
زندهیاد خسرو شکیبایی صبح یکشنبه سیام تیرماه 1387 از مقابل تالار وحدت روی دوش دوستدارانش تشییع شد و آفتاب که به میانه آسمان رسید برای همیشه در خاک گرم قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) آرام گرفت
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

خسرو شكيبايي پس از سالها نقشآفريني در سينماي ايران،جمعه، 28 تير، در سن 64سالگي بر اثر سكتهي قلبي در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.
اين بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ايران كه سالها با حميد هامون در فيلم «هامون» داريوش مهرجويي باورش كرديم و به خاطر اين فيلم، سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را در هشتمين دورهي جشنواره فجر گرفت، سالها بعد به خاطره فيلم «كيميا»ي احمدرضا درويش، دوباره اين سيمرغ را به خانه برد. او سومين سيمرغ خود را هم را براي بازي در نقش عادل مشرقي فيلم «سالاد فصل» فريدون جيراني گرفت. از آخرين افتخارات شكيبايي هم ديپلم افتخار براي فيلم «اتوبوس شب» كيومرث پوراحمد بود.
خسرو شكيبايي كه خاطره بازياش را در فيلمهاي «كاغذ بيخط»، «يكبار براي هميشه» و مجموعههاي تلويزيوني «مدرس»، «روزي روزگاري» و «خانهي سبز» از ياد نبردهايم، كمتر اهل گفتوگو و مصاحبه بود و با بيان صميمانهاش از خبرنگاران ميخواست كه از او توقع مصاحبه نداشته باشند و دلگير هم نشوند.
او با بازي در نقش كوتاهي در فيلم «خط قرمز» (مسعود كيميايي، 1361) اولين حضورش را در سينما رقم زد و با «هامون» در خاطرهها ماندگار شد.
شكيبايي در حدود 40 فيلم سينمايي حضور داشته است؛ فيلمهايي همچون: «پري»، «رابطه»، «سايه به سايه»، «درد مشترك» و «خواهران غريب» و با فيلمسازان شاخصي چون داريوش مهرجويي، ناصر تقوايي و مسعود كيميايي همكاري داشت.
فیلم و تصویر: خسرو، به خاطرهها پیوست
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
انتصاب حميد بهبهاني به عنوان سرپرست وزارت راه بر دامنه ابهامات درباره دلايل واقعي عزل محمد رحمتي افزود. محمد رحمتي دو روز پيش تحت عنوان بازنشستگي از مقام وزارت راه عزل شد و ديروز محمود احمدينژاد اعلام کرد، حکم سرپرستي حميد بهبهاني را براي اداره موقت اين وزارتخانه صادر کرده است.
انتصاب بهبهاني به سمت سرپرست وزارت راه از آن روي ابهام برانگيز شده است که وي متولد 1319 يعني داراي 68 سال سن و 47 سال سابقه کاري است.
به اين ترتيب درباره عزل رحمتي بايد به جستوجوي دلايل ديگري پرداخت؛ چرا که اگر رحمتي با 30 سال سابقه کاري از مقام وزارت بازنشسته شده است، اما اکنون کسي جانشين او شده که از نظر سن حداقل 10 سال مسنتر از رحمتي و به لحاظ فراسوابق کاري هم 17 سال بيشتر از او سابقه دارد
گفته ميشود بهبهاني استاد راهنماي رئيسجمهور در دانشکده عمران دانشگاه علم و صنعت هم بوده است. احمدينژاد در سال 1376 موفق به دريافت مدرک تحصيلي دکتراي مهندسي و برنامهريزي حمل و نقل از دانشگاه علم و صنعت گرديد و 6 سال بعد كه شهردار تهران شد، از اين استاد خود نيز به عنوان معاون شهرداري بهره جست.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
عصر روز گذشته، مأموران امنيتي فرودگاه دوبي در اقدامي گستاخانه، به شماري از مسافران ايراني بيحرمتي كردند.
روز گذشته، هنگامي كه پرواز ساعت 17:30 هواپيمايي ماهان وارد ترمينال شماره 2 دوبي شد، مأموران امنيتي، پانزده نفر از مسافران ايراني را جدا كرده و پس از آنكه آنها را كاملا برهنه كردند، به بازجويي از آنان پرداختند.
آنها همچنين الفاظ ركيكي را نثار اين مسافران و مقامات كشورمان كردند و به رغم آنكه هيچ نشانه غيرامنيتي نيافتند، از عذرخواهي نيز خودداري كردند.
اينها همه در حالي است كه كشور امارات متحده عربي تا دو ـ سه دهه پيش، سكونتگاه اعراب باديهنشين بود و در صورتي كه سرمايه عظيم ايران از آن خارج شود، دستخوش آسيبهاي بسياري خواهد شد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

نه گندم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
از بی شمار نام شهیدانت
هابیل را که نام نخستین بود
دیگر
این روزها به یاد نمی آوری
هابیل
نام دیگر من بود
یوسف ، برادرم نیز
تنها به جرم نام تو
چندین هزار سال
زندانی عزیر زلیخا بود
بتها ، الهه ها
و پیکر تمام خدایان را
صورتگران
به نام تو تصویر می کنند
نام تو را
روزی تمام غارنشینان
بر سنگها نوشتند
و سنگها از آن روز
جنگل شدند
امروز هم
از کیمیای نام تو
این واژه های خام
در دستهای خسته ی من
شعر می شوند
من در ادای نام تو
دم می زنم
شعرم حرام باد
اگر روزی
تا بوده ام
جز با طنین نام تو
شعری سروده ام
نام تو
رازی نوشته بر پر پروانه هاست
گلها همه به نام تو مشهورند
آیینه ها
از انعکاس نام تو می خندند
در کوچه های خاطره باران
وقتی که خوشه های اقاقی
از نرده های حوصله ی دیوار
سر ریز می کنند
و در مشام باد عطر بنفش نام تو می پیچد
نامت
طلسم " بسم " اقاقیهاست
بی نام تو جذام خلاء
ده کوره ی جهان را
خواهد خورد
نامی برای مردن
نامی برای تا به ابد زیستن
نامی برای بی که بدانی چرا
گاهی گریستن
فهرست کوچکی
از بی شمار نام شهیدان توست
پیغمبران
به نام تو سوگند خورده اند و شاعران گمنام
تنها به جرم بردن نام تو مرده اند
زیرا که نام کوچک تو
شرح هزار نام بزرگ خداست
زیرا
هزار نام خدا
زیباست !
نامی برای مردن
نامی برای تا به ابد زیستن
نامی برای بی که بدانی چرا
گاهی گریستن
فهرست کوچکی
از بی شمار نام شهیدان توست
پیغمبران
به نام تو سوگند خورده اند و شاعران گمنام
تنها به جرم بردن نام تو مرده اند
زیرا که نام کوچک تو
شرح هزار نام بزرگ خداست
زیرا
هزار نام خدا
زیباست !
قیصر امین پور
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
با اینکه گزارش مقدماتی از خوانش سنگنبشته نویافته خارک را در آبانماه سال گذشته منتشر کرده بودم؛ اما این کتیبه پیچیدگیها و پرسشهایی بیپاسخمانده در زمینه اصالت و آوانویسی و به ویژه ترجمه متن در بر داشت که امیدوارم بودم بتوان با بررسیهای بیشتر و به مرور، پاسخهایی برای آنها بیابم و یا فرضیاتی را مطرح کنم. یکی از این پرسشها در روند قرائت حرف سوم از سطر دوم کتیبه پیش آمد که دارای شکلی کاملاً ناشناخته در میان دیگر متون شناخته شده به خط میخی فارسی باستان بود. نگارنده در همان زمان به این موضوع نپرداخت تا بلکه بتواند آنرا بیشتر بررسی کند. اما اکنون این کتیبه استثنایی دچار تخریب و آسیبهایی جدی شده و فرصت مطالعات بیشتر بر روی آن از دست رفته است. اکنون به ناچار میباید تنها به عکسهایی که از آن تهیه کردهام، بسنده کرد. موضوع این گفتار را نخستین بار در ضمن سخنانم در همایش ارزندهای که یکشنبه گذشته به همت دیدهبان یادگارهای فرهنگی و طبیعی ایران و انجمن فرآوران ایران در مرکز مشارکتهای مردمی برگزار شد، بیان کردم و گزارشهایی از آن در خبرگزاریهای میراث فرهنگی و ایسنا منتشر شد.
میدانیم که در خط میخی فارسی باستان، آوای خیشومی «ن» غنه پیش از آواهای انسدادی یا سایشی (همچون «ک») بدون آنکه نوشته شود، خوانده میشود. همانگونه که برای نمونه نام آخرین فرد شورشی در سنگنبشته داریوش بزرگ در بیستون «سَـکـوخَـه» نوشته شده، اما «سْـکـونـخَـه» خوانده میشود.

سنگنبشته خارک، پیش از تخریب
عکسها از: غیاث آبادی، اسفند 1386
عکسهایی دیگر از خارک و کتیبه
Figure 1: Kharg Inscription before destruction
Photos by R. M. Ghiasabadi, Feb 2008
More pictures of Kharg and the inscription
از سوی دیگر، خط میخی الفبایی- هجایی فارسی باستان دارای 36 نشان یا علامت است که نشان سوم از سطر دوم کتیبه خارک تاکنون در هیچیک از سنگنبشتهها و نشانهای سی و ششگانه شناختهشده دیده نشده است.
این نشان که با دو میخ کوتاه افقی، یک میخ زاویهدار و یک میخ بزرگ عمودی دیده میشود؛ آشکارا ترکیبی از نشانهای «نَ» (na) و «کُ» (ko) است. نشان «نَ» دارای دو میخ کوچک افقی و یک میخ زاویهدار، و نشان «کُ» دارای یک میخ زاویهدار و یک میخ بزرگ عمودی است.

سنگنبشته خارک، حرف الفبای تازه در خط میخی فارسی باستان
Figure 2: new combined character of Old Persian cuneiform
found in Kharg inscription.
در طراحی این نشانِ ترکیبیِ تازه، عنصر مشترکِ میخ زاویهدار در میانِ نشان گذارده شده و دو میخ کوچکِ شاخصِ حرف «نَ» در سوی چپ و یک میخ بزرگِ شاخصِ حرف «کُ» در سمت راستِ نشان بکار گرفته شده است.

«نْـکُ» (nko)
حرف الفبای تازه در خط میخی فارسی باستان
Figure 3: new combined character of Old Persian cuneiform
found in Kharg inscription.
چنین به نظر میآید که در دورهای تصمیم گرفته شده برای هجای «نْـکُ» (nko) که «ن» غنه آن نوشته نمیشده اما خوانده میشده است، این نشان تازه وضع شود و در کتیبه خارک برای نگارش واژه «سـانـکُـشـا» (sânkoŝâ) بکار گرفته شود. چنانچه این نظر (که در تصویر پیوست به روشنی دیده میشود) درست باشد، اکنون سی و هفتمین حرف یا نشان الفبایی- هجایی در خط میخی فارسی باستان متأخر شناسایی شده است. هر چند که نمیتوان احتمال اشتباه کاتب در نگارش حرف خاصی را در نظر نداشت.
----------------------------
گفتارهای دیگر در باره کتیبه و آثار باستانی خارک:
گزارش مقدماتی از خوانش سنگنبشته نویافته خارک
سمتنما و تختهنردهای سنگی خارک
بایگانی عکسهای خارک
-----------------------------
گفتارهایی در باره تخریب کتیبه خارک:
تخریب و نابودی سنگنبشته خارک
کتیبه تخریبشده خارک: اظهارات تازه و نگرانیهای جدیتر
کتیبه خارک نبود اگر شهرام اسلامی نبود
لطفاً کتیبه خارک را بیش از این تخریب نکنید
نوبشته رضا مرادی غیاث آبادی
منبع
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

امشب شب آرزوهاست...ازش چی می خوای!؟
همد یگرو فراموش نکنیم، باشه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
"بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب، و با قطره های منفجر شده خون
از گیجگاه گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم و داد کشیدیم
زنده باد
مرده باد..."

"آن روزها رفتند، آن روزهای سالم سرشار
من دور از نگاه مادرم ...
خط های باطل را
از مشقهای کهنه خود پاک می کردم.."
و با این تمثیلها می گوید در آن موقع چه احساسی داشته است".
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
دو روز قبل، دادستان تهران خبري تكان دهنده را در اختيار رسانهها قرارداد اما جز در سه روزنامه بازتاب ويژهاي نداشت.مرتضوي در تشريح آخرين بررسيها نسبت به حادثه سعادت آباد، اعلام كرد
<اكثر جان باختگان، دانشجوياني بودهاند كه براي تامين هزينههاي تحصيل، در اين ساختمان كار ميكردهاند.>
در واقع، كساني كه سرمايهاي ارزشمند براي خانواده و كشور خود بودهاند به دليل نياز مالي تن به كاري دادهاند كه متناسب با جايگاه علمي و اجتماعي آنها نيست. اما خبر رساني دادستان تهران نه تحركي در جلسه ديروز مجلس ايجاد كرد، نه به اندازه خبر جان سپردن يك بيمار در بيمارستان امريكايي – كه در بخشهاي مختلف خبري صدا و سيما با آب و تاب فراوان نقل مي شد– براي آن رسانه اهميت داشت. اكثر روزنامههاي مدعي اصولگرايي هم حتي حاضر نشدند اين خبر را منعكس نمايند. در حالي كه علاوه بر ضربه هاي جبران ناپذير عاطفي به خانوادههاي داغدار و دوستان، از دست دادن تعدادي از دانشجويان آن هم به خاطر حضور آنها در يك شغل پر ريسك براي تامين هزينههاي تحصيل، خسارتي جبران ناپذير براي كشور است. اين خسارت آنقدر بزرگ است كه به نظر مي رسد پرداختن به آن و چارهيابي براي عدم تكرار آن، وظيفه هر روزنامهنگاري ميباشد؛ حتي اگر هزينه انجام اين وظيفه، مواجهه با هتاكي و فحاشي بعضي از مدعيان اصولگرايي و روزنامههاي آنها باشد. هفته پيش، آوار طمعورزي پيمانكار و سهل انگاري مسئولان دستگاههاي ذيربط، بر سر چندين جوان مستعد ايراني فرود آمد و خانوادههاي آنها را براي هميشه داغدار كرد. گناه اين جوانان و خانواده ايشان آن بود كه نه به رانتي براي تامين هزينههاي تحصيل خود دسترسي داشتند و نه از ميان دستگاههاي رسمي كسي حاضر بود تا اتمام تحصيل، هزينههاي آنها را تأمين نمايد
در همين شرايط، شهرداري تهران خود را متعهد به پرداخت بيش از 2 ميليارد تومان به دو تيم پايتخت ميداند. در حالي كه اگر اين كمك پرداخت نميشد، نه مربيان و مديران اين تيمها، ناچار ميشدند شب را در زير سقف لرزان ساختمان در حال تخريب بگذرانند و نه بازيكنان نسبتاً ثروتمند اين دو تيم. چند وقت پيش هم شهرداري، سه ميليارد تومان كمك بلاعوض براي لبنان اختصاص داد. در حالي كه احتمالاً كمتر كسي از كمك گيرندگان در لبنان به لحاظ اقتصادي شرايط مشابه با قربانيان مظلوم حادثه اخير داشتهاند. در اين ميان، روزنامه سوپر انقلابي كه كمك سه ميلياردي به لبنان را اقدام سمبليك ميناميد و ابراز مخالفت با آن را همراهي با صهيونيستها، امروز سكوت پيشه كرده و حتي حاضر نيست خبر جان باختن مظلومانه دانشجويان ايراني را پوشش دهد. در حالي كه بدون ترديد، بهرهبرداري كه صهيونيستها ميتوانند از خبر اخير كنند صدها برابر مخرب تر از منافع تبليغاتي احتمالي است كه كمكهاي <سمبليك> به لبنان براي ايران و ايرانيان خواهد داشت.
البته اين رقمها به هيچ وجه در مقياس هزينههاي كشور قابل توجه نيست. اما گاه كمكهايي به ساير كشورها ميشود كه نشان دهنده وضعيت مساعد خزانه دولت ميباشد ولذا پذيرش اين نكته را دشوار ميسازد كه <دولت از تامين نيازهاي اوليه تعدادي دانشجو ، ناتوان است.> سه ماه قبل، دولت ايران وام يك ميليارد دلاري در اختيار عراق گذاشت كه براساس اخبار رسمي اعلام شده بازپرداخت آن ده سال ديگر آغاز و طي يك دوره چهل ساله با سود نيم درصد در سال، تسويه خواهد شد! راستي با اين يك ميليارد دلار، نيازهاي اوليه چند جوان دانشجو – مانند قربانيان حادثه سعادت آباد– و چند دختر و بانوي ايراني – كه به تعبير فرمانده نيروي انتظامي براي حقوقهاي هفتاد هشتاد هزار توماني، در دام شيادان عياش ميافتند – تامين ميشد؟ آيا براي دولت و مجلس اين امكان وجود نداشت كه براي اين جوانان نيز وامهايي با بازپرداخت 40، 50 ساله و حتي كمتر از آن منظور كنند؟
ممكن است كساني بگويند كمكها به عراق با هدف ايجاد امنيت در آن كشور است كه بيترديد بر حفظ ثبات مرزهاي كشور تأثير بسزايي دارد. البته، برخي تحولات اخير نشان ميدهد كه اين فرضيه چندان دقيق نيست و متأسفانه اين كمكها، در نهايت گردن كساني را كلفت ميكند كه دست وزير اسرائيلي را با وقاحت ميفشارند و جزاير سه گانه ايراني را به امارات ميبخشند! به فرض هم كه ادعاي تصميمگيران براي كمك به عراق، صحيح باشد و اين كمكها بتواند براي ايران و منطقه، امنيت به ارمغان بياورد،
اما آيا كسي ترديد دارد كه هيچ چيز به اندازه رفع دغدغههاي اوليه جوانان ايراني، براي كشورمان امنيت ساز و آسايشآفرين نيست؟
راستي آن مقام عاليرتبه كه براي <زودپيري> دختر 16 ساله بوليويايي نگران بود اكنون براي <زود مرگي> تعدادي جوان مستعد ايراني چقدر غصه دار گرديد و چرا حاضر نشد در موضوع اخير نيز همانند زمان بازگشت از بوليوي، اعلام غصهداري كند؟
از زود پيري دختر بوليويايي تا زود مرگي جوانان ايراني!
از سایت الف با تشکر از وحید
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
|
|
|
|
|
| |
شاهین زوارقی از مبتکرین و مخترعین بسیجی در دانشگاه علمی کاربردی مراغه موفق به کشف داروی گیاهی با عنوان "اکستازی اسلامی "شد.
به گزارش باشگاه خبرنگاران بسيج، این دارو که بدلیل شادی آور بودن اکستازی اسلامی نامیده می شود ، حدود 3 سال بر روی 80 نفر از دانشجویان داوطلب امتحان شده است.
"اکستازی اسلامی" جهت جلوگیری از انسداد رگهای قلبی می باشد که از عصاره 6 گیاه از جمله گیاه آمگا ،عصاره بید مشک و عصاره گیاه نعناع بدست آمده و به صورت نوشیدنی می باشد.
این دارو برای اولین بار در جهان بصورت گیاهی تهیه شده و بصورت شیمیایی نمی باشد که برای کبد عوارض جانبی داشته باشد و لیکن این داروی گیاهی هیچگونه عوارض جانبی ندارد.
مقاله این مبتکر بسیجی در کشور فنلاند از بین 30کشور شرکت کننده رتبه سوم را کسب نموده و همچنین در سال 85در جشنواره امیر کبیر به عنوان مقاله اول شناخته شده است.
گزارش باشگاه خبرنگاران بسيج، | |
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

