسه نره داروهایی که می نویسم بهش میدید بخوره پیشه زن حاملم نره اگر استفراق کرد یا بیضی هاش درد گرفت یا ببرش بهشتی یا سید الشهدا .
خدا حافظ بسلامت.امدیم خونه میزو وصندلی ها را کمی جا بجا کردیم وجا انداختیم امید بخوابه شربتهاشا بهش دادیم خورد خوابید طفلی بچم تا همین صبحی از درد گوش چند بار بیدار شدو ناله می کرد.......

به کلام فتح نیازم کو؟
که لب از مکالمه بر بستم:
چو نهیبِ فاجعه بشنفتم،
به گروهِ فاتحه پیوستم.
دلِ تخته پاره ندادندم
که چو بشکنَد، به فغان آید _
چه وجودِ بلعجبی هستم
که «تَرَق» نکَردم و بشکستم!
به جگر فشردنِ دندانم
به صلاح بود و چنین کردم
چه کنم؟ هلاکِ جگر بندان
به دهان گُرگ نیارستم.
به زبانِ بسته حکایت را
به قلم سپردم و خون خوردم
ز نفوس روی نهان کردم
به سرا نشستم و در بستم.
شب و بیمِ موج و تبی، تابی
دَوَران هایلِ گردابی
همه خوانده بودم و ماندن را
همه آزمودم و دانستم.
به سرا نشستم و در بستم
دِل من ز سینه چو گنجشکی
به شتاب و شِکوه برون آمد
بِنِشست غم زده بر دستم
که «درین خموشی ی مرگ آیین
ز کلام فتح نشانت کو؟
چو ز هست و نیست بپُرسندت،
نفسی بکش که بلی، هستم!»
دل من! مباش چنین غمگین
که به هست و نیست نیاندیشم:
همه آنچه خواستم از یزدان
به ثبات و صبر توانستم.
دلَکَم! مکوش به آزارم
که نه ناتوان و نه نومیدم
به ادای حق چو گشودم لب،
به فنای ظلم کمر بستم...
سیمین بهبهانی
10 مهر 1388
دورتادور سنگ قبر ناصرالدین شاه، شعری دوازده بیتی در سوگ او حک شده که خواندن دارد. خصوصا این یک بیتش خیلی چشمم را گرفت: (بیت هشتم است و زیر پای راست شاه حک شده)
در چه کیش اندر حرم و آنکار در ماه حرام / اینچنین خونی مباحست این چنین صیدی حلال

حتی اگر بپذیریم که ترور شاه کار بدی نبوده است، باید قبول کنیم که میرزا رضای کرمانی، بدترین زمان و بدترین مکان را برای این کار انتخاب کرد. زمانش (۱۷ ذیالقعده) بد بود چون ماه ذیالقعده یکی از ماههای حرام است و مسلمانها آنقدر جنگ و خونریزی در ماههای حرام را بد میدانند که حتی بعضی فقها اعتقاد دارند شکار کردن هم در این چهار ماه حرام است. مکانش (حرم عبدالعظیم) هم بد بود چون آن وقتها اماکن مذهبی خیلی بیشتر از الان حرمت و قداست داشتند و حتی اگر مجرمی خودش را به حرم میرساند و آنجا اصطلاحا «بست مینشست» تا وقتی که بستنشین بود حکومت کاری به کارش نداشت. جالب است که خود میرزا رضا از دست حکومت فراری بود و مدتها بود که در حرم شاه عبدالعظیم بست نشسته بود و توی این مدت هم شاه مزاحمتی برایش ایجاد نکرده بود. حالا این که یک بست نشین حرمت حرم را بشکند و کسی را توی همان حرم بکشد، کار خیلی ناجوانمردانهای است در مایههای «نمک خوردن و نمکدان شکستن»
خلاصه این بیت از خواننده سوال میکند که کسی که در چنین ماهی و چنین جایی، چنین خونی را میریزد، واقعا چه دینی دارد؟
پی نوشت:
شیشهای که از سنگ محافظت میکند، کمی عکسهایم را خراب کرده است و نتوانستهام همهی شعر را درست بخوانم. چیزی که خواندهام این است:
۱: در حضور حضرت عبدالعظیم ابن الحسن/ سوی شاخ سدره مرغ روح شه بگشود بال
۲: […]
۳: ناصرالدین شاه ذوالقرنین کاو را آفرید/ بی همال از جمله شاهان کردگار بی همال
۴: [...]/[...] زوال
۵: در زمانی اینچنین و در مکانی آنچنان/ بود شه گرم نیاز از دل [...] با ذوالجلال
۶: کز کمان آتشین آتش نژادی برگشود/ بر دل او تیری و گردید دیگر گونه حال
۷: شد قتیل ضرب ناگاهی شه آگاه دل/ شد شکار تیر پرّانی شه شاهین خصال
۸: در چه کیش اندر حرم وآنکار در ماه حرام/ اینچنین خونی مباحست اینچنین صیدی حلال
۹: بود سال عمر شاه اندر شمار شصت و هفت / بوده در شاهی بپایان زین شمر پنجاه سال
۱۰: چرخ بی پروا بجای جشن قرن دومینش/ کرد سور او همه سوگ و سرور او ملال
۱۱: کوش [؟] شاهی کو به سن پنجاه یا صد یا هزار/ عاقبت گویند می بایست [...] ارتحال
۱۲: الغرض کلک بقا تاریخ شه را زد رقم / آقتابی چهره پنهان کرد در گاه زوال

در سال ۱۳۰۰ ش.، یک سال پس از کودتای ۱۲۹۹، قانون “شورای عالی فرهنگ” بهتصویب رسید. طبق این قانون، کلّیه امور مدارس؛ مانند سازمان مدرسهها، برنامهها، امتحانات، و تأیید صلاحیت و استخدام معلمان در سراسر کشور یکسان شد و دامنه مدارس خصوصی محدود گردید. مؤلفان و ناشران نیز ملزم شدند که کتابهای درسی را طبق برنامه وزارت فرهنگ آن زمان تألیف و منتشر کنند. در سال ۱۳۰۷ به دستور وزیر فرهنگ وقت (قراگوزلو ملقب به اعتمادالدوله) و در ۹ تیر ۱۳۰۸ طبق تصویب هیأت دولت، چاپ و تألیف کتابهای ابتدایی در انحصار دولت قرار گرفت.
کتاب اول دبستان در همین سال تحت نظر اعتمادالدوله، با همکاری مخبرالسلطنه و با اشعاری از ملک الشعرای بهار و ایرج میرزا، چاپ و منتشر شد .این هم عکس هایی از چند صفحه کتاب سال دوم دبستان چاپ سال ۱۳۰۸ شمسی که چند روز پیش گرفتم:
برای دیدن این عکسهای جالب به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید


منبع : کوخت
این درس واسه خودش تاریخچه ای داشته شاید کسانی که این صفحه ها را می خواندند دیگر یادشان نیست روز اول در اطاق دوم را چگونه گذراندند هر چند این روز های اول کمتر از یاد می رود امیدوارم شاگردان دیروز و پدر بزرگان امروز سالم وسلامت باشند

مصطفی ملكيان - موضوع بحث «اخلاقی زيستن و اجتماعی عمل كردن» است. به تعبيری ديگر، توجه دادن به پشت صحنه عمل اجتماعی و التفات دادن به اين نكته كه عمل اجتماعی هميشه در زمينه است كه معنا دارد و قابل استمرار است.
سخنان خود را با يك بحثی روانشناسی از «كركگور»، فيلسوف وعارف دانماركی كه در زمينه اخلاق
ورابطه آن با زيست فردی وجمعی بيان كرده، آغاز میكنم. چون اين مقدمه كاملاً مورد قبول من است، شايد مبنای خوبی برای استنتاجات بعدی باشد. كركگور در چند كتاب مهم خود از جمله در كتابی تحت عنوان «خلوص قلب» مطلبی را بدين مضمون مطرح كرده است كه هر انسان در يكی از سه مرحله در حال زيست است: 1- زيباشناختی 2- اخلاقی 3- دينی. اگر انسانها با دقت كامل به زندگی خود نگاه كنند خود را در حال زيست در يكی از اين حالات میبينند. آنچه مهم است اين است كه ما انسانها بفهميم كه در كدام يك از اين حالات زندگی میكنيم و مهمتر آنكه، آرزوی انتقال از مرحلهای به مرحله ديگر در ما پديد آمده و زنده بماند.
1- مرحله زيباشناختی
مرحله اول را با تعبيرات مختلفی چون، مرحله زيباشناختی، علم الجمال، استحسانی و يا ذوقی از آن نام میبرند. میتوان گفت، متأسفانه بيشتر انسانها تا آخر عمر در همين مرحله اول میمانند و وارد مراحل دوم و سوم نمیشوند. در مرحله اول، اصل حاكم بر زندگی انسان، اصل لذت است. البته اين سخن بدان معنا نيست كه لذت چيز بدی است. <كركگور> نيز در باب لذت داوری منفی نكرده است هدف اصلی او اين است كه نشان دهد اگر اصل حاكم بر زندگی انسان، اصل لذت باشد چه پيش خواهد آمد. در واقع او به ما نشان میدهد كه كسانی كه اصل حاكم بر زندگيشان اصل لذت است به چه صورتی زندگی خواهند كرد و به چه نتايجی خواهند رسيد و چه ناكامیهايی خواهند داشت.
وقتی فردی درمرحله زيباشناختی به سر میبرد همه هم و غم او متوجه اين امر است كه در زندگی هرچه بيشتر كسب لذت كند. اين لذتها میتوانند كاملاً متنوع باشند. مراد از لذت فقط خوردن، آشاميدن، استراحت، خوابيدن، غريزه جنسی، تفريح و مسافرت نيست.
بلكه لذتهايی كه در نظر انسان عادی كوچه و بازار متعالی به حساب میآيد، آنها هم جزو اين مرحله قرار میگيرند. لذتهايی مانند: علم طلبی، كنجكاوی،شركت در فعاليتهای اجتماعی و آرمان جويی اجتماعی. اينها هم لذت محسوب میشوند چرا كه انسان را نوعی سيری میبخشند. انسانی كه در مرحله زيباشناختی زندگی میكند دلش میخواهد در حد توان و با توجه به تمام محدوديتهايی كه محيط و وراثت بر او تحميل كرده است لذت بيشتری را دروجود خود انبار كند.در واقع مثل اين است كه وجود خودرا مخزنی میداند كه بايد هرچه بيشتر از لذت پر شود و كمتر از درد و رنج و الم. از اين رو است كه اين انسان در هر اوضاع و احوالی كه در آن قرار میگيرد، از اين زاويه بدان مینگرد كه، آن وضعيت به چه ميزان برای او لذتبخش است وبه چه ميزان او را از الم دور نگه میدارد.
اينچنين انسانی در هر وضع و حالی، درست مانند تاجری زندگی میكند كه توجهش به نوسان قيمتها در بازار و تحولات اقتصادی است تا بتواند در وضعيت جديد بهتر مانور دهد. چنين تاجری فقط درصدد اين است كه كمتر ببازد و بيشتر ببرد.بنابراين هرگونه چرخش، تغيير مسير و تغيير موضعی فقط بر اين اساس قابل توجيه است كه سود بيشتر و زيان كمتری در بر داشته باشد.
انسان لذت جو نيز دقيقاً همين گونه عمل میكند. يعنی فقط و فقط لذت بر او حكم میكند كه چه عملی را انجام دهد و چه عملی را انجام ندهد؛ چه جايی سخنی بگويد، چه جايی سكوت كند. كجا به فلان عمل دست بزند و كجا از فلان عمل دست بردارد و... در تمام شؤون زندگی اعم از فردی و جمعی، اعم از اقتصادی يا سياسی و... فقط امر سود و زيان مد نظر اوست.
از نظر كركگور يك مسأله مهم در اين مرحله وجود دارد و آن اينكه كسانی كه درمرحله زيبايی شناختی زندگی میكنند همواره در وضعيت اندوه و حسرت به سر میبرند. زيرا وعدهای كه به ايشان داده میشود وفا نخواهد شد. يعنی نوعی استمتاع و كاميابی از آنها دريغ خواهد شد. مثال سادهای كه كركگور میگويد اين است: فرض كنيد زنبور عسلی روی يك گل خاص مینشيند.
اگر اين زنبور عسل هيچ گل ديگری نمیديد و از وجود هيچ گل ديگری خبر نداشت، تنها بر اين گل استقرار پيدا میكرد و تا آنجا كه از اين گل شهد قابل استخراج بود، استفاده میكرد، يعنی تمام لذتی را كه میتوانست از اين گل ببرد، میبرد.
اما مشكل زنبور عسل اين است كه به محض اينكه روی گلی كه از بويش، مزه اش، رنگش و يا از هرچيز ديگری كه ما از آن چندان خبر دار نيستيم خوشش میآيد و مینشيند و احساس لذت میكند، ناگهان گل ديگر به چشمش خوش میآيد. لذت انگيزی گل ديگر باعث میشود كه زنبور عسل يا بلافاصله از روی گل اول بلند شود و بر روی گل دوم بنشيند و يا اگر هم بر گل اول بنشيند، لذتی كه از اين گل میبرد به كامش تلخ آيد. چون میداند كه اين لذت را به قيمت محروم شدن از ديگرلذتها دارد. وقتی انسان احساس كند، چيزی كه به دست میآورد به قيمت از دست دادن چيز يا چيزهای ديگر است، آنگاه از آن چيزی كه در دسترسش است آنچنان كه بايد و شايد، لذت نمیبرد.حال فرض كنيد زنبور از روی گل اول برخاسته و بر روی گل دوم مینشيند. وقتی روی گل دوم مینشيند مشكلش دو تا میشود.
يكی اينكه گل سوم پيش چشمش میآيد و ديگر اينكه هنوز خاطره گل اول از ذهن او محو نشده است و به همين دليل از گل دوم هم لذت نمیبرد. زيرا زنبور تا آخر عمر در يك سرگردانی است و به تعبير خود كركگور در نوعی «ندانم چه كاری» میماند و هيچ گلی چنانكه بايد و شايد اورا كامياب نمیكند.در اينجا مثال ديگری میزنم.
«استنيسلاووه» يكی از متفكران اروپای شرقی، در مقدمه يكی از رمانهای خود، مطلب خيلی عميقی را مطرح كرده كه اتفاقاً به طور كامل با موضوعی كه در اينجا مطرح شد مرتبط است. از نظر ايشان رشد تكنولوژی در واقع رشد محروميت است. تكنولوژی امكانات افراد را در هر لحظه افزايش میدهد و اين خود باعث میشود كه هر وقت به يكی از امكانات مشغول میشويد تلخ كام بمانيد. اما آن زمانی كه تكنولوژی رشد نكرده بود انسانها تعداد كارهايی را كه در هر لحظه میتوانستند انجام دهند يا يك كار بوده و يا كارهای بسيار معدود ديگر. طبعاً اگر به آن كار واحد و يا يكی از آن چند كار مشغول میشديد متناسب با آن احساس لذت میكرديد. اما امروز كه تكنولوژی رشد كرده، به ما میگويد: شما میتوانيد اكنون با در اختيار داشتن تكنولوژی در آن واحد پنجاه يا صد و ... حق گزينش داشته باشيد. هر چه تعداد گزينهها بيشتر شود، آن گزينهای كه انتخاب خواهد شد در مقام عمل لذت كمتری در برخواهد داشت. بدين معنی، رشد تكنولوژی استمتاع بيشتر نيست بلكه رشد محروميت بيشتر است.
اين سخن كاملاً با مذاق فردی مانند كركگور سازگار است. وی میگويد: كسانی كه در مقام زيبايی شناسی عمل میكنند و اصل حاكم بر زندگيشان اصل لذت است، بيشتر دچار اندوه و حسرت میشوند. زيرا لذتهايی كه انسان میتواند در زندگی در اختيار داشته باشد خيلی فراوان است ولی در هر لحظه چارهای جز اين نيست كه فقط از يكی از اين لذتها میتواند بهره مند گردد.مشكل دومی كه از نظر كركگور برای انسان لذت گرا به وجود میآيد اين است كه لذتها پايان ندارد و انسان هيچگاه از لذت سيراب نمیشود. اين است كه به گفته كركگور كسانی كه در اين مرحله زندگی میكنند بالمآل تلخ كامند. اين مرحله وعده اش لذت بود اما نتيجه اش جز رنج نخواهد بود. در اين مرحله وعدهای عمل نشده وجود دارد. به همين دليل كسانی كه تا آخر عمرشان در اين مرحله زندگی میكنند هر چه بيشتر به پايان عمر نزديكتر میشوند تلخ كام تر هستند چون احساس میكنند در نهايت بازنده شده اند و آن چيزی را كه گمان میكردند میبرند، نبرده اند و به خاطر بردن بساكارها كه كرده بودند و بسا كارها كه نكرده بودند.
2- مرحله اخلاقی
كركگور معتقد است كه راه دومی هم وجود دارد و آن اين كه ما از مرحله زيباشناختی به مرحله اخلاقی وارد شويم. البته شكی نيست كه وارد شدن به مرحله اخلاقی، عملی نيست كه با يك تصميم گيری ساده بتوان انجام داد. اين مرحله، مرحلهای است كه مبادی و مقدمات خيلی فراوانی لازم دارد و البته من هم در اينجا در مقام احصای آنها نيستم. در مرحله اخلاقی، لذت اصل برانسان نيست. بلكه يك سلسله اصول و مبانی بر زندگی انسان حاكم است.
يعنی كسی كه در مرحله اخلاقی زندگی میكند، كسی است كه میگويد: من در زندگی فردی، در زندگی جمعی، در خلوت، در جلوت، در غم، در شادی، اصلاً به اين فكر نيستم كه لذتی عايدم شود يا الم و رنجی از من دور. اين انسان اصلاً در فكر لذت و الم نيست. فقط در اين انديشه است كه يك سلسله اصول را به هيچ قيمتی از دست ندهد. اگر اين اصول در لذت است، لذت را از دست ندهد و اگر در الم است، الم را از دست ندهد. يعنی اگر من در آن مرحله باشم میخواهم چنان زندگی كنم كه يك سلسله مبانی و اصول عملاً در زير پای من لگدمال نشود.
وقتی اين اصول در نظر من محفوظ میمانند، ديگر هر چه پيش آيد، گو پيش آيد، هر چه هست، گو باشد. آنها مهم نيست و مرا از آنها باكی نيست. فقط مسأله بر سر اين است كه اصول من از بين نروند. برای كسانی كه در مرحله اخلاقی به سر میبرند، اين اصول، اصولی واحد نيستند. ممكن است من اصولی برای خود مقرر كرده باشم و شما اصولی ديگر را برای خود.
ممكن است من يك اصل برای زندگی خود مقرر كنم و شما دو اصل. حتی اين نكته نيز موردبحث نيست كه اين اصول را از كجا میآوريم. ممكن است من اين اصول را از بينش خود وضع كنم يا از كسی كه نهايت اطمينان را به او دارم. البته از نظر كركگور آنچه كه ارزشمند است اين است كه من اين اصول را خود برای خود وضع میكنم.
درواقع منظور اين است كه من در وضع اين اصول فعال باشم نه منفعل، و كنش پذيری و تقليد ازديگران نداشته باشم. اما به هرحال اينها موردبحث نيست. بلكه مهم اين است كه من يك سلسله اصول را زيرپا بگذارم.
ما با اين بحث كه بهتر است چه اصلی بر زندگی يك انسان اخلاقی حاكم باشد فعلاً كاری نداريم. بحث اصلی اين است كه اخلاقی زيستن، متعالی تر از زيست زيباشناسانه است. هنگامی كه به اين صورت زندگی كنيم، زندگی ما از يك صورت متفاوتی برخوردار خواهدبود و مثالی كه به نظر میآيد برای اين بحث نافع باشد اين است كه فرض كنيد كه من پنج كيلو پياز خريده و درحال رفتن به سوی خانه هستم. درراه، يك سلسله حوادث برای من پيش میآيد و من در اين حوادث به گونهای واكنش نشان میدهم كه متوجه هستم چيزی كه در دست دارم پياز است.
مثلاً اگر كسی در بين راه به من اهانت كرد، از واكنشهای خشمگينانه نشان دادن باكی ندارم. اگر كسی به من تنه زد، ممكن است برگردم و نسبت به او پرخاش كنم. اگر دوچرخه سواری با سرعت میآيد ممكن است برای اينكه به او نشان دهم كه سرعتش زياد است، به منظور متوقف كردنش جلويش هم بايستم. درواقع من باتوجه به اينكه آنچه دارم پياز است اينگونه واكنش نشان میدهم.
اما درنظر بگيريد به جای پياز، در دست من بلور ظريف، گران قيمت و بسيارشكنندهای باشد. دراينجا خواهيد ديد كه واكنشهای من بسيار متفاوت است.
اگر كسی تنه بزند، بدون اينكه پرخاشی كنم به راه خود ادامه میدهم يا اگر ديدم دوچرخهای با سرعت میآيد به جای اعتراض به سرعت فراوان او، خود را سريع كنار میكشم. حتی اگر كسی به من فحش داد، من ناشنيده میگيريم. چون میدانم اگر قرار باشد فحش را شنيده بگيرم و واكنش مناسب نشان دهم، ممكن است با او دست به گريبان شوم و دراين بين هر چيزی عايد من شود ولی يك چيز مسلم است و آن اينكه بلور خواهدشكست.
پس میبينيد كه من به يك نحوه خاصی زندگی میكنم. زندگی همراه با احتياط، به معنای دقيق كلمه همراه با «مراقبت». مراقبت در اصل، در زبان عرفانی ما به همين معنا بوده است. يعنی هنگامی كه من مراقبت میكنم، در حال حفظ چيزی هستم و میخواهم آن را محفوظ نگه دارم. به تعبير كركگور، با مراقبت رنجها نه تنها فراموش خواهدشد بلكه بالاتر ازهمه اينها نوعی دگرگونی و تغيير ماهيت پيدا میكنند و تبديل به لذت میشوند. اين مرحله دوم است كه در آن به جای لذت، حفظ اصول، حاكم بر زندگی است.

