دوستی نادیده، گزیدهای از سخنان شیخ ما محمود امجد را در شب عاشورا (دیشب) گذاشته است که خواندنی است. بارها دیدهام که شیخ، حتی قرائت قرآن را قطع کرده است تا کاغذی را بخواند که همان لحظه به دست او رسیده است و روی آن نوشته است صاحب ماشینی با فلان شماره ماشیناش را جابجا کند که مانع است و یا خانوادهی فلان کس بیاید که منتظرند. آن کس که عصارهی دین را، نه لفظا که با گوشت و پوست، دو کلمه بداند، چنین نیز میکند:
زکس مرنج و مرنجان کسی ز خود وحدت
که این حقیقتِ دین و آیین و ایمان است.
در این آدرس:
http://sababas.blogfa.com/post-2.aspx

تعارف غذای نذری از سوی یک جوان عراقی به سربازان آمریکایی


![]()
فرض کنید گربه ای در جعبهای در بسته زندانی است. در این جعبه یک شیشه گاز سیانور، یک چکش، یک حسگر پرتوزا (رادیواکتیو) و یک منبع پرتوزا نیز وجود دارد. همانطور که میدانید ذرات پرتوزا بصورت نامنظم تابش میکنند و به همین دلیل برای آنها نیمه عمر در نظر میگیرند. حال فرض کنید سنسور و چکش طوری تنظیم شده باشند که در صورت تابش موج پرتوزا بین ساعت ۱۲ و ۱۲:۰۱، چکش شیشه حاوی گاز را شکسته و گربه بمیرد. اگر شما در ساعت ۱۲:۰۱ در جعبه را باز کنید چه خواهید دید؟ اگر از طریق فرمول نیمه عمر منبع، احتمال تابش بین ساعت ۱۲ و ۱۲:۰۱ را ۵۰٪ پیش بینی کنید. گربه داخل جعبه در هنگام برداشتن درب جعبه ۵۰٪ مرده است و ۵۰٪ زنده است. اما وقتی درب جعبه را بر میدارید خواهید دید که گربه یا مرده و یا زنده است. نمی توان گفت ۵۰٪ سلولهای بدن گربه مردهاند و ۵۰٪ آنها زنده اند. در فاصله یک لحظه، احتمال به یقین تبدیل خواهد شد. این امر کاملاً متضاد با مکانیک کوانتومی میباشد. همانطور که گفتیم هیچگاه نمیتوان موقعیت یک سیستم را به دقت اندازه گیری نمود. اما در این مثال کاملاً این امر ممکن شده است.
این گونه پارادوکسها در مکانیک کوانتومی بسیار زیاد است. اما با این همه مکانیک کوانتومی در پیش بینی نتایج بسیاری از آزمایشها به طور درخشانی موفق بوده است و زمینه تقریباً تمامی علم و فن نوین است. بر رفتار ترانزیستورها و مدارهای مجتمع که جزء اساسی وسائلی نظیر تلویزیون و رایانهاند، فرمان میراند و نیز بنیاد شیمی و زیستشناسی نوین میباشد.
یاران ! این قافله، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه :الرحیل، الرحیل ...
بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن؛ حسین، حسین، حسین ،حسین. نمی تپد، حسین حسین می كند.
صحرای بلا به وسعت تاریخ است و كار به یك یا لیتنی كنت معكم ختم نمی شود.
اگر مرد میدان صداقتی، نیك در خویش بنگر كه تو را نیز با مرگ انسی این گونه هست یا خیر! كه اگر با مرگ انس نگیری، خوف، راهِ تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی كرد.
شهید سید مرتضی آوینی/ فتح خون

بحث امروز من تشيع حسيني است و به دنبال پاسخگويي به يك سوال هستم كه در چه امر يا اموري بايد به امام حسين اقتدا كنيم.
امام حسين جمله مشهوري دارند " و لکم فی اسوه" كه در خطبه معروف خويش در حضور لشكر حر ارائه شده است كه در من براي شما مقتدا، اسوه و الگو است. سوالي كه براي ما مطرح مي شود اين است که در چه امري حسين بن علي براي ما اسوه است؟ در چه امري مي بايد به او اقتدا كرد؟ بحث اقتدا يا الگوبرداري زماني مطرح مي شود كه سنخيتي بين اسوه و بين پيرو وجود داشته باشد و امكان اقتدا و تاسي موجود باشد.