شما تا تصور و انگارهاى از، مثلا، سيب سالم نداشته باشيد نمىتوانيد بگوييد كه سيب معيوب و آفتزده چيست و چه عواملى سيب را دستخوش عيب و آفت مىكنند. بنابراين، نخستبايد ديد كه دين درست و راستين چيست تا آنگاه بتوان تعيين كرد كه چه عيوب و آفاتى عارض دين مىتوانند شد و اين عيوب و آفات معلول چه عللىاند.
فهم اينكه دين درست و راستين چيست هم متوقف استبر تعريفى كه از دين داريم. دين را هم به صور و اشكال بسيار متعددى تعريف كردهاند، كه تنها يكى از آنها تعريف كاركردى است، يعنى تعريف دين بر حسب كاركردى كه دارد يا بايد داشته باشد. اما كاركرد يا كاركردهايى كه دين دارد يا بايد داشته باشد نيز مورد اجماع نيست.
بعضى بر كاركردهاى فردى دين تاكيد دارند و بعضى بر كاركردهاى اجتماعى دين. مىبينيد كه جواب گفتن به اين سؤالتان كار جدا مشكلى است.
اما اجمالا مىتوانم بگويم كه، به طور كلى، سه نوع آفت عارض دين مىتوانند شد. گاهى دين تضعيف مىشود، گاهى به بيراهه مىرود، و گاهى هدفى كه از آن در نظر بوده است معكوس مىشود. به عبارت ديگر گاهى قدرت دين كم مىشود، گاهى قدرتش ضايع مىشود و به هدر مىرود، و گاهى از قدرتش سوء استفاده مىشود.
بعيد نيست كه بتوان ادعا كرد كه همه قبول دارند كه اين سه نوع آفت مىتوانند دامنگير دين شوند. فقط اختلاف بر سر مصاديق اين سه نوع است. تضعيف شدن دين فقط به اين نيست كه تعداد پيروان آن كاهش يابد يا پيروانش مثلا روزهاى يكشنبه به كليسا نروند يا روزهاى جمعه به نماز جمعه. بلكه آنچه مهمتر است اين است كه دين منحصر به چند عمل عبادى شود كه كسرى و درصدى ازكل اوقات شبانه روز فرد را به خود اختصاص دهند، چنانكه گويى فرد كسرى از شبانه روز را در خواب است، كسر ديگرى را در حال كسب درآمد، كسر ديگرى را در خال خريد مايحتاج زندگى ، و... و كسر ديگرى را هم در حال ديندارى.
ديندارى بخشى از اشتغالات شبانه روزى آدمى نيست، بلكه روحيهاى است كه آدمى با آن روحيه در همه اشتغالات شبانه روزىاش حضور مىيابد. همانطور كه مثلا نمىتوان گفت كه آدمى در بخشى از اوقات شبانه روزش نفس مىكشد و از اكسيژن هوا استفاده مىكند و در ساير بخشهاى شبانه روز به كارهاى ديگرى مىپردازد، بلكه، در واقع، در تمام اوقات در عين اينكه از اكسيژن هوا بهره مىبرد به كارهاى گونهگون خود مشغول است، درستبه همين نحو، نمىتوان ديندارى را منحصر به بخشى از اوقات شبانهروز كرد.
و اما به بيراهه رفتن دين. دين وقتى به بيراهه مىرود و قدرتش ضايع مىشود كه متدين دين را دستمايه افتخار و مباهات كند و تمام دغدغهاش اين شود كه به ديگران بباوراند كه تنها دين او دين حقيقى است و تنها او و همكيشانش در زمره فرقه ناجيهاند. كوهنورد واقعى كسى نيست كه در دامنه كوه بايستد تا به همه كسانى كه در تيررس صداى اويند اعلام كند كه تنها راهى كه او در پيش گرفته استبه قله مىرسد، بلكه كسى است كه از همه امكاناتى كه در اختيار دارد كمال استفاده را مىكند تا راهى بيابد كه سريعتر، سهلتر، و مطمئنتر به قله رهنمون شود.
انتساب به يك دين و مذهب خاص، كه در اكثريت قريب به اتفاق موارد هم چيزى نيست جز دين و مذهب آباء و اجدادى و، بنابراين، مثل بسيارى از داراييهاى ديگر، ارثى است، نه حسن وهنرى است (در مورد دين و مذهب خودمان) و نه قبح و عيبى است (در مورد دين و مذهب ديگران); آنچه مهم است اين است كه همه نيرويمان را صرف سلوك دينى كنيم.
من، در عين اينكه منكر قدر و اهميت علم كلام نيستم، معتقدم كه خطاى عظيمى است اگر متكلمى گمان كند كه وقتى، فرضا، اثبات حقانيت دين ومذهب خود و بطلان ساير اديان و مذاهب را كرد كارش را به پايان برده است. كارش، در واقع، تازه آغاز شده است، چرا كه مگر نبايد در راهى كه اثبات شده است كه به مقصد مىرسد گام نهاد؟
چه سودى هست در اينكه اثبات كنم كه گلخانه من بهترين گلخانه جهان است وقتى كه خودم از رنگ و بوى هيچيك از گلهاى آن گلخانه بهره و لذتى نبرده باشم؟
معكوس شدن هدف دين هم چندين مصداق دارد; از جمله يكى اينكه هدف دين را حفظ يك سلسله قوالب و ظواهر بدانيم و نفهميم كه قالب و ظاهر دين، اگر ارزشى دارد، به سبب اين است كه مقدمه و وسيله وصول به محتوا و باطن دين است.
همين سوء فهم است كه موجب تقديس قوالب و ظواهر دينى و تحجر و جمود ورزيدن بر آنها، به قيمت از كف دادن محتوا و باطن دين، مىشود.
مصداق ديگر معكوس شدن هدف دين اين است كه گمان كنيم كه دين آمده است تا بهشتى زمينى پديد آورد. ما آدميان را يك بار براى هميشه از بهشت زمينى بيرون كردهاند. نبايد، تحت تاثير ناكجاآبادها و مدينههاى فاضلهاى كه مكاتب غير دينى به بشر وعده دادهاند و براى اينكه، به گمان خودمان، از رقباى غير دينى خود عقب نيفتيم، هدف دين را هم ايجاد بهشتى زمينى تلقى كنيم. حتى اگر قبول كنيم كه دين براى كاهش درد و رنجبشر آمده است (كه من قبول دارم) و حتى اگر بپذيريم كه اگر انسانها واقعا متدينانه زندگى كنند حيات دنيويشان هم آبادتر و معمورتر مىشود، باز نتيجه نمىشود كه دين براى ايجاد ناكجاآباد (utopia) زمينى آمده است.
دين آمده است كه درون هر يك از ما را بهشتى كند. دين آمده است كه روان ما را آباد و معمور كند و آبادى و معمورى روان به اين است كه از آرامش، شادى، و اميد بهرهور باشد، حصول اين سه وصف بهشتى پيامد ديندارى واقعىاند. اشتباه نشود. من با پديد آمدن بهشت زمينى هيچگونه مخالفتى ندارم(و كدام انسان سليمى است كه مخالفت داشته باشد؟); سخن من فقط اين است كه وعدهاى را كه دين نداده است ما از سوى دين به مردم ندهيم. در عوض، مفادوعدهاى را كه دين واقعا داده استبه مخاطبانمان تفهيم كنيم.
دين مىتواند با فرد آدمى كارى كند كه آن فرد، حتى اگر در جامعهاى ناسالم و فاسد و جهنمى هم به سر مىبرد، خود سالم و صالح و بهشتى باشد، مانند نيلوفرى خوشرنگ و دلانگيز كه از دل باتلاقى آلوده و عفن سر برمىآورد.
بخشي از مصاحبه مجله هفت آسمان با استاد مصطفي ملكيان
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
به مناسبت فرارسیدن سالروز حملهی ناو آمریکایی به هواپیمای مسافری ایران و قتلعام 290 نفر سرنشین آن.

در سپتامبر سال 1983، یک هواپیمای مسافری متعلق به کرهی جنوبی که مسیرش را گم کرده بود (360 کیلومتر خارج از مسیر) توسط یک هواپیمای جنگی شوروی هدف قرار گرفت و همهی مسافران آن کشته شدند {+}. رئیسجمهور وقت آمریکا، آقای ریگان در بیانات مهمی ضمن محکوم کردن این اتفاق، به ذکر جزییات فنی و نتایج کارشناسی هیاتهای تحقیق پرداخت تا برای همهی شهروندان آمریکایی دقیقا روشن شود چه جنایت بزرگ و غیرقابل توجیهی رخ داده است.
برای یکبار هم که شده، من کاملا با آقای ریگان موافق هستم. به حدی که اگر اجازه دهید از زبان خود ایشان همان مواضع را تکرار میکنم، اما اینبار در محکومیت فاجعهای هولناکتر: حملهی ناو آمریکایی به هواپیمای مسافری ایران در سال 1988.
اما علت اینکه گفتم حمله به هواپیمای ایرانی جنایتی به مراتب هولناکتر بوده:
1. هواپیمای ایرانی بر خلاف هواپیمای کرهای در مسیر صحیح خودش پرواز میکرد.
2. هواپیمای ایرانی بر خلاف هواپیمای کرهای وارد حریم هوایی دشمن نشده بود.
3. ناوآمریکایی بر خلاف هواپیمای شکاری شوروی داخل مرزهای کشور خودش نبود.
4. شرایط یک ناو مجهز آمریکایی در منطقهی خلیج فارس را نمیشود با شرایط پرتنش جنگ سرد که خطر حملهی اتمی و غیره جدی بود مقایسه کرد.

اما سخنان آقای ریگان را این بار با روایت ایران بخوانیم:
هموطنان آمریکایی من،
امشب برای شما دربارهی کشتار مسافران خطهوایی «ایرانایر» صحبت میکنم. این حمله توسط کشور ما «آمریکا» انجام شد. علیه «290» نفر مرد، زن و کودک بیگناه، یعنی سرنشینان یک هواپیمای غیرمسلح و مسافربری «ایرانی».
این جنایت علیه بشریت هرگز نباید فراموش شود، چه در آمریکا و چه در سراسر جهان.
امشب دعا میخوانیم برای قربانیان این حادثه و خانوادههایشان در این لحظات اندوه هولناک. مرگ آنها به خاطر زیرپاگذاشتن تمامی جنبههای حقوق بشر توسط «دولت آمریکا» بود. همهی مردم متمدن جهان با پدران و مادران قربانیان این فاجعه در اندوه، شوک و خشمشان احساس همدردی میکنند.
اجازه دهید خیلی واضح و شفاف بگویم: برای کاری که ما «آمریکاییها» کردیم مطلقا هیچ عذری پذیرفته نیست، چه اخلاقی و چه قانونی. اما با وجود وحشیانه بودن این جنایت، عکسالعمل جهانی دربرابر آن و بدیهی بودن تقصیر نیروهای ما، متاسفانه ما «آمریکاییها» هنوز از گفتن حقیقت سرباز میزنیم.
جای هیچ شکی باقی نیست، این حمله فقط علیه «ایران» نیست؛ بلکه حملهی آمریکا به همهی جهان است. حمله به بنیان ارزشهای اخلاقیای که روابط انسانی میان مردمان جهان را شکل داده است.
این عملی متوحشانه است، زاده شده توسط کشوری که حقوق شهروندان و ارزش جان انسانها را نادیده میگیرد و همواره درحال توسعهطلبی و تلاش برای سلطه بر ملتهای دیگر بوده است.
سخنان بالا بخشهایی از گفتههای آقای ریگان در محکومیت سقوط هواپیمای مسافری کرهای توسط هواپیمای شکاری شوروی است. فقط به جای «ایرانایر» و «آمریکا» و «290»، قرار دهید «شرکت خطوط هوایی کرهای»، «شوروی» و «269» ومانند آن.
مدتی بعد از این حملهی وحشیانه، بوش پدر، رئیس جمهور وقت آمریکا در اینرابطه گفت:
من هرگز از طرف آمریکا از ایران عذرخواهی نمیکنم. برای من مهم نیست شواهد (واقعیت) چیستند.
The first President Bush said:
“I will never apologize for the United States of America. I don’t care what the facts are.
در همین رابطه:
منبع
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

مردان گیسو بافته من
با نیزه و سپر
از صحاری تفته خواهند گذشت
ما به ساحت آب و آرامش نیلوفران خواهیم رسید
سپاه من آماده
بر بلندی های جهان آرام خواهد گرفت.
ده هزار مرد مزدا پرست من
ده هزارجاودانان من
با جوشن هایشان همه از فلس فلز
و بالاپوشی از کتان و ململ ارغوان
کمند بر شانه و
شمشیر شسته به سوهان نور
از کوهستانها بی راه خواهند گذشت
ارابه های عظیم
صف به صف
از افق تا به افق
آسمان را گرفته اند.
سلحشوران سرزمین من چنین اند
فرزندان فره منش من چنین اند
و من سربازانم را دوست می دارم
و من فرزندانم را دوست می دارم
و من به آنان آموخته ام
که راست گوی ودرست کردار برآیند
و به آنان گفتم :
بدی مکنید تا بدی به شما نرسد
نیکی پیش بیاورید
تا نیکی به پیش بازتان بیاید
و بدانید که پروردگار
مردمان را در شادی و
شادی را برای مردمان آفریده است
و او که شادمانی را از مردمان بگیرد
بی شک از گماشتگان شیطان است
اینها همه چیزی از من خشنود است
خداوند، آدمی، عقاب، گندم و گوزن
رودها، کوه ها، دامنه ها، دریاها
و من شاه شاهانم
جلال دانایی و
منزلت آدمی ام
چراغدارچهارجانب جهان.
من فرزند پاکی ها
بر این سنگ سرد نوشتم:
هیچ یوغی برازنده انسان نیست
***
زمین نوآباد
زیست گاه آدمی است
گرامی اش می دارم.
آدمی آبروی زمین است
حرمتش می دارم.
باشد که از من و مردمانم راضی باشند.
باشد تا مردمان از من درست کردار
خرسند باشند.
باشد که شکست خوردگان ازمن درست گفتار
خرسند باشند
بدانید که شفاعت کوروش بی کرانه است
پس مهراسید ای مظلومان
زیرا همه درامان من اند
من هرگز دوستدار ظلمت و اضطراب نبوده ام
چرا که بخشندگی ، باور من است
و آیندگان بدانند
جزبردشمن لجوج و
جزبرمهاجم جبار
شمشیر بر نکشیده ام
به حاکمان هفت اقلیم می گویم:
بر مظلومان و مردمان شمشیر نکشید
زیرا روزی بر شما شمشیر خواهند کشید
بزرگ باشید
بخشنده باشید و بی بدیل
من هرگز هیچ شکست خورده ای را
تحقیر نکرده ام
من هرگز هیچ اسیری را دشنام نداده ام
همیشه، هرکجا، همگان را گرامی داشته ام
زیرا مدارا مکتب من است.
سروده هایی از کوروش هخامنش که توسط سید علی صالحی بازسرایی شده است :
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
كم نیستند وقایعی كه از شدت غرابت، رنگ افسانه گرفتهاند. روایت معروفی است دربارهی ناصر خسرو كه آن نیز افسانه مینماید. گرچه بعید نیست این روایت نیز از همان دست وقایع باشد. خلاصه كنم؛ حكایت كنند كه ...
ناصر خسرو وارد نیشابور شد، ناشناس. به دكان پینهدوزی رفت تا وصلهای بر پایافزارش زند. سر و صدایی از گوشهی بازار برخاست. پینهدوز كارش را رها كرد و مشتری را به انتظار گذاشت و به تماشای غوغا رفت. ساعتی بعد بازآمد با پارهای گوشت خونین بر سر درفش پینهدوزیاش. در پاسخ ناصر خسرو كه چه خبر بود، گفت:
«در مدرسهی انتهای بازار ملحدی پیدا شده و به شعری از ناصر خسرو استناد كرده بود. علما فتوای قتلش دادند و خلایق تكهتكهاش كردند و هر كس به نیت ثواب زخمی زد و پارهای از بدنش جدا كرد. دریغا كه نصیب من همینقدر شد.»
ناصر خسرو، كفش را از دست پینهدوز قاپید و به راه افتاد، در حالی كه میگفت: «برادر! كفشم را بده. من حاضر نیستم در شهری كه نام ناصر خسرو ملعون برده شود لحظهای درنگ كنم!»
منبع
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
تلویزیون ایران پخش سریال جدید یوسف پیامبر را شروع کرده که فرجالله سلحشور کارگردانیاش کرده است. نام و کارنامه کارگردان کفایت میکند که نباید انتظار چیزی خارج از کلیشههای معمول را داشت. تلویزیون در حرام کردن بودجه و امکانات در پروژههای بزرگ حسابی پیشتاز شده و ظاهراً دیگر نباید انتظار دیدن کارهای باارزش تاریخی- دینی در سطح کاری که میرباقری در امام علی انجام داد را داشت. خیلی کنجکاوم بدانم سلحشور عشقبازیهای زلیخا با یوسف را چهجوری ماستمالی خواهد کرد و برای همین سریال را دنب
ال میکنم. اگر اشتباه نکنم مهاجرانی زمانی گفته بود که داستان یوسف و زلیخا را که زیباترین داستان قرآنی است امکان ندارد با چارچوبهای موجود در سینمای ایران بتوان فیلم کرد. حال در عصر احمدینژاد چگونه شدنی شده است، باید دید.
اما قسمت بامزه داستان اینجاست که طبق این سریال یعقوب پیامبر(پدر یوسف) چهار زن دارد که دو تای آنها دختر داییهایش هستند. یعنی همزمان شوهر دو خواهر است.
هرچهار زن در یک خانه با یعقوب زندگی میکنند. داستان اینگونه است که یعقوب عاشق دختردایی کوچکترخود میشود. داییاش شرط میکند که باید هفت سال شبانی او را انجام دهد. یعقوب میپذیرد و بعد از هفت سال داییاش دختر بزرگتر را به عقد یعقوب در میآورد چرا که رسم نبوده دختر کوچک زودتر شوهر کند و یعقوب میپذیرد که هفت سال دیگر شبانی داییاش را انجام دهد تا دختر کوچکتر هم به عقدش درآید. دختر کوچکتر چون در ابتدا باردار نمیشده، خود یکی از کنیزانش را به شوهرش یعقوب میدهد تا او را عقد کند و برایش بچه بیاورد. خواهر بزرگتر چون نمیخواسته چیزی از خواهر کوچکتر برای شوهرش کم بگذارد، او هم یکی از کنیزانش را به عقد یعقوب درمیآورد و به این ترتیب برادران یوسف که اورا به چاه میاندازند بعضی با هم پسرخاله بودند و بعضی از آن کنیزکان.
منبع: یوسف و زلیخا
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