امروز، تولد یکی از برجسته ترین شاعر معاصر ایران، سهراب سپهری است. روزگاری با هشت کتابش دنیایی داشتم. هر برگ دفترش دریچه ایست به دنیایی . یادش گرامی و روحش شاد.

عکسی از جنین که 8 میلیون نسخه فروش رفت
لنارت نیلسون از عکاسان مشهوری است که کتاب مشهور "کودکی به دنیا می آید" به همراه عکسهایی شگفت انگیز از جنین قبل از متولد شدن توسط وی منتشر شده است. انتشار آثار وی در مجله لایف سال 1965 باعث به فروش رفتن هشت میلیون نسخه از این مجله شد.
ميان عوام مشهور است که موشها از خانهاي که ميخواهد خراب شود و کشتي که ميخواهد غرق شود خود به خود بيرون ميروند. اين روزها اين مرحله به طور غريب امتحان شده است کشتي در لنگرگاه بار مي انداخته يک روز مانده که به دريا برود اهل کشتي ديدهاند که موشها از کشتي بيرون ميروند، بعد از آن که کشتي بيعيب از لنگرگاه رفته سه روز ديگر خبر غرق شدنش را آوردهاند.» (روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 158، 11 جماديالاوّل 1270 ق.)
كتاب كوچه
احمد شاملو


مقبره کوروش بزرگ معروف به کوروش دوم (به پارسی باستان؛
![]()
) نخستین پادشاه و موسس سلسله هخامنشی در عهد قاجاریه

اي دوست وقتً خفتن و خاموشي ات نبود
وز اين ديار دورً فراموشي ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاکً تيره روزً هماغوشي ات نبود
ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند
رندي حريفً مستي و مي نوشي ات نبود
دودً چراغ موشيً دزدان ترا چنين
مدهوش کرد و موسمً خاموشي ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودي و کسي
زينان به فکرً داروي بيهوشي ات نبود
در پرده ماند نغمه آزاديً وطن
کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود
در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند
زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود
اي سوگوار صبح نشابورً سرمه گون
عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود
21 سپتامبر 2009، پرينستون

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژندهپیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود
جز پدرم آیا کسی را میشناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانهی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم
جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن میگفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی، خمیازهی کوهی
روز و شب میگشت، یا میخفت
این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاهگه میخواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه میافتادش اندر دست
در بَنان درفشانش کِلک شیرین سِلک میلرزید
حِبرش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه میبست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
«هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس»
لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که میگوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ
من یقین دارم که در رگهای من
خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
«کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»
پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبّهی من نو ترک میشد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنهی دیرینهام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفهی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود
های، فرزندم
بشنو و هُشدار
بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این
کو ،کدامین جبّهی زربَفت رنگین میشناسی تو
کز مُرَقّع پوستین کهنهی من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
کهام نه در سودا ضرر باشد؟
[لاله جانم]
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعهی آلودگان میدار
کتاب: آخر شاهنامه
صدا: مهدی اخوان ثالث
آلبوم: قاصدک

شام در کنار تخت استاد سرد شده است. ظاهرا ديگر نيازي به خوردن غذا نيست. پزشکان و مسئولان بيمارستان دانشگاه به اين نتيجه رسيدند که معالجه روي قلب استاد ديگر اثري ندارد. لذا آنژيوکت چند دارو براي ادامه تپش قلب از رگ دست راست و آنژيوکت تزريق مسکن درد از دست چپ ايشان را خارج و حتي ماسک تامين اکسيژن که ديگر ريه ها قادر به تامين آن نبود را برداشته اند و تنها سنسورهاي تپش قلب روشن است. شگفت اينکه در چنين حالتي در کمال حيرت پزشکان و متخصصين بيمارستان کانتونال دانشگاه ژنو، پروفسور حسابي در آخرين لحظات حيات به چيزي جز مطالعه و افزايش دانش نمي انديشد. اين تصوير منحصر به فرد را يکي از کارکنان خود بيمارستان به عنوان يک تصوير تکان دهنده و تاثير گذار ثبت کرده است .
علم بومي از دوجنبه قابل نقد است: يكي از جنبه نظري (معرفتشناختي صرف) و ديگري از جنبه عملي (اخلاقي). حاصل اين دو نقد آن خواهد بود كه نه به لحاظ معرفتشناختي علم بومي قابل دفاع است و نه به لحاظ اخلاقي. به معناي ديگر نه ميتوان علم بومي داشت و نه حتي اگر چنين امري امكانپذير بود، حق داشتيم علم بومي داشته باشيم.
مقدمتا نگاهي دارم به مراحل تحقيق علمي و امكان بومي بودن را در هر يك از اين مراحل بررسي ميكنم. به نظر ميآيد در زمينه علم بايد سه مرحله را از هم تفكيك كرد. مراد من از علم، علم تجربي نيست.
علم تجربي البته مشمول اين سخن هست اما علاوه بر علم تجربي مجموعه همه علوم فلسفي، تاريخي، ادبي و هنري و اگر مستقلا بخواهيم سخن بگوييم مجموعه همه علوم ديني و مذهبي هم مشمول اين سخن خواهد بود. در اينجا مرادم از علم در واقع «ديسيپلين» (disiplin) است. نه «Science». من مرحله اول را موضوعگزيني مينامم. در اين مرحله مساله نظري خاصي براي حل يا براي رفع مشكل عملي خاصي گزينش ميشود.

زبان آتش (را با کیفیت متوسط و یا کیفیت عالی بشنوید)
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…
استاد محمدرضا شجریان در طول عمر پربار خود همواره برای مردم خوانده است و با مردم (البته نه مردم رسمی ) زندگی کرده است. او باز هم از زبان مردم می خواند و با آنها همراه می شود. استاد در روزهایی که همسالان من به یاد ندارند همراه مردم می خواند که “تفنگم را بده تا ره بجویم” و امروز هم با دلی پر درد با مردم همراهم می شود و می خواند که “تفنگت را زمین بگذار“. سرمایه های معنوی نظیر استاد محمدرضا شجریان در هر جامعه ای شاید به چند ده نفر هم نرسند. کاش پاسداری از این میراث معنوی ایران را همه آموخته باشند