اگر احياناً اسوه در مرتبه اي باشد كه دست يافتن به راه او ، شيوه او ميسر نباشد او از طينت ديگري باشد در اين صورت اسوه بودن تعارفي بيش نخواهد بود. به كسي مي توان تاسي كرد كه از جنس ما باشد محدوديت هايي داشته باشد واز امكانات ما برخوردار باشد. اما متاسفانه در ادبيات سنتي ما درباره ائمه نكاتي به چشم مي خورد كه اگر چه ارتقاء مقام آن ها در بدو امر به نظر مي رسد اما در باطن امر قطع ارتباط بين ما و آنها را نتيجه مي دهد.
اگر آنها تافته جدا بافته باشند و اگر ماموريت ويژه داشته باشند، در آن صورت عملاً نمي توانند اسوه ما باشند. البته حساب پيامبر را مي بايد جدا كرد. حتي پيامبر هم اگر «لقد كان لكم في رسول الله اسوه حسنه» است كه هست در بعد وحيانياش نيست، بلکه در بعد بشري اش است يعني وقتي «انا بشر مثلكم» مي شود مي توانيم به او اقتدا كنيم. وقتي كه از جبرئيل بالاتر مي رود، آنجا جاي اسوه بودن نيست چون نمي توانيم به او برسيم. اما وقتي كه فرود مي آيد و به زمين مي نشيند و خاكي هم مي نشيند، آنگاه مي توان به او اقتدا نمود.
بنابراين اولين نكته اي كه در اين تاسي مي بايد مد نظر ما باشد، اين نکته فوق الذکر است. اما متاسفانه آنچه كه نوعاً در زبان رسمي ديني ما، به ويژه در زبان رسمي مذهب ما، مشاهده مي شود، با آنگونه كه ائمه خود را معرفي كرده اند فاصله فراواني دارد. در متوني كه به شكل معتبر مي توان آنها را به امام حسين و ديگر ائمه نسبت داد مي بينيم آن سيما به هيچ وجه از ايشان مشاهده نمي شود.
اگر چه موضوع بحث امروز ما اين نيست، ولی وقتی حسين را از زبان خودش بررسي کنيم، يعني خطبه هايش را و جملاتش را كنار هم می گذاريم، ملاحظه می کنيم که ايشان هيچ جا نگفته است كه فرضاً من اين اموري را كه انجام مي دهم، برخاسته از آن نكاتي است كه متاسفانه ما بيشترين تاكيد را بر آن مي كنيم. يعني حسين هميشه بر يك جنبه عمومي که بين ما و او مشترك است تكيه مي كند و نه بر يك جنبه اختصاصي كه مثلاً من ديشب پيامبر را در خواب ديدم، ايشان دستور دارند كه اين فعل را انجام بدهم. اين مضمون را شما در بسياري منابر شنيده ايد اما در استناد اينها مي توان ترديد كرد و بحث كرد.
ماموريت حسين بن علي ماموريت ويژه و اختصاصي نبود كه جدش به او بگويد، او هم اين اقدام را انجام بدهد و حاصل آن هم اين بشود. اگر اين ماموريت ويژه بوده واختصاصي به شخص حسين اين علي داشته است ديگر نمي توان آن را اسوه دانست چرا كه اختصاصي بين او و جدش اتفاق افتاده است. لذا اولين نكته اي كه مي بايد همه ما بر آن تاكيد كنيم غير اختصاصي بودن ماموريت حسين بن علي است، و اينکه اين ماموريت مختص نوه پيامبر نيست.