اريش فروم Erich Fromm، روانكاو و فيلسوف اجتماعي آلمانيتبار آمريكايي(1980-1900) (در كتاب روانكاوي و دين)، به حق معتقد است كه ذات و لُبّ و لُباب بت پرستي چيزي نيست جز مطلق دانستن امور مقيد و مشروط، كامل انگاشتن جنبههاي ناقص جهان، و تسليم شدن به آن امور و جنبههاي به مقام خدايي رسيده، بر اين اساس، هر گاه موجود و پديدهاي را كه، در واقع مقيد و مشروط و ناقص است مطلق و كامل تلقي كنيم و بالطبع و بالتبع تسليماش شويم بتپرست شدهايم و، در اين جهت، فرقي نميكند كه آن موجود و پديده چه چيزي باشد. چنين نيست كه به مقام اطلاق و كمال فرا بردن پارهاي از چيزها بتپرستي باشد، ولي اگر همين معامله را با پارهاي چيزهاي ديگر داشته باشيم بتپرست نشده باشيم.
آنچه مرز بتپرستي را از نابتپرستي جدا ميكند اين است كه چيزي كه مطلق و كاملش ميدانيم واقعا مطلق و كامل هست يا نه، نه اينكه چيزي كه ميپرستيم چه هست يا چه نيست. شك نيست كه امروزه كمتر كسي ستاره يا خورشيد يا ماه يا مجسمهاي فلزي يا چوبي را ميپرستد، اما اين بدان معنا نيست كه بتپرستي امري منسوخ و متروك شده است؛ بلكه ميتواند فقط حاكي از اين باشد كه اشكال و صوري از بتپرستي جاي خود را به اشكال و صور ديگري سپردهاند.
امروزه، ديگر، تنديس تراشيدهاي را نميپرستيم اما ممكن است پول يا قدرت يا موفقيت يا شهرت يا محبوبيت يا حيثيت اجتماعي يا لذت يا علم يا افكار عمومي يا گروهي سياسي يا انساني خاص يا رژيمي حكومتي يا ... را بپرستيم. از باب ذكر نمونه، آلدوس هاكسلي رماننويس و نقاد انگليسي (1963-1894)، در (كتاب فلسفه جاودانه) در عين اينكه ميگويد: «براي اشخاص فرهيخته، اقسام ابتدائيتر بتپرستي جذابيت خود را از دست دادهاند» معتقد است كه انواع عديدهاي از بتپرستي عاليرتبهتر وجود دارند كه آنها را «ميتوان نخست به سه عنوان اصلي طبقهبندي كرد: بتپرستي فناورانه ، بتپرستي سياسي، و بتپرستي اخلاقي».
اما، به نظر صاحب اين قلم، شاخصترين مصداق بتپرستي، كه شايد بتوان آن را علةالعلل ساير مصاديق بتپرستي نيز تلقي كرد، عقيدهپرستي است. در عقيدهپرستي، آدمي نخست شخص خود را به مقام اطلاق و كمال، يعني به جايگاه خدايي، فرا ميبرد(=خودپرستي)؛ سپس، به گفته اريش فروم (در كتاب دل آدمي)، به خود شيفتگي بدخيم malignant narcissism دچار ميشود، يعني خود را با آنچه دارد تعريف ميكند، نه با آنچه انجام ميدهد؛ و سرانجام، عقايد خود را جزو داشتهها و داراييهاي خود به حساب ميآورد.
فرآورده اين فرآيند سه مرحلهاي اين مي شود كه عقايد خود را ميپرستد، يعني:
اولا: آنها را فراتر از زمان و مكان و اوضاع و احوال و غير متأثر از عوامل تاريخي، اجتماعي، و فرهنگي، به تعبيري امري ماورائي transcendental، و بدون ذرهاي نقص و عيب ميداند،
و ثانياً: ميخواهد كه عالم و آدم خود را با اين عقايد سازگار و موافق كنند و تسليم آنها شوند و، چون، در اكثريت قريب به اتفاق موارد، نشاني از اين سازگاري و موافقت و تسليم نميبيند، خود دستاندركار ايجاد آن ميشود و به ستيزه با همه چيز برميخيزد.
عقيده پرستي بزرگترين رقيب خداپرستي است، و كساني كه دغدغه خداپرستي دارند و ميخواهند زندگي خداپسندانهاي سپري كنند بايد كاملاً مراقب اين رقيب باشند، يعني هيچ چيز را با خود خدا عوض نكنند، حتا عقيده به وجود خدا را. ميخواهم بگويم كه حتا عقيده به وجود خدا، خدا نيست و نبايد پرستيده شود.
خداي واحد را بايد پرستيد، نه كلمه التوحيد را. معاملهاي را كه مؤمنان با خداي واحد ميكنند نبايد با كلمةالتوحيد بكنند، بدين معنا كه بايد فقط خدا را مطلق، كامل، و مقدس بدانند، و حتا عقيده خود را به وجود خدا و تصور خود را از خدا به جايگاه اطلاق، كمال، و تقديس فرانكشند. جايي كه عقيده به وجود و وحدت خدا نيز خود خدا نيست، و نبايد پرستيده شود معلوم است كه وضع ساير عقايد بر چه منوال است. آيا خودِ باور به وحدت خدا مستلزم اين نيست كه غير از همان خداي واحد هيچ چيز ديگري را به خدايي نگيريم و مگر يكي از آن چيزهاي ديگر عقايد ما نيستند؟
آنچه مايه تاَسَف و موجب احساس خطر است اينكه عقيده پرستي، كه خصم خداپرستي است، عين خداپرستي انگاشته و / يا قلمداد شود. كسي كه يا خود به چنين توهم يكسانانگارياي دچار باشد و / يا بخواهد ديگران را به چنين توهمي گرفتار سازد ساحت زندگي دروني و فردي و خصوصي خود را به شرك ميآلايد و ساحت زندگي بيروني و جمعي و عمومي ديگران را به اصناف درد و رنج ميآكند.
بر اي اينكه خود را از جهت ابتلاء يا عدم ابتلاء به بيماري عقيدهپرستي بيازماييم راهي نيست جز اينكه ببينيم كه چه عقيدهاي را، و تا چه حدّ، حاضريم در معرض نقد ديگران درآوريم و صدق و كذب و حقّانيّت و بطلان و اعتبار و عدم اعتبار آن را به ترازوي تفكر نقدي critical thinking بسنجيم.
به محض اينكه احساس كنيم كه خوش نداريم يكي از عقايدمان در بوته تفكر نقدي واقع شود و / يا به ادلّه و براهين صاحبان عقايد مخالف آن گوش سپاريم، يعني به محض اينكه احساس كنيم كه خوش داريم خود را نسبت به عقايد و اقوال ديگران كَر كنيم، بايد پي ببريم كه در سنگلاخ عقيدهپرستي گام نهادهايم و از خداپرستي دور افتادهايم، فارغ از اينكه آن عقيدهاي كه دربارهاش تصميم خود را گرفتهايم(«تصميم»، در اصل عربياش، به معناي «كركردن» است) چه عقيدهاي باشد.
وقت آن است كه هر يك از ما به خود بباوراند كه :
الف) من مطلق، كامل، و مقدس، يعني خدا، نيستم؛
ب) من با داشتههايم تعريف نميشوم، بلكه با كردههايم تعريف ميشوم؛ و
ج) عقايد من از آن سنخ داشتههايي نيستند كه بايد به هر قيمتي، و با هر هزينهاي براي خودم و ديگران، نگهشان دارم، بلكه تا زماني، و تا حدّي، ارزش نگهداشتن دارند كه نسبت به نقائصشان رجحان استدلالي و معرفتياي داشته باشند.
و سخن آخر اينكه خدا نداشتن، به مراتب بهتر از چند خدا داشتن است.
منبع: مقدمه استاد مصطفی ملکیان بر سومین شماره مجله ناقد
نقل از : http://mellatnews.org/news.asp?id=31
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، استاد مصطفی ملكيان، نويسنده و محقق حوزهی فلسفه و كلام، در مصاحبه اختصاصی با ايكنا، با بيان مطلب فوق گفت: به نظر من از اصطلاح «رويكرد فمنيستی در تفسير قرآن» چند معنای مختلف ممكن است مراد شود، كه بايد اينها از هم تفكيك شوند؛ يكی اينكه مراد از رويكرد فمينيستی به قرآن و تفسير قرآن به معنای بررسی جايگاه زن در اين كتاب مقدس است؛ در اينجا رويكرد فمينيستی به معنای رويكرد به قرآن براساس مسئلهی زن است. اينكه قرآن، واقعيت جسمانی، ذهنی، و روانی او را چگونه تصوير میكند، چه تصويری از ارتباطات زن با عالم طبيعت، با انسانهای ديگر، با خودش و با خدا در اين كتاب از او ارائه شده است. بر اساس اين رويكرد بايد مجموعهی سخنانی كه قرآن تصريحا و تلويحا دربارهی زنان گفته استخراج كنيم.
از يك نگاه «رويكرد فمنيستی در تفسير قرآن» يعنی، بررسی جايگاه زن در اين كتاب مقدس.
نويسندهی كتاب «راهی به رهايی» با اشاره به معنای دوم «رويكرد فمنيستی در تفسير قرآن»، گفت: در معنای دوم، رويكرد فمينيستی در تفسير قرآن يعنی رويكرد مدعی (طالب) حقوق زنان. اين رويكرد را میتوان رويكرد مقايسهای هم ناميد. اين رويكرد به معنای رويكرد زنانه نيست، بلكه به معنای رويكرد طالب حقوق زنان است.
در اين رويكرد محقق بررسی میكند كه قرآن چه حقوقی برای زنان قائل است. آيا اين حقوق همان حقوقی است كه نگرش متجددانه برای زنان قائلاند يا اينكه قرآن، حقوق بيشتر يا كمتری برای زنان در نظر دارد.
در معنای سوم میخواهيم ببينيم قرآن در مواجه با تساوی زن و مرد چه موضعی داشته است. در اين رويكرد زنان و حقوق آنها مد نظر نيست، آنچه اهميت دارد، تساوی حقوق زن و مرد است. در اين نگرش، به قرآن رجوع میكنيم و میبينيم قرآن در مقايسهی مردان با زنان به عدالت و انصاف نظر دارد؟ آيا حقوق زنان كمتر و تكاليف آنها بيشتر است يا بالعكس؟...
مصطفی ملكيان:
رويكرد انسان مدرن اين است كه مرد و زن فرقی نمیكنند. انسان مدرن معتقد است كه تفاوت فيزيولوژيكی زن و مرد نبايد به جنبههای ديگر هم تحميل شود.
وی همچنين تصريح كرد: اين معنا از اين رويكرد، چيزی است كه امروزه رويكرد عمومی انسان مدرن است. ولو اينكه اين رويكرد كاملا موفق نشده و در مقام عمل قرين توفيق نبوده باشد. رويكرد انسان مدرن اين است كه مرد و زن فرقی نمیكنند. انسان مدرن معتقد است كه تفاوت فيزيولوژيكی زن و مرد نبايد به جنبههای ديگر هم تحميل شود.
تاكنون از ديد مردان به جهان نگريسته شده است. حال اگر زنان مجال يابند و گزارش خودشان را تصوير كنند چه بسا اين گزارش با گزارشی كه مردان ارائه كردهاند، متفاوت باشد.
نويسندهی كتاب «مشتاقی و مهجوری»، با ذكر مقدمهای، به تفهيم معنای چهارم اين رويكرد پرداخت و گفت: در طول تاريخ، جهان هستی (عامترين معنای جهان هستی؛ طبيعت، ورای طبيعت، حال، گذشته، آينده، جمادات و آنچه در علوم تجربی، تاريخی و فلسفی و...) گزارش شده است. اين گزارشها توسط فيلسوفان، عارفان، بنيانگذاران اديان و مذاهب هنرمندان ادبا و... ارائه شدهاست. اما بين اين گزارشگران يك نكتهی مشتركی است كه همان مرد بودن آنهاست. ما تا به حال گزارش زنانه از جهان نداشتيم. تاكنون از ديد مردان به جهان نگريسته شده است. حال اگر زنان مجال يابند و گزارش خودشان را تصوير كنند چه بسا اين گزارش با گزارشی كه مردان ارائه كردهاند، متفاوت باشد. البته كارهايی هم در اين زمينه انجام شده اما تعداد كمی اثر در اين زمينه وجود دارد.
بنابراين در معنای چهارم نيز محقق قرآن را بررسی میكند تا ببيند آنچه قرآن در باب زنان گفته، آيا برای زنان قابل قبول است.
فمنيزم؛ زنانهنگری
فمينيزم امروزه به اين مرحله رسيده است و بهترين ترجمهی آن «زنانهنگری» است؛ يعنی از چشم زنان به جهان نگاه كنيم.
معنای چهارم رويكرد فمينيستی به قرآن اين است كه زنان تصوير خود را از جهان با تصويری كه قرآن از جهان ارائه كرده است، مقايسه كنند. اين معنا، يعنی نقادی زنان نسبت به يك متن. به اين منظور كه میتوانيد با قرائن و شواهدی اثبات كنيد كه اين متن را مرد نوشتهاست يا زن. اين رويكرد در باب مسيحيان، بالاخص در مورد عهد عتيق (اسفار خمسه) صورت گرفته است. و اثبات كردند كه اين متن جهان را مردانه مینگريسته.
البته ما نمیخواهيم اتخاذ موضع كنيم، اما اگر روزی تصويرگری جهان به دست زنان بيافتد، آيا تصوير قرآن از جهان با تفسير زنان از جهان، موافق است؟
ملكيان همچنين در باب معنای پنجم، «رويكرد فمينيستی در تفسير قرآن»، افزود: برای يك مسلمان قرآن سخن خداست و او نه مرد و نه زن است. اما به هر حال همهی كسانی كه به قرآن نگاه میكنند، مسلمان نيستند. بنابراين محقق در اين رويكرد بررسی میكند كه آيا قرآن با منظر مردانه به امورنگريسته است يا نه.
اين معنای خاصی از فمنيزم است كه البته برخی از اين رويكردها شايد از ديدگاه يك مسلمان رد شود اما با يك نگاه علمی اين پنج ديدگاه وجود دارد.
اين استاد دانشگاه، دربارهی فوايد اين نوع نگرش به قرآن گفت: اگر با كمال صداقت و جديت اين كار انجام شود به نظر فوايد و بركات فراوانی دارد.
در عالم اسلام كارهای آكادميك كاملا حقطلبانه و با متدولوژی تحقيقات علمی در اين زمينه وجود ندارد، اما كارهای تبليغی مثلا از سوی مخالفان اسلام و قرآن از سر غرضورزی انجام شده است
در عالم اسلام كارهای آكادميك كاملا حقطلبانه و با متدولوژی تحقيقات علمی نديدهام، اما كارهای تبليغی مثلا از سوی مخالفان اسلام و قرآن انجام شدهاست تا مردم را از اسلام عدول بدهند. در اين كارها شرايط تحقيق آكادميك (مثل حقطلبی ...) و متدلوژی تحقيقات علمی رعايت نشده است.
وی همچنين در باب سنخ اين پژوهش به خبرنگار ايكنا گفت: اين تحقيق نوعی تحقيق تاريخی ـ هرمنوتيكی است كه اولا شان تاريخی دارد، بنابراين متدولوژی علوم تاريخی میخواهد و همچنين شان تفسيری دارد، بنابراين متدولوژی علوم هرمنوتيك را هم بايد در آن لحاظ كرد.
اهميت شرايط علمی و اخلاقی پژوهشگر
اين دينپژوه معاصر در پايان به شرايط لازم برای اين نوع پژوهش اشاره كرد و افزود: چنين محققی بايد اولا به زبان عربی باستان (زبان قرآن) كه با زبان امروزی متفاوت است، مسلط باشد. شرط دوم اين است كه به اوضاع و احوال فرهنگی عرب جاهلی در زمان نزول قرآن خوب احاطه داشته باشد؛ يعنی هم context را بشناسد و هم text را. نكتهی سوم اينكه، شخص بايد دانش تفسير را خوب بداند. تفسير نه به معنای تفسير سنتی كه مسلمين در طول تاريخ داشتند بلكه آخرين روشهای تفسيری متون (هرمنوتيك) را بداند.
نكتهی چهارم اينكه، از مسائل و مشكلاتی (مسائل و مشكلات عملی و نظری) كه فمنيستها امروزه بر آنها تاكيد میكنند، آگاهی داشته باشد. و با اين ذهن به متن مقدس نگاه كند. اينها شرايط عملی كار است، اما شرايط اخلاقی هم دارد؛ يعنی محقق بايد به لحاظ اخلاقی دارای جديت در كار و صداقت باشد. او نمیبايد عوام فريبی و خود فريبی كند و بايد در داوریها، انصاف داشته باشد.
استاد مصطفی ملكيان،
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
اعتمادملي:اين مطلب به دنبال طرح برخي مباحث خرافهگرايانه در سالهاي اخير در كشور نگارش يافته و به نقد اين انديشهها پرداخته است. كه در ادامه آن با طرح چند سوال از رئيسجمهور و استمداد از علما و مراجع تقليد آفات رواج اين خرافات گوشزد شده است. بدون شك علماي بزرگوار شيعه در طول تاريخ تشيع، پاسداران حريم عقايد و احكام اسلام و مذهب شيعه بوده و در برابر هرگونه كجانديشي و كجروي به شدت مقابله كرده و در اين راه جمع زيادي از بهترين آنان به شهادت رسيدهاند.
يكي از انحرافات و كجانديشيهاي ديني، ظهور بدعت در دين و افزودن به مفاهيم و احكام اسلام و مذهب توسط شيادان و فرصتطلبان بوده است كه به حكم <اذا ظهرت البدع فللعالم ان يظهر علمه و الا فعليه لعنه الله> عالمان ديني با تمام قدرت بدعتها و نوآوريهاي غيرديني به نام دين را زدوده و دست پليد بدعتگذاران را كوتاه كردهاند. از اين رو، سلاطين، پادشاهان و قدرتهاي جهاني تاكنون نتوانستهاند ساحت مقدس اسلام، تشيع و اهل بيت عصمت و طهارت را ملكوك و مخدوش سازند. يكي از عقايد شيعه كه ميتوانست وسيله سوءاستفاده شيادان واقع شود اعتقاد به اصل مهدويت و انديشه مترقي و حركتساز انتظار فرج است كه همه طرفداران اديان آسماني به نحوي اين عقيده را داشته و در انتظار منجي عالم بشريت ميباشند. در روايات رسيده از ائمه طاهرين عليهم السلام، ضمن تاكيد فراوان بر اصل مهدويت و بشارت قطعي به ظهور حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف، به منظور پيشگيري از هرگونه انحراف و سوءاستفاده افراد از اين عقيده ريشهدار، توصيههاي اكيدي به عمل آمده است، از جمله:
1- نهي از تعيين زمان ظهور آن حضرت و بيان اينكه اين امر از اسرار الهي است و كسي جز خداوند نسبت به آن آگاهي ندارد با اين عبارت كه <ما اهل بيت هرگز زمان ظهور را تعيين نخواهيم كرد> يا <دروغ ميگويند تعيينكنندگان زمان براي ظهور حضرت ! دروغ ميگويند...! دروغ ميگويند...>!
2- توصيه به تكذيب هر كسي كه ادعاي مشاهده و زيارت حضرت مهدي(عج) را بكند و او را كاذب و افترازننده معرفي كردن. ما در يادداشت قبلي برخي از روايات فوق را بهطور مستند از كتابهاي معتبر روايي نقل كرديم. نقل قولها و شايعات: از زمان روي كار آمدن آقاي احمدينژاد و دولت ايشان، در ميان خواص و اخيرا عامه مردم، يعني مردم كوچه و بازار مطالبي به نقل از رئيسجمهور و برخي معاونين و نزديكان ايشان، روي زبانها جاري است و بسياري از آن مطالب به صورت مستند و با ذكر زمان و مكان و گويندههاي آنها نقل ميشود.
از باب مثال:
الف: در سال اول رياستجمهوري آقاي احمدينژاد، با دو واسطه نقل شد كه ايشان در سفر استاني به سيستان و بلوچستان و در پاسخ به اعتراض يكي از معاونين كه اعتبارات كشور محدود است و چرا اين همه وعدههاي دهها ميليارد توماني به هر شهر داده ميشود، گفته است: <نگران نباشيد دو سال ديگر امام زمان (عج) ظهور ميكند و همه مشكلات را حل ميكند.>
ب: نمايندهاي از شوراي اسلامي، نقل ميكرد روزي در ملاقات رئيسجمهور با مقام معظم رهبري ايشان نسبت به اظهاراتش و وعده ظهور حضرت در دو سال ديگر مورد اعتراض شديد رهبري واقع شد و در جواب گفت: <كساني كه با ايشان در تماس هستند، گفتهاند> و پس از خروج از دفتر رهبري، اظهار كرده است: <ايشان تصور ميكند من رئيسجمهور او هستم، من رئيسجمهور امام زمان(عج) ميباشم!!>
ج: پس از سفر به نيويورك و شركت در اجلاس سازمان ملل، در ملاقات با آيتالله جواديآملي، اظهار كرده است: <هنگام سخنراني هالهاي از نور اطراف سر و صورت خود مشاهده كردم و همه مخاطبان ميخكوب شده و مجذوب من گرديدند> كه مورد انتقاد و بياعتنايي آيتالله جواديآملي قرار گرفت و سيدي اين ملاقات در سطح وسيع در ميان مردم پخش شده است.
د: بين خواص شايع است كه گاهي سر سفره خوراك، يك بشقاب و قاشق و چنگال را در جاي خالي كنار گذاشته و اظهار ميكنند اين براي آقا امام زمان است.
هـ : شخصي نقل كرده است، روزي يكي از نزديكان رئيسجمهور من را دعوت به شركت در نماز جماعت آقا كرد و من به تصور اينكه امام جماعت، مقام رهبري است با او به محلي رفتيم. وقت نماز مشاهده كردم صف نماز تشكيل شد در حالي كه امام جماعت حضور ندارد و فقط سجادهاي پهن است، وقتي سوال كردم كه رهبري كي تشريف ميآورند؟ گفتند: هيس ! امام جماعت، حضرت ولي عصر(عج) است.
و: اخيراً بارها در اظهارات رئيسجمهور، معاونين، مشاورين و... اين جمله فراوان به كار ميرود كه اين دولت را امام زمان(عج) مديريت يا اداره ميفرمايد. و موارد فراوان ديگر.
ز: در روزهاي گذشته آقاي رئيسجمهور كساني را كه هاله نور را انكار ميكنند به مخدوش بودن عقيده متهم كرده است و مشاور رئيسجمهور در امور روحانيت طي مصاحبهاي، از تقدير و تشكر مراجع عظام و علما و روحانيون از رئيسجمهور در خصوص مورد عنايت ولي عصر(عج) بودن و استقبال فضلا از سخنان رئيسجمهوري، حكايت كرده و منتقدان را به <مشكل داشتن در اصل مهدويت> و <ترديد در اعتقاد به ولي عصر (عج>) متهم كرده و دستور داده است كه <بايد در اعتقادات خود تجديدنظر كنند.>
چند سوال از رئيسجمهور:
صرفنظر از اينكه چنين شايعاتي چگونه اعتقادات مردم و نسل جوان را تضعيف ميكند و مورد استهزا و تمسخر دستگاههاي تبليغاتي بيگانه و دشمنان اسلام و تشيع قرار گرفته است و قطع نظر از اينكه نتيجه اين سخنان، انتساب همه ضعفها، كاستيها، سوءمديريتها، افزايش تورم و گراني و... به حضرت وليعصر(عج) ميباشد و اين بزرگترين ظلم و جفا و توهين به ساحت آن حضرت است.
1- آيا اين نقل قولها و شايعات در محافل خصوصي و عمومي راست است يا دروغ؟ خواهش ميكنيم خيلي صريح و شفاف پاسخ دهيد و از كليگويي يا فرافكني يا متهم كردن ديگران پرهيز كنيد.
2- اگر حتي يك مورد آن راست و صادق است شما اين عقيده را كه برخلاف نظريه همه علماي شيعه از صدر تاكنون است، از كجا آوردهايد و در برابر آن همه روايت معتبر و فرمايشات بزرگان شيعه چه پاسخي داريد؟
3- اگر راست است، مقصود شما از بيان اين مطالب غيرواقعي چيست؟ آيا تصور ميكنيد اين سخنان، ميتواند نارضايتي و اعتراضات مردم را نسبت به گراني، تورم و سوءمديريت دولت توجيه كند؟
4- اگر راست است، پس از گذشت 3 سال و كذب بودن اين وعدهها، مسوول مخدوش شدن عقايد مردم و جوانان چه افرادي خواهند بود؟!
چند سوال از مراجع تقليد و فضلا:
1- آيا دستور فرمودهايد درباره اين نقلقولهاي شايع و رايج بررسي كنند؟!
2- آيا به نظر مبارك آقايان تمامي اين نقلها دروغ و كذب است؟!
3- اگر حتي يك مورد از اين ادعاها، صحت نقل داشته باشد، آيا جاي آن نيست كه در برابر آن با شدت و قاطعيت ايستادگي كنيد و از حريم عقايد اسلامي و شيعي ناب پاسداري فرماييد؟
4- آيا نقل قول مشاور رئيسجمهور، مبني بر <استقبال فضلا از سخنان رئيسجمهوري و تقدير مراجع عظام، علما و روحانيون از رئيسجمهور در خصوص مورد عنايت حضرت وليعصر(عج) بودن> صحيح است يا دروغ؟
5- اگر صحيح است چرا؟ و اگر دروغ و تهمت است چرا تكذيب نميفرماييد؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