بعد از اینکه سازمان استاندارد روز گذشته ادعای قبلی خود را مبنی بر فاسد و غیر استاندارد بودن برنج وارداتی پس گرفت ،امروز موسسه تحقیقات کشاورزی پنجاب هند اعلام کرد که برنج این کشور به سم آرسنیک آلوده است همین امر باعث شد روز گذشته سازمان استاندارد بعد از چند روز مقاومت مجبور به عقب نشینی شود و در نهایت نظر مافوق خود یعنی وزارت بهداشت را بپذیرد که برنج وارداتی سالم بوده و سمی نیست.
ایران: برنج هند سالم است/ هند: برنج ما فاسد است
انگيزهاي که به پيدايش جشن مهرگان در تاريخ ايران نسبت ميدهند پيروزي ايرانيان بر ضحاک ستمگر ، به رهبري کاوه آهنگر است که او را در بند آوردند و فريدون را به عنوان رهبر خود برگزيدند . اين جشن در روز 10 مهر ، روزي که نام روز و ماه يکي بود جشن گرفته ميشد و مانند نوروز سه جنبه نجومي ( طبيعي ) ، تاريخي و ديني داشت .
از نظر نجومي ، مهرگان چند روز پس از اعتدال پاييزي جشن گرفته ميشد . اعتدال پاييزي اول مهر صورت ميگيرد و جشن برداشت محصولات کشاورزي است .
از نظر تاريخي ، در اين روز نيروي داد و راستي به سرکردگي کاوه آهنگر بر ارتش دروغ و ستمگري آژي دهاک ( ضحاک) پيروز شد.
مبارزه راستي و دروغ ، داد و ستم در ايران ريشه ديني دارد و همه جشنهاي ملي هم بگونهاي اين مبارزه و پيروزي نهايي حق بر نا حق را نشان ميدهد ولي در تاريخ مهرگان اين جنبه درخشندگي ويژه اي دارد .
از نظر ديني نيز، در فرهنگ ايراني مهر يا ميترا به معناي فروغ خورشيد و مهر و دوستي است . همچنين مهر، نگهبان پيمان و هشدار دهنده به پيمان شکنان است .
بي گمان، باور و اعتقاد به ايزد مهر و آيين هاي مهري ( ميترايي ) که پيش از زرتشت، در هند و ايران وجود داشته، به ماه مهر و جشن مهرگان سيماي ديني بيشتري افزوده بود.
دليل برگزاري جشن مهرگان در آغاز مهرماه و اصولاً نامگذاري نخستين ماه فصل پاييز به نام مهر، اين است که در دورههايي از عصر باستان و از جمله در زمان هخامنشيان، آغاز پاييز، آغاز سال نو بود و از همين رو، نخستين ماه سال را به نام مهر منسوب کردهاند.
تثبيتِ آغاز سال نو در هنگام اعتدال پاييزي با نظام زندگيِ مبتني بر کشاورزيِ ايرانيان بستگيِ کامل دارد. ميدانيم که سال زراعي از اول پاييز آغاز و در پايان تابستان ديگر خاتمه ميپذيرد. قاعدهاي که هنوز هم در ميان کشاورزان متداول است و در بسياري از نواحي ايران جشنهاي فراوان و گوناگوني به مناسبت فرارسيدن مهرگان و پايان فصل زراعي برگزار ميشود.
جشن و آيين مهرگان، از نظر زماني با تغيير تقويم، در سال 1304 هجري شمسي، تغيير کرد. بدين معني که 5 روز "پنجه = خمسه" (که پس از 12 ماه سي روزه سال براي رسيدن به 365 مي آمد) حذف و شش ماه اول سال 31 روز گرديده است.
از آن پس، در بسياري از تقويم ها، مهرگان، به جاي 16 مهر در دهم مهر آمده، يعني در صد و نود و ششمين روز سال براساس تقويم پيشين.
امروزه سنت کهن آغاز سال نو از ابتداي پاييز با نام «سالِ وَرز» در تقويم محلي کردان مُـکريِ مهاباد و طايفههاي کردان شُکري باقي مانده است. همچنين در تقويم محلي پامير در تاجيکستان (بويژه در دو ناحيه «وَنج» و «خوف») از نخستين روز پاييز با نام «نوروز پاييزي/ نوروز تيرَماه» ياد ميکنند. در ادبيات فارسي (از جمله شاهنامه فردوسي) و امروزه در ميان مردمان آسياي ميانه و شمال افغانستان، فصل پاييز را «تيرماه» مينامند.
با اين حال، امروزه جشن مهرگان، به شيوه اي که در کتاب هاي تاريخي سده هاي چهارم و پنجم و ششم آمده، نه به صورت رسمي برگزار مي شود و نه در گردهمايي هاي غير رسمي، نزد عامهً مردم. دست کم، در دو سده اخير نيز از برگزاري آن آگاهي چنداني در دست نيست.
در ماهنامه ها و هفته نامه هاي ادبي و اجتماعي سدهً اخير، مهرگان حضور دارد. بدين معني که مقاله، پژوهش، شعر به مناسبت مهر و مهرگان بويژه در نشريه هايي که در ماه مهر منتشر مي شود کم نيست.
زمان برگزاري آيين قالي شويان در مشهد اردهال را جلال ال احمد، با مهرگان هم پيوند مي داند. صدرالدين عيني در يادداشت ها، از جشني در تاجيکستان و سمرقند ياد مي کند که هر سال در ماه ميزان (مهرماه) برگزار مي شد. جشني که مي تواند، با همهً دگرگوني ها، بازماندهً جشن مهرگان باشد.
از جمله مراسم جشن مهرگان که در گذشته با شکوه بسيار برگزار مي شد، پهن کردن سفره مهر ايزدي در خانه ها به نشانه فرا رسيدن پاييز و فصل جمع آوري محصولات و شکرگزاري از نعمت هاي خداوند است.
در اين سفره حبوبات، ميوه هاي پاييزي، شيريني، آويشن، سنجد، کتاب مقدس، آينه و گل همواره وجود دارد که برخي از آنها نشانه هايي از محصولات پاييزي است، چرا که جشن مهرگان به پاس شکرگزاري از آفريده هاي خداوند برگزار مي شود.
بر اساس يافته هاي پژوهشگران بسياري از آيينها و باورهاي دين مسيحيت و از جمله بنياد نظام گاهشماري ميلادي آن، ريشه در آيينهاي مهري دارد. سرچشمه پيدايش باوري به نام «حلقه مهر» يا «حلقه پيمان» در مغرب زمين نيز به زمان رواج آيين مهر در سرزمينهاي روم باستان نسبت داده شده است که امروزه به شکل حلقه پيمانِ ازدواج در ميان مردم رايج است.
به گزارش ايرنا، زرتشتيان ايران امسال نيز اين روز را همچون سالهاي گذشته با نقالي قيام کاوه آهنگر و پيروزي فريدون بر ضحاک، شادباش روز مهرگان و خواندن سرودهاي آييني و گردهمايي برگزار مي کنند.
در اين جشنها گاه ترانههايي خوانده ميشود که در آنها به مهر و مهرگان اشاره ميرود. شايد بتوان شيوه سال تحصيليِ امروزي را باقيمانده گاهشماري کهن ميترايي/ مهري دانست.
دفتر برنامهریزی و تالیف کتب درسی، در اقدامی سوال برانگیز، خلیج فارس را از نقشه ایران حذف کرده است.


به خدا! به پیر به پیغمبر! این انزوا وتنهایی ما را در دنیا می رساند کمی به فکر منافع ملی باشیم ؟آمریکا مستکبر باشد یا نباشد. آمریکا طاغوت باشد یا نباشد. همه دنیا علیه ما باشد یا نباشد. احمدی نژاد بهتر از اوباما باشد یا نباشد. اوباما احمق تر از همه باشد یا نباشد. آمریکا در سراشیبی سقوط اخلاقی و اقتصادی و فرهنگی و هنری و .... باشد یا نباشد. آمریکا مهد ترور و امپریالیزم باشد یا نباشد. اگر آمریکا همه کشورهای دنیا را خریده باشد یا نباشد. ما باید بپذیریم که این واقعیت جهان امروز ماست
به دنبال ورود محصولات مختلف چینی اين بار رسانه ها خبر دادند که نوبت به واردات "قرآن ديجيتالي" از چين رسيده است.حسين تفکري رئيس انتشارات تلاوت سازمان دارالقرآن کريم گفته است قيمت اين قرآن ها بين 80 تا 150 هزار تومان است و با صداي قاريان ايراني عرضه مي شوند.مجوز ورود قرآن های چینی به کشور وزارت بازرگاني صادر کرده است.
آقایان علما در این مورد بیع وثمن فوق از نظر فقهی چه حکمی دارد؟ کار به کجا رسیده آغاز واردات قرآن از چین اگر این عمل در زمان طاغوت انجام می شد چه حکمی می دادید ؟

رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
دلی از ما ولی خراب ببرد
خبر درگذشت پرویز مشکاتیان را در بهت و اندوهی سخت شنیدم. هنوز باور ندارم که ما را تنها گذاشته است. پرویز مشکاتیان برای روزگار ما نغمههای بسیار پرداخت و یاد آن سالها را با هنر خود در حافظه ما ثبت کرد.
موسیقی او در فراز و نشیب روزگار همراه ما بود، با محنت ما گریست، با شادیهای ما شادی و با شور و امید ما همدلی کرد. در آثار او صدای قلبی را میتوان شنید که برای وطن و آزادی میتپد. کمتر هنرمندی را توان آن است که رنجها و آرزوهای مردمش را در هنر خویش بازتاباند وترجمهی صادق و راستین زمانه خود باشد.پرویز یکی از این اندکشماران است، موسیقیدانی که ذوق تصنیفسازیاش، مهارت گروهنوازیاش،لطافت شاعرانهاش و تعهدش به آرمانهای مردم، خاطره او را در هنر ایران زمین ماندگار خواهد ساخت. من مرگ هنرمندی چنین را باور ندارم.پرویز مشکاتیان در قلب و ذهن ما زنده است.
محمدرضا شجریان
اول مهرماه ۱۳۸۸ - آمستردام


رقص تولد آدمی در سمفونی پیدایش، نمایشی شور انگیز داشته است و تجربه نبود این سرود، زمزمه یی حزن انگیز. اما یک فضای مبهم و غبارآلود محیط تفسیر وجودگرایانه مرگ را احاطه کرده که با تعابیر صریح و بی پرده در اندیشه وجودگرایی، حریم پرسش از چرا های آن معلوم می شود.
مرگ در یک لحظه پایان بخش نوار حیاتی انسان از گذشته و حال است- با این تبصره که حیات پس از مرگ را به عنوان پیش فرض در نظر نمی گیریم- در حالی که رویداد مرگ در یک فاصله زمانی از زندگی انسان رخ می دهد و فراشد فرآیندی معنادار را خلق می کند، اما گسترده ترین اندیشه مفهومی را در مکاتب و فلسفه های تاریخ افکار بشر رقم می زند تا سنتی دیرینه در ابنای اندیشه ها مختص مرگ باشد و قطعیت آن هر چه بیشتر هویدا شود.
لذا اگر زندگی به عنوان هستن انسان بر هستی شکل یافته، تنها با یک سوگیری سلبی، نوار بودنش قطع خواهد شد. نوشتار پیش رو سعی دارد مرگ را از دیدگاه اگزیستانسیالیستی نظاره کند.
در مکتب اگزیستانسیال ساختار زیر اساس بر این مبنا است که وجود و هستی هر چیز بالاتر از ماهیت آن است. از این رو هر انسان وجودی یگانه است که خودش روشن کننده سرنوشت خویش است. اندیشه یی اشتراکی در بین آرای اگزیستانسیالیست های صاحب نظر مطرح است؛ اینکه تجربه خود را از مبانی وجود آغاز می کنند که تحت هر شرایطی وجود را بر ماهیت مقدم می دانند. در واقع با پرسش از وجود آدمی هستی معنا پیدا می کند. بنابراین از یک چارچوب نباید فراتر رویم و آن نیز وجود انسان است. از هر نظر اندیشه اگزیستانسیال بر هستن انسان در هستی و بر محوریت وجود قدم برمی دارد در حالی که انسان هنگام ترک هستی که مفهوم مرگ را شکل می دهد در قلمرو جبر و تفویض، رقص عدم اختیار در انتخاب گزینه را پیش رو دارد. پس هستن او در گرو وجود گرایی از دریچه تقدم وجود او بر ماهیتش ملموس است و مرگ نیز در این قلمرو به نظم بودنش، مقوله یی بنیادی است. مانور معناگرای مرگ در فلاسفه سنتی و کلاسیک - بالاخص اندیشه یونانیان- بسیار پررنگ تر از رقص نو و مدرن بوده است چراکه این مقوله را گمانه زنی حاشیه یی می پنداشتند اما به رغم نپرداختن جدی به این موضوع در اندیشه فلسفه های معاصر مختلف، مارتین هایدگر یکی از بزرگ ترین تئوریسین های اندیشه اگزیستانسیال، به جد به این موضوع پرداخته است. از آنجایی که در اندیشه فلسفی اگزیستانسیال، هستی و وجود در راس هرم افکار بانیان پیدایش این مکتب قرار دارد، لذا گریز از تحلیل و بحث از مفهوم مرگ، امری اجتناب ناپذیر است.
هایدگر برای توصیف وجود آدمی از به کار بردن کلمات انسان، بشر و آدمی که ممکن است به مفاهیم کهن به ارث رسیده اشاره کند، خودداری کرد و از یک واژه رایج در فلسفه آلمانی یعنی «دازاین» استفاده کرد. آنچه مراد هایدگر از دازاین بود، برتری نبود که انسان به عنوان یکی از هستندگان از خردورزی خود کسب کرده است بلکه دازاین تنها باشنده یی است که به دیگر وجودها می اندیشد. از نظر او این ملاکی منطقی و قانع کننده بود. دازاین همانند دیگر هستندگان نیست که صرفاً در این هستی باشد، بل او مدام در تلاطم فهم و تاویل است و پیاپی در تکاپوی زمان ها و مکان ها به صورت باشنده یی در جهان است. دغدغه دازاین برای بودن، مراقبت و توجه به هستن خودش است بنابراین دازاین را با مولفه ها و عناصر غیرقابل پیش بینی، متعالی شونده، هستنده یی در جهان، باشنده یی با دیگر باشندگان، قدرت فهم داشتن و در نهایت متوجه مرگ بیان می داریم. تقابل دازاین با مرگ و نیستی در مرکز هسته فلسفه هایدگر قرار گرفت.
از آنجایی که کار تحلیل فلسفی غالباً صریح ساختن و مشخص کردن سوال است، از این رو به پرسش های بنیادین هایدگر در ارتباط مرگ و زندگی با یکدیگر می پردازیم. وی با ابزار پرسش گری، به اندیشه های جوان و نوپا با این سوال تلنگر زد که آیا با پیوست زندگی به مرگ، اندیشه حیاتی انسان امری پوچ خواهد شد یا بالعکس، مرگ به آن مفهوم خواهد بخشید؟
با ارائه مثالی از فضای فرضی، تحلیل را ادامه می دهیم. فرض بر اینکه حین حرکت در جاده یی باران در حال بارش است. پس از یک فاصله زمانی، بارش باران قطع می شود و جاده نیز به پایان می رسد. نکته در اینجاست که جاده همچنان به وجود خود باقی است، اما دیگر از باران خبری نیست. آیا می توان هستن انسان را به مثابه جاده یی متصور شد که بارش باران امکانات اوست که با به پایان رسیدن جاده تمثیلی از مرگ را نشان دهد؟ بودن دازاین با رسیدن به نقطه پایان، با به جا گذاشتن جاده یی، تمامیتی فرض خواهد شد که تا بودنش چنین فرضی هنوز تحقق نیافته بود.
اندیشه اگزیستانسیال فهمیدن را به یافتن امکانات تعبیر می کند. از این رو انسان غالباً دلهره دارد که مبادا مرگ آخرین امکان باشد که با رسیدن به آن هر امکان دیگر به آخرینش تبدیل شود، در حالی که هنوز از امکانات دیگر استفاده نکرده باشد. چون هرچه انسان زمان بودن بیشتری تجربه می کند امکانات کمتری پیش رویش می بیند و نتیجتاً خود را نیز به حکم بودن یک امکان، از بین رونده می بیند. با ظهور امکان مرگ در بین امکانات دازاین، قطع نوار هستن او تحقق می یابد، در واقع به زمان بودن او پایان می دهد. این امکان در گام به گام حرکت هستن دازاین پنهان است و آینده یی نامعلوم را منظور می دارد. چنان که بابک احمدی به زعم هایدگر مرگ را به اصطلاح کامل شدن، به مثابه حکایت و افسانه یی نقل می کند. اما مرگ هم در زمره ضرورت ها برای معنابخشی به هستن ضروری است که تجربه آن را فراهم می کند. پس هر کوششی برای فهم دازاین با مولفه ها و عناصر تشکیل دهنده مفاهیم در تاویل ساختارهای ذهن در هر تفکری، با مرگ معنا پیدا خواهد کرد.
دازاین تا زمانی که وجود دارد به تمامیت نرسیده است از این رو همیشه در ماهیت او یک ناتمامی همیشگی موج می زند. لذا مرگ پایان هستن اوست که از دیدگاه هایدگر مرگ اصیل (اصالت مرگ)، مرگ دازاین است نه مرگ دیگری.
وقتی پیش فرض تجربه مرگ برای دازاین وجود دارد او تمام اختیار خود را که پس از تجربه سرنوشتی به حکم جبر مشروط به اختیار دیگری به دست آورده، دیگر در آن فضا، با آزادی عمل و قدرت اراده، تمام هستن خود را نخواهد داشت. پس تا آن زمانی که دازاین بودن را تجربه می کند در پی حضور مرگ، ناکامل خواهد بود و هنگامی که مرگ به سراغش می آید باز هم خبری از تکامل نیست. پس دازاین از تمامیت زندگی دیگری نیز بی خبر خواهد بود، چرا که نه به جای او زیسته و نه مرده است. لذا دازاین در حکم اندیشیدن در باب دیگر هستندگان نه از تمامیت خود خبر دارد و نه دیگری.
مرگ، شرایط و حتی ضوابط جلورفت فعلیت دازاین را از او سلب می کند. علت قلمداد شدن مرگ به مفهوم انتها و پایان، در اندیشه اگزیستانسیال، تنها به این سبب است که دازاین دیگر پس از مرگ، هستن و بودنی را تجربه نخواهد کرد. و این مشروط به درک فضای منحصر به فرد بودن و شخصی دانستن امر مرگ است.
مرگ همواره در آینده یی نامعلوم، رقص فلسفی و نمایشی شاید رنگین ارائه می دهد، از این رو فضای نه چندان دلچسب تجربه آن، دازاین را مجاب می دارد تا مرگ را فرآیندی در آینده یی دور به حساب آورد، تا هستن خود را از مفهوم پوچی و نیستی بزداید. از این رو با پذیرش این نکته که شاید خواندن این نوشتار را حتی نتوانیم به پایان بریم، نمایش ترس را با پرستاری و مراقبت به سمت زندگی خاص خود روانه می کنیم. از همین جاست که هایدگر دازاین را پیوسته تیماردار می داند چرا که درگیر و سرگرم هستن خود است و نمی تواند نسبت به آن بی اهمیت باشد. از این رو هستن این هستنده بسیار حائز اهمیت است. بنابراین او قادر خواهد بود به ایده آل های خود بیندیشد و لذت را در سمت و سوی قوای فهم خود تجربه کند.
به زعم نیچه باید در تضادهای دوگانه شک کرد چراکه شاید این تضادها به هم وابسته و حتی یکی باشد از این رو مفاهیم متضاد لازمه یکدیگرند، زیرا با اتکا به مفهوم مقابل خود را تعریف می کنند. هستن و نیستن هم دو مفهوم متضادی هستند که هر یک مشروط به دیگری است و ضرورتی برای بقای فهم دیگری هستند. تناهی و هستن دازاین به علت پایان بخشی او معنا پیدا می کند که به اعتقاد هایدگر؛ «دازاین یک پایان ندارد که در آن به دقت متوقف شود، بلکه دازاین در تناهی و به پایان رسیدن وجود دارد.»
با شروع شریان زندگی بر انسان تمام امکاناتی که اگزیستانسیالیست ها مطرح ساختند، در اختیار دازاین قرار می گیرد. مرگ نیز به عنوان یکی از این امکانات در ساختار امکانی او قرار دارد. این در شرایطی است که تجربه این امکان راه را برای تجربه دیگر امکانات خواهد بست. با آغاز زندگی، امکان مرگ بین امکانات دیگر نیز متولد خواهد شد، در حالی که اتمام زندگی با رخداد مرگ روی می دهد و از آنجایی که از نقطه پیدایش، این امکان وجود دارد، از این رو مرگ یک گام در حضور داشتن بر ساختار دازاین ماتاخر است. لذا زندگی نمی تواند یک ساختار وجودی دازاین باشد. زندگی حد فاصل بین تولد و مرگ دازاین است که با رقص امکانات بر عوامل حیات جسمانی و اندیشه یی، جاده یی به جا خواهد گذاشت.
اما آزادی در مرگ که با عنوان خودکشی بیان می شود در اندیشه اگزیستانسیال دلیل تجربه مرگ نیست. در قدم اول اشاره به این نکته حائز اهمیت است که انسان در لحظه مرگ به اختیار خویش آزادی را تجربه نخواهد کرد چرا که گزینه دیگری جز این، برای انتخاب ندارد. از طرفی خودکشی در تحقق بخشیدن به امر مرگ، به متن زندگی دازاین برمی گردد، که از اصالت مرگ به دور است.
سایه چتر مرگ در طول تاریخ اندیشه چندهزار ساله بشر، در بستر تفکرات ساده و خاص، امری اجتناب ناپذیر است. اما با وجود رقص پاسخ آری یا نه بر امور صواب یا خطا در اخلاق مکاتب و ادیان، برای سعادت با عده زیاد، جهت وصول نیات به تعاریفی در باب واجب الوجود، شیپور فرصت طلبی در این بین کم نواخته نشده است، که البته آثار سوء و تخریبی تعاریف مرگ در بین همین مکاتب در دیگر ابعاد حیات اندیشه انسان سنتی و مدرن رسوخ کرده است. شاید سم زدایی از مقوله مرگ بر حساب مقولات خود مدار ارائه شده، راه را برای تحلیل دیگر مسائل بنیادی باز کند و شهامت قبول اندیشه به بن بست رسیده و صرف تسلی دهنده را پیدا کند.
:: سهند ستاری
دولت عربستان سعودی، در یک اقدام بیسابقه، با استفاده از برنامههای انیمیشن در برنامههای کودک و نوجوان کانالهای تلویزیونی خود و دیگر شبکههای تلویزیونی و ماهوارهای عربی، دانشمندان بنام ایرانی را به نفع جهان عرب مصادره و به کودکان عرب این گونه القاء میکند که این دانشمندان اجداد عربی شما هستند!!
به گزارش خبرنگار «تابناک»، این برنامههای انیمیشن توسط دولت عربستان به برنامهسازان انیمیشنی مصری در قاهره سفارش داده شده است و برای نخستین بار در شبکه تلویزیونی کودکان «ام بی سی» متعلق به عربستان پخش شده است.
در این برنامه که به صورت آموزشی تدوین شده است، ابوریحان بیرون، خوارزمی، ابونصر فارابی، شیخالرئیس بو علی سینا و دهها دانشمند و محقق دیگر ایرانی، با ملیت عربی معرفی شدهاند و در پایان هر برنامه، راوی این برنامه به کودکان جهان عرب میگوید که ما باید با اجداد دانشمند خود آشنا شویم؛ هر چند مصادره مفاخر علمی و ادبی ایران توسط برخی کشورهای عربی در حوزه های دیگر مسبوق به سابقه بوده است اما این برای نخستین بار است که در حوزه کودکان و نوجوان جهان عرب رخ مینماید.
بر پایه این گزارش، این در حالی است که از مدتها پیش، شماری از کشورهای عربی، مفاخر علمی ایران را مصادره و حتی از آنان به عنوان دانشمندان بزرگ عربی کتاب، تمبر و فیلم تهیه میکنند ـ همانند اقدام اخیر کویتی ها در چاپ تمبر یادبود ابن سینا به عنوان دانشمند بزرگ عرب! ـ اما متأسفانه، دستگاههای اجرایی فرهنگی و تبلیغاتی کشورمان ، بدون توجه به ابعاد این هجمه فرهنگی ـ که باعث مصادره مفاخر عملی این مرز و بوم میشود ـ همچنان منفعلانه عمل کرده و نسبت به چنین جعل تاریخی بزرگی واکنش نشان نمی دهند.