آری اين ماموريت برخاسته از اين نكات نيست كه من قيام مي كنم زيرا من فرستاده از جانب خدا هستم، حكومت را من بايد به دست بگيرم چون حكم من را خداي تعالي نوشته است. اگر مشخصا فكر مي كنند چنين مواردي هست اسناد ان را ارائه كنند. در حالی که شما اينها را نه در كلمات حسين ابن علي مي يابيد، نه در كلمات برادرش حسن ابن علي و نه در كلمات پدرشان علي ابن ابي طالب. بحث از اولويت و فضيلت و اعلميت هست، اما بحث اينكه من منصوب خدا هستم پس كوفيان بايد امامت مرا بپذيرند ، همچنين چيزي مشاهده نمي شود. نصب غير از نص است، البته متلازم همديگر هستند. اينكه يك نص خاصي است و اين نص صرفاً به اين دليل كه از پيامبر رسيده است يا از علي رسيده است، من بايد حاكم شما باشم اين دليل هم درست نيست.
حتي بحث از اينكه چون من معصوم هستم پس بايد اين امور را عهده دار شوم، نه در يك جاي نهج البلاغه است نه شما در كلام هيچ كدام از ائمه قادر به يافتن اين جملات هستيد ولي بر خلاف اينها را مي يابيد : " فانی لست فی نفسی بفوق ان اخطی و لا امن ذلک من فعلی الا ان يکفی الله من نفسی ما هو املک به منی (خطبه 216 نهج البلاغه) : من نه برتر از انم که خطا کنم و نه در کار خويش از خطا ايمنم، مگر که خدا مرا در کار نفس کفايت کند که از من بر ان تواناتر است.
" ببينيد الگوي ما كجا و آنچه كه ما از اينها ساخته ايم كجا، فاصله اش ميان ماه من تا ماه گردون است. آنها همواره ميخواهند خودشان را چون ما نشان بدهند ولي ما مي گوييم خير تعارف مي كنند. من در تمام خطبه ها، وبا سوال هم گشته ام اما هيچ كدام از اين توجيهات شخصي و اختصاصي را نيافته ام،دليل اسوه بودن حسين يا انگيزه او براي قيام نه نصب است نه نص است نه عصمت.
نكته ديگری نيز وجود دارد كه مورد بحث و اختلاف نظر هم واقع شده است. آيا جايي كه مي گوييم حسين يك ماموريت ويژه يا امري اختصاصي دارد بايد توجه كنيم كه اين به اين معنی است که حسين ابن علي به اين دليل بايد بر عليه ظلم اموي شورش و قيام كند که داراي علم غيب است؟ نتيجه اين مي شود که آن كسي كه داراي علم غيب است بايد قيام كند و بپاخيرد، پس امثال من و شما كه علم غيب نداريم اين به گردن ما نيست. علما و متكلمان و فقهايی كه كوشش مي كنند قيام حسين را بر اساس علم غيب توجيه و تعبير كنند، به ياد داشته باشند كه بالاترين كاري كه انجام مي دهند قطع رابطه او با پيروانش است، پيرواني كه از اين مرتبه برخوردار نيستند.
كجا حسين بن علي (ع) در يك متن معتبر به اين نكته استناد كرده است كه من چون اينگونه مي بينم و مي دانم پس اين اقدام را كرده ام. در حالی که هيچ کدام از اين ها نيست. پس اگر اين ماموريت ويژه را نفي و نقد كرديم و گفتيم كار حسين ابن علي برخاسته از اين صفاتش نيست، در واقع گفته ايم که اين کار برخاسته از يك وظيفه عمومي است كه به دوش هر مسلماني قرار مي گيرد.
اين مقدمه لازم بود تا بدانيم كه ما براي اسوه كردن امام حسين مي بايد چه راه ناهمواري را طي كنيم و اين ناهمواري را چه كساني ايجاد كرده اند ؟ متاسفانه اين ناهمواری را عوام جاهل ايجاد نكرده اند بلکه اين را دانشمندان و علمای ما، آن هم با نه سوء نيت بلكه با حسن نيت، آن هم براي ارتقاء مقام معنوي سيد الشهدا چنين کرده اند و حاصل اين شده است كه مي بينيم.