با تامل روی این گفتگو و جواب های هوشمندانه ای که کاستاندا داده است به راحتی می توان فهمید که قصه دون خوان و ماجراهای هیجان اگیز کاستاندا با این استاد خیالی قصه ای تخیلی و ذهنی بیش نبوده است.قصه ای که به خاطر ریشه زدن در فرهنگ معرفتی سرخپوستان آمریکای مرکزی و مخلوط شدن عمدی با برخی واقعیات به یک قصه باورپذیر تبدیل شده است.
گفتگوي دانيل تروخيلو ريوس از مجله آرژانتيني و شيليايي اتوميسمو با کارلوس کاستاندا که در فوريه 1997 انجام شده است .
س: آقاي کاستاندا شما سال هاست که به طور ناشناس زندگي کرده ايد . چه چيز باعث شد که اين وضع را تغيير دهيد و به طور علني در باره تعليماتي که شما و سه نفر همراهتان از ناوال دون خوان ماتيوس دريافت کرده ايد به صحبت بپردازيد ؟
ج: آنچه ما را وادار به انتشار افکار دون خوان مي کند نيازي است که براي روشن کردن تعاليم او حس مي شود و اين وظيفه اي است که ديگر نمي توان آن را به تاخير انداخت . من و سه شاگرد ديگر او به اين نتيجه واحد رسيديم که همه انسان ها از امکانات دروني لازم براي درک جهاني که دون خوان ماتيوس به ما نشان داد برخوردارند . ما در مورد اينکه کدام راه مناسب تر است با يکديگر به بحث و گفتگو پرداختيم و دو راه در پيش رو داشتيم . اولين راه اين بود که ناشناس باقي بمانيم ، راهي که دون خوان پيشنهاد کرده بود . راه ديگر انتشار افکار دون خوان بود ؛ راهي بي نهايت خطرناک تر و دشوارتر . ما راه دوم را برگزيديم زيرا به اعتقاد ما تنها راهي بود که در شان و مرتبه دون خوان قرار داشت .
س: با توجه به آنچه که شما در مورد غير قابل پيش بيني بودن اعمال جنگجو گفته ايد و ما در حدود سه دهه شاهد آن بوده ايم ، آيا ممکن است نظرتان را در مورد عمومي کردن افکار دون خوان عوض کنيد و يا فقط براي مدت کوتاهي به اين کار بپردازيد ؟ اگر اين طور است تا کي و چه موقع به اين کار ادامه خواهيد داد ؟
ج: ما به هيچ طريقي نمي توانيم يک ضابطه موقتي برقرار کنيم . ما بر اساس اصول دون خوان زندگي مي کنيم و هرگز از آن منحرف نخواهيم شد . دون خوان ماتيوس مثال ترسناکي در اين زمينه براي ما زده بود ؛ ترسناک از آن جهت که تقليد و پيروي از راه او سخت ترين کارهاست . دراين راه مي بايست چون کوه سخت و استوار بود و در عين حال در برخورد با مسائل قابليت انعطاف داشت . اين طريقي بود که دون خوان در تمام عمر خود طبق آن زندگي کرد . در محدوده اين اصول فرد مي تواند واسطه اي بي عيب و نقص باشد . ما در اين مسابقه کيهاني شطرنج ، بازيکن نيستيم ، بلکه تنها مهره اي هستيم در صفحه شطرنج و تصميم گيري با انرژي غير شخصي و آگاهي است که ساحران آن را قصد يا روح مي نامند .
س: تا آنجا که توانسته ام تحقيق کنم ، مردمشناسي رسمي و همچنين مدعيان دفاع از ميراث فرهنگي آمريکاي پيش از کلمب اعتبار آثار شما را زير سوال برده اند . به عقيده آنها آثار شما تنها حاصل استعداد ادبي شماست که به طور غير مترقبه اي استثنائي است و تا به امروز ادامه داشته است . همچنين گروه هاي ديگري هستند که شما را متهم به داشتن ملاک و معياري دو گانه مي کنند . به عنوان مثال روش زندگي شما و فعاليت هايتان مغاير با چيزهايي است که اکثريت از يک شمن توقع دارند . چگونه اين شبهات را برطرف مي کنيد ؟
ج: طرز تفکر غربي ، انسان را وادار به تکيه بر معلومات از پيش دانسته مي کند . ما قضاوت هايمان را بر اساس بديهيات قرار مي دهيم ؛ به عنوان مثال واقعا چه چيزي مرسوم است و اصولا مردم شناسي رسمي چيست ؟ آيا موضوعي است که در سالن هاي سخنراني دانشگاه ها تدريس مي شود ؟ رفتار يک شمن چگونه است ؟ گذاشتن پر بر روي سر و رقصيدن براي روح ؟ حدود 30 سال است که مردم مرا متهم به خلق يک ويژگي ادبي مي کنند ، تنها به اين دليل که آنچه گفته ام مطابق با اصول بديهي روانشناسي نيست . آنچه دون خوان به من عرضه کرد تنها در عمل کاربرد دارد و تحت چنين شرايطي ، پيش برداشت ها خيلي کم هستند يا اصلا وجود ندارند . من هرگز نمي توانم در مورد شمن گرايي به نتيجه گيري بپردازم . براي اين کار فرد بايد عضوي فعال در دنياي شمن ها باشد . يک جامعه شناس غربي به راحتي مي تواند در مورد هر موضوعي که مربوط به جهان غرب باشد نتيجه گيري کند زيرا او عضوي از جهان غرب است ، اما يک جامعه شناس که حداکثر دو سال صرف مطالعه فرهنگ هاي ديگر کرده است چگونه مي تواند در مورد آن فرهنگ ها به نتايجي قابل اعتماد برسد ؟ اينکه فرد بتواند به عضويت فرهنگ ديگري در آيد به يک عمر وقت نياز دارد . بيش از سي سال است که بر روي سيستم شناخت شمن هاي مکزيک باستان فعاليت مي کنم و صادقانه بگويم فکر نمي کنم که به چنان عضويتي دست يافته باشم که به من اجازه نتيجه گيري و يا حتي ارائه پيشنهاد بدهد . من بارها با افراد مختلف با تخصص هاي مختلف در اين باره به بحث و گفتگو پرداخته ام و آنها هميشه حرف هاي مرا درک کرده و آنچه را که تاييد کرده اند به فراموشي سپرده اند و بدون توجه به آنکه ممکن است در نتيجه گيري هايشان اشتباه کرده باشند به پيروي خود از اصول غربي آکادميک ادامه مي دهند . ظاهرا سيستم شناختي انسان غربي نفوذ ناپذير است .
س: چرا اجازه نمي دهيد از شما عکس گرفته شود يا صدايتان ضبط شود و يا اطلاعاتي در مورد زندگي شخصي تان فاش شود ؟ آيا ممکن است به اين دليل باشد که اينها بر روي کارهاي شما اثر مي گذارند و اگر اينطور است ( اين تاثير )به چه صورت است ؟ آيا فکر نمي کنيد شناختن شما براي جويندگان حقيقت به منزله تاييدي بر اين نکته باشد که عملا مي توان از روشي که شما ارائه داده ايد پيروي کرد ؟
ج: در ارتباط با عکس و تاريخچه شخصي من و سه مريد ديگر دون خوان طبق تعاليم او عمل مي کنيم . براي شمني چون دون خوان انگيزه اصلي اجتناب از دادن اطلاعات شخصي بسيار ساده است . کنار گذاشتن تاريخچه شخصي امري ضروري است . رهايي از من کاري بسيار سخت و طاقت فرساست . آنچه شمن هايي چون دون خوان دنبال آن هستند درجه اي از رهايي است که من شخصي اصلا در آن به حساب نمي آيد . او عقيده داشت که نبود عکس و اطلاعات شخصي بر هر فردي که در اين راه قدم مي گذارد به طريقي مثبت و نيمه خود آگاه اثر مي گذارد . ما به شدت به استفاده از عکس ، ضبط صوت و اطلاعات مربوط به زندگي شخصي معتاد شده ايم و تمام اين ها از اهميت دادن به خود سرچشمه مي گيرد . دون خوان مي گفت بهتر است که هيچ چيز درمورد يک شمن ندانيم زيرا در اين صورت به جاي رويارويي با يک شخص با يک عقيده روبرو مي شويم که قابل حمايت کردن است و اين درست عکس آن چيزي است که در دنياي روزمره اتفاق مي افتد ؛ دنيايي که در آن تنها با مردمي روبرو مي شويم که جز مشکلات بي شمار رواني ، هيچ عقيده و نظري ندارند و تمامشان لبريز هستند از من ، من ، من .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

کارلوس در 1951 به آمریکا مهاجرت کرد و چهار سال بعد در دانشگاه لوس آنجلس به هدف تحصیل در رشته روانشناسی ثبت نام نمود. سپس در 1959 عقیده خود را عوض کرده و در رشته مردمشناسی به تحصیل ادامه داد. ماجرای کاستاندای نویسنده و مردمشناس از آنجا آغاز میشود که او در سال 1960با یک استاد شمن روبرو شد.
کارلوس کاستاندا (Carlos Castaneda) در سال 1926 میلادی در کاحامارکا -منطقه ای در پرو- متولد شد. ( البته این نکته بعد از مرگ او مشخص شد و کاستاندا قبلاً خود را متولد 1931 و برزیلی معرفی کرده است. این که او به چه دلیل کشور و سال تولد خود را پنهان کرده هنوز مشخص نیست.)
او در دانشکده ملی هنرهای زیبا در لیما در رشتههای مجسمهسازی و نقاشی تحصیل کرده و در نظر داشت که مجسمهساز شود، اما به اعتراف خودش فاقد خلاقیت و قدرت تخیل کافی برای این کار بود. کارلوس در 1951 به آمریکا مهاجرت کرد و چهار سال بعد در دانشگاه لوس آنجلس به هدف تحصیل در رشته روانشناسی ثبت نام نمود. سپس در 1959 عقیده خود را عوض کرده و در رشته مردمشناسی به تحصیل ادامه داد. بالاخره در 1960 ازدواج کرد. تا این زمان همه چیز در زندگی او روال عادی و طبیعی خود را طی میکرد. کار، تحصیل، ازدواج و تلاش برای تشکیل یک زندگی سالم و معمولی.
ماجرای کاستاندای نویسنده و مردمشناس از آنجا آغاز میشود که او در سال 1960با یک استاد شمن روبرو شد. وی کهبرای تحقیق در مورد گیاهان توهمزا به مکزیک رفته بود، از طریق یکی از دوستانش با دون خوان آشنا شد. کاستاندا از حدود سال 1960 تا 1980 پیش دون خوان آموزش میدید. دون خوان ابتدا به او گفت: راه سالکان اصلی ربطی به استفاده از گیاهان توهمزا ندارد؛ ولی چون تو یک غربی غیر آشنا به این مسائل هستی اول از این گیاهان شروع میکنیم! در حالی که یک سالک اصیل نیازی به تاتوره و سکالتیو (دو نوع گیاه توهمزا) ندارد و راه را به کمک دل انتخاب میکند. گیاهان توهمزا گیاهانی هستند که توسط سرخپوستان سونورای مکزیک مصرف میشوند و اثرات عجیب و غریبی روی شخص میگذارند. مثلاً قدرتهای شنوایی یا بینایی عجیبی به او میدهند و چیزهایی مثل این. از زندگی خود دون خوان اطلاعات زیادی نداریم. علت کماطلاعی ما از زندگی او شاید این باشد که او اجازه نمیداد کاستاندا عکسی از او بردارد یا صدایش را ضبط کند. کاستاندا از طریق او با دون خونارو هم آشنا شد که از دوستان نزدیک دون خوان بود. معروف است که دون خوان جادوگر بوده و از گفتههای کاستاندا هم چنین چیزی برمیآید؛ اما خودش میگفته: کار من جادوگری نیست؛ جادوگری گام نهادن در کوچهی بنبست است.
کلمنت میهان پروفسور مردمشناسی دانشگاه لوس آنجلس که بر کار کاستاندا نظارت داشت درباره این شمن سرخپوست چنین میگوید: «یکی از دلایلی که به عنوان شخصی مطلع از او ایراد میگیرند این است که او خودش فردی بیهمتاست. او در واقع عضو هیچ جامعه قبیلهای نیست. والدینش نیز عضو هیچ گروه قومی نبودهاند. بدینسان او مدتی بین سرخپوستان کالیفرنیا و مدتی در میان سرخپوستان مکزیک زیسته است. او یاکی خالص نیست و در ضمن از اشخاصی ست که خود را بالا کشیده و خردمند شده است. من سرخپوستان دیگری مثل او را دیدهام، ولی آنها واقعاً کمیاب هستند. شما آدم متوسط پیدا نمیکنید که فیلسوف یا متفکر باشد و خود را با مضامینی در سطحی بسیار ظاهری و سطحی مشغول نماید.»
کاستاندا در 1968 اولین کتاب خود را منتشر کرد که در واقع یادداشتهای تحقیقی مردمشناسی از گفتگو با این شمن سرخپوست است و توسط دانشگاه کالیفرنیا منتشر شد. نکته قابل توجه این که کتاب کاستاندا به سادگی به چاپ نرسید. در واقع این یادداشتها که بیشتر به خاطرات شخصی شبیه بود تا تحقیقات علمی، به مدت سه سال بین اساتید دانشگاه دست به دست گشت و علت تاخیر در چاپ آن هم مخالفت شدید بعضی از آنها بود. این مخالفتها بر سه استدلال استوار بود. اول این که آنها معتقد بودند این استاد شمن که به عنوان راهنمای کاستاندا در کتاب او مطرح شده است، یک سرخپوست سنتی نیست و از آنجا که در نقاط مختلف مکزیک و آمریکا زندگی کرده، آموزشهای او مخلوطی ست از چند جهانبینی مختلف. دوم این که کاستاندا در نوشتههای خود اصول تحقیقی را رعایت نکرده و به جای این که از دید یک محقق بیطرف آن را به انجام برساند، عمدی یا غیر عمدی از دانستههای خود نیز در تنظیم نوشتهها استفاده کرده است و بالاخره در نظر آنها کتاب از ارزش علمی و مردمشناسی چندانی برخوردار نبوده و چاپ آن توسط انتشارات دانشگاه در واقع اعتبار و حیثیت علمی دانشگاه را خدشهدار میکرد. علیرغم این مخالفتها، با پشتیبانی و اصرار دو پروفسوری که از ابتدا بر کار کاستاندا نظارت داشتند کتاب او سرانجام به عنوان پایاننامه فوق لیسانس، تأیید و توسط انتشارات دانشگاه لوس آنجلس منتشر شد. همسر وی مینویسد که کاستاندا همزمان با تحقیقات مردمشناسی در خصوص آیین شمنی، نوشتارهای تالکوت پارسونز، هوسرل و فیلسوف زبانشناس -ویتگنشتاین- را به دقت خوانده و بسیار تحت تأثیر پروفسور خود هرولد گارفینکل بوده که در زمینه پدیدارشناسی کار میکرد.
سومین کتاب کاستاندا با عنوان "سفر به دیگر سو" نیز با وجود انتقادهای شدیدی که در هیئت علمی دانشگاه در خصوص تردید در واقعی بودن گزارشهای او ابراز میشد به عنوان رساله دکترای وی مورد قبول قرار گرفت. از آن پس سالها در مورد زندگی خصوصی کاستاندا هیچ گزارشی منتشر نشد و او به جز چند مورد محدود در هیچ مصاحبه یا سخنرانی رسمی شرکت نکرد. قابل ذکر است که کاستاندا با انتشار آثارش بنا بر شکایت ارباب کلیسا به دادگاه کشیده شد، تا درباره نوشتههایش توضیح بدهد.
کارلوس کاستاندا را پدر عصر جدید و مشهورترین نویسنده گمنام جهان لقب دادهاند. از اولین کتاب وی که همزمان رساله فوق لیسانس او در رشته مردمشناسی بوده، تاکنون یک میلیون نسخه در زبان انگلیسی به فروش رفته است. شیوه نگارش کاستاندا و جذابیت فلسفه و فرهنگ تولتکهای عهد باستان که بخش اصلی نوشتههای وی را در بر میگیرد و نیز تمایل وی به گمنام زیستن شاید دلایل اصلی شهرت وی باشند. کتابهای کاستاندا از دهه 1360 شمسی به فارسی ترجمه شد و از همان وقت تاکنون سوالات و بحثهای زیادی در این زمینه مطرح گشته که از آن جمله میتوان به موضعگیری افرادی مثل دکتر عبدالکریم سروش با دیدی کاملاً منفی یا دیگرانی مثل تورج زاهدی با نگاهی مثبت، اشاره نمود.
از آثار وی میتوان: "آموزشهای دون خوآن"، "حقیقتی دیگر"، "دومین حلقه قدرت"، "سفر به دیگر سو"، "افسانه قدرت"، "هدیه عقاب"، "آتش درون"، "قدرت سکوت"، "کرانه فعال بیکرانگی" و "هنر رؤیا دیدن" را نام برد .
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

کاستاندا فارغ التحصیل رشته مردم شناسی از دانشگاه کالیفرنیاست که برای تحقیق در مورد گیاهان دارویی به سفر می پردازد و با سرخپوست سالکی به نام دون خوان آشنا میشود و وی مطالبی از سلوک خود برای کاستاندا بیان میکند و او را آموزش میدهد.
--خود بزرگ بینی بزرگترین دشمن انسان است --خود بزرگ بینی ما را ناگزیر می کند که بیشتر عمر خود را در حال رنجش از دیگران به سر آوریم-اگر ما فارغ از خود بزرگ بینی باشیم آسیب ناپذیر خواهیم بود. --هر فردی که به سر سوزنی غرور گرفتار باشد اگر در وضعی قرار گیرد که احساس بی ارزشی کند متلاشی خواهد شد --عمل کردن در حال خشم بدون صبر و خویشتنداری در حکم شکست خوردن است----صاحبان بصیرت که به عمد به آگاهی ناب نایل می شوند
موجوداتی تماشایی هستند که باید آنها را نظاره کرد.این حالت در لحظه ای پیش می آید که آنان از درون می سوزند.آتشی از درون آنها را در کام خود فرو می برد و در مرحله آگاهی کامل آنها به ابدیت می پیوندند.--علت وجودی این عالم غنی تر ساختن آگاهیست --انسان درون بین هیچ نظری ندارد که به دفاع از آن برخیزد--اصولا عقاب رویت پذیر نیست.یک صاحب بصیرت با تمام وجود خود عقاب را حس میکند.چیزی در همه ما هست که ما را قادر می سازد تا با تمام وجود به شهود دست یابیم.
--یکی از بزرگترین قوه ها در زندگانی سالکان ترس است.ترس شوق ایشان را به آموختن بر می انگیزد. --رویت به معنی عریان نمودن قلب از هر چیز است --غریزه جنسی واسطه پدیدآمدن موهبت آگاهیست --یگانه انرژی واقعی که ما واجد آن هستیم انرژی حیات بخش غریزه جنسیت --آزادی همچون مرضی مسریست .انتقال پیدا میکند.ناقل آن مرد درون بینیست منزه از گناه.ممکن است مردم آن را درک ننمایند و از همین روست که نمی خواهند آزاد باشند.به هوش باش که آزادی وحشت آور است اما نه برای ما.من تقریبا در همه عمر خود را برای این لحظه تیمار کرده ام و تو نیز چنین خواهی کرد. --آزادی هدیه عقاب به انسان است.بدبختانه کمتر کسانی می فهمند که یگانه چیزی که ما برای پذیرفتن چنین هدیه فاخری بدان نیازمندیم داشتن انرژی کافیست (مصونیت از خطا و گناه)...
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
تفاهم نامه همکاری نفت وگاز بین شرکت ملی نفت و بنیاد مستضعفان امضا شد که از مهم ترین موارد مندرج در این تفاهم نامه می توان به اجازه تجارت نفت به بنیاد مستضعفان اشاره کرد. در واقع از این پس با امضای این تفاهم نامه که با ترک تشریفات صورت گرفت، بنیاد مستضعفان اجازه دارد در کنار شرکت ملی نفت به فروش نفت خام در بازار بین المللی بپردازد که به گفته جشن ساز مدیرعامل شرکت ملی نفت ایران این تفاهم نامه دریچه ای به سوی معاملات نفتی مدرن خواهد بود. این در حالی است که فروزنده مدیرعامل بنیاد مستضعفان در خصوص این تفاهم نامه و مهم ترین بخش آن یعنی تجارت نفت تاکید دارد: «یکی از شرکت های بنیاد با پشتیبانی بنیاد برای امر تجارت نفت تایید شده است اما وی از ذکر نام این شرکت خودداری کرد.» فروزنده نوع فعالیت بنیاد در این عرصه را همکاری با نفت و تحت نظارت آنها عنوان کرد و افزود: «احساس رقابت نداریم.
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
نکته ای که همه میدونن اینه که حدود 40 ثانیه تلویزیون ایران تاخیر داره در پخش بازی که بخاطر حذف صحنه هایی هست که صلاح نمیدونن پخش بشه. اما مساله جالبی که دیشب فهمیدم اینه که این سانسور فقط متعلق به تلویزیون ایران نیست، اگر چه تلویزیون اینها تاخیر در پخش نداره.
بازی ترکیه - آلمان صحنه ای بود که یکی از هوادارهای باحال ترکیه پرید تو زمین و مامورای امنیتی رفتن و گرفتنش. این صحنه رو تلویزیون ایران پخش کرد اما تلویزیون سوئد سانسور کرد!! ضمنا صحنه برخورد دو بازیکن آلمان و ترکیه که باعث جراحت هر دو شد و ابروی آلمانی (سیمون رولوز) بدجوری شکست رو تلویزیون سوئد خیلی کلوزآپ نشون نداد (خصوصا در موقع بخیه زدن!) اما تلویزیون ایران چرا!
جراحت صورت سیمون رولوز
نیروهای امنیتی در حال دستگیری یک pitch invader باحال
البته طبیعی ه که تلویزیون ایران هم طرفدارهای مونث در ورزشگاه و صحنه هایی که بعد از گل ملت با آهنگ مخصوص مسابقات که در ورزشگاه پخش میشه، حرکات موزون انجام میدن رو حذف میکنه که چیز جدیدی نیست.
نتیجه اخلاقی اینه که در تلویزیون ایران خط قرمز شادی خانم هاست و در تلویزیون سوئد خشونت!
فردی که داخل زمین آمده اهل ترکیه نبوده و با پیام سیاسی "تبت چین نیست" روی پیراهنش، منظور سیاسی داشته از داخل زمین آمدن. عکس این فرد رو در اینجا میتونید ببینید، اگر چه طرفدار ترکیه بودنش رو من به استناد حرف گزارشگر تلویزیون گفتم و اون هم لابد به استناد پرچمی که دست فرد می دیده.