تصویر: شراب پاشی نوجوان اسراییلی بر سر زن فلسطینی
منبع:نیویورک تایمز

هدیه ۴۰۰ میلیون دلاری احمدی نژاد به هوگو چاوز در معامله خرید بنزین
مطابق توافقنامه ای که میان هوگو چاوز رئیس جمهوری ونزوئلا و آقای احمدی نژاد منعقد شد ایران بنزین مورد نیاز حود را ۵۰ درصد گرانتر از ونزوئلا خواهد خرید
همانگونه که هوگو چاوز در سفر اخیرش به ایران اعلام نمود که این کشور متعهد شده تا هر روز ۲۰ هزار بشکه بنزین به ایران صادر کند صادراتی که بنابه قول آقای چاوز معادل ۸۰۰ میلیون دلار خواهد بودبا یک ضرب و تقسیم ساده و محاسبه هر بشکه ۱۵۸ لیتر و تقسیم آن بر رقم اعلام شده از سوی چاوز به رقم هر لیتر بنزین نزدیک به ۷۰ سنت و یا آنگونه که رسانه های دولتی تائید نموده اند هر لیتر ۶۹۰ تومان خواهیم رسیددر حالی که بر اساس آخرین آمار امور بینالملل شرکت ملی نفت ایران، بهای هر لیتر بنزین در بازار خلیج فارس روز دوشنبه (۱۶ شهریور) حدود ۴۶۸ تومان (۶۳۴ دلار و ۹۴ سنت هر تن) بوده است. بازهم با یک ضرب و تقسیم ساده ریاضی این موضوع معلوم می شود که بنزین اهدایی از سوی برادر چاوز عملاً ۵۰ درصد گرانتر از نرخ رایج آن در نزدیکترین بازار به ایران خواهد بود و اگر مدت این قرارداد یکسال باشد اضافه پرداخت ایران به آقای چاوز حدود ۴۰۰ میلیون دلار خواهد بود. اضاف بر اینکه فروش بنزین حتی با نرخ رایج بن المللی در چنین حجمی مسلماً سود سرشازی نصیب فروشنده خواهد نمود.سود سرشاری که احتمالاً از نظر آقای چاوز قابل توجه نبوده و به همین دلیل هم احمدی نژاد ناچار به افزایش ۴۰۰ میلیون دلاری آن شده است. قیمت رسمی بنزین در بازارهای خلیج فارس به نقل از پایگاه اطلاع رسانی وزارت نفت
http://www.shana.ir/146470-fa.html
گزارش خوشباورانه جهان نیوز از خرید بنزین لیتری ۶۹۰ تومان
http://jahannews.com/vdcgq793.ak9nu4prra.html
سخنان آقای چاوز در مورد امضای توافقنامه فروش روزانه ۲۰ هزار لیتر بنزین به ایران با قیمت ۸۰۰ میلیون دلار
http://www.irinn.ir/Default.aspx?TabId=56&nid=152632
ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو ميگرفت، سلامم توي دهانم بود كه باز خورده فرمايشات شروع شد:
- بيا دستت را آب بكش، بدو سر پشتبون حولهي منو بيار.
عادتش اين بود. چشمش كه به يك كداممان ميافتاد شروع ميكرد، به من يا مادرم يا خواهر كوچكم. دستم را زدم توي حوض كه ماهيها در رفتند و پدرم گفت:
- كره خر! يواشتر.
و دويدم به طرف پلكان بام. ماهيها را خيلي دوست داشت. ماهيهاي سفيد و قرمز حوض را. وضو كه ميگرفت اصلا ماهيها از جاشان هم تكان نميخوردند. اما نميدانم چرا تا من ميرفتم طرف حوض در ميرفتند. سرشانرا ميكردند پايين و دمهاشان را به سرعت ميجنباندند و ميرفتند ته حوض. اين بود كه از ماهيها لجم ميگرفت.
شیخ اکبر محیی الدین در باب هفتاد و یکم فتوحات مکیه (باب روزه) می گوید:
« و چون بنده با خداوند در این زمان خاص (دهه آخر رمضان) – با حال خاص الهی – مناجات کند، سزاوار است که با او حضور تام داشته باشد، به طوری که به جمعیتش، ملتفت به غیر او نشود، لذا با او، در هر حرکتی که از وی سر می زند و هر سکونی، "حسی" مناجات می کند یعنی از آن حیث که او باطن است و "معنوی" مناجات می کند یعنی از آن حیث که او ظاهر است. زیرا حس ظاهر است و معنی باطن. پس معنی جز در حضور ظاهر نمیایستد، چون اگر معنی (که باطنی است) در حضور باطن بایستد – و معنی باطن حرفی است که محسوس حس است – در آن صورت قیام شیء در حضور خودش است (یعنی قیام باطن در حضور باطن و ظاهر در حضور ظاهر) و حال که شیء در حضور خودش نمی ایستد. چون برای استفاده می ایستد و شیء از خودش استفادهای نمی برد....
پس هر کس رمضان را برای لیلة القدر قیام داشته باشد، او برای نفس خودش قیام داشته، اگر چه قیامش برای ترغیب حق برای درخواست آن می باشد و آن کس که برای اسمی که آن را رمضان یا غیر رمضان اقامه داشته، قیام داشته باشد قیامش برای خداست نه برای نفس خود، و این تمام تر و کامل تر می باشد و همگی شرع است. ...
بدان که اگر انسان با شب قدر برخورد کند آن شب برایش – در آنچه که خداوند بدان شب براو نعمت می بخشد – از هزار ماه بهتر است، اگر چه جز در هزار ماه یک شب بیشتر نباشد، تا چه رسد که در هر دوازده ماه در هر سال باشد؟ این معنای عجیب و شگفتی است که گوشهایتان جز در این نص ( لیلة القدر خیر من الف شهر) برخورد نکرده است سپس این شب فراگیر معنای دیگری نیز می باشد و آن اینکه از هزار ماه بهتر است – بدون هیچ محدودیتی – و اگر زائد بر هزار ماه باشد، آن غیر محدود است و معلوم نیست که چه موقع تمام می شود، پس خداوند آن را قرار نداده که با هزار ماه مقاومت کند؛ بلکه آن را بهتر از آن قرار داده، یعنی افضل از آن بدون هیچ محدودیتی ... مانند کسی که از عمر طبیعی گذر کند و در عمر مجهول افتد اگر چه از مردن ناگزیر است....
نویسنده: احمد شاملو
حافظ شیراز به روایت احمد شاملو، روایتی از دیوان حافظ که توسط احمد شاملو نخستین بار در سال ۱۳۵۴ منتشر شد.
ویژگیهای این کتاب، علاوه بر آن که به هر حال روایتی از دیوان حافظ است که شاعر نوگرای معاصر ارائه دادهاست، در چند نکتهاست:
* روش تصحیح که علاوه بر مقایسهٔ دیوانهای مختلف به استنتاجات زیباشناسانهی امروزی نیز مبتنی است.
* مقدمهٔ بحثبرانگیز که نظریات جدیدی در مورد زندگی و عقاید حافظ در آن مطرح شدهاست.
* علامتگذاری غزلها با نشانهای جدید مانند: نقل قول، علامت سؤال و...
* شیوهٔ حروفچینی غزلها که طول بیتها یکسان نیست و بهجای مقابل هم نوشتن مصراعها، مصراعها زیر هم آمدهاند و شکل گرافیکی غزلها به شعر نو نزدیک شدهاست.
مقدمهٔ شاملو، در نخستین چاپ کتاب در ۱۳۵۴، دو واکنش مخالف قوی را موجب شد. واکنش نخست از سوی کسانی که حافظ را عارفی حافظ قرآن میدانستند و در مقدمهٔ شاملو حافظ کفرگویی مخالف معاد و باورهای دینی، حداقل در نیمهٔ دوم زندگی شاعرانهاش، دانسته شدهاست صورت گرفت و واکنش مخالف دیگر از سوی کسانی صورت گرفت که نسبت به روش شاملو در تصحیح دیوان حافظ اعتراض داشتند و این روش را ذوقی و غیر علمی میدانستند.
شاملو این روایت را اینگونه آغاز میکند:
به راستی کی است این قلندر یک لاقبایِ کفرگو که در تاریکترین ادوارِ سلطه ریاکاران زهد فروش، در ناهار بازار زاهدنمایان و در عصری که حتی جلادانِ آدمی خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیانِ حکومت آنچنانی خود را برحد زدن و خُم شکستن و نهی از منکر و غزواتِ مذهبی نهاده اند یک تنه وعده رستاخیز را انکار میکند، خدا را عاشق و شیطان را عقل میخواند و شلنگ انداز و دست افشان میگذرد که: «این خرقه که من دارم در رهن شراب اولا / و این دفتر بی معنی غرق می ناب اولا» کی است این آشنای ناشناس مانده که چنین رو در رو با قدرت ابلیسی شیخان روزگار دلیری میکند که: «پیر مغان حکایتِ معقول میکند / معذورام ار محال تو باور نمیکنم» .. به راستی کیست این مرد عجیب که با این همه، حتی در خانه قشری ترین مردم این دیار نیز کتابش را با قرآن و مثنوی در یک تاقچه مینهند، دستِ آلوده به سوی اش نمیبرند و چون برگرفتند همچون کتاب آسمانی میبوسند و به پیشانی میگذارند، سروش غیب اش میدانند و سرنوشتِ اعمال و افعالِ خود را با اعتمادِ تمام به او میسپارند؟ کی است این کافر که چنین به حرمت در صفِ پیغمبران و اولیاءالله اش مینشانند؟

به پيامبر(ص) گفته شد: اگر شب قدررا دريابم ازخدا چه چيزى رامسئلت كنم؟ فرمود:«عافيت را».
قدردان شب قدر باشيم در این شب ها کاش قرآن را به دل می گرفتیم نه به سراى دوست رمضانى! قدر آفريده شد تا تلنگرى باشد براى شما و بهانهاى باشد براى او تا شما را ببخشايد، شما را که دوستتان مىدارد.این شب ها، خدا به اين اشکها پاداش مىدهد! اين قطرههاى حقير، کارهاى بزرگى مىکنند. این شب هابسیار قیمتی اند امشب شب قدر است ...ازش چی می خوای!؟ همد یگرو فراموش نکنیم، ؟ در خلوت های باشکوه تان من را هم فراموش نکنید همه ما محتاج این شب ها هستیم التماس دعا ...