حسين اسوه نشده است تا برايش عزاداري كنيم. عزاداری برای عزاداری نيست. بپذيريم كه امروز در جامعه ما عزاداري خودش هدف شده است، چون كار بي هزينه اي است و فوايد فراواني هم دارد. يك قطره اشك مي ريزيم و از تمام گناهان ما مي گذرند. حتي لازم نيست اشك بريزيم، اداي اشك ريختن را در می اوريم که به عربي تباكي ميگويند. مثلا: "من بکی او تباكی للحسين(ع)،غفرالله من جميع سيئاته ومعاصيه و ذنوبه". انصاف مطلب اين است که چنين ادعاهايي قطعاً فاقد مستند معتبر و در مقابل اهداف قطعي دين و در يك كلام محرف است.
وقتي يهوديها و مسيحيها جداگانه ذكر مي كنند كه تنها مائيم كه به بهشت مي رويم قران اين ادعا را تخطئه مي كند و به عنوان يك قاعده،يك سنت لايتغيرتصريح ميكند:"و قالوا لن يدخل الجنة الا من كان هودا او نصارا تلک امانيهم قل هاتو برهانکم ان کنتم صادقين"(سوره بقره آيه111).اين منطق "الذين لا يعلمون" يعني جهال است.آن وقت اگر روايتي بر ما عرضه شد كه همان حرف يهود و نصارا را براي ما تكرار كرد، اين گفته پيامبر مشمول حالش مي شود كه براي پذيرش گفته هاي من آن ها را بر قرآن عرضه كنيد و اگر با قرآن مخالف بود " فاضربوها علی الجدار" به سينه ديوارش بكوبيد. آنوقت نقل و نبات مجالس مذهبي ما اين می شود كه من در اين مجالس شركت كنم نه براي اينكه حسيني شوم، بلکه حسيني شدن يعني لباس عزاداري به تن كردن، سينه زدن ، گريستن و يا تباكي كردن. اين كجا و آن كجا . پس تشيع حسيني معنايش عزاداري براي حسين نيست البته در جای خود عزاداری مي تواند كار خوبي باشد. ولی در اين مجالس "ذكر مصيبت" نبايد موضوعيت داشته باشد بلکه مي بايد طريقيت داشته باشد. فرق موضوعيت و طريقيت در اين است که موضوعيت يعني هدف بودن، در حالی که طريقيت يعني راه بودن. ما بايد به سمت طريقيت پيش برويم، يعنی اين مجالس بايد طريقي باشد تا ما را با اهداف او آشنا كند. صرف نشستن در چنين مجالسي، صرف بر طبل كوبيدن وعلم برداشتن چندان مفيد فايده نيست.
البته اين سنت ها، سنتهای خوبي هستند. خدا گذشتگان ما را رحمت كند كه در داخل همين عزاداري ها اينها را به ما رسانده اند و ما امروز حداقل "شور حسيني" داريم، اما اجازه بدهيد اين شور را به شعور تبديل كنيم و به جاي ذكر مصيبت، به ذكر اهداف و ذكر مسائل امام حسين بپردازيم. به نظر مي رسد که آن ها مطالبي فرعي و حاشيه اي هستند و هرگز نمي توانند در كنار مسائل اصلي مطرح شوند. شور با احساس و عاطفه سر و كار دارد اما شعور و معرفت با عقل و فهم ما سر و كار دارد.
در جامعه اي كه مداحان درصدر مي نشينند در آن جامعه شعور زير پا دفن مي شود. بنگريد در اين 25 سال چه چيزی ارتقا يافته است؟ ايا معرفت حسيني ما افزوده شده است يا مداحي هايي كه برخي از آن ها تا حد كفر و شرك تنزل يافته است و متاسفانه از صدا و سيماي رسمی حكومتي كه نامش را دينی نهاده است هم پخش مي شود. جايي كه مي بايد فيلتر گذاشت اينترنت نيست، بلكه مداحي هايی است كه اكثر آن ها با متن اسلام نبوی و تشييع علوي-حسيني سازگار نيست. مطالبي گفته مي شود كه يقيناً نشستن و گوش كردن بسياري ازآنها معصيت دارد و ثواب هم که اصلا ندارد.