دیگه هی نگید هیچ جای دنیا سانسور نداره موقع بازی!
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند.چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.
سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد.
افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.)
همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.
فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.)).
افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:
((قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!))۱
۱-حسین صالح،شنیدنی ها،ص ۲۶۸ (با کمی تصرف)
لینک منبع
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

متن نامه دادستان تهران به مدیر مسئول روزنامه ایران بدین شرح است :
بسمه تعالی
مدیر مسئول محترم روزنامه ایران
جناب آقای اشتهاردی
سلام علیکم:
متاسفانه روزنامه ایران مطالبی را به نقل از آقای علیرضا زاکانی به بهانه پاسخ به آقای دکتر جاسبی در صفحه 12 و 17 مورخ 29/3/87 چاپ و منتشر نموده ودر آن تنها چیزی که موجود نیست پاسخ به آقای دکتر جاسبی است.
آقای علیرضا زاکانی که پس از بازداشت عباس پالیزدار و احضار برخی اعضای هیات تحقیق و تفحص از قوه قضائیه به دلیل ارتکاب تخلفات خارج از مسئولیت نمایندگی و سایر مرتبطین نگرانی فاحشی پیدا نموده و حالت اعتدال روانی خود را ازدست داده تا حدی که به نقل از برخی خبرنگاران، با رسانه های مختلف تماس گرفته و شروع به فحاشی می نماید تا به زعم خود برخورد قضایی با اعضای باند پالیزدار و برخی اعضای تحقیق و تفحص در دوره هفتم مجلس شورای اسلامی و اقدامات خلاف قانون و مجرمانه آنان به نوعی تحت الشعاع این رفتار غیرمعمول قرار گیرد.
لازم به ذکر است اینجانب در طول مدت خدمت مقدس قضایی از سوی منافقین و رسانه های معاند و ضد انقلاب مرتب مورد حمله تبلیغاتی بوده و هستم، اظهارات آلوده به افترا و کذب آقای علیرضا زاکانی را نیز در همین راستا دانسته و اینگونه سخن پراکنی ها برایم هیچگونه تازگی و اهمیت ندارد و بنا ندارم وقت خود را صرف پاسخگویی به این گونه مطالب موهن و شبنامه نویسی ها که مختص افراد بی کار است بنمایم.
شخصیت افراد، با اهانت و ایراد افترا بالا نمی رود و مردم شریف با مطالعه این مطالب سخیف و کذب پی به عمق نارسایی روحی و روانی و شخصیت نویسنده آن می برند.
معذلک ضمن ابراز تاسف برای مدیریت روزنامه ایران که می بایست قبل از انتشار اینگونه مطالب کذب و آلوده به افترا، تحقیق و پرسش نماید و صرفنظر از عدم پاسخ به آقای علیرضا زاکانی که ایشان را به خاطر اغراض و حالات خاص، قابل پاسخگویی نمی دانم به منظور تنویر افکار خوانندگان روزنامه ایران نتیجه تحقیق و بررسی مرکز حفاظت و اطلاعات کل قوه قضائیه که سابقا پیرامون گزارشات آقای زاکانی انجام یافته و طی نامه شماره 1001/1/11م/110 مورخه 25/5/1386 نتیجه تحقیقات اعلام گردیده است و طی آن تمام مطالب آقای زاکانی با ذکر دلیل و مستندات، کذب و دروغ اعلام شده و ایشان را مستحق تعقیب کیفری نیز دانسته اند به آن روزنامه محترم ارسال و در خصوص مواردی که در این گزارش نیامده نیز نامه ارسالی خطاب به نایب رئیس محترم مجلس شورای اسلامی به شماره 87/18م/20 مورخه 30/2/1387 ارسال می گردد.
لذا مقرر است وفق مقررات ماده 23 قانون مطبوعات نسبت به چاپ موارد فوق الذکر و جوابیه دادسرای تهران به موارد مذکور در گزارش تحقیق و تفحص از قوه قضائیه اقدام قانونی مبذول گردد.
ضمنا به استحضار می رساند نامه آقای زاکانی بگونه ای تنظیم گردیده که علاوه بر تشویش اذهان عمومی و سیاه نمایی در خصوص کنکور و آزمون های سراسری دستاوردهای دادسرای تهران در برخورد با برخی افراد متخلف و جرایم آزمون های سال 1382 را به حساب خودشان آورده اند در صورتی که دادسرای تهران و قضات شریف آن در رسیدگی های قضایی با در نظر گرفتن خدا و قانون انجام وظیفه نموده و اصلا آقای زاکانی را در پیگیری پرونده ها به هیچ هم حساب نمی کردند و اساسا ایشان کوچکترین نقشی در رسیدگی های قضایی و آنچه ادعا می نماید نداشته و یکی از ناراحتی های بزرگ و علت عصبیت ایشان نیز همین است، ولی متاسفانه لحن نامه های نامبرده به گونه ای است که انگار ایشان در مبارزه با اینگونه جرایم و برخورد با متخلفین نقش داشته یا قوه قضائیه مشارالیه را در جایی بحساب می آورده است .
بنابراین رسالت مطبوعاتی مدیریت روزنامه ایران ایجاب می نماید تا از قلب واقعیت دوری نموده و از چاپ و انتشار مطالب کذب و واهی و انتساب مطالب غیرواقعی پرهیز نماید.
سعید مرتضوی
دادستان عمومی و انقلاب تهران
متن كامل نامه دكتر زاكاني
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

سخن گفتن از علم بومي اولاً به معناي نسبيگرايي و وابسته دانستن دانش به مکان و زمان خاص است و ثانياً با آن به اين مشکل اخلاقي دچار ميشويم که هيچ کس نميتواند قائل به حق و باطل شود.
به گزاش خبرنگار مهر، مصطفي ملکيان در همايش "علم بومي، علم جهاني، امکان يا امتناع" به مناسبت بزرگداشت دکتر سيد حسين العطاس در دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران آغاز به کار کرد سخن خود را انتقاد از مفهوم علم بومي دانست و گفت: چه از نظر معرفت شناختي و چه از ديد اخلافي مفهوم علم بومي خطاست.
وي براي توضيح بيان سه مرحله را در هر علمي از يکديگر چنين جدا کرد: نخست فرايند موضوع گزيني که در آن دانشمندان به دنبال مسائل علم مي گردند. دوم مرحله فرايند درآيي که مشغول به مطالعه و تحقيق به مسائل علم اند. سوم مرحله فراورده بيني است که در آن به مطالعه و تحقيق بر سر مسائل مي پردازند.
وي سپس به بررسي مفهوم علم بومي در هر يک از اين سه مرحله پرداخت و گفت: در مرحله نخست دانشمند با اقيانوسي از مسائل و مشکلات مواجه است، در اين مرحله اگر منظور از علم بومي آن است که دانشمند بايد به مسائل و مشکلات جامعه خود بپردازد، اما بايد توجه داشت که اين کار علم خاصي را پديد نميآورد. اما در مرحله دوم يعني فرايند درآيي، وقتي دانشمند موضوع کار خود را انتخاب کرد بايد از روشها ، اهداف و توانايي هاي دانش مذکور سود جويد و بي معناست که از روشهاي آن ديسيپلين سود نجويد.
استاد ملکيان در ادامه با بررسي مرحله فرآورده بيني گفت: در اين مرحله نيز نمي توان به علم بومي قائل شد، چون در تقسيم بندي فراورده هاي علوم، اين فراورده ها يا ذهني هستند و يا عيني، عيني ها نيز يا بالقوه اند و يا بالفعل. دسته اول يعني فراورده هاي ذهني، مثل احکام زيباشناختي، هيچ مبنايي براي سنجش همگاني ندارند و از اين رو ترازويي براي درست و غلطشان در دست نيست. اما دسته دوم يعني فراورده هاي عيني، يا ترازوي سنجش درستي و غلطي شان در دسترس است و يا نيست که در هر دو صورت اين ترازوي جهاني و براي همگان در دسترس است و نمي توان سخن از بومي زد.
وي گفت: با اين حساب سخن گفتن از علم بومي اولا به معناي نسبي گرايي و وابسته دانستن دانش به مکان و زمان خاص است، ثانيا با اين مشکل اخلاقي مواجه مي شويم که هيچ کس نمي تواند قائل به حق و باطل شود و نمي توان به آنها تکيه کرد.
وي در پايان گفت: حقيقت آن است که فکر بي تاريخ و بي جغرافياست و براي تميز ميان حق و باطل اولا بايد به آزادي باور داشت تا همه بتوانند حق و باطل را قبول کنند و ثانيا بايد با پلوراليزم فرهنگي به همگان اجازه داد که اظهار نظر کنند
مصطفي ملکيان
منبع
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

در نشست عمومی نقد کتاب" تأثیر گناه بر معرفت؛ با تکیه بر آرای آگوستین" که در پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی برگزار شد استاد مصطفی ملکیان کتاب را اثری دقیق و به دور از زواید ارزیابی کرد.
به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از پایگاه اطلاع رسانی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، در نشست عمومی نقد کتاب "تأثیر گناه بر معرفت؛ با تکیه بر آرای آگوستین" که به همت پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامی در سالن همایشهای پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی برگزار گردید، علاوه بر مؤلف (دکتر زهرا پورسینا)، حجتالاسلام دکتر محمد تقی سبحانی و دکتر محسن جوادی به عنوان ناقد و استاد مصطفی ملکیان به عنوان ناظر اثر حضور داشتند.
در ابتدای جلسه، مؤلف کتاب با معرفی اثر، امتیازات آن را برای حاضران برشمردند. در ادامه ناقدان به طرح دیدگاههای خود پرداختند.
دکتر محسن جوادی به عنوان نخستین ناقد ضمن تجلیل از نویسنده در خلق اثری ممتاز به کاستیهای آن اشاره کرد و گفت: عنوان کتاب با محتوای آن سازگاری تام ندارد، زیرا محتوای اثر تأثیر گناه بر معرفت از نگاه متفکران غرب با تکیه بر آرای آگوستین است در حالی که در عنوان تکیه بر آرای آگوستین کمرنگ شده و چنین به ذهن میرسد که محتوای کتاب «تأثیر گناه بر معرفت» است که در این صورت باید دیدگاه متفکران اسلامی نیز مطرح میشد. علاوه بر این، برخی مباحث پیش از فلسفه غرب در فلسفه اسلامی طرح شدهاند و جا داشت که به فیلسوفان مسلمان انتساب داده شود.
وی در ادامه به تقسیمات ارائه شده در ابتدای کتاب که به یکدیگر مرتبط نشده اشاره کرد و گفت: در نتیجه نتایج و پیامدهای آنها بهقدر کافی مورد کاوش قرار نگرفتهاند. در بیان مؤلف ابهامی در نحوة ارتباط معرفتشناسی به روانشناسی وجود دارد. اگر مراد این باشد که معرفتشناسی باید به روانشناسی توجه داشته باشد درست است، ولی اگر تلقی ما این باشد که معرفتشناسی زیرمجموعه روانشناسی است، این نادرست است.
دکتر جوادی همچنین اظهار داشت: برخی از اصطلاحات که برای نویسنده روشن بوده به قدر کافی مورد تفصیل و توضیح قرار نگرفتهاند. اثر خالی از بحثهای تحلیلی و انتقادی در خصوص تأثیر گناه بر معرفت است، در حالیکه مطلقنگری به بحث تأثیر گناه بر معرفت لوازمی دارد که باعث مشکلاتی خواهد شد. بهتر بود در کنار پرداختن به تأثیر گناه بر معرفت، به تأثیر پاکی و پرهیزکاری بر معرفت نیز پرداخته میشد.
در ادامه حجتالاسلام سبحانی به عنوان دومین ناقد ضمن تقدیر از نویسنده اثر، کتاب تأثیر گناه بر معرفت را یکی از آثار ماندگار، بسیار مهم و رهگشا در حوزه معرفت شناسی دانست و افزود: در مقدمه کتاب، محل نزاع خوب تقریر نشده است. کتاب فاقد بحثها تحلیلی و انتقادی است، اگر چه توفیق خوبی در ارائه و تبیین مطالب داشته است. در تقسیم و تفکیک بخشها جا داشت مؤلف بیشتر به موضوع می پرداخت و بخش علم را بیشتر مورد قرار میداد. به نظر میرسد آگوستین در بعضی جاها دچار تناقص است:
وی از یک سو دارای نگرشی مسیحی است و از سوی دیگر در پارهای از واقعیات علمی نمیتواند گناه را بهراحتی تأثیرگذار بداند. به نظر میرسد آگوستین در میانة راه دچار مشکل شده و در نتیجه در بخش علم کاملاً ارسطویی شد ولی در بخش حکمت اندیشه را کاملاً توسعه داده است. بهتر بود که نمونه این موارد و پرسشها نشان داده میشد.
ناقد در ادامه با توجه به اهمیت این موضوع، نوشتن یک یا دو اثر را در این حوزه کافی ندانست و خواستار تبدیل این موضوع به کلانپروژه و تدوین مقالات و کتب بیشتری در این زمینه شد.
پس از آن، مؤلف ضمن تشکر از ناقدان به پاسخگویی از ایرادات مطرح شده پرداخت.
در پایان استاد مصطفی ملکیان به عنوان ناظر اثر کتاب تأثیر گناه بر معرفت را کتابی دقیق، بدون حشویات و قابل تقدیر دانست و تلاش مؤلف را در هموار نمودن این راه طی نشده ستودند،
وی ترجمة دقیق، اصطلاحگذاری مناسب تبیین و توصیف خوب را از ویژگیهای بارز اثر برشمرد و ضمن پاسخگویی به ناقدان برخی از نقدهای مطرح شده را نیز وارد ندانست و اظهار امیدواری کرد که نویسنده در بخش دوم اثر خود به آنها توجه کافی نماید. ایشان یکی از اشکالات وارد بر اثر را فقدان تحلیل مناسب و نقد دانسته و نبود زمان کافی و لزوم ارائه بخش دوم را از علل کمتوجهی به این مقوله برشمرد.
در پایان جلسه اعلام شد که در آینده بخش دوم کتاب با عنوان تأثیر گناه بر معرفت از دیدگاه غزالی منتشر خواهد شد.
لینک منبع خبر
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

ناسازگاري خشونت نفرت با آزادي و عدالت* (قسمت پایانی)
در این قسمت از سخنم اين نكته را متذكر ميشوم كه خشونت نفرت در هر دو حال ـ چه خشونتي كه از ابتدا خشونت نفرت بوده است و چه خشونتي كه در ابتدا خشونت عشق بوده و سپس به خشونت نفرت تبديل شده است ـ هم با «آزادي» ناسازگار است و هم با «عدالت». به عبارت ديگر، خشونت نفرت، چه از قسم اول باشد و چه از قسم دوم، آثار و نتايج مخربي خواهد داشت. اما در عين حال خشونت قسم دوم، آثار و نتايج مهلكتري دارد. زيرا در خشونت نفرت قسم اول، چه بسا ما از يك راه بتوانيم طرف مقابل را از خشونت باز بداريم و آن زماني است كه توانايي غلبه بر او را داشته باشيم. مثلاً هيتلر زماني كه در زندان باشد هنوز هم خصوصيت هيتلري را دارد، اما چون زور ندارد ديگر نميتواند خشونت بورزد. صدامي كه اكنون در زندان است، همان صدام است، اما ديگر نميتواند خشونت بورزد. بنابراين راهي براي بازداشتن طرف مقابل از خشونت وجود دارد.
اما در خشونت نفرت قسم دوم، شخصي كه خشونت ميورزد از آن جايي كه نفرت او زاييده عشق است، ممكن است به راه خود اعتقاد داشته باشد و در نتيجه تا لحظه آخر هم بر مواضع خودش پافشاري خواهد كرد. به تعبير ديگر، در قسم دوم شما با يك امر دروني سر و كار داريد و جدا كردن اين امر دروني از شخصي كه اهل خشونت است، به مراتب دشوارتر از موردي است كه بخواهيم امكانات بيروني را از شخص اهل خشونت بگيريم. منافات خشونت نفرت با آزادي بسيار روشن است. زيرا هر انساني به حسب ساختار رواني خود، خواستار اين است كه بيجهت آزادياش محدود نشود. نه تحديد آزادي و نه تهديد آزادي، هيچ كدام با ساختار رواني ما آدميان سازگار نيست. به تعبير كساني مانند جان استوارت ميل، بايد گفت كه ما به آزادي «رضايت درجه اول» داريم و اگر جايي هم به تحديد آزادي رضايت دهيم، «رضايت درجه دوم» است. بنابراين، ساختار رواني ما، ساختار رواني آزاديخواه است. با اين فرض، هنگامي كه شخصي با من خشونت ميورزد و به بهانه مصلحت، مرا به اين سو و آن سو ميكشاند، در واقع آزادي من را محدود مي كند. منافات خشونت نفرت با عدالت نيز واضح است. زيرا اگر من از فرزندم بخواهم كه مسواك بزند و او از من دليل عيني بخواهد و من دليلي نداشته باشم، آن گاه ممكن است فرزندم به من بگوييد كه من هم دليلي عيني براي مسواك زدن ندارم، پس شما و مادر نيز مسواك نزنيد. يعني نه پدر و مادر براي ادعايشان دليل عيني دارند و نه فرزند، بنابراين به چه دليل، فرزند، تابع پدر و مادر بشود؟ چرا پدر و مادر، تابع فرزند نشوند؟ آيا هر گونه ترجيح بلامرجحي با عدالت ناسازگار نيست؟ به عبارت ديگر، اگر هم من و هم شما حرفمان بيدليل است، در آن صورت چرا من تابع شما شوم و شما تابع من نشويد؟
به بيان دقيقتر، زماني كه x و y به لحاظ معرفتي در وضع يكساني هستند، يعني، يا قوت دليلهايشان به يك اندازه است، و يا ضعف دليلهايشان به يك اندازه است، و يا بيدليليشان به يك اندازه است؛ در هر سه حالت «x بايد تابعy شود» (زماني كه y رجحان معرفتي بر x ندارد) و يا «y تابع x شود» (زماني كه x رجحان معرفتي بر y ندارد)، تابعيت هر يك از اين دو بر ديگري، ترجيح بلامرجح است و در تمام نظريههاي مختلفي كه در باب عدالت وجود دارد، اين نكته نهفته است كه ترجيح بلامرجح عادلانه نيست. بنابراين اگر شخصي به من بگويد كه تو به خاطر مصالحي كه من ميفهمم، اما دليل عيني براي آن ندارم از من تبعيت كن، من هم به او خواهم گفت كه شما به جاي اين كار، نقيض اين كار را انجام دهيد. زيرا اگر بيدليل نميشود حرفي را پذيرفت، پس چرا من بايد حرف تو را بپذيرم و اگر بيدليل ميشود حرف كسي را پذيرفت چرا تو حرف مرا نميپذيري. اين در واقع يك «برهان ذوحدين» (dilemma) است؛ يعني، هيچ يك از طرفينش را نميتوان توجيه كرد. بنابراين، به نظر من، نه كساني كه گرايشهاي سوسياليستي دارند و نه كساني كه گرايشهاي ليبراليستي دارند نميتوانند خشونت نفرت بورزند. به بيان ديگر، خشونت نفرت با مباني نظري هر دو مشرب ناسازگار است. اما، جالب اين است كه ما ميبينيم كساني يا به جهت اينكه از ابتدا خشونتشان، خشونت نفرت بوده است و يا به جهت اينكه ابتدا خشونت شان، خشونت عشق بوده و سپس به خشونت نفرت تبديل شده است، بر اين واقعيت روانشناختي پرده مياندازند. به اين معنا كه وقتي از آنها خواسته ميشود كه واضح سخن بگويند و سخنشان را مدلل به دليل كنند، مقاومت ميورزند. اگر ميبينيم كه مستبدان، در طول تاريخ، هيچگاه سخن واضح نميگفتهاند از سر صدفه و تصادف نبوده است. سخن واضح فوراً شخص گوينده را در معرض نقد قرار ميدهد. از اين رو، فرد براي آنكه در معرض نقد ديگران واقع نشود، بايد سخن غير واضح بگويد. خلاصه آن كه چون خشونت نفرت، هم با عدالت و هم با آزادي منافات دارد، و چون خشونت عشق در موارد فراواني به خشونت نفرت تبديل ميشود، به هوش باشيم كه نه خشونت را تقدس بخشيم و نه براي دفاع از امور مقدس خشونت ورزيم. پديده دو جانبهاي كه متأسفانه سكه رايج روزگار ما شده است: «دفاع از تقدس با توسل به خشونت» و «دفاع از خشونت با توسل به تقدس».
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
*درج نخست در مجله مدرسه، شماره سوم
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