در حالیکه در گوشه ای از کشور یک دختر محجبه را در خیابانها می ربایند و چادر از سرش می کشند و به او می گویند لیاقت چادر را ندارد و در تاریکی او را در بهشت زهرا رها می کنند، احمدی نژاد رییس دولت در گوشه ای دیگر از کشور زنان کمونیست ونزوئلایی را به حرم مطهر امام رضا برده و بر سر آنها چادر می کند. حتما به زعم دولت آنها لیاقت چادر را دارند و این دختر جوان مسلمان این لیاقت را نداشته است.
تصویربالا هیات همراه رییس جمهور ونزوئلا ست که با چادر در حرم حضورت امام رضا(ع) حضور یافته اند:
عاطفه دختر 18 ساله جواد امام از اعضای سازمان مجاهدین دیروز در خیابانی درتهران ربوده و به بازداشتگاهی انتقال یافت. همان شب مادرش اعلام کرد که دنیا شاهد باشد که دخترش قبل از انتقال به بازداشتگاه سالم و پاکدامن بوده وحرفهایی که آدم شرم می کند از بیانش
ای مسئولین آیا این واقعه درست است که
دختري 18 ساله رابا زوروتهديد مي گيرند چادرازسرش مي كشند بدون اطلاع خانواده اش به مكاني نامعلوم انتقال ميدهند وخواهان اعتراف ارتباط نامشروع اوبا افرادي مي شوند كه درزندان هستند وشما فرياد وااسلاما سرنمي دهيد يادتان رفته به خاطردست دادن خاتمي بايك خانم چه هياهويي را انداخته ايد پس كو آن اسلامتان كو آن سخن امام متقین که این شبها متعلق به آن بزرگوار است كه مي گفت اگربميريد بخاطر ظلم به زن يهودي که فقط خلخالی را از پایش کشیده بودن برشماملالتي نيست
پس از این بازداشت وی در تماس کوتاهی به مادرش گفته است که با چشم بسته به محلی نامعلوم برده شده است و با این عنوان که لیاقت چادر ندارد چادر را از سرش کشیدهاند. تاکنون از محل نگهداری و نهاد بازداشت کننده وی اطلاعی در دست نیست
چه کسی تشخیص می دهد که کی صلاحیت سر کردن چادررا دارد ؟



تفسیریک آیه از قران توسط آیت الله طالقانی از30 سال پیش به بهانه ماه رمضان وسی ام سالگرد ارتحال ان عزیز حتما این کلبپ را دانلود کنید روح ان مرحوم شاد
دانلود كلیپ سخنرانی آیت الله طالقانی حجم زیر 1 مگابایت
اگر نمیتوانید از Box.net دانلود كنید، این نكته را ببینید
لینك كمكی
۱- متاسفانه در ایران با ضعف علوم انسانی بخصوص در رشته های جامعه شناسی وعلوم سیاسی مواجه ایم وعلیرغم گسترش مراکز آموزشی عالی وکثرت دانشجو در رشته های علوم انسانی ، متون آن از عمق چندانی بر خوردار نیست ومطالب با ترجمه های اغلب ناقص و بدون نقد در اختیار دانشجویان گذاشته می شود.
۲- حجم وسیعی کتاب بعد از انقلاب ترجمه شده که بسیاری از آنها جنبه ایدئولوژیک دارند ودر کنه آنها می توان ردپای مکاتب مختلف از مارکسیسم ارتدوکس تا نئولیبرالیسم را مشاهده کرد واین کتب (وباید اضافه کرد مجلات را) به وفور دردسترس مشتاقان است .
۳- علاوه بر این فارغ التحصیلان علوم انسانی (بخصوص در دانشگاههای خارج )که بعنوان اعضاء هیئت علمی استخدام می شوند ناخود آگاه حامل آخرین دستاورد های این علوم به ایران هستند وهم اکنون میتوان مشاهده کرد که دیدگاه های پست استوراکتورالیسم ، پست مارکسیسم ، فمینیسم و انواع مکاتب غربی تحت عنوان علم ترویج می شوند .
نویسنده وبلاگ خانه خلوت می نویسد:
من در این وبلاگ كه به معنای دقیق كلمه خانه خلوت من است، هرگز یادداشتی ننوشته ام كه رنگ و بوی سیاست از آن به مشام برسد. در تب و تاب انتخابات حتی؛ در شبهای مناظره؛ و آن هنگام كه در سفر انتخاباتی احمدی نژاد به مشهد دیدم كه چگونه طرفدارانش پرچم های منقش به لفظ جلاله الله را لگدمال كردند.
همیشه خودم را و احساساتم را ضبط و ربط كرده ام تا در این كنج تنهایی، هر از گاه، جز سطرهایی پراكنده از شعر و موسیقی و تاریخ و آداب و رسوم مردم ننویسم. آنچه در ادامه می نویسم اما احتمالا سیاسی تلقی خواهد شد هر چند كه اگر منصف باشیم چیزی جز آن خواهد بود. با این همه از چهار تا و نصفی خواننده وبلاگم پوزش می طلبم كه به ناچار فریادم را در خانه خلوتم سر می دهم.
باور كنید این اولین و آخرین یادداشت سیاسی در خانه خلوت من خواهد بود.
من خبرنگار سفر احمدی نژاد و چاوز به مشهد بودم، به حكم ماموریتی اداری و خوشحال از این كه بعد از روزها غفلت، توفیق سلامی به حضرت دست می دهد و احتمالا نمازی و زیارتنامه ای و دقیقه ای غوطه ور شدن در زلال اقیانوسی از آرامش و معنا. اما اعتراف می كنم كه هیچ كدام فراهم نشد.
احمدی نژاد از بعد از ظهر در حرم بود اما چاوز ساعتی قبل از افطار رسید. مطابق برنامه اعلام شده قرار بود رییس جمهور ونزوئلا – به رسم عمده بازدید هایی كه از حرم مطهر می شود- سری به كتابخانه بزند و نگاهی به موزه بیندازد. اما از لطف برنامه ریزی های دقیق دولتی ها، نشد آنچه قرار بود بشود.
خبرنگارها تا بلند شدن نوای الله اكبر از گلدسته های حرم معطل ماندند و بعد برای افطار به میهمانسرا راهنمایی شدند. بعد از افطار – نماز خوانده و نخوانده- خود را به فضای جانبی دارالزهد رساندند و مترصد كه اعلام بشود بازدید این رییس جمهور به اصطلاح مسیحی ماركسیست ضد امپریالیسم لغو شده و همه آسوده به خانه بروند؛ اما اعلام می شود كه چاوز با احمدی نژاد نشست مشترك خبری دارد. كجا؟ در ساختمان سفید استانداری؟ نه! در تالار تشریفات حرم مطهر رضوی، بالای دارالزهد مباركه و مشرف به ضریح مطهر!
مو بر تن همه راست می شود. فضای روضه منوره و هوگو چاوز؟
تا ساعتی بعد، بادی گارد های جناب هوگو و دیپلمات های كراوات قرمز ونزوئلایی رفتند و آمدند و عكس گرفتند و خندیدند و تماشا كردند و قسم می خورم كه یكی از همین آقایان با كفش های واكس خورده در فضای حاشیه ای دارالزهد مباركه، در خانه حضرت، روی فرش حضرت می گشت كه با برخورد خبرنگارها ناچار كفش هایش را درآورد و در كیفش گذاشت.
بحث فقهی نمی كنم، كه در آن حوزه بی سوادم و نمی گویم آیا ورود غیر مسلمان به حرم مطهر ائمه معصومین جائز است یا نیست. تنها پرسشی مدام مثل آونگی سنگین به سرم می كوبد كه چرا حرم مطهر؟ چرا روضه منوره؟
آقای احمدی نژاد! اگر از یار غار و رفیق گرمابه و گلستان، حضرت هوگو چاوز، در ساختمان مجلل و آبرومند استانداری خراسان رضوی پذیرایی می كردید به كجای دیپلماسی «حیاط خلوت» بر می خورد؟
آقای احمدی نژاد! حرم مطهر رضوی متعلق به دولت شما نیست. اینجا به هیچ دولتی تعلق ندارد. این جا مال همین مردم معتقد و با ایمانی است كه خاك فرش هایش را جواز عبور از سختی های خانه قبر می دانند. مال همین مردمی است كه تا چشمشان به روشنایی گنبد می افتد خونی گرم در دلشان می جوشد و خود را تا زیر پلك های شان بالا می كشد. مال همین مردمی است كه وقتی به «تپه سلام» می رسند، وقتی با قطار از «پل طلاب» عبور می كنند، وقتی از «فلكه فردوسی» می گذرند، وقتی از «خیابان طبرسی» رد می شوند وقتی به «پنجراه» می رسند، می ایستند و دست ادب روی سینه می گذارند و به نشانه احترام و ارادت سر خم می كنند. بعید می دانم آقای چاوز چیزی از این عشق و علاقه بفهمد. حالا بگذار در مراسم نشست خبری اش با شما، فصل بلندی هم در باب مهدویت سخنرانی كرده باشد.
آقای احمدی نژاد! به اعتقاد شیعه، ائمه معصومین زنده هستند و شما، مردك فاسد زنباره ای را به حرم امن الهی، به حضور امام معصوم كشانده اید، به جایی كه اگر از چشم دل بنگرید پرواز ملائك مقرب و جان های شیفته را خواهید دید.
باور كنید حتی در همان ونزوئلا هم درهای بسیاری از مكان های مذهبی جز به روی هم كیشان، بسته است. این را همه دیپلمات های دنیا می فهمند. حالا چرا ما اجازه دادیم هوای معطر حرم مطهر رضوی به نفس های مسموم گروهی آدم های عمیقا سیاست پیشه، آلوده بشود؟ مردانی كه در یك طرف دست دوستی به سوی ایران دراز می كنند و در سوی دیگر مقام اسرائیلی را به حضور می پذیرند. آدمهایی كه یك روز صدام را بغل می كرده اند، حالا احمدی نژاد را. چرا اجازه دادیم؟ چرا؟
در مجلهی علمی Neurobiology of Diesease در شمارهی ۱۹ اوت، مقالهای با عنوان neocortical and hippocampal tissues Periodic fasting alters neuronal excibility in rat به چاپ رسیده است.
در این مقاله نتایج کار یک گروه تحقیقاتی به رشتهی تحریر درآمده که از سه سال پیش تا کنون در مورد اثرات انواع روزهداری بر روی عملکرد مغز تحقیق میکند. سرپرستی این گروه که در بخش جراحی مغز و اعصاب و نورفیزیولوژی دانشگاه مونستر آلمان دست به این تحقیقات زده را پروفسور علی گرجی، استاد دانشگاه در رشتهی تحقیقات مغز و اعصاب، بر عهده دارد.
به گفتهی دکتر گرجی، تحقیق بر روی اثرات روزهداری بر روی عملکرد مغز به چند دهه پیش برمیگردد و در آمریکا نیز در این زمینهتحقیقات زیادی انجام شده است.
روزهداری روشی قدیمی است
روزهداری روشی قدیمی است که از مدتها پیش در فرهنگها و ادیان مختلف وجود داشته و تا به امروز نیز بر جای مانده است. نه تنها مسلمانان، بلکه مسیحیان، گیاهخواران و طرفداران طب سنتی هند نیز ایامی را به روزهداری اختصاص میدهند.
۲ نوع اصلی روزهداری وجود دارد که در نوع نخست، فرد کالری روزانهی کمتری دریافت میکند. اما در نوع دوم که به روزهداری متناوب معروف است فرد ساعتهای متمادی از خوردن و آشامیدن محروم میشود.
نوع اول روزهداری یا همان Caloric Restriction را میتوان در انواع رژیمهای لاغری دید. در این نوع فرد میخورد و مینوشد، اما کمتر از مقدار عادی.
اما در نوع دوم که روزهی مسلمانان را نیز شامل میشود و به Periodic Fasting یا روزهداری متناوب معروف است، فرد برای یک دورهی زمانی ۱۴ تا ۲۴ ساعته هیچگونه کالری دریافت نمیکند، ولی در فواصل بین آنها آزاد است تا هر میزان غذا و مایعات که میخواهد بخورد و بیاشامد.
اثرات روزهداری بر عملکرد مغز
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: پروفسور علی گرجی، استاد دانشگاه مونستر گروه تحقیقاتی دانشگاه مونستر بر این عقیده است که هر دوی این روشها بر عملکرد مغز اثراتی مثبت دارند، ولی روش دوم تأثیراتی به مراتب شگفتانگیزتر بر جای میگذارد. آزمایشها حاکی از آن است که وقتی فردی دست کم به مدت ۱۲ تا ۱۴ ساعت از خوردن و نوشیدن خودداری میکند، بلافاصله بعد از خوردن غذا یا نوشیدن آب، در مغز وی یک موج الکتریکی بسیار قوی ایجاد میشود.
پروفسور گرجی در این باره میگوید: « وقتی شما به مدت طولانی چیزی نخورده و نمینوشید و بعد از آن شروع به خوردن یا آشامیدن میکنید، موج الکتریکی قوی چند میلی ولتی در مغزتان ایجاد میشود، در صورتی که امواج مغزی معمولی در حد میکرو ولت هستند، این موج چند ده برابر است و تمام مغز را سیر میکند و به همین خاطر سئوال این بود که این موج چرا ایجاد میشود و چه اثری دارد؟»
این موج الکتریکی باعث میشود که تحریکپذیری مغز در بعضی قسمتها نسبت به قبل از روزهداری بیشتر شود. این تغییر تحریکپذیری بافتی در سطح سلولی و ارتباطات بین سلولی (سیناپسها) رخ میدهد و منجر به احساس رفع گرسنگی و عطش میشود.
مطالعات و آزمایشهای MRI نشان میدهد که انسان پس از چند هفته روزهداری در قشر مغز و به ویژه ناحیهی حرکتی آن حساسیتپذیری واضحی پیدا میکند، به عبارتی دیگر روزهداری متناوب میتواند مغز را در نواحی مختلف فعالتر سازد. افزایش تحریکپذیری در قسمتهای مختلف مغز از جمله این امید را پدید آورده که بتوان سیر برخی از بیماریها مانند آلزایمر را کند یا از آنها پیشگیری کرد.
محققان با تکیه بر یافتههای کنونی بر این نظرند که روزهداری متناوب میتواند بر بیماریهای آلزایمر، پارکینسون، هانتینگتون و صرع اثر گذاشته و سیر آنها را آهسته کند. این روش همچنین میتواند امکان ابتلا به سکتهی مغزی و عوارض پس از آن را کاهش دهد.
روزهداری متناوب بر انسانهای سالم نیز اثری مثبت دارد. به گفتهی پروفسور گرجی: «در انسانهای سالم میتوان مثلا مقاومت سلولهای مغزی را در مقابل سکته بالا ببرد. آزمایشهایی که ما کردیم نشان میدهد که سلولهای مغزی که در معرض این روزهداری هستند میتوانند به هیپوکسی یا حالتی مثل سکتهی مغزی مقاومت نشان بدهند.»
چند روز باید روزه گرفت؟
پروفسور گرجی با اشاره به آزمایشهایی که تا کنون در این زمینه انجام شده، حداقل مدت روزهداری برای رسیدن به نتایج مثبت را ۴ هفته میداند. وی با اشاره به دشواریهای روزه برای برخی افراد میگوید: « میتوان ساعتهای مرده را برای مریض انتخاب کرد. مریض میتواند ساعت ۶ بعدازظهر غذا و آب بخورد، دیگر هیچ چیز نخورد تا ۸ صبح روز بعد.»
روزهداری و پیشگیری از ابتلا به بیماریهای مغزی
ادامهی تحقیقات در چند سال آینده به این سئوال پاسخ خواهد داد که آیا با استفاده از یک شیوهی ساده و بدون خرج مانند روزهداری متناوب میتوان از بسیاری از بیماریهای مغزی جلوگیری یا دست کم سیر آنها را به گونهای چشمگیر کند کرد؟
نویسنده: فریبا والیات
تحریریه: شهرام احدی
برای شنیدن این گزارش میتوانید بر لینک زیرکلیک کنید.