خشونت نفرت دو نوع است: نخست، خشونتي كه از ابتدا خاستگاه آن نفرت است و ديگر خشونتي كه خاستگاه آن از ابتدا نفرت نبوده است، بلكه ناشي از عشق بوده، اما به دليل بيخبري از واقعيتهاي انساني تبديل به خشونت نفرت شده است. خشونت نفرت نوع اول كه كار استالينهاي روزگار است، محل بحث من نيست. در اينجا ميخواهم به اين امر بپردازم كه چگونه يك انسان كه در ابتدا عاشق انسانهاست و داراي خشونت عشق است، آرام آرام، خشونت عشق او تبديل به خشونت نفرت ميشود. نوع دوم خشونت نفرت بيشتر مبتلا به روزگار ماست. فرض كنيد كه من عاشق شما هستم، در نتيجه بايد مصالح شما را در نظر بگيرم؛ نه خوشايندتان را. آنگاه زماني كه من با شما خشونت ميورزم، شما در مقابل من مقاومت ميكنيد. مثلا فرزند من، وقتي كه ميخواهم او را به اتاق مطالعهاش بفرستم، اگر توانايي داشته باشد در مقابل من مقاومت ميورزد. اگر مقاومتي نميكند به اين دليل است كه توانايياش را ندارد، اما باز هم در درون خود مرا نفرين ميكند و از من مي نالد. يعني، طرف مقابل نسبت به به من نوعي مقاومت جسمي ، ذهني و يا رواني خواهد داشت؛ هر چند كه من عاشق او هستم و مصلحت او را مي خواهم. حال اگر بخواهم مقاومت طرف مقابل از بين برود دو كار ميتوانم انجام دهم. البته هر دو كار بسيار مشكل است و هر دو براي خود من عاشق، درد، رنج، مرارت، تكلف و زحمت فراوان دارد. كار اول اين است كه با «نيروي استدلالگر» و يا به تعبير راسل با «نيروي باوراننده»ي خودم استدلالهايي بياورم و بتوانم مخاطب خودم يعني معشوقم را قانع كنم كه حق با من است. بنابراين بايد به نيروهاي باوراننده توسل پيدا كنم. اگر توسل به نيروهاي باوراننده موفق باشد، آن گاه خوشايند و مصلحت معشوق من بر هم انطباق پيدا ميكند. زيرا معشوق من توانسته است باور پيدا كند. اما استدلال كردن كار بسيار دشواري است.
دشوارترين كاري كه انسان ميتواند در عمرش انجام دهد اين است كه فقط با نيروي استدلال، فرد بيباوري را به باور بكشاند و يا باور باورمندي را از او سلب كند. اين دشوارترين كاري است ك انسان ميتواند در مناسبات اجتماعي انجام دهد. البته غالباً در اين فرآيند از ساير نيروها هم استفاده ميشود. اما اگر فقط بتوانيد با نيروي استدلال، چنين كاري را انجام دهيد واقعاً كار دشواري را انجام دادهايد. يعني، اگر با نيروي استدلال، فردي را كه معتقد نيست «الف ب است»، بتوانيم معتقد كنيم كه «الف ب است» و يا فردي كه معتقد است «الف ب است» را بتوانيم با نيروي استدلال اين اعتقاد را از او بگيريم، آنگاه كار دشواري را انجام دادهايم. بنابراين، اگر بخواهيم مصلحت و خوشايند معشوق ما بر هم انطباق پيدا كند، اولين كاري كه بايد انجام دهيم اين است كه براي او استدلال كنيم، اما اين استدلال كردن بسيار دشوار است. عاشق براي انجام اين كار، علاوه بر غليان عشقي كه نسبت به معشوق بايد داشته باشد، به دو چيز ديگر نيز نيازمندم است: يكي معلومات بسيار وسيع و ديگري قدرت تفكر بسيار بالا. اما ممكن است اين دو امر به رغم عشق شديد عاشق به معشوق در عاشق نباشد. فقدان اين دو امر، سبب ميشود كه من نتوانم از طريق استدلال معشوق را قانع كنم و در نتيجه همچنان معشوق من بر موضع خويش باقي خواهد ماند.
كار دومي كه ميتوان انجام داد كه اين نيز به اندازه كار اول دشوار است اين است كه «آستانة وجودي» معشوقم را تغيير دهم. يعني او را به حالتي برسانم كه بدون استفاده از استدلال، بفهمد كه من چه ميگويم. اين كار به معناي تغيير آستانه وجودي طرف مقابل است. در اينجا استدلالي در ميان نيست:
پرسيد يكي« كه عاشقي چيست؟»/ گفتند: «چو ما شوي بداني»
اين سخن به اين معناست كه اگر مانند من عاشق نشده باشي، هر قدر هم كه من استدلال كنم كه عاشقي چيست، نميتواني بفهمي و اگر هم مانند من عاشق شده باشي، ديگر نيازي به استدلال نداري. بنابراين تا عاشق نشدهاي استدلال در تو كارگر نميافتد و زماني هم كه عاشق شده باشي ديگر از استدلال بينياز خواهي بود. اگر من عاشق نتوانم هيچ يك از اين دو كار (استدلال و تغيير آستانه وجودي) را انجام دهم، ولي در عين حال خشونت من هنوز در مرحله خشونت عشق باشد، يعني بخواهم به مصحلت شما عمل كنم، اما نتوانسته باشم كه اين مصلحت را از هيچ يك از اين دو طريق به شما ثابت كنم، ضمن آنكه همچنان عاشق شما هستم، اين سبب ميشود كه دائماً شما را بر خلاف خوشايندتان به اين سو و آن سو بكشانم و اين كار بر خلاف خوشايند شماست، اما اگر شما قدرت داشته باشيد در مقابل كار من مقاومت ميكنيد. ممكن است بچهها نتوانند در مقابل پدر و مادرشان مقاومت كنند، اما اين حرف در مورد يك ملت ديگر صادق نخواهد بود. يك ملت در مقابل يك نفر ميتواند مقاومت كند. شخصي كه مي خواهد ملتي را تغيير بدهد، با فرض اينكه در ابتدا خشونت عشق، او را به اين كار كشانده باشد، رفته رفته، خشونت عشق به خشونت نفرت تبديل ميشود. از نگاه او، اين ملت، خاصيت چكشخواري و تورق و صورتپذيري ندارند. چنين شخصي عيب را به خودش نسبت نميدهد و تصور نميكند كه عيب از خود اوست. حالِ او مانند كسي است كه متوجه حماقت خودش نميشود كه به گربه نميتوان آموزش رقص داد. به همان جهت بود كه در ابتداي بحث اشاره كردم كه اگر خشونت عشق منضم به بيخبري از واقعيتهاي انساني شود، تبديل به خشونت نفرت ميگردد. در اين مثال، شخص بيخبر از اين واقعيت است كه سازو كار (anatomy) بدن گربه، به او اجازه رقص نميدهد. يعني، شخص از يك واقعيت در عالم گربهها، بيخبر است و در نتيجه از گربهاش متنفر ميشود و هرگز به اين مسأله نميانديشد كه تقصير از خودش است، يعني اينكه نميداند كه گربه نمي تواند برقصد.
كسان فراواني در تاريخ، ابتدا با عشق به انسانها كار خود را شروع كردهاند و به خاطر عشق به انسانها خوشايند انسانها را لحاظ نكردهاند بلكه مصلحت آنها را لحاظ كردهاند. اما وقتي كه خواستند اين كار را انجام دهند، يعني مصلحت انسانها را در نظر بگيرند نه با نيروي استدلاگر توانستند مصلحت انسانها را به آنها بباورانند و نه توانستند آستانه وجودي انسانها را تغيير دهند، در نتيجه خشونت ورزيدند. اين خشونت تا اين مرحله، خشونت عشق بود، اما از مرحلهاي كه انسانها در مقابل آنها مقاومت نشان دادند، آن گاه خطاب به انسانها چنين گفتند كه اين انسانها چه موجودات خبيثي هستند كه ما ميخواهيم مصلحت آنها را پياده كنيم، اما آنها در مقابل ما مقامت ميكنند. آن گاه چنين ادامه ميدهند كه اين افراد يا مشكل در «نطفه» دارند، يا مشكل در «لقمه» دارند يا خبث طينت دارند يا فطرتشان مدسوس و دستكاري شده است يا ... چنين افرادي، وقتي كه با اين واقعيت مواجه ميشوند كه انسانها آن چيزي كه آنها ميخواستهاند نيستند، آن گاه نفرت در دلشان پديد ميآيد. يعني عشقي كه روز اول آنها را به خشونت واداشته بود، به خاطر مقاومتي كه انسانها در مقابل آنها كردهاند، تبديل به نفرت ميشود و ديگر از سر نفرت به خشونت ميپردازند. يعني ميكوشند كه به زور انسانها را به سمت آن چه كه خود ميخواهند بكشانند و اين امري است كه همه ما بايد به آن توجه داشته باشيم. البته نه به اين جهت كه شايد هر يك از ما روزي رهبر سياسي كشوري شويم، بلكه حتي در مناسبات خودمان با فرزند، همسر، همكار، دوست، شاگرد، استاد و همه كساني كه در زندگي با آنها سر و كار داريم، بايد به اين نكته توجه داشته باشيم كه اگر من از سر عشق ميخواهم شما را به راهي كه خودم ميروم بكشانم، بايد خودم را به آن دو نيرو مجهز كنم؛ يعني يا نيروي استدلالگر و يا تغيير آستانه وجودي. در غير اين صورت شما تا زماني تابع من خواهيد بود كه نتوانيد در مقابل من مقاومت كنيد، اما به محض آنكه توانايي مقاومت را بيابيد، در مقابل من خواهيد ايستاد. اين مقاومت در درون من، آهسته آهسته، از عشق من به شما ميكاهد و به نفرت من نسبت به شما ميافزايد. در نتيجه، پس از مدتي من از انسانها متنفر ميشوم.
اين امر واقعيتي است كه در طول تاريخ بارها پيش آمده است. «مصلحان خيرخواه» آهسته آهسته، به خاطر بيخبري از واقعيتهاي انساني تبديل به «مستبدان خيرخواه» ميشوند و آهسته آهسته، «مستبد خيرخواه» به «مستبد بدخواه» تبديل ميشود. زيرا هر كسي وقتي كه انسانهاي ديگر در مقابلش بايستند، آرام آرام، نفرت آنها را به دل ميگيرد. اين نكتهاي است كه چنان كه در جاي ديگري متذكر شدهام هم در روانشناسي تجربي، در شاخه روانشناسي اجتماعي، تحقيق شده است و هم تاريخ، آن را نشان داده است. يعني، هم با متدولوژي تاريخي، ميتوان اين نكته را اثبات كرد و هم با متدلوژي علوم تجربي انساني؛ يعني با روانشناسي اجتماعي. بنابراين چارهاي جز اين نيست كه اگر انساني بخواهد كه انسانها در مقابلش مقامت نكنند و به سمت مصالحشان بروند، بايد خودش را به اين دو نيرو و يا حداقل يكي از اين دو نيرو مجهز كند. به عبارت ديگر، يا چنان تأثيري در ديگران داشته باشد كه آستانه وجودي ديگران را تغيير دهد ـ كه اين كار راههاي مختلفي دارد ـ و يا آن كه از نيروي استدلالگر استفاده كند. اما آيا چنين خشونت نفرتي موفق ميشود يا خير؟ به مثال فررند خود باز مي گردم و سعي ميكنم تا همه چيز را از روزنه و پنجره آن مثال بنگرم.
اگر من واقعاً عاشق فرزند خودم باشم شكي نيست كه بايد مصلحت او را در نظر بگيرم؛ نه خوشايندش را. اما در عين حال دو مطلب وجود دارد. اگر من در عشق خود به فرزندم صادق باشم، زماني كه ميخواهم با او خشونت بورزم و او را به سمت مصلحتشبكشانم، بايد دو پيش فرض را احراز كرده باشم: يكي اينكه يقين داشته باشم كه آنچه را كه مصلحت فرزندم ميدانم، واقعاً به مصلحت اوست. اما چنين پيش فرضي را من از كجا آوردهآم؟ مثال مسواك زدن را در نظر بگيريد. چرا من با فرزندم خشونت ميورزم؟ زيرا فرزند من مثلاً تا ده سالگي اين مصلحت را نمي فهمد و در نتيجه من بايد او را وادار به مسواك زدن كنم. چرا من چنين خشونتي را بر خود مجاز ميدانم و بر فرزندم روا ميدارم؟ به اين دليل كه يك دانش آفاقي/ عيني(objective) يعني، دانشي كه در يكي از شاخههاي پزشكي حاصل آمده است، به من يقين عيني ميدهد كه مسواك زدن، روي هم رفته، به سود اين بچه است. من بايد چنين يقيني را داشته باشم؛ نه يقين انفسي / ذهني (subjective)يعني، يقيني كه خودم دارم. زيرا هر كسي هم كه به خرافهاي معتقد است به آن خرافه يقين ذهني دارد. بنابراين، يقين عيني لازم است، يعني يقيني كه تحقيقات عيني و به تعبير بهتر، تحقيقات متدولوژيك، نشان دادهاند كه مصلحت در چنين چيزي است. بنابراين، اولين پيشفرضي كه بايد داشته باشم اين است كه اگر من خودم معقدم كه مصلحت فرزند من در مسواك كردن است، نميتوانم صرفاً به اعتقاد خودم اكتفا كنم، بلكه بايد تحقيقات عيني نيز چنين حقي را به رسميت بشناسد. در غير اين صورت ممكن است، من سالها با خشونت فرزندم را به مسواك زدن وادار كرده باشم، اما مسواك براي دندان مضر باشد و من نيز در اشتباه بوده باشم. پس پيشفرض اول اين است كه در امري ميتوان نسبت به معشوق خشونت ورزيد كه در آن امر يك دانش عيني مؤيد و حامي من باشد. پيش فرض مهم دوم اين است كه من در امري بايد خشونت بورزم كه با رغبت انجام گرفتن كار يا بدون رغبت انجام گرفتن آن، تأثيري در نتيجه كار نداشته باشد. چنانكه در مثال مسواك زدن، فرزند چه در حال آفرين گفتن به پدر باشد و چه در حال نفرين پدر، يعني چه سپاسگزار او باشد و چه او را سرزنش كند، در هر حال رواني كه باشد و فعل مسواك زدن را انجام دهد، مسواك اثر مثبت خود را خواهد داشت. يعني اثر مثبت مسواك از آن كساني نيست كه با رضا و رغبت، عمل مسواك زدن را انجام دهند، بلكه حتي كساني همه كه به زور مسواك ميزنند، اثر مثبت مسواك را دريافت ميكنند. اما همة كارها چنين نيست. مثلا آيا نماز گزاردن به زور هم، همان اثر را دارد. يعني چه شخص با رغيت نماز بگزارد و چه بدون رغبت، آيا نماز همان اثر را خواهد داشت؟ در اينجا متوجه ميشويم كه ظاهراً پديدهها دو دسته هستند: پديدههايي كه چه طوعاً (از سر رغبت) و چه كرهاً (از سر بيميلي) انجام شوند، در هر دو حال ما را به نتيجه ميرسانند و پديدههايي هم وجود دارند كه فقط وقتي از سر رغبت انجام شوند ما را به نتيجه ميرسانند. بنابراين من بايد به اين نكته توجه داشته باشم كه من در كارهايي حق خشونت ورزيدن دارم كه در آن كارها طرف مقابل من، چه با ميل و چه از سر بيميلي، چه با نفرت و چه با عشق، چه بخواهد و چه نخواهد، به اثر مثبت كار دست يابد. اما همه كارها اين چنين نيستند. كساني كه آرام آرام خشونت عشقشان به خشونت نفرت تبديل ميشود به اين دو پيش فرض توجه ندارند. يعني، اولاً مردم را به كارهايي واميدارند كه به خيال خودشان مصلحت است ولي دليل عيني وجود ندارد كه واقعاً آن كار به مصحلت است. ثانياً در كارهايي مردم را به زور واميدارند كه بر آن كارها اگر هم اثر مثبتي مترتب شود، تنها در صورتي است كه كار غير اجباري باشد. يعني، آن اثر مثبت بر كاري مترتب ميشود كه از سررضا و رغبت باشد، نه كاري كه از سر بيش ميلي و بيرغبتي انجام شود. بنابراين كساني كه ميخواهند خشونتشان، خشونت عشق باقي بماند بايد به اين نكته توجه كنند كه نسبت به معشوقشان اگر ميخواهند خشونت بورزند، اين دو پيش فرض را يقين كنند. يعني، اولاً، يقين كنند كه آنچه را كه به مصلحت معشوق شان ميدانند واقعاً هم به مصلحت او باشد و مطئمن شوند كه در اشتباه نيستند. ثانياً، كاري را كه با اجبار و اكراه طرف مقابل را به آن وا ميدارند، كاري باشد كه با اجبار و اكراه هم به نتيجه برسد.
به مثال فرزندي برمي گرديم كه شب امتحان از تماشاي تلويزيون محروم ميشود. اگر دقت كنيم، ميبينيم كه اين مثال قدري از مرز مسواك زدن دور ميشود. زيرا مسواك زدن حتي زماني كه از سر رغبت نبود نتيجه لازم را داشت، اما وقتي كه فرزند را از تماشاي تلويزيون محروم كرده و به اتاق مطالعه ميفرستيم، ديگر نتيجه مطلوب را نخواهد داشت. زيرا اگر فرزند درون خودش، با خودش كلنجار ميرود، ديگر تمركز تخواهد داشت و نميتواند درس را به خوبي بفهمد. اين مثالما را به پديدههاي نوع دوم نزديك ميكند كه هر چند كار از سر اجبار صورت گرفته است، اما ديگر نتيجه مطلوب بر آن مترتب نخواهد شد. فرض كنيد كه من شما را با زور و ضرب به نمازگزاردن و يا روزه داشتن واداشته باشم. همچنين فرض كنيد كه پيشفرضاول من صادق باشد يعني واقعاً به دليل عيني مسلم شده باشد كه نماز و روزه به مصلحت شماست. اما اين دو فعل از قسم پديدههايي است كه اگر از سر رضا و رغبت انجام نشود، اثر مثبت متوقع حاصل نميشود. پس نبايد ديگران را به زور به چنين افعالي واداشت. زيرا اگر خشونت بورزيم هم او را به كاري واداشتهايم كه مورد رضايتش نيست و هم نتيجهاي از آن كار عايد فرد نشده است. در واقع نه خوشايند او حاصل شده است و نه مصلحتش. كساني كه خشونت عشقشان به خشونت نفرت تبديل ميشود اين دو پيشفرض را لحاظ نميكنند. اگر بخواهم اين دو مطلب را يكي كنم، بدين ترتيب است: از سويي گفته شد كه بايد با دليل عيني مصلحت بودن را نشان دهيم و از سوي ديگر گفته شد كه مراد از دليل عيني، يعني دليل«متدولوژيك». با نظر به اين دو نكته بايد گفت كه در خشونت نفرت به جاي دليلهاي «متدولوژيك»، دليلهاي «ايدئولوژيك» نشسته است. به عبارت ديگر، در خشونت نفرت دليلي كه با روش تحقيق (method) قابل اثبات باشد وجود ندارد. يعني، من اين جهاننگري را را پذيرفتهام، تو نيز بايد همين را بپذيري.
قسمت چهارم: ناسازگاري خشونت نفرت با آزادي و عدالت
ــــــــــــــــــــــــــــ
* درج نخست: مجله مدرسه، شماره سوم
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