پوپر متفکرانی را که با انديشههای خود عملا" در خدمت خودکامگان و راهگشای حکومتهای جبار بودهاند، «پيامبران کاذب» مینامد و تأکيد میکند که ما بايد در انتقاد از ميراث فرهنگی خود روشن سخن بگوييم و عادت دفاع از بزرگمردان را ترک کنيم، چرا که بسياری از آنان از راه تاختن به آزادی و عقل، خطاهای سنگين مرتکب شدهاند و تسلط فکريشان هنوز مايهی گمراهی انسانهاست. «پيامبران کاذب» در آثار پوپر با دقتی سنجشگرانه رديابی میشوند و سرانجام در مقابل قاضی دادگاه عقل قرار میگيرند. افلاطون و هگل دو تن از متفکرانی هستند که پوپر آنان را سزاوار سرزنشهای تند میداند و انديشههايشان را در خدمت دشمنی با آزادی و عروج نظامهای تامگرا (توتاليتر) ارزيابی میکند.
پوپر مارکسيسم را نيز در راستای تلاش برای ساختن جهانی بهتر، يکی از خطاهای بزرگ انسانی به شمار میآورد و در سنجش آرای مارکس خاطرنشان میسازد که پيشبينیهای وی در مورد آيندهی «نظام سرمايهداری» نادرست از آب درآمده و اين نظريهی او که با رشد سرمايهداری، کارگران بطور روزافزون دچار فقر و نکبت میگردند و لايههای ميانی نيز به خيل عظيم آنان میپيوندند، متحقق نشده است. به نظر پوپر، مارکس در اين ادعای خود دچار يک تناقض درونی شده است، زيرا نمیتوان از طرفی مستمرا" توليد انبوه کالا را افزايش داد و از طرف ديگر ادعا کرد که همواره بر سپاه تنگدستان و بیچيزان افزوده میگردد؛ پس چه کسی قرار است اين همه کالا را مصرف نمايد؟
پوپر به دفاع از دستاوردهای دمکراسی ليبرال برمیخيزد و عليرغم انتقاد از ضعفهای آن، چنين نظامی را عادلانهترين و بهترين نظامی ارزيابی میکند که تا کنون در تاريخ بشريت تحقق يافته است. به نظر وی، تمام نظامهايی که در طول تاريخ به انسانها وعدهی بهشت روی زمين را دادهاند، سرانجام به دوزخ منتهی شدهاند، اما دمکراسی تنها نظامی است که صرفا" با تلاش و ارادهی خود مردم میتواند پابرجا بماند. به عقيدهی پوپر، اگر قرار باشد افزون بر آزادی، «دمکراسی اقتصادی» (عدالت اجتماعی) نيز ايجاد گردد، همين «آزادی صوری محض» تنها وثيقهی تحقق آن است. پوپر تصريح میکند که مارکس در نظری ساده لوحانه، دولت را ابزار سرکوب طبقهی حاکم ارزيابی میکند و وعدهی زوال آن را در جامعهی بیطبقه میدهد، اما مارکس هرگز به اين معمای آزادی دست نيافت که دولت در تأمين آزادی و انسانيت چه خدماتی میتواند و بايد انجام دهد. به نظر پوپر، بايد از طريق استقرار آزادی، بر قدرت مهار زد و آن را رام کرد. سپس میتوان از طريق ايجاد نهادهايی در حيطهی نظام دمکراتيک، بر قدرت اقتصادی نيز مهار زد و مانع دربندشدن انسانها گشت؛ اما با از بين رفتن آزادی، حتا برابری ميان بنديان نيز باقی نخواهد ماند.
در آنچه که مشخصا" به بحث عدالت مربوط میگردد، کارل پوپر در نخستين جلد از کتاب «جامعهی باز و دشمنان آن» تحت عنوان «افسون افلاطون»، به بررسی ديدگاههای فيلسوف کلاسيک يونان میپردازد و از جمله «عدالت تامگرا»ی او را به شدت مورد نکوهش قرار میدهد. وی از جمله خاطر نشان میسازد که در حاليکه مفهوم عدالت در ذهن ما معنای تقسيم برابر در مسئوليتهای شهروندی يعنی تقسيم محدوديتهای آزادی، برابری در مقابل قانون و غيرجانبدار بودن محاکم قضايی را تداعی میکند، افلاطون از اين مفهوم، مزايای طبقاتی را درک میکند. به نظر پوپر دريافت انساندوستانه از عدالت به اين معناست که مساوات در ميان انسانها برقرار باشد، مزايای «طبيعی» حذف گردند، فرديت حفظ شود و سرانجام پاسداری از آزادیهای شهروندان وظيفهی دولت تلقی گردد. به عقيدهی پوپر، افلاطون در مقابل هر يک از اين خواستههای سياسی يک اصل میگذارد: اصل برتری طبيعی، اصل تامگرايی و اصلی که به موجب آن، پشتيبانی و تقويت دولت بايد وظيفه و هدف فرد باشد.
پوپر در جستجوی نظام عادلانهی سياسی، اين پرسش کلاسيک افلاطونی در مورد دولت را مبنی بر اينکه «چه کسی بايد حکومت کند؟»، پرسشی نادرست میداند. به عقيدهی او چنين پرسشی مبتنی بر ديدی اقتدارگرايانه است و پاسخی مرجعيتگونه میطلبد. از همين رو چنين پرسشی، پاسخهای کلاسيکی نيز به همراه آورده است مانند: «بهترينها بايد حکومت کنند» يا «فرزانگان» يا در بهترين حالت «اکثريت بايد حکومت کند». پوپر معتقد است که جای شگفتی نيست که پاسخهاي ارائه شده نه تنها با خود تناقضاتی به همراه میآورند، بلکه بعدها به بديلهای مهملی چون «حکومت کارگران و يا سرمايه داران» و غيره دگرگون میشوند. بطور خلاصه میتوان گفت که برای پوپر در زمينهی حکومت کردن، پرسش «چه کسی؟» مطرح نيست، بلکه پرسش «چگونه؟» مطرح است.
از همين جهت وی متقابلا" پيشنهاد میکند که بهتر است پرسشی فروتنانهتر را جانشين پرسش کلاسيک افلاطونی در مورد دولت کنيم و آن اينکه بپرسيم: «چهکار میتوانيم بکنيم تا نهادهای سياسی خود را به صورتی سازمان دهيم که امکان زيان وارد کردن حکمرانان بد و نالايق را که فراوانند به حداقل برساند». پوپر معتقد است که بدون تغيير در طرح پرسش يادشده، هرگز نمیتوانيم به نظريهای عقلانی در مورد دولت و مؤسسات آن و يک نظام سياسی عادلانه نائل گرديم. بنابراين بايد به عوض پرسش افلاطونی در اين مورد که «چه کسی بايد حکومت کند؟»، متواضعانه بپرسيم که: «کدام شکل حکومتی اجازه میدهد بتوانيم يک حکومت زورگو و يا هر حکومت بد ديگری را بدون خونريزی برکنار کنيم؟». به اين ترتيب میتوان نتيجه گرفت که دمکراسی امروز نيز مانند دمکراسی 2500 سال پيش در آتن، تلاشی است برای ايجاد آنچنان نظام حکومتی که بايد مانع عروج جباريت شود.
پوپر خاطر نشان میسازد که دمکراسی به معنای «حکومت مردم»، نام فريبندهای است، چرا که در هيچ جا مردم حکومت نمیکنند و نبايد هم حکومت کنند. زيرا حکومت اکثريت به سادگی میتواند به بدترين نوع جباريت تبديل شود و حقوق اقليت را يکسره از ميان بردارد. اما دمکراسی تنها شکل حکومتی است که عليرغم نام فريبندهی خود و تحت فشار مشکلات و دشواريهای عملی، توانسته اين هدف را در مقابل خود قرار دهد که با وضع کردن قوانين مشروط، ايدههای عدالت، انسانيت و بيش از هر چيز آزادی را در چارچوب قانونيت، تا آنجا که مقدور است متحقق سازد. به اين اعتبار میتوان گفت که دمکراسی از نظر پوپر نه حکومت مردم، بلکه تجهيز نهادی در مقابله با ديکتاتوری است. دمکراسیها در تلاشند تا به ياری قوانين مشروط و تأسيسات ساختاری، مانع شوند تا جباريت سربرآورد، اگر چه اين تلاشها همواره قرين موفقيت نبوده است.
پوپر در تعيين سنجيدار نظام سياسی آزاد خاطر نشان میسازد که نظامی از نظر سياسی آزاد است که نهادهای سياسی آن به شهروندانش اين امکان عملی را بدهد که در صورت ارادهی اکثريت بتوانند حاکمان را بدون خونريزی برکنار سازند. به عبارت ديگر ما هنگامی از نظر سياسی آزاديم که بتوانيم حاکمان خود را بدون خونريزی برکنار کنيم و تا زمانی که چنين امکانی داريم نبايد نگران باشيم که چه کسی حکومت میکند. پوپر نام چنين نظامی را که در دمکراسیهای غربی وجود دارد «جامعهی باز» میگذارد. مهمترين ويژگی جامعهی باز، علاوه بر سنجيدار يادشده، رقابت آزاد بر سر نظريات علمی و شفافيت در گسترههای آن است. جوامع باز نقطهی مقابل جوامع بسته و توتاليتاريستی هستند که در آنها به جای رقابت آزاد بر سر نظريههای علمی، منظومهی کاملی از عقايد ايدئولوژيک با ادعای انحصار حقيقت حاکم است. در جوامع باز، روش نقد خردگرايانه، به نابودی منتقد نمیانجامد و خشونت در حذف نظريات مخالف نقشی ندارد. نقد عاری از خشونت است که راه را برای انکشاف خرد میگشايد.
پوپر در دفاع از دمکراسی ليبرال تصريح می کند که بايد از خود بپرسيم بيلان نيکی و بدی که اين نظام تا کنون دربرداشته چگونه است؟ آيا نيکیهای چنين نظامی بر بديهای آن میچربد؟ او میافزايد: اگر چه دمکراسی بهترين نظام قابل تصور و از نظر منطقی بهترين نظام ممکن نيست و در بسياری از زمينهها میتوان و بايد آن را بهبود بخشيد، اما اين نظام از نظر تاريخی بهترين نظام سياسی است که ما سراغ داريم. معنای اين سخن آن نيست که ما نبايد اين نظام را مورد انتقاد قرار دهيم. دمکراسی اساسا" به نقد زنده است و دستاوردهای آن را نمیتوان هميشگی و بازگشتناپذير دانست. اين خطر همواره وجود خواهد داشت که اين نظام به سرعت آنچه را که به دست آورده از دست بدهد.
کارل پوپر در يکی ديگر از آثار مهم خود تحت عنوان «گمانها و وازنشها»، از جمله در توضيح دريافت خود از عدالت، به بحث در مورد آغازههای ليبراليسم میپردازد و تزهای گوناگونی در اين زمينه ارائه میدهد. به نظر وی، دولت اساسا" شّر است اما شّری ضروری. اختيارات دولت نبايد بيش از آن باشد که ضرورت ايجاب میکند. به نظر پوپر، برای نشان دادن ضرورت اين شرّ لازم نيست که به توماس هابس متوسل شويم و انسان را گرگ انسان بدانيم. حتا اگر انسان را دوست انسان يا فرشتهی انسان بدانيم، باز در چنين جهانی انسانهای ضعيف و انسانهای قوی وجود خواهند داشت. اما در چنين جهانی افراد ضعيف از اين حق برخوردار نيستند که افراد قوی آنان را تحمل کنند و در واقع بايد از بابت لطف آنان در تحملشان سپاسگزار باشند. حال هر کس ـ اعم از ضعيف يا قوی ـ که بر اين نظر است که هر انسانی حق زندگی دارد و میبايست از حق او پاسداری شود، ضرورت وجودی دولت را به رسميت میشناسد، دولتی که بايد از حق همگان پاسداری کند.
پوپر میافزايد که نشان دادن اين امر که دولت در عين حال يک خطر دائمی است کار دشواری نيست. زيرا هرآينه دولت بخواهد وظايفی را که به آن محول شده انجام دهد، بايد قدرت و اختيارات بيشتری از تک تک شهروندان و حتا گروههای اجتماعی داشته باشد. تدابيری که ما برای مقابله با خطر سوء استفاده از اين قدرت و اختيارات میانديشيم و تأسيساتی که به اين منظور ايجاد میکنيم، هيچکدام نمیتوانند چنين خطری را کاملا" از بين ببرند. ما همواره محکوميم هزينهی پاسداری از حق را به دولت بپردازيم، نه فقط به صورت ماليات، بلکه حتا از طريق تحقيری که به واسطهی تکبر دولتمردان نصيب ما میگردد. اما مهم اين است که هزينهای که میپردازيم خيلی گزاف نباشد.
به نظر پوپر، دمکراسی نمیتواند و نمیبايست در حق شهروندان خود نيکوکاری کند. در واقع نيز دمکراسی به تنهايی نمیتواند کاری صورت دهد. نيکوکاری بايد توسط شهروندان صورت گيرد. دمکراسی چيزی جز چارچوبی مناسب برای کنش افراد نيست و ما اجازه نداريم دمکراسی و آزادی را با رفاه و معجزهی اقتصادی يکی بگيريم. خطای بزرگی است اگر برای مردم چنين تبليغ کنيم که آزادی برای همگان رفاه، و دمکراسی برای جامعه اعتلای اقتصادی به همراه خواهد آورد. آزادی هرگز به معنای رفاه و خوشبختی تک تک انسانها نيست. اين امر تا حدود زيادی به شانس و اقبال و شايد به طور نسبی به لياقت و تلاش و فضيلتهای ديگر وابسته است. بايد بطور واقعبينانه مرزهای دولت رفاه را در نظر گرفت و خطرناک است اگر مسئوليت انسانی را در مورد خود و وابستگانش از او سلب و يا پيکار زندگی را برای انسان جوانی زيادی آسان کنيم. چرا که در نتيجهی از بينرفتن مسئوليت شخصی بیميانجی، میتواند معنای زندگی افراد نيز از دست برود.
به باور پوپر، آنچه که میتوان دربارهی دمکراسی و آزادی گفت، در بهترين حالت اين است که آنها تأثير لياقت شخصی فرد را بر روی رفاه او تا حدودی نيرومندتر میسازند. پس ما نبايد آزادی را به اين دليل برگزينيم که از آن انتظار زندگی راحتی داريم، بلکه به اين دليل که خود آزادی نمودار ارزشی است که آن را هرگز نمیتوان به ارزشهای مادی فروکاست. پوپر در اين زمينه اين سخن دمکريت فيلسوف يونان باستان را يادآور میشود که: «زندگی تنگدستانه در دمکراسی، به زندگی متمولانه در يک حکومت جبار برتری دارد، چرا که آزادی از عبوديت برتر است» و میافزايد که ما آزادی سياسی را برای اين برنمیگزينيم که اين يا آن چيز را به ما وعده می دهد، ما آن را برمیگزينيم زيرا که تنها صورت انسانی همزيستی ميان افراد بشر را ممکن میسازد؛ تنها صورتی که در آن ما میتوانيم مسئوليت کامل خود را عهده دار شويم. اما اينکه آيا ما قادر خواهيم شد امکاناتی را که آزادی در اختيارمان میگذارد متحقق سازيم، به عوامل بسياری و پيش از همه به خود ما بستگی دارد.
پوپر يادآور میشود که ما به اين دليل دمکرات نيستيم که هميشه حق را به اکثريت میدهيم. قرار نيست اگر اکثريت تصميم به نفع استبداد بگيرد، يک دمکرات دست از اعتقادات خود بردارد. پوپر نقش نهادهايی را که ريشه در سنتهای دمکراتيک جامعه دارند بسيار با اهميت تلقی میکند و يک آرمانشهر (اتوپی) ليبرال، يعنی دولتی را که بصورتی خردگرايانه بر شالودهای بدونسنت استوار باشد ممتنع يا ناممکن میداند. برای او ليبراليسم اعتقادی است متکی بر تغييرات اصلاحطلبانه و تدريجی و نه يک طرح انقلابی. وی خاطر نشان میسازد که آن دسته از سنتهای دمکراتيک جزو مهمترين هستند که چارچوبهای اخلاقی (منطبق بر چارچوبهای نهادی قانونی) جامعه را تشکيل میدهند و تجسم معنای سنتی عدالت و آداب و رسوم و احساس اخلاقی هستند. اين چارچوب اخلاقی، شالودهای است که بر مبنای آن هر جا که لازم باشد يک توافق عادلانه و منصفانه ميان علايق و منافع متعارض ممکن میگردد. طبيعی است که چنين چارچوبی تغييرپذير است، اما تغييرات آن نسبتا" آرام و تدريجی صورت میگيرد. هيچ چيز خطرناکتر از ويران کردن اين چارچوب و اين سنت نيست. يک چنين اقدام ويرانگرانهای (همانگونه که رژيم ناسيونالسوسياليسم در آلمان نشان داد)، قهرا" به زيرپاگذاشتن و از بينبردن همهی ارزشهای انسانی میانجامد.
پوپر در زمينهی عدالت اجتماعی در سطح جهانی تصريح میکند که امروزه با توجه به دستاوردهای فنآوری و رشد اقتصادی، برای بشريت ممکن گرديده است تا گرسنگی و فقر را در جهان ريشهکن سازد، اما مشکلات ديگری مانع از اين امر هستند. وی از جمله يکی از اين مشکلات را در وجود حکومتهای سياسی فاسد و زورگو در کشورهای توسعهنيافته ارزيابی میکند و خاطر نشان میسازد که مردم در بسياری از اين کشورها هنوز از آنچنان بلوغ معنوی برخورد نشدهاند تا بتوانند سرنوشت خود را در دست بگيرند.
بهرام محيی
(گفتار دوازدهم): کارل پوپر و انديشهی عدالت