خشونت عشق دو قسم دارد. قسم نخست، خشونتي است كه وقتي من عاشق انسانها ميشوم از آن رو كه عاشق انسانها شدهام، با خودم اين خشونت را ميورزم. وقتي كه من عاشق انسانها باشم، چه عاشق انسان واحدي باشم و چه عاشق تعدادي از انسانها، اولين خشونت چنين عشقي، متوجه خود عاشق است. يعني وقتي من عاشق باشم، شكي نيست كه به جهات مختلفي با خود خشونت ميورزم. براي نمونه، وقتي من عاشق فردي باشم، طبعاً، درد و رنج آن فرد، درد و رنج من خواهد بود و به ميزاني كه عشق من به او شديدتر ميشود، درد و رنج من بيشتر خواهد شد و چه بسا عشق من به او به حدي برسد كه درد و رنج او براي من، درد و رنجي بيش از آن چه كه براي خود او عارض است، عارض كند. مثلاً اين كه در قرآن به پيامبر گفته شده: «عزيز عليه ما عنتم» دقيقاً به همين معناست. يعني، آن چه كه شما را رنج اندك ميدهد، او را رنج بسيار ميدهد. يعني، پيامبر نسبت به شما، از خود شما، حساستر است. يعني، حساسيت (sensitivity) در كساني مانند بودا و محمدبنعبدالله (ص) بسيار زياد است و در نتيجه درد و رنجي كه عايد آنها ميشود بيش از درد و رنجي است كه عايد مردم ميشود.
از سوي ديگر، من نميتوانم با آرزوي كاسته شدن ار درد و رنجهاي معشوق خود، از درد و رنج او بكاهم، بلكه بايد دست به كاري بزنم. اين «دست به كار زدن» درد و رنج دومي است كه باز عايد خودم ميشود. زيرا وقتي كه ميخواهم براي كاستن از درد و رنج معشوق دست به كار شوم با يك سلسله مشكلاتي مواجه ميشوم.
نكته سوم هم اين است كه هميشه داشتههاي من و يا به تعبير امروزي امكانات من براي كاستن از درد و رنج ديگران به مراتب كمتر از امكاناتي است كه كاستن از درد و رنجهاي تمام انسانها اقتضاء ميكند. بنابراين من هميشه ميدانم كه حتي تا آخر عمرم، نميتوانم انسانهايي را ببينم كه درد و رنج نداشته باشند. خود اين تصور كه «درد و رنج سرنوشت تراژيك معشوق من است» يعني زائل ناشدني بودن اين درد و رنج سبب افزايش درد و رنج من ميشود. بنابراين، شكي نيست كه به اين سه جهت، وقتي كه من عاشق انسانها باشم و آنها را دوست بدارم، درد و رنج عايد من ميشود. اين درد و رنجي است كه عشق به خود من وارد ميكند و به اين معنا عشق با خود من عاشق، خشونت ميورزد. به تعبير ديگر، عشق جلادي است براي طبع خود عاشق. يعني عاشق همواره زير تازيانه عشق خودش اشت.
قسم ديگر خشونت عشق، معطوف به معشوق است. يعني عاشق علاوه بر آن كه خودش درد ميكشد و رنج ميبرد، ممكن است به معشوق خودش هم درد و رنج وارد كند. اگر انساني، «انسان آرماني» شد، آنگاه «خوشايند» او «مصلحت» ناميده ميشود. البته منظور از انسان آرماني، انسان كاملي كه در عرقان يا ادبيات گفته ميشود نيست، بلكه از نظر فيلسوفان اخلاق، «انسان آرماني»، انساني است كه همه اطلاعات لازم براي تصميمگيري را دارد. چرا يك بچه از مسواك كردن خوشش نميآيد؟ زيرا همه اطلاعات لازم در باب آثار و نتايج مثبت مسواك كردن و آثار و نتايج منفي مسواك نكردن را ندارد. اما فرض بر اين است كه پدر و مادري كه بر مسواك كردن او مصر هستند همه اطلاعات لازم را دارند.
انسان آرماني در اخلاق، يعني انساني كه براي هر عملش چه از مقوله فعل و عمل كردن باشد و چه از مقوله ترك فعل و عمل نكردن اطلاعات لازم را دارد. كسي كه اين اطلاعات لازم را دارد هر چه كه از آن خوشش بيايد به مصلحت او خواهد بود. يعني خوشايند و مصلحت او بر هم انطباق داشته و بدآيند و مفسدهاش نيز بر هم انطباق داردند. اما اكثريت ما انسانها، آرماني نيستيم و در نتيجه، خوشايند و مصلحتمان در دو جهت سير ميكنند.
مثال ديگر اين است كه هنگامي كه من فرزندم را شب امتحان از پاي تلويزيون بلند ميكنم و به اتاقش ميفرستم تا درس بخواند و در نتيجه او را از ديدن فيلم سينمايي مورد علاقهاش محروم ميكنم، مسلماً فرزند من ناراحت خواهد شد. زيرا خوشايند او نيست، حتي وقتي به اتاقاش ميرود ممكن است در دلش نسبت به من هزار ناله و نفرين داشته باشد.
در اين مثال من به چه مجوزي، فرزندم را بر خلاف خوشايندش به كار ديگري كشاندهام؟ به اين دليل كه گويا فرض من اين است كه اطلاعاتي هست كه من دارم، اما فرزندم ندارد و چون چنين است آنگاه چارهاي نيست جز آن كه چنين فرض كنم كه اگر فرزند من اين اطلاعات را در حالت آرماني ميداشت، همين تصميمي را كه من بر او تحميل ميكنم ميگرفت. اما، در حال حاضر، او چنين اطلاعاتي را ندارد. اولين تعبيري كه از تفكيك ميان «خوشايند» و «مصلحت» ميتوان داشت اين است كه خوشايند هميشه مصحلت نيست و فقط در انسان آرماني، خوشايند و مصلحت بر هم انطباق دارند و انسان آرماني، يعني انساني كه به جميع آثار و نتايج فعل خودش علم و آگاهي دارد. تعبير دومي هم ميتوان به كار برد و آن اينكه «خوشايند» يعني، «خوشايند زودگذر» و «مصلحت» يعني، «خوشايند ديرپا».
البته من خودم تعبير اول را به جهاتي كه اكنون نميخواهم وارد بحثش شوم ترجيح ميدهم، هر چند كه تعبير دوم را هم تعبير خوبيميدان.
يعني ما، در واقع، پارهاي خوشايندهاي كوتاه مدت داريم و پارهاي خوشايندهاي درازمدت. مثلاً وقتي به خاطر يك بيماري ميخواهند عضوي از بدن مرا قطع كنند، هر چند كه نقس قطع كردن آن عضو بدآيند من است و خوشايند من نيست، اما در درازمدت، قطع كردن آن عضو به صلاح من است. بنابراين گويا من از طريق «درازمدت بودن» و يا «كوتاه مدت بودن» خوشايندها، ميان خوشايند و مصلحتم تفكيك ميكنم.
حال وقتي كه انسان، عاشق انسان ديگري است «خوشايند و بدآيند» او را رعايت نميكند بلكه «مصلحت و مفسده» او را رعايت ميكند. چرا پدر و مادر از ديدن اينكه فرزندشان در شب امتحان، پاي تلويزيون بنشيند بسيار ناراحت ميشوند و او را به اجبار به اتاقش ميكشانند؛ حتي به قيمت اينكه ناراحت شود. اما در مورد فرزند همسايه با اينكه در مورد او هم اطلاع دارند كه در حال تماشاي تلويزيون است حساسيت و ناراحتي نشان نميدهند؟ زيرا فرض بر اين است كه عشق پدر و مادر به فرزندشان بيش از عشق آنها به فرزند همسايه است و در نتيجه خشونتي كه با فرزندشان ميورزند، بيش از خشونتي است كه با فرزند همسايه ميورزند. يعني، اگر فرزند آنها بگويد كه چرا شما وقتي فرزند همسايه، كارنامه مردودي به منزل ميآورد، اخم نميكنيد، يا به او سيلي نميزنيد، يا بر سرش فرياد نميكشيد، در حالي كه در مورد فرزند خودتان اين كارها را انجام ميدهيد، آن گاه آنها در پاسخ خواهند گفت: زيرا كه ما تو را بيشتر از فرزند همسايه دوست داريم. اين حرف به اين معناست كه وقتي من فرزندم را دوست دارم. با او خشونتي ميورزم كه اين خشونت را با كسي كه او را دوست ندارم نميورزم. همچنين با كسي هم كه او را كمتر دوست دارم چنين خشونتي نميورزم. بنابراين، خشونت عشق ناشي از اين است كه عاشق مصلحت معشوق خودش را ميخواهد و چون مصلحت او را ميخواهد، در نتيجه، با او خشونت ميورزد.
مصطفي ملكيان
قسمت اول: تفاوت خشونت عشق و خشونت نفرت
قسمت دوم: اقسام خشونت عشق
قسم سوم : اقسام خشونت نفرت
قسمت چهارم: ناسازگاري خشونت نفرت با آزادي و عدالت
* درج نخست در مجله مدرسه، شماره سوم.
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