عکسی از استاد محمدرضا شجریان بههمراه استاد هوشنگ ابتهاج در آلمان
تابناک: بسیاری از کاربران اینترنت داخل کشور برای گذشتن از سد فیلترینگ سایتهای مبتذل و مستهجن و سایتهای سیاسی، به سراغ نرمافزارهای فیلترشکن، سایتهای پروکسی و همچنین VPN رفته و این رجوع کاربران به استفاده به این روشهای عبور از فیلترینگ، باعث رشد فزاینده فروش اکانتهای نرمافزارهای فیلترشکن و VPN شده است. ضمن این که با جستجوی کوتاه در اینترنت، با سایتهای داخلی ارایه دهنده اشتراک VPN روبهرو خواهیم شد که آزادانه و بدون هیچ ترسی، شماره حساب اعلام کرده و اقدام به فروش غیر قانونی اشتراک VPN میکنند.
گذشته از خرید و فروش غیر قانونی اشتراک VPN و فیلترشکن در دنیای اینترنت که مانند هر فنآوری جدید با چالش و ضایعاتی همراه است، مدیران و مسئولان اینترنت در کشورهای گوناگون با روشهای گوناگونی با آن برخورد میکنند که از آن جمله، میتوان به فیلترینگ و یا نابودی منبع مروج مطالب خلاف منافع کشورها اشاره کرد که این امر، در بیشتر کشورها در حال اجرا بوده و کاری رایج و ضروری است.
البته ناگفته نماند، در کشور ما نیز فیلترینگ در حالی انجام میشود که بیشتر کاربران ایرانی با فیلتر و از دسترس خارج کردن سایتهای غیر اخلاقی و مستهجن و یا سایتهایی که در معاملات متقلبانه مجازی، از جمله فعالیتهای شرکتهای هرمی و گلدکوئیستی فعال هستند و همچنین آن دسته از سایتهایی که برخلاف قوانین جاری کشور مشغولند، موافق هستند و آن را امر بدیهی میدانند، ولی همین کاربران به دلیل برخی اشتباهات ناظران و یا استفاده از نرمافزارها و فنآوری غیر اصولی، دچار مشکلاتی میشوند که اتفاقا این مشکلات متوجه قشر تحصیل کرده یا در حال تحصیل نیز میشود؛ بنابراین، این قشر از کاربران داخلی اینترنت، بناچار به سراغ استفاده از نرمافزارهای فیلترشکن، سایتهای عبور از فیلترینگ (که اغلب از سوی کشورهای مخالف نظام به صورت رایگان عرضه میشود) و همچنین اشتراکهای VPN (Virtual Private Netvork)میروند.
بر پایه بررسیهای خبرنگار «تابناک»، این میل و کشش کاربران به استفاده از چنین فنآوریهایی برای گذشتن از فیلترینگ، با عوارض خطرناکی همراه است؛ چرا که کاربر با استفاده از VPN و همچنین نرمافزار فیلترشکن با اتصال به یک سرور در خارج از کشور (عمدتا در انگلیس و آمریکا) متصل شده و همین امر موجب اختصاص یک IP خارجی به رایانه کاربر داخلی میشود که در ادامه این کار، همه دادهها و اطلاعات از رایانه کاربر به سرور خارجی انتقال پیدا کرده و از آنجا وارد دنیای مجازی اینترنت میشود و به این وسیله، از فیلترینگ داخلی کشور عبور میکند.
اما این عبور از فیلتر با تهدیدهایی روبهرو میشود؛ به این ترتیب که کاربر نمیداند، بیشتر و اغلب سرورهایی که اشتراک VPN را در اختیار کاربران قرار میدهند، نه تنها تمامی اطلاعات رد و بدل شده را بررسی و کنترل میکنند، بلکه به همین وسیله با پورتهای باز رایانه کاربر به اطلاعات درون رایانه وی دسترسی پیدا کرده و امکان کپیبرداری و یا دیدن اطلاعات داخلی رایانه کاربر برای سرورهای خارجی میسر میشود و این در حالی است که اگر کاربر برای مثال در شبکه محل کارش، این نوع ارتباط را برقرار کند، سرور میتواند از طریق رایانه کاربر به اطلاعات شبکه داخلی آن اداره نیز دسترسی پیدا کند و نیز با نرمافزارهای پیشرفته بدون آگاهی کاربر، اطلاعات موجود در رایانه یا شبکه داخلی کاربر را برای خود کپی کند. همین مسأله در نرمافزارهای فیلترشکن مانند «فریگیت» و «اولترا سورف» نیز در حال انجام است.
با این حال، به نظر میرسد، باید تمهیدات و نظارت دقیقتری بر عملیات فیلترینگ صورت گرفته و مسئولان فیلترینگ کشور نیز با سعه صدر با سایتهای مختلف برخورد کرده و در آغاز کار، با فیلتر کردن یک سایت، مردم را به استفاده از فیلترشکن سوق ندهند.
در پایان تأکید میشود، استفاده از چنین روشهایی، ممکن است خطرات بسیاری داشته باشد و کاربران اینترنت باید بدانند که استفاده از چنین نرمافزارها و روشهایی، مانند این است که همه محتویات رایانه خود را از تصویر و فیلم شخصی گرفته تا اطلاعات مهم شخصی و کاری، آپلود کرده و در اختیار عموم قرار دهیم.
گفتنی است، دستگاههای ذیربط نیز باید با بررسی و نظارت دقیقتر با ارایه دهندگان غیر مجاز VPN و نرمافزار فیلترشکن برخورد کنند.
در خانواده ای روحانی (مسلمان – شیعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و یکی از شوهر خواهرهایم در مسند روحانیت مردند. و حالا برادرزاده ام و یک شوهر خواهر دیگر روحانی اند. و این تازه اول عشق است. که الباقی خانواده همه مذهبی اند. با تک و توک استثنایی. برگردان این محیط مذهبی را در« دید و بازدید» می شود دید و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهای دیگر. نزول اجلالم به باغ وحش این عالم در سال ۱۳۰۲ بی اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هیچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان کودکی سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و یکی دیگر در سی و پنج سالگی به سرطان رفت. کودکیم در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. تا وقتی که وزارت عدلیه ی «داور» دست گذشت روی محضرها و پدرم زیر بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اینکه فقط آقای محل باشد. دبستان را که تمام کردم دیگر نگذاشت درس بخوانم که: « برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازی، بعد سیم کشی برق، بعد چرم فروشی و از این قبیل و شب ها درس. و با درآمد یک سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداری سیم کشی های متفرقه. بَـردست «جواد»؛ یکی دیگر از شوهر خواهرهایم که اینکاره بود. همین جوری ها دبیرستان تمام شد. و توشیح «دیپلمه» آمد زیر برگه ی وجودم – در سال ۱۳۲۲ – یعنی که زمان جنگ. به این ترتیب است که جوانکی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده می شود به بلبشوی زمان جنگ دوم بین الملل. که برای ما کشتار را نداشت و خرابی و بمباران را. اما قحطی را داشت و تیفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ی قوای اشغال کننده را.
جنگ که تمام شد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) را تمام کرده بودم. ۱۳۲۵. و معلم شدم. ۱۳۲۶. در حالی که از خانواده بریده بودم و با یک کروات و یکدست لباس نیمدار آمریکایی که خدا عالم است از تن کدام سرباز ِ به جبهه رونده ای کنده بودند تا من بتوانم پای شمس العماره به ۸۰ تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سال های آخر دبیرستان با حرف و سخن های احمد کسروی آشنا شدم و مجله «پیمان» و بعد «مرد امروز» و «تفریحات شب» و بعد مجله «دنیا» و مطبوعات حزب توده… و با این مایه دست فکری چیزی درست کرده بودیم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه ی انتظام ، امیریه. و شب ها در کلاس هایش مجانی فنارسه (فرانسه) درس می دادیم و عربی و آداب سخنرانی و روزنامه دیواری داشتیم و به قصد وارسی کار احزابی که همچو قارچ روییده ، بودند هر کدام مأمور یکی شان بودیم و سرکشی می کردیم به حوزه ها و میتینگ هاشان (meeting)… و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالای پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتیم که کدامشان خادمند و کدام خائن و چه باید کرد و از این قبیل… تا عاقبت تصمیم گرفتیم که دسته جمعی به حزب توده بپیوندیم. جز یکی دو تا که نیامدند. و این اوایل سال ۱۳۲۳. دیگر اعضای آن انجمن «امیر حسین جهانبگلو» بود و «رضا زنجانی» و «هوشیدر» و «عباسی» و «دارابزند» و «علینقی منزوی» و یکی دو تای دیگر که یادم نیست. پیش از پیوستن به حزب ، جزوه ای ترجمه کرده بودم از عربی به اسم «عزاداری های نامشروع» که سال ۲۲ چاپ شد و یکی دو قِران فروختیم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بودیم که انجمن یک کار انتفاعی هم کرده. نگو که بازاری های مذهبی همه اش را چکی خریده اند و سوزانده. این را بعدها فهمیدیم. پیش از آن هم پرت و پلاهای دیگری نوشته بودم در حوزه ی تجدید نظرهای مذهبی که چاپ نشده ماند و رها شد. در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته ی حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره. و از این مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در « بشر برای دانشجویان » که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه ی « مردم » که مدیر داخلیش بودم. و گاهی هم در «رهبر». اولین قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز ۲۴. که آن وقت ها زیر سایه «صادق هدایت» منتشر می شد و ناچار همه جماعت ایشان گرایش به چپ داشتند و در اسفند همین سال « دید وبازدید» را منتشر کردم ؛ مجموعه ی آنچه در «سخن» و «مردم برای روشنفکران» هفتگی درآمده بود. به اعتبار همین پرت و پلاها بود که از اوایل سال ۲۵ مامور شدم که زیر نظر طبری «ماهانه مردم» را راه بیندازم. که تا هنگام انشعاب، ۱۸ شماره اش را درآوردم . حتی شش ماهی مدیر چاپخانه حزب بودم. چاپخانه « شعله ور». که پس از شکست « دموکرات فرقه سی» و لطمه ای که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه ی «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همین چاپخانه ای که در اختیارشان بود «از رنجی که می بریم» درآمد. اواسط ۱۳۲۶. حاوی قصه های شکست در آن مبارزات و به سبک رئالیسم سوسیالیستی! و انشعاب در آغاز ۱۳۲۶ اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف نظر جماعتی که ما بودیم – به رهبری خلیل ملکی – و رهبران حزب که به علت شکست قضیه آذربایجان زمینه افکار عمومی حزب دیگر زیر پایشان نبود. و به همین علت سخت دنباله روی سیاست استالینی بودند که می دیدیم که به چه می انجامید. پس از انشعاب، یک حزب سوسیالیست ساختیم که زیر بار اتهامات مطبوعات حزبی که حتی کمک رادیو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چندانی نیاورد و منحل شد و ما ناچار شدیم به سکوت. در این دوره ی سکوت است که مقداری ترجمه می کنم، به قصد فنارسه (فرانسه) یادگرفتن. از «ژید» و «کامو» و «سارتر». و نیز از «داستایوسکی». «سه تار» هم مال این دوره است که تقدیم شده به خلیل ملکی. هم در این دوره است که زن می گیرم. وقتی از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چار دیواری خانه ای می سازی. از خانه پدری به اجتماع حزب گریختن، از آن به خانه شخصی و زنم سیمین دانشور است که می شناسید. اهل کتاب و قلم و دانشیار رشته زیبایی شناسی و صاحب تالیف ها وترجمه های فراوان و در حقیقت نوعی یار و یاور این قلم که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود. (و مگر درنیامده؟) از ۱۳۲۹ به این ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده است که سیمین اولین خواننده و نقـّادش نباشد. و اوضاع همین جورهاهست تا قضیه ملی شدن نفت و ظهور جبهه ملی و دکتر مصدق. که از نو کشیده می شوم به سیاست و از نو سه سال دیگر مبارزه در گرداندن روزنامه های «شاهد» و«نیروی سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگی» که مدیرش ملکی بود، علاوه بر اینکه عضو کمیته نیروی سوم و گرداننده تبلیغاتش هستم که یکی از ارکان جبهه ملی بود و باز همین جورهاست تا اردیبهشت ۱۳۳۲ که به علت اختلاف با دیگر رهبران نیروی سوم، ازشان کناره گرفتم. می خواستند ناصر وثوقی را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ و باهمان «بریا» بازی ها . که دیدم دیگر حالش نیست.
آخر ما به علت همین حقه بازی ها از حزب توده انشعاب کرده بودیم و حالا از نو به سرمان می آمد. در همین سال ها است که «بازگشت از شوروی» ژید را ترجمه کردم و نیز «دست های آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. « زن زیادی» هم مال همین سال ها است آشنایی با «نیما یوشیج» هم مال همین دوره است و نیز شروع به لمس کردن نقاشی. مبارزه ای که میان ما از درون جبهه ملی با حزب توده در این سه سال دنبال شد به گمان من یکی از پربارترین سال های نشر فکر و اندیشه و نقد بود. بگذریم که حاصل شکست در آن مبارزه به رسوب خویش پای محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملی و بُرد کمپانیها در قضیه نفت که از آن به کنایه در «سرگذشت کندوها» گـَپی زده ام – سکوت اجباری محدودی را پیش آورد که فرصتی بود برای به جد در خویشتن نگریستن و به جستجوی علت آن شکست ها به پیرامون خویش دقیق شدن. و سفر به دور مملکت و حاصلش « اورازان – تات نشین های بلوک زهرا- و جزیزه خارک » که بعدها مؤسسه تحقیقات اجتماعی وابسته به دانشکده ادبیات به اعتبار آنها ازم خواست که سلسه ی نشریاتی را در این زمینه سرپرستی کنم و این چنین بود که تک نگاری (مونو گرافی) ها شد یکی از رشته ی کارهای ایشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاری ایشان را ترک گفتم. چرا که دیدم می خواهند از آن تک نگاری ها متاعی بسازند برای عرضه داشت به فرنگی و ناچار هم به معیارهای او و من این کاره نبودم چرا که غـَرضم از چنان کاری از نو شناختن خویش بود و ارزیابی مجددی از محیط بومی و هم به معیارهای خودی. اما به هر صورت این رشته هنوز هم دنبال می شود. و همین جوری ها بود که آن جوانک مذهبی از خانواده گریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن سیاست بازی ها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلی بنیادهای سنتی اجتماعی ایرانی ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقی و در واقع به صورت دنبال روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و آمریکا دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن می برد و بدلش می کند به مصرف کننده ی تنهای کمپانی ها و چه بی اراده هم. و هم اینها بود که شد محرک «غرب زدگی» -سال ۱۳۴۱ – که پیش از آن در «سه مقاله دیگر» تمرینش را کرده بودم. «مدیر مدرسه» را پیش از این ها چاپ کرده بودم- ۱۳۲۷- حاصل اندیشه های خصوصی و برداشت های سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار موثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صریح به اوضاع کلی زمانه و همین نوع مسائل استقلال شکن.
انتشار«غرب زدگی» که مخفیانه انجام گرفت نوعی نقطه ی عطف بود در کار صاحب این قلم. و یکی از عوارضش این که «کیهان ماه» را به توقیف افکند. که اوایل سال ۱۳۴۱براهش انداخته بودم و با اینکه تأمین مالی کمپانی کیهان را پس پشت داشت شش ماه بیشتر دوام نیاورد و با اینکه جماعتی پنجاه نفر از نویسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بیشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول «غرب زدگی» را در شماره اولش چاپ کرده بودیم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات ودیگر قضایا … کلافگی ناشی از این سکوت اجباری مجدد را در سفرهای چندی که پس از این قضیه پیش آمد در کردم. در نیمه آخر سال ۴۱ به اروپا. به مأموریت از طرف وزارت فرهنگ و برای مطالعه در کار نشر کتاب های درسی. در فروردین ۴۲ به حج. تابستانش به شوروی. به دعوتی برای شرکت در هفتمین کنگره ی بین المللی مردم شناسی و به آمریکا در تابستان ۴۴. به دعوت سمینار بین المللی و ادبی و سیاسی دانشگاه «هاروارد» و حاصل هر کدام از این سفرها سفرنامه ای که مال حجش چاپ شد به اسم «خسی در میقات» و مال روس داشت چاپ می شد؛ به صورت پاورقی درهفته نامه ای ادبی که «شاملو» و «رؤیایی» درآوردند که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش کوتاهی نیز از کنگره مردم شناسی داده ام در «پیام نوین» ونیز گزارش کوتاهی از «هاروارد»، در «جهان نو» که دکتر «براهنی» در می آورد و باز چهار شماره بیشتر تحمل دسته ی ما را نکرد. هم در این مجله بود که دو فصل از «خدمت و خیانت روشنفکران» را درآوردم. و این ها مال سال ۱۳۴۵. پیش از این «ارزیابی شتابزده» را در آورده بودم – سال ۴۳– که مجموعه ی هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سیاست معاصر. که در تبریز چاپ شد. و پیش از آن نیز قصه «نون و القلم» را – سال ۱۳۴۰– که به سنت قصه گویی شرقی است و در آن چون و چرای شکست نهضت های چپ معاصر را برای فرار از مزاحمت سانسور در یک دوره تاریخی گذاشتم و وارسیده. آخرین کارهایی که کرده ام یکی ترجمه «کرگدن» اوژن یونسکو است – سال ۴۵– و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست یونگر که به تقریر دکتر محمود هومن برای «کیهان ماه» تهیه شده بود و دو فصلش همان جا در آمده بود. و همین روزها از چاپ «نفرین زمین» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهی است در طول نه ماه از یک سال و آنچه بر او واهل ده می گذرد. به قصد گفتن آخرین حرفها درباره آب و کشت و زمین و لمسی که وابستگی اقتصادی به کمپانی از آنها کرده و اغتشاشی که ناچار رخ داده و نیز به قصد ارزیابی دیگری خلاف اعتقاد عوام سیاستمداران و حکومت از قضیه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضی جایش زده اند. پس از این باید « در خدمت و خیانت روشنفکران» را برای چاپ آماده کنم . که مال سال ۴۳ است و اکنون دستکاری هایی می خواهد و بعد باید ترجمه «تشنگی و گشنگی» یونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگی و گوری» که قصه ای است درباب عقیم بودن و بعد بپردازم به تمام «نسل جدید» که قصه ی دیگری است از نسل دیگری که من خود یکیش … و می بینی که تنها آن بازرگان نیست که به جزیره کیش شبی ترا به حجره خویش خواند و چه مایه مالیخولیا که به سرداشت…
استاد باستانی پاریزی-ابتهاج-استاد شفيعي كدكني


شاید مسافران فرودگاه بینالمللی امام هم نمیدانستند پیرمردی که چمدان به دست کنارشان ایستاده تا پلههای هواپیما را بالا برود و برای همیشه با دلبستگیهای سرزمین مادریاش خداحافظی کند، کسی است که فرهنگ این سرزمین مدیون سالها از خود گذشتگی اوست و آنگاه ما اینگونه بیسروصدا از دستش دادهایم.
شاید مسافران پنجشنبه شب فرودگاه نمیدانستند آوازخوان «کوچه باغهای نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیهاش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بوداو نیز چون مولانا و دیگر عارفان کیسه ای خاک از وطن برداشت تا در فراسوی مرزهای وطن بر پهنه کره خاکی بیفشاند.
استاد شفيعي كدكني براي تدريس دانشگاه پرينستون آمريكا را انتخاب كرد و براي هميشه از ايران رفت.معلم پوستین پاره ای که خود را به دست خرس در سیلاب سپرد. کویر وحشت او را به کاروان مولانا پیوند داد. به کجا چنین شتابان؟ به جایی که نامش ناکجا آباد است.
رفت تا حدیثی نو در اندازد، تا دفتری جدید بگشاید. عرفان ایرانی مرز ها ی ملیت و وطن را در نوردیده است و اکنون بحث بر سر انسان بر روی کره خاکی است.او نسيم ادبيات ايران بود، نسيم گونه از خاكش سفر كرد و همه عاشقان شعرهايش را كه مثل گون ريشه در نوشتههايش داشتند تنها رها كرد.
او همانگونه كه در اشعارش گفته بود دريادلانه از هيچ طوفاني نميترسيد. ولي گاه طوفانها آنقدر آرامش درياي دل شاعران را بر هم ميزند كه ترجيح ميدهند درد غربت را به جان بخرند و در گزند حوادث اين طوفانها نمانند.
او رفت تا هميشه جاي خالي قلمش در ادبيات ايران باقي بماند سفرش به خير اما دنياي شعر ما به كدكنيها نيازمند است.
«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفهها، به باران، / برسان سلام ما را»
زندگی و مرگ او مانند آثارش بسیار پرفراز و نشیب و متفاوت و غیرمنتظره بود. او در فصل شکار همیشه به مونتانا میرفت و با دوستانش به شکار میپرداخت هر چند او هیچوقت نمیتوانست به موجود زندهای شلیک کند و بیشتر ادای شکارچیان را در میآورد. در فصل شکار ۱۹۸۴، به مونتانا نرفت. دوستانش نگران شدند. امکان تماس با او وجود نداشت به همین دلیل پلیس شهر بولیناس در شمال کالیفرنیا که محل زندگیش بود را خبر کردند. در ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴ پلیس در خانه را شکست و یک بطری مشروب و یک تفنگ کالیبر ۴۴ کنار جسدش پیدا کرد. بنابر اظهار نظر پزشکی قانونی: او «ایستاده رو به دریا پشت پنجره» به شقیقهاش شلیک کرده است.
داستان اشباح با يك مسواك، نوشتهء ريچارد براتيگان / فارسى: حسين نوش آذر
اخوان شاعریست که هیچگاه برای دربار شعر نگفت و همیشه ردپای مظلومیت مردمان سرزمینش در آثار او ملموس است.
او در این راه درد و رنج فراوانی را تحمل کرد و مدتی از عمر خود را در زندان سپری کرد.
اخوان عاشق ایران بود و از نبود عدالت در کشورش بسیار رنج می برد بطوری که در جواب منتقدانش می گفت: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را میشناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشتهام.»
شعرهای اخوان در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازهای از زندگی رسیدند. او بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.(شعر" زمستان " از معروف ترین آثارش است)
اخوان ثالث در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته (بازنشانده) شد ودر ۴ شهریور ۱۳۶۹ جان به جان آفرین سپرد
شعر "کاوه یا اسکندر " نمونه خوبی بر این مدعاست در این شعر اخوان ثالث ضمن اشاره به اوضاع زمانه با گفتن این جمله " اما جوانان مانده اند " مقاومت و پایداری را در مقابل روبهان و کفتاران را توصیه می کند.
مهدی اخوان ثالث
موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی اید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیا افتاد هاست
دارها برچیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
خشکبنهای پلیدی رسته اند
مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

فرماندهان ارتش نوساخته رضاشاه كه توان مقاومت چند روزه در برابر تهاجم ارتشهاي بيگانه به خاك كشور را هم نداشتند!
با تجاوز قواي انگليس و روس از جنوب و شمال به كشور، رضاشاه، ارتش را به مقابله فراخواند، ولي به جز مقاومت پراكنده چند روزه، ارتشي كه هزينه سنگين آن را مردم متحمل شده بودند، طي سه روز درهم شكست و كشور به اشغال ارتش شوروي و انگليس درآمد و امراي ارشد آن با همان چادرهايي كه ممنوع شده بود، گريختند و پس از سه روز، دولت ايران تصميم خود مبني بر ترك مقاومت را به اطلاع سفراي كشورهاي اشغالگر رساند و در مقابل از آنها خواست تا ادامه عمليات جنگي و پيشروي خود را متوقف سازند.
روز هشتم شهريور سال 1320 دولت فروغي در تهران حكومت نظامي اعلام كرد و در روز 25 شهريور، هنگاميكه قواي روس و انگليس وارد پايتخت شدند و تهران را اشغال كردند، رضاشاه بي درنگ استعفا داد و عازم بندرعباس شد.

من نمی دانم متهمان دادگاه دیروز گناهکارند یا نه چون اطلاع از پرونده آنها ندارم وقضاوت هم نمی دانم دیشب اعترافات آنها را از تلویزیون دیدم یک نکته قابل توجه به ذهنم رسید که متهمان نادم همه اشتباهات خود را بدون هیچ کم و کاستی بیان میکنند اکثرا نقشه براندازی داشته اند و از بیگانگان دستور می گرفته اند و جملگی پشیمانند اما نکته غامض برای من این است که ایا در این دهها متهمی که پای میز محاکمه کشیدید یک نفر حتی یک نفر پیدا نمی شود که اتهامتش را قبول نکند و لااقل بعضی از قسمتهای اتهامی اش را زیر بار نرود تا انجا که من شنیده ایم دادگاه جایست که متهم و وکیلش از اتهاماتشان دفاع میکنند و در مواردی خلافش را بیان میکنند اما این دادگاهی چیزی عکس این است و جملگی اتهامتشان را نه تنها قبول دارند بلکه با اب و تاب تعریفش میکنند اگر این بازجو ها این قدر منطقی هستند چرا نمی آیند در تلویزیون واین درصد معترضین را مجاب کنند چرا که سران این معترضین این گونه که می بینیم مجاب شده اند
بنابر گزارش رسمی بانک مرکزی بیش از 19 میلیون نفر در کشور هماکنون زیر خط فقر به سر میبرند، یعنی توانایی سیر کردن شکم خود و فرزندانشان را ندارند و بنابر برآوردهای کارشناسی، بیش از 40 میلیون نفر با مشکل تأمین هزینههای اولیه زندگی مواجهند. در شرایطی که حداقل هزینه زندگی یک خانواده فاقد خانه در تهران، 800 هزار تومان و در سایر مناطق کشور بیش از 600 هزار تومان اعلام شده، مشخص نیست خانوادههای حقوقبگیر که بعضاً حقوق آنها با احتساب کاهش پس از انتخابات کشور کمتر از 400 هزار تومان است، چگونه هزینههای خود را تأمین میکنند.
با این وجود، اکثر مسئولان کشور در قوای سهگانه، نهادها و دستگاههای حکومتی که با بودجه بیتالمال سفرههای رنگین افطار را برای خود، خانواده، همکاران و سایر مسئولان در سالنهای پذیرایی پهن میکنند، به مدد فیشهای حقوقی ۷رقمی بعلاوه مزایا و مواهب ویژه هیچگونه نگرانی از تأمین هزینههای ماه رمضان نداشته و حتی به مدد کاهش غیرقانونی ساعت کار، این ماه را به زمان استراحت بیشتر در ایام تعطیلات تابستانی تبدیل میکنند.
پرسش ساده این است که با وجود میلیونها شکم گرسنه و نوجوانان و جوانانی که به علت سوء تغذیه، تحمل روزه شهریور ماه برای آنها بسیار دشورا است،
آیا روزه مسئولان جمهوری اسلامی که بر سر سفره افطارهای رنگین افطار میکنند، در درگاه الهی قبول میشود؟

کسی میدونه حالا که آیت الله صانعی گفته منظورش از حروم زاده احمدی نژاد نبوده، دلیل اصرار طرفداران احمدی نژاد برای اثبات این نگفته! آیت الله صانعی چیه؟ از متن کامل سخنرانی آقای صانعی این امر ثابت میشه......
متن كامل سخنراني مهم آیت الله صانعی در گرگان

مسمط اديب الممالک فراهاني (شاعر دوران قاجاريه و از نوادگان قائم مقام فراهاني)
خوشبختي زماني است که شما داراي:
حقوق آمريکايي، خانه بريتانيايي ، غذاي چيني ، اتومبيل آلماني و زن ايراني باشيد.
بدبختي زماني است که شما داراي:
اتومبيل آمريکايي ، زن بريتانيايي ، خانه چيني ، غذاي آلماني و حقوق ايراني باشيد
به نظر شما چرا پنچ وزیر پشنهادی احمدی نژاد مدرک مهندسی عمران دارند؟

انگار چينيها پس از كشتار تركهاي مسلمان كشور خودشان، تصميم گرفتهاند به مقدسات مردم مسلمان ايران هم به موهن ترين شكل ممكن حمله كنند.تا پیش از اين، Made In China حتی به تسبیحها و جانمازهاي ايرانيان رسيده بود و حالا كلمه «الله» و عبارت مقدس مسلمانان يعني «بسم الله الرحمن الرحيم» را به قسمت پشت شلوارهای ايرانيان بردهاند و عجب آنكه برخي مدعيان كه پيشتر در اعتراض به عبارت كوكاكولاي برعكس شده كفن پوش به خيابانها مي ريختند و در راستای تحريم كوكاكولا و نستله حركت ميكردند و هم در برابر كشتار مسلمانان چين سكوت كردهاند در مكتب اسلام براي كلمه الله حرمت قایل شده اند، به گونهاي كه حتي براي دست زدن به خط و نوشته آن بايد وضو داشت و... و حالا درست در قسمت نشيمنگاه اين شلوارها اين كلمه گلدوزي شده و بدتر آن که در تهران ـ که خیلیها دوست دارند آن را ام القرای جهان اسلام بنامند ـ به فروش می رسد!
حالا چون برادر چین زود تبریک گفته انتخابات راعیبی نداره حالا برادر احمدی نژاد یک کمی سعه صدر دارند اگر این عمل از انگلیس سر می زد کفن متری ۱۰۰ هزار تومان میشد به این می گویند سیاست برادرانه راستی این قاسم کفن پوش(قاسم روانبخش شاگرد مصباح و رئیس کفن پوشان قم) کجا تشریف دارند تف بر این سیاست.......