نكاتي كه در اين نوشتار خواهد آمد، در واقع بيان كننده سه مطلب كلي است. مطلب اول اين است كه كه به لحاظ روانشناختي و به لحاط اخلاقي هم در «عشق» خشونت هست و هم در «نفرت». بنابراين، ما فقط «خشونت نفرت»، يعني خشونت برخاسته از نفرت نداريم، بلكه نوعي «خشونت عشق»، يعني خشونت برخاسته از عشق هم متصور است. اگر چه اين امر متناقضنما (paradoxical) ميآيد كه عشق خشونتزا باشد. مراد از خشونت عشق، در اينجا، يك خشونت دو جانبه است: نخست، خشونتي است كه عاشق از آن رو كه عاشق است با خودش دارد و ديگري خشونتي است كه با معشوق و محبوب خود روا ميدارد.
مطلب دوم اين است كه كه خشونت نفرت دو نوع است. به عبارت ديگر، ما شاهد دو نوع خشونت نفرت در عرصه تاريخ و در ساحت دروني خودمان هستيم: نخست، خشونت نفرت به معناي خشونتي كه از ابتدا خاستگاه نفرت داشته است. خشونت كساني مثل استالين، پل پوت، هيلتر و صدام، خشونتهايي است كه از ابتدا از دل نفرت برخاسته است. نوع دوم خشونت، خشونتي است كه از ابتدا خشونت نفرت نبوده، بلكه خشونت عشق بوده است. اما اين خشونت عشق منضم به بيخبري از واقعيتهاي عالم انساني شده و در نتيجه، تبديل به خشونت نفرت شده است. يعني در ابتدا من عاشق معشوق خود بودهام، ولي چون از واقعيتها انساني بيخبر بودهام، آهسته آهسته، خشونت عشق من نسبت به معشوق تبديل به خشونت نفرت شده است. البته بايد متذكر شد كه اين دو نوع خشونت نفرت، از لحاظ آثار و نتايجشان هيچ تفاوتي با هم ندارند. يعني، اين هر دو نوع خشونت نفرت، از لحاظ آثار و نتايجشان هيچ تفاوتي با هم ندارند. يعني، اين هر دو نوع خشونت نفرت خانمانبراندازند؛ چه براي عاشق و چه براي معشوق. اگر چه براي معشوق بيشتر خانمانبرانداز هستند.
مطلب سوم اين است كه خشونت نفرت هم با «آزادي» و هم با «عدالت» منافات دارد. بايد بر اين نكته تأكيد كنم كه حتي اگر سخن كساني مثل آيزابرلين را كه ميگفت «ارزشهاي انساني، بالمآل با هم سرآشتي ندارند» بپذيريم، آنگاه باز هم بايد گفت كه خشونت نفرت هم با آزادي و هم با عدالت منافات دارد. اگر سخن آيزايا برلين را بپذيريم، در نتيجه، پيشفرض بحث ما اين خواهده بود كه ميان آزادي و عدالت، بالمآل، گاهي ناسازگاري پيش ميآيد.» به عبارت ديگر، اين پيشفرض به اين معناست كه گاهي به عنوان «عامل» و گاهي به عنوان «داور»، چارهاي نداريم جز آن كه يا آزادي را فداي عدالت كنيم و يا عدالت را فداي آزادي.
حال اگر اين پيشفرض را بپذيريم كه البته ميشود نپذيرفت. يعني، فرض كنيم كه سخن آيزايا برلين درست باشد و بين ارزشهاي انساني فرجامين، بالمآل، نوعي ناسازگاري وجود داشته باشد و در نتيجه، بين عدالت و آزادي ناسازگاري وجود داشته باشد، آن گاه بحث بر سر اين است كه ميان عدالت و آزادي، بالمآل، كدام را بايد برگزيد. به بيان ديگر، ما يا با كساني مواجه ميشويم كه به تسامح، آنها را «سوسياليست» ميناميم و معتقدند كه به هنگام ناسازگاري ميان آزادي و عدالت، بايد جانب عدالت را گرفت و آزادي را در پاي عدالت قرباني كرد و يا با كساني مواجه خواهيم بود كه به تسامح، آنها را «ليبراليست» ميناميم و معتقدند كه در اين تنازع بايد عدالت را فداي آزادي كرد.
سخن من اين است كه ما چه سوسياليست مشرب باشيم و چه ليبراليست مشرب و به تعبير دقيقتر، چه به رجحان عدالت بر آزادي قائل باشيم و چه به رجحان آزادي بر عدالت، در هر دو حال بايد بپذيريم كه خشونت نفرت، با آزادي و عدالت ناسازگار است. بنابراين نه ميتوانيم به نام انديشههاي سوسياليستي، و نه به نام انديشههاي ليبراليستي، خشونت نفرت بورزيم. زيرا خشونت نفرت به اين هر دو رقيب به طور يكسان ضربه ميزند. يعني، هم براي آزادي مضر است و هم براي عدالت.
تفاوت خشونت عشق و خشونت نفرت
در باب اينكه چه وقت و در چه موقعيتي انسانها شرايطي بهر و جامعهاي شادتر خواهند داشت ديدگاههاي متقاوتي در طول تاريخ فكر و فرهنگ بشري مطرح شده است و نقطه اشتراك تمام اين ديدگاهها نيز پديدآوردن فرد انساني بهتر و جامعهاي شادمانهتر بوده است. برخي به اين گمانبودهآند كه به وسيله «دين» ميتوان جامعهانسانياي پديد آورد. در دورة «تجدد» برخي نيز گمان كردهاند كه تنها با اشاعه «مردمسالاري» است كه اين توفيق حاصل ميشود. برخي نيز گفتهاند كه تحقق يك «سازمان اقتصاد جهاني» كه در توزيع امكانات مادي و معيشتي و رفاهي به همه انسانها به يك چشم نگاه كند، وضع مطلوبي را پديد خواهد آورد. برخي ديگر پنداشتهاند كه فقط با فرهيختگي و تحصيلات علمي و دانشگاهي بيشتر و اشاعه هر چه افزونتر سواد و معلومات، وضع مطلوب پديد خواهد آمد.
در اينجا من قصد طرح اين مدعا را دارم كه يگانه راه براي تشكيل يك جامعه آرماني انساني، رسيدن به نوعي «عشق ناخودگرايانه و در عين حال فعالانه» است و اين راه اگرچه دشوارترين راه براي رسيدن به جامعه انساني مطلوب است؛ اما در عين حال، يگانه راه ممكمن براي رسيدن به آن مطلوب است. راههاي ديگري كه براي تحقق جامعه آرماني انساني پيشنهاد شدهاند، اگر چه ميتوانند شرطهايي لازم براي اين مقصود باشند، اما براي رسيدن به هدف مورد نظر ما، شرطي كافي نيستند. براي رسيدن به يك جامعه مطلوب بايد، آهسته آهسته، نوعي عشق ناخودگرايانه و فعالانه را نسبت به همنوعانمان در درون خومان بپرورانيم.
منظورم رسيدن به عشقي است كه به دنبال سود خود و ارضاي علايق شخصي خود نيست و كانون توجه آن، به بيرون خود و ديگران است. اين عشق اما علاوه بر اينكه ناخودگرايانه است، فعالانه نيز هست. عشقي منفعل نيست و براي ارضا شدنش محتاج اقداماتي بيروني است. به سخن ديگر، عشقي است همراه با احسان و امداد به انسانهاي ديگر.
بسياري از افرادي كه در حوزه روانشناسي اجتماعي، اخلاق، جامعهشناسي و انديشهسياسي به بحث ميپردازند بر اين نكته تأكيد كردهاند كه براي رسيدن به جامعهاي مطلوب، پروردن چنين عشقي در آدمي لازم و ضروري است. اگر بخواهيم به انسانهاي ديگر به چشم غايت و هدف نگاه كنيم و نه به چشم وسيله و آلت؛ اگر بخواهيم بر اين گمان نباشيم كه انسانهاي ديگر نردباني هستند براي ترقي و بالا رفتن ما، نيازمند تفكري هستيم كه بر مبناي احسان بيروني استوار شده باشد. به اقتضاي عشق درونيمان به انسانهاي ديگر و براي دستيابي به اين هدف مطلوب، راهي نيست جز آنكه به آنها كمك كنيم و اين كمك كردن بيروني نيز مسلماً محتاج فداكاري و صرنظر كردن از قدرت و ثروت و حيثيت اجتماعي و جاه و مقام و شهرت و محبوبيت و مانند آنهاست. صرفنظر كردن از اين اميال، البته خوشايند هيچ انسان عادياي نيست و هيچ انساني به راحتي حاضر نيست كه براي بهروزي ديگران از ثروت، قدرت، حيثيت، جاه و مقام، شهرت، محبوبيت، تعيشات و حتي در مواردي از علم خود صرفنظر كند.
من اين ناخوشايند بودن «احسان ناشي از عشق» را «خشونت عشق» مينامم. وقتي اشق انسانهاي ديگر باشيم، طبعاً زندگي براي ما خشن خواهد بود و عشقي كه ما را به زندگياي دشوار، پرمحنت و پرمشقت ميكشاند نيز، بالطبع، عشقي خشن خواهد بود. كساني كه اهل معنويتهستند، چه آنان كه به صورت نظري با معنويت آشنا هستند و چه آنهايي كه به صورت عملي اهل كارورزي معنوي هستند، معتقد به يك سلسله از اموري هستند كه آنها را «پارادوكسهاي معنويت» مينامند. پارادكسهاي معنويت، متناقضنماهايي هستند كه هر انسان معنوي، دير يا زود در زندگي معنوياش با آنها روبرو ميشود. اين متناقضنماها براي انساني كه معنوي و عاشق نيست، ظاهرا متناقض مي نمايند؛ اگرچه در باطن متناقض نيستند. عالمان اخلاق و عارفان و كساني كه به «روانشناسي معنويت» ميپردازند، اين پارادوكسهاي ممعنويت را شماره كردهاند.
از مهمترين اين پارادوكسها، پارادوكسي است كه «صلح با شمشير» خوانده ميشود. انسان معنوي در مرحلهاي از زندگي احساس مي كند كه آرامش را تنها با شمشير ميتواند به دست آورد. حضرت عيسي نيز از اين صلح با شمشير ياد كرده است. پارادوكس ديگر، «زندگي در مرگ» است كه مقتضاي آن چنين است كه زندگي را تا از دست ندهي به دست نمي آوري و زندگي بدون مردن امكانپذير نيست. يكي ديگر از پارادوكسهاي مشهور، پارادوكس«فرزانگي ابلهان» است كه مطابق آن، ابلهان نوعي از فرزانگي دارند كه گاهي فرزانگان هم از آن سود مي جويند. «قوت ضعفها» يكي ديگر از اين پارادوكسهاست. ميگويند بسياري از ضعفهاي آدمي، نقطه قوت اوست و اگر اين ضعفها در انسان نميبودند، قوتهايي هم در او به وجود نميآمدند. اين ضعفها، ضعفهايي هستند كه نبودشان ضعف است. از ميان اين پارادوكسها، يكي هم همان «خشونت عشق» است.
عشق در ظاهر سر و كاري با خشونت ندارد، ولي آنچنانكه توضيح داده شد، براي احسان نسبت به انسانهاي ديگر، تحمل اين خشونت لازم و اجتناب ناپذير است. در برابر خشونت عشق، نيز خشونت نفرت قرار دارد و اگر در «خشونت عشق» اين خشونت متوجه «خود» آدمي است، اما در «خشونت نفرت» اين خشونت متوجه «ديگري» ميشود. انسان عاشق، ناخوشاينديها را براي خودش ميخواهد. اين خشونت نسبت به خود كه برآمده از مهري عظيم به انسانهاي ديگراست، «خشونت عشق» است.
خشونت عشق، به اين معنا، چيزي جز اين نيست كه من همه خوشايندهاي خودم را در مسلخ مهرورزيام به انسانهاي ديگر فدا كنم و همين خشونت عشق است كه حضرت علي را به آنجا ميرساند كه بگويد اگر كوهي مرا دوست بدارد و بخواهد در اين نحوه از زندگياي كه من براي خود انتخاب كردهام مشاركت كند، به ناچار همچون من از هم خواهد پاشيد. و يا مثلاً اين تعبير چندين بار در اوپانيشادها آمده است كه «لطافت خشن اما شفابخش عشق». همچنين در تعابيري كه مولانا به كار ميبرد نيز خشونت عشق ديده ميشود:
عشق از اول سر و كش خوني بود
تا گريزد هر كه بيروني بود
در تعابير حافظ نيز هست:
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد
«خشونت عشق» به اين معنا شرطي لازم اجتناب ناپذير براي يك زندگي انساني است و البته اين خشونت نتيجه خود را هم خواهد داشت. در نتيجه اين خشونت، انسان، آهسته آهسته، در درونخودش به انساني ديگر تبديل ميشود و جامعه نيز، نرمنرمك، جامعهاي شادمانه خواهد شد. خشونت عشق كه به معناي صرفنظر كردن از خوشايندها است، دايرهاي وسيع را شامل ميشود، چرا كه خوشايندهي ما از تنوع و كثرت برخوردارند. ما خوشايندهاي جسماني داريم چرا كه جسم داريم؛ خوشايندهاي ذهني داريم چون كه ذهن داريم؛ خوشايندهاي معرفتي داريم از آن روي كه معرفت داريم؛ خوشايندهاي احساسي و عاطفي داريم بدان دليل كه احساس و عاطفه داريم؛ خوشايندهاي نيازي و خواستهاي داريم به همان دليل كه نياز و خواسته داريم و در نهايت خوشايندهاي اجتماعي داريم چرا كه درظرف جامعه زندگي ميكنيم. حال اگر هم به وسعت خوشايندههاي آدمي و هم به ژرفاي آن بينديشيم، پي ميبريم كه اين نوع فداكاري، يعني صرفنظر كردن از خوشايندها، تا چه حد سخت و طاقتفرساست.
اروپاييها براي قرباني كردن از واژه sacrifice استفاده ميكنند و به زندگي پاك و مقدس نيز sacreed ميگويند. عرفاي مسيحي از اين نكته زباني استفاده مي كنند و ميگويند كه به زندگي مقدس از آن روي sacreed گفته ميشود كه بدون sacrifice يا قرباني كردن، اين زندگي حاصل نميشود. گويي كه براي يك زندگي مقدس، ما دائماً بايد چيزي را براي چيزي ديگر قرباني كنيم.
خوشايندهايمان را براي خوشايندي ديگر قرباني كنيم. تا به خوشايند نهايي برسيم كه عبارت است از عشق به انسان و مهيا ساختن يك زندگي پر از حقيقت و سرشار از معنا براي او. وقتي كه از فداكاري با چنين گستره و ژرفايي سخن به ميان ميآيد، شكي نيست كه ميتوان از «شهادت» نيز سخن گفت و آن را اوج و نهايت خشونت عشق دانست. زيرا وقتي كه من از كل جسم خودم براي بهروزي انسانهاي ديگر چشم ميپوشم و شهادت را ميپذيرم، بالاترين حد از خشونت عشق را پذيرا شدهام. ما حصل اين از خودگذشتگي نيز آنچنان كه گفتهشد تنها به بهروزي و منفعت ديگران نميانجامد، بلكه باعث ميشود تا در درون من نيز انساني ديگر متولد شود؛ انساني كه به يك معني، همان انسان كودكوار درون خود ماست و مترادف با بازگشت به دوران كودكي و معصوميت آن است.
شهادت بدين ترتيب در حالي كه نهايت خشونت است، لطيفترين كاري است كه يك انسان براي انسانهاي ديگر انجام ميدهد و جاي تأسف است كه برخي شهادت را كه همان خشونت عشق است با خشونت نفرت يكي ميگيرند. بسياري خشونت عشق بنيانگذاران اديان و مذاهب را چنان تفسير كردهاند كه گويي همان خشونت نفرت بوده است. بنيانگذاران اديان و مذاهب، زندگي سخت و صعبي را بر خود هموار ميكردند تا بهروزي ديگران حاصل شود و چه افسوس كه تلاش اين بزرگان را برخي چنان تحليل ميكنند كه گويي آنها مردم را خادم خود ميخواستهاند و نه خود را مخدوم مردم. شكي نيست كه در اين روايت، خشونت عشق، به خشونت نفرت تبديل ميشود.
شهادت در مقام نهايت و اوج خشونت عشق، آرزوي كسي نيست كه براي ريختهشدن خون خود ارزشي ذاتي و فينفسه قائل باشد، بلكه ضرورتي است كه انسانهاي معنوي، در اوج انساندوستي خود، آنرا احساس مي كنند.
استاد مصطفي ملکیان
قسمت دوم:اقسام خشونت عشق
منبع
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
علی ذبیحی که به مناسبت سالگرد انتخاب احمدی نژاد در یکی از مساجد شهر تبریز سخن می گفت در این سخنرانی با اشاره به "ایستادگی احمدی نژاد در مقابل تهدیدات" خبر از خنثی شدن" طرح ترور وی" در ایتالیا داده و گفته است: "اقدامات آقاي احمدي نژاد طي سه سال گذشته موجب شد كه منافع نامشروع بسياري از قدرت هاي خارجي و حتي محافل داخلي به خطر افتاده و آسيب جدي ببيند از اين رو برخي به فكر بركناري يا ترور رئيس جمهور افتادند كه افشاي توطئه ربودن رئيس جمهور در سفر به عراق و توطئه ترور ايشان در اجلاس فائو از آن جمله است كه هر دو نيز به خواست خداوند در نطفه خفه شد."این خبر از سوی سایر رسانه ها مورد توجه قرار گرفت و دیگر سایت های خبری از جمله منابع نزدیک به دولت نیز آن را منعکس کردند.
احمدی نژاد ماه گذشته برای شرکت در اجلاس فائو به ایتالیا رفت اما در آنجا نه تنها مسوولان این کشور از وی استقبال نکردند و او به ضیافت های رسمی شام دعوت نشد، بلکه به علت "تحویل نگرفتن" احمدی نژاد، او مجبور شد سفری را که قرار بود دو روز طول بکشد 17 ساعته به پایان برساند. البته اینک از جمله تبعات اين رفتار رییس جمهور ایران در ایتالیا، احضار سفیر ایران در ایتالیا به کشور است که به گفته منابع خبری تنها موفق به برگزاری جلسه ای بین احمدی نژاد و بازرگانان ایتالیایی شد.
پیش از این محمود احمدی نژاد روز 5 شنبه در نشست اعضای جامعه مدرسين حوزه علميه قم ـ که به خواست وی بدون حضور خبرنگاران برگزار شد ـ از شکست طرح ربودن خود در عراق خبر داده بود. این خبر به نقل از یکی از حاضرین در نشست، ابتدا در سایت تابناک، وابسته به سردار رضایی منتشر شد و سپس واکنش های مختلفی را برانگیخت. پس از انتشار این خبر برخی از مسوولان ایرانی همچون رییس کمیسیون امنیت ملی از موضوع اظهار بی اطلاعی کردند. مقامات خارجی و از جمله سفیر عراق در تهران نیز این موضوع را تایید نکردند.
به دنبال انتشار سخنان مشاور احمدی نژاد در مورد خنثی شدن طرح ترور وی در ایتالیا، روزنامه کیهان روز دوشنبه در یادداشتی ضمن بررسی عملکرد دولت نهم، سخنانی از قبیل ربودن احمدی نژاد را "سخنانی شتابزده" خواند. نویسنده روزنامه کیهان که پیش از این از احمدی نژاد جایزه "منتقد منصف" را گرفته، در این یادداشت نوشته است:"نقدی كه مي توان وارد دانست پيدايي سطحي از شتابزدگي در تصميمات دولت است. اگرچه سرعت دولت در تصميم گيري و سرعت عمل دولت در اجرا، يك نكته بسيار ارزنده به حساب مي آيد و بعنوان يكي از وجوه اساسي تمايز مثبت اين دولت با دولت هاي قبلي است، در عين حال، به نظر مي رسد بعضي از اعلام هاي اساسي دولت- از جمله درخصوص موضوع تلاش آمريكايي ها براي ربودن رئيس جمهور در عراق-از محاسبه لازم برخوردار نيستند و اين موضوع بعضاً آسيب هاي مهمي را به دولت و جامعه وارد كرده است."
انتقاد روزنامه کیهان در شرایطی بیان شده است که پیش از این خبرگزاری فارس که از آن به عنوان خبرگزاری نزدیک به دوات نام برده می شود و احمدی نژاد در مورد آن گفته بود «همه خبرگزاری ها خوبند اما فارس چیز دیگریست» ، سخنان یکی از محافظین احمدی نژاد را چاپ کرده بود که آن نیز حکایتی خواندنی داشت.
در این مصاحبه سرتيم حفاظت احمدي نژاد از «توطئه هاي» ديگری علیه وی خبر داده و از جمله گفته بود: "تهديد عليه رئيس جمهور مدام وجود دارد؛ يکي از طرف اسرائيل و امريکا است که علناً اعلام مي کنند و ديگر اينکه تهديدات ديگري هم عليه ايشان بوده که خنثي شده است؛ همين قدر که رئيس جمهور محبوبيت دارد، همان قدر دشمن هم دارد که به دنبال حذف ايشان هستند."
وي با اشاره به اینکه "يک استقبال مردمي از رئيس جمهور، به اندازه 5 روز انرژي نيروهاي حفاظت را مي گيرد" همچنین گفته بود:"من خودم يکي از پرکارترين افراد مجموعه بودم ولي نسبت به ايشان مانده بودم که چه کنم. چون ايشان توان مضاعفي داشته و دارد که اين چيزي جز عنايت خدا نيست."
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
هنگامی كه ادعای اخیر آقای رئیسجمهور مبنی بر برنامهریزی و توطئه آمریكاییها برای ربودن و یا ترور ایشان در عراق را شنیدم، به لحاظ بزرگی و اهمیت این ادعا جهت دستیابی به ماهیت مسئله و این كه طرف مقابل در این مورد چه موضعی خواهد گرفت، كنجكاو شدم. دهها بار سایتهای گوناگون خبری، اخبار رادیو و كانالهای مختلف تلویزیونی را از زمان انتشار خبر تا این لحظه كه چهار روز میگذرد، جستوجو كردم تا شاید اطلاعاتی تازه و نیز واكنشهایی از سوی رسانههای جهانی بهویژه آمریكایی را شاهد باشم كه تنها امروز یكی از مقامات رده چندم دولت عراق آن را تكذیب و روزنامه شرقالاوسط از قول یك مقام دون رتبه آمریكایی ادعای بیخبری از موضوع را كرده است.
نزد خود محاسبه كردم یا ادعای جدید رئیسجمهور ایران را نشنیدهاند كه در دنیای امروز امری محال است یا از لو رفتن و برملا كردن طرحشان توسط رئیسجمهور ایران آنقدر شوكه شدهاند كه هنوز خود را جمع و جور نكرده و قادر به موضعگیری نیستند! یا وحشت دارند كه مبادا ایران به بهانه این توطئه عمل متقابلی انجام دهد! یا از ترس آبروریزی بینالمللی و تروریست قلمداد شدن آمریكا (كه خود بزرگترین مدعی مبارزه با تروریسم است) یا... از سوی دیگر فكر كردم به لحاظ عرف بینالمللی لااقل در كمترین اقدام دولت ایران میبایستی در قبال این مسئله اعتراض رسمی خود را به دفتر حافظ منافع آمریكا در ایران، به سازمان ملل و شورای امنیت و یا حتی به دولت عراق اعلام میكرد؛ چرا كه هرگونه بیتفاوتی نسبت به این ادعای بزرگ معقول و منطقی به نظر نمیرسد و قطعا سیاست خارجی و دیپلماسی ایران را در آینده به ویژه در ارتباط با كشورهای گوناگون تحتالشعاع قرار میدهد.اگر چنین توطئهای در كار بوده است، مسئله باید از جانب ایران و عراق با توجه به نقض حاكمیت دولت عراق و توطئه علیه ایران در سازمانهای بینالمللی مورد بررسی قرار گیرد. بنابراین چرا تاكنون و پس از گذشت بیش از سه ماه هیچ شكایتی بهصورت رسمی به مراجع بینالمللی تقدیم نشده است؟ نشان ندادن هیچ واكنشی چگونه توجیهپذیر است؟ آیا این وهن كشور و ملتی با این همه سابقه و عظمت نیست؟ و آیا اینگونه عبور كردن از چنین ادعای مهمی وهن انقلاب و نظام و... نیست؟
اگر این مسئله برای رئیسجمهور آمریكا یا هر كشور دیگری پیش میآمد آنها چه میكردند؟ در طول این مدت تا به حال چقدر روی این مسئله جو میساختند؟ تا مرز صدور چه قطعنامههایی پیش میرفتند؟ آیا فقط به این دلخوش میكردند كه با مهارت حفاظتی و تغییر برنامهها از مهلكه جستیم و آنها ناگهان ما را در هواپیما و در راه برگشت دیدند؟ آیا صحنه سیاست بینالمللی و روابط خارجی و عمل و عكسالعملهای در این زمینه صحنه اینگونه داستانسراییهاست: «آنها دنبال كردند، ما جای خالی دیدیم و ناگهان فرار كردیم»؟ این گزارشها كه به آقای رئیسجمهور داده شده است اگر خودشان باور كردند چرا نخواستند وزارت خارجه و مسوولان كشور برخورد و اعتراض كنند و اگر خود ایشان نیز این را باور نكردهاند، چطور چنین مسئله سستی را در چنین جمع مهمی كه از تمام رسانههای كشور و در صحنه تبلیغات بینالمللی عنوان میشود، مطرح كردهاند؟ اجلاس حوزه علمیه قم كه جمعی از بزرگترین شخصیتهای مذهبی و سیاسی كشور در آن حضور داشتند و در مكان مورد توجه و مهمی مثل قم كه یك جمع دورافتاده در یك شهر كوچك نبود تا رئیسجمهور در جمع هواداران خود به سخنرانی احساساتی بپردازد، جایی كه این همه دانشمند و عالم دینی نشستهاند تا برای امور مهم كشور بر مبنای مطالعات عمیق و بدیع دینی خود چارهجویی كنند؛ طرح چنین سخنانی كه در خوشبینانهترین حالت باید گزارشهای احتمالی خوانده شود، چه نتیجهای خواهد داشت و عجیبتر از آن عدم بروز هرگونه عكسالعملی از سوی حاضران در اجلاس است كه موضوع را شگفتآورتر مینماید.
جایی كه در مقابل چشمان باز و كنجكاو رسانههای داخلی و جهانی و با چنین تبلیغاتی جلسهای در مركز حوزه تشكیل میشود، همه منتظرند كه از دستورات مشعشع اسلام و قرآن جمعی با این اصالت و سابقه و تخصص حرفهای اساسی دین و قرآن كنكاش كنند و راهحلهایی نه برای فقط ایران و منطقه كه برای بشریت و جهان امروز داشته باشند و مشكلات فرهنگی، سیاسی و اقتصادی آن. گوش دادن به این خبرها مثل آمارهای اقتصادی، نرخ تورم و تولید و... داخل كشور نیست كه كم و زیاد آن را به حساب اختلاف دیدگاههای اقتصاددانان و آمارگران گذاشت. قبل از برگزاری اجلاس مذكور گفته میشد كه قرار است در آنجا سوالاتی از آقای رئیسجمهور در رابطه با مسائل جاری كشور، مسائل اقتصادی به ویژه گرانیهای اخیر و همچنین فعالیتهای سیاسی و فرهنگی به خصوص فضاهای ایجاد شده از سوی برخی محافل به ظاهر علاقهمند به ایشان علیه برخی شخصیتها عنوان شود و طبعا طرح چنین ادعای بزرگی میتوانست پرسشهای چهرههای بانفوذ سیاسی و مذهبی حاضر در اجلاس در مورد مسائل جاری كشور و اتفاقات اخیر را تحتالشعاع قرار دهد ولی آیا رئیسجمهور توجه داشتند كه واقعا به چه بها و چه قیمتی؟! به هر حال امیدواریم دستگاههای ذیربط پیگیری ادعای اخیر آقای رئیسجمهور را در اولویت كاری خود قرار داده و در صورت وجود مدارك و مستندات مطمئن بر صحت چنین توطئهای مسئله را از طریق سازمانهای بینالمللی و... دنبال كنند و چنانچه گزارش رسیده مورد تایید قرار نگرفت، توجه آقای رئیسجمهور را به عواقب استفاده از چنین ابزارهای تبلیغاتی و لطمات ناشی از آن بر روی منافع درازمدت كشور و نظام جلب نمایند
غلامحسین كرباسچي
حاشيه اي بر طرح ربودن احمدينژاد - صادق زيباكلام
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
روشنفكر هنگامی میتواند به مسؤولیت خویش در جامعه بپردازد كه از جایگاه و رسالت خود و نیز نسبت خویش با جامعه و حكومت آگاه باشد. میتوان دو تلقی كلی را از جایگاه روشنفكری برشمرد. نخست تلقی سیاسی و دوم تلقی فرهنگی. بایستی در تفاوتهای این دو جایگاه یكبهیك تأمل كنیم تا دریابیم روشنفكر در جامعهی پیرامون خود چه موقعیتی دارد. وظیفهی او چیست و مخاطب او كیست. پس از آن است كه میتوان دربارهی راههای برقراری ارتباط میان روشنفكران و تودهی مردم سخن گفت.
1- روشنفكری كه از شأن خود تلقی سیاسی دارد علت تمامی مشكلات جامعه را نظام سیاسی حاكم بر آن میداند. بنابراین مهمترین وظیفه خود را نیز مقابله با نظام سیاسی قلمداد میكند. ریشهی این بینش از آنجا برمیخیزد كه معتقد باشیم تغییر و تحول در ساختار یك نظام سیاسی موجب برطرف شدن بیشتر مشكلات جامعه خواهد شد. اما در مقابل، روشنفكری كه از جایگاه خود برداشتی فرهنگی دارد علت ریشهای مشكلات یك جامعه را فرهنگ آن جامعه میداند. اگر جهل و خطایی در نظام سیاسی وجود دارد این نتیجهی مؤلفههای فاسد فرهنگ عامه است. پس آنچه میباید به انجامش اهتمام ورزید پالوده كردن و پاكیزه ساختن فرهنگ عموم از آلودگیها و پلشتیهاست. این جهتگیری، توجیهگر سازش و سكوت در برابر مفاسد نظام سیاسی نیست اما این پلیدیها نه علت بلكه محصول فساد فرهنگ جامعهاند.
2- روشنفكری كه از شأن خود تلقی سیاسی دارد ناخودآگاه خود را ناقد نظام سیاسی میداند و در قبال مردم برای خود جایگاه سخنگویی قائل است. اما در تلقی فرهنگی، روشنفكر، ناقد مردم است. او به مردم نشان میدهد اگر مشكلی هست نه در بیرون وجود آنان بلكه در درون تكتك خود آنهاست. اگر این جایگاه را برای روشنفكر قائل شویم دیگر او ناچار نیست یا تملق نظام سیاسی را بگوید یا چاپلوسی مردم را. میتوان و باید مجیز هیچیك را نگفت. میتوان و باید داور و ناقد هر دو بود. ناگفته پیداست روشنفكر، خود نیز یكی از همین مردم است. بنابراین باید همواره احتمال خطای خود را نیز در نظر داشته باشد و مشتاق باشد تا دیگران او را نقد كنند و خطایش را به او گوشزد نمایند.
3- كسی كه از روشنفكری تلقی سیاسی دارد آمادگی تمام دارد تا در دام "عوامزدگی" یا "عوامفریبی" گرفتار شود. عوامزدگی بدان معناست كه عقاید مردم را هر آنچه كه هست، صحیح و درست بدانیم و از كنار نقاط تاریك آن به نرمی عبور كنیم. عوامفریبی نیز به معنای این است كه روشنفكر در همهی گفتار و كنشهای خود خوشایند و بدآیند مردم را پاس دارد و هدفش را خوشایند آنان قرار دهد. اما در تلقی فرهنگی وظیفهی روشنفكر جز اینهاست. روشنفكر وظیفه دارد عقاید مردم را واكاوی و موشكافی كند. نیك و بد و درست و نادرست و حق و باطل را از میان آن بیرون بكشد و در این راه اهل آسانگیری نباشد. از آن گذشته آنچه روشنفكر باید ملاك عمل خویش قرار دهد نه خوشایند و بدآیند مردم كه رعایت مصالح و مفاسد آنان است. هدف روشنفكر باید نزدیك ساختن مردم به مصلحتشان و دور كردن آنها از مفاسدشان باشد. ناگفته پیداست مصلحت مردم جز با بیان دلیل و برهان و تجربه پذیرفتنی نیست. نمیتوان به قبای ایدئولوژیهای گوناگون و عقاید و آرای افراد آویزان شد و از دل آموزههای آنها، مصلحت مردم را بیرون كشید.
4- روشنفكری كه از جایگاه خود تلقی سیاسی دارد، چون خود را سخنگوی ملت و منتقد نظام سیاسی میداند از واژهها و كلماتی استفاده میكنند كه برای قدرتمندان و سیاستمداران قابل فهم باشد. او دیگر در بند این نیست كه مردمان نیز حرفهای او را فهم كنند زیر آنان را "مخاطب" خود نمیداند. اما در تلقی فرهنگی، مخاطبان اصلی روشنفكر، مردماند پس روشنفكر به جای استفاده از واژگان فضلفروشانه و دشوار و آكادمیك از زبانی روشن و ساده و شفاف برای بیان مقصود خود استفاده میكند. پوشیده نیست این جهتگیری ریشه در رسالتی دارد كه روشنفكر برای خویش قائل است. وقتی روشنفكر، وظیفه و رسالت خود را اصلاح و تحول وضعیت فرهنگی جامعه بداند طبیعیست كه زبانی را بكار میگیرد كه بتواند با بیماران خود ارتباط برقرار كند و درد و چاره را به آنان بفهماند. این رویكرد نیز حاصل این پیشفرض است كه علت هر تغییر و دگرگونی اجتماعی، نه تغییر نظام سیاسی كه اصلاح وضع فرهنگی جامعه است.
5- كسی كه برای روشنفكری، تلقی سیاسی قائل است آسانگیر و شتابزده است. آسانگیر است چون میپندارد اصلاح وضع جامعه تنها با صرف وقت و انرژی برای تغییر نظام سیاسی ممكن است. شتابزده است چون فكر میكند انجام این كار تنها در فاصلهی چند سال ممكن میشود. اما در تلقی فرهنگی، روشنفكر معتقد است اگر فرهنگ مردم بر همان سیرت باشد كه تا كنون بوده، برآمدن و فروافتادن حكومتها هیچ تأثیری در دگرگونی و تحول و بهبود وضع جامعه نخواهد داشت. از دیگر سو اصلاح و تحول فرهنگی، فرایندی بینهایت كند و طولانی و دشوار است بنابراین كاری نیست كه عجولان از پس آن برآیند.
6- روشنفكری كه خود را دارای شأنی سیاسی میداند همّ و غمش، پیروزی و شكست است. در واقع او رویكردی "مصلحتاندیشانه" دارد اما در مقابل، در تلقی فرهنگی، اهتمام و كوشش روشنفكر بیشتر بر واكاوی و شناخت حق از باطل، متمركز است نه دستیابی به پیروزی یا شكست. از این نظر، رویكرد او بیشتر "حقیقتطلبانه" است. در این تلقی روشنفكر در صدد نیست كه به هر قیمت هویت مردم را حفظ كند و فقط حقوق اجتماعی پایمال شدهی آنها را از نظام سیاسی مطالبه كند بلكه بر آن است تا این هویت را نیز به ترازوی نقد بركشد و اجزاء و مؤلفههای ناسازگار با حقیقت را نفی و طرد كند.
هوگوفُن هوفمانستال (Hugo von Hofmannsthal)، شاعر و نمایشنامهنویس اتریشی گفته است: «فلسفه باید داور و ناقد عصر خود باشد؛ و اگر به نماینده و سخنگوی روح زمانه بدل شود اوضاع رو به وخامت خواهد نهاد.» میتوان با استفاده از شیوهی او گفت: "روشنفكر باید داور و ناقد فرهنگ مردم خود باشد؛ و اگر به نماینده و سخنگوی این فرهنگ بدل شود اوضاع رو به وخامت خواهد نهاد."
پینوشت:
نوشتار فوق خلاصهشدهی سرمقالهی مجلهی ناقد(شمارهی چهارم، شهریور و آبان 1383) است كه با عنوان "روشنفكری: نمایندگی فرهنگی یا داوری فرهنگی" توسط دكتر ملكیان قلمی شده است.
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|