در راستاي اتقان مجالس حسيني مواردي زيادي وجود دارد كه من به چند نكته اشاره مي كنم. امروزه هر چه خوانديد فكر نكنيد آن را پيامبر و ائمه گفته اند، بلکه اينها مي بايد مورد بحث و نقد قرار گيرند. من برخي از مواردي كه، نه در مداحي ها، بلكه حتي در منابر هم از اهل فضل حتي شنيده ام و جعلي است و به امام حسين هم نسبت داده ميشود براي شما بازگويي كنم. البته ظاهر زيبايي هم دارد و چه بسا آرزو مي كنيم كه امام حسين اي كاش اينها را گفته باشد اما امام حسين قرار نيست كه به ميل من و تو سخن گفته باشد تاريخ اينها را تاييد نمي كند.
يكي از آنها جمله مشهوري است به نام "ان الحياة عقيده و جهاد" زندگي عقيده و جهاد در راه آن عقيده است. اين گفته نه حديث است و نه روايت است و نه فرموده امام حسين است. اصلا متن آن هم نادرست است. اين سخن مصرع دوم يك شعر عربي و گوينده آن احمد شوقي است که متوفي 1351 قمري می باشد و در نيم قرن اخير بين ما چون حرف زيبايي بوده مطرح شده و كم كم ارتقاء يافته است و گفتيم چه كسي اين حرف را زده باشد خوب است؟ از امام حسين بهتر چه كسي ؟ و به او نسبت داديم.
گفته ديگري كه ما معمولاً به امام حسين نسبت مي دهيم و بعضاً محور يك منبر هم قرار مي گيرد اين جمله از شيخ محسن ابوالحب هويزي است كه متوفي 1305 قمري مي باشد و در ديوانش هم آمده است و قبل از او هم در هيچ جا ديده نشده است: "ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلی فيا سيوف خذيني"(اگر دين محمد(ص)جز با شهادت من بر پا نمي ايستد پس اي شمشيرها مرا بر گزينيد.) آنچه كه مسلم است اين كلام نيز از امام حسين نيست اگر چه بر خلاف جمله قبلي مفادش صحيح و قابل دفاع است.
. جمله ديگري كه فراوان ديده ايم و حتي پرده هم از آن ساخته اند اين است: " كل يوم عاشورا و كل الارض كربلا".(هر روز عشورا و هر سرزمين كربلا است) اين جمله هم هيچ پايه و سندي ندارد و مضمون آن مخالف ديگر فرمايشات مستند ائمه است:" لايوم کيومك يا حسين" اين جمله مطمئنا از امام سجاد است كه "ای حسين هيچ روزي مانند روز تو نبود". ولي جمله ای كه عرض كردم هيچ جا ديده نشده است و قابل استناد نيست.
بر مي گرديم به بحث اصلي كه "تشيع حسيني" يعني چه؟ در يك جمله ذكر كنم كه تشيع حسيني هيچ چيز بيشتر از اسلام نبوي نيست. تشيع حسيني همان تشيع علوي و بلکه همان اسلام ناب محمدي" است. ائمه كلمه اي به آنچه كه پيامبر فرموده اند اضافه نكرده اند. به ياد داشته باشيم گاهي برای اکرام ائمه كوشش مي كنيم که امتيازاتي برای انها قائل باشيم.
دكتر كديور

در این تابلوی زیبا خشایار شا ( Ahasuerus ) ، شاه ایران در کنارهمسریهودی اش استر( Esther ) و وزیرش هامان( Haman)دیده می شود:::نام آفریننده اثر:رامبراندهرمنزفان ریین(Rembrandt Harmensz. van Rijn 1606 – 1669 ) ::: تاریخ طراحی : 1660 ::: محل نگهداری کنونی : موزه پوشکین ، مسکو ::: اندازه تابلو : 73 × 94 cm
با خدا عباس وقتی دست داد هر دو دست خویش را از دست داد


می دانی چرا چوب طعمه آتش است زیرا بی حرمتی اش بر لب دهان حسین است
این جمله ای است که در شهر ما بر روی پرده ای در عزای حسین نصب شده ونمونه ای از خرافه برای این حماسه بزرگ است یک نفر نیست بپرسه آخه مگه قبل از حادثه کربلا چوب زیر آتش نمی گذاشتن ؟ یا با همین چوب خیمه های حسینی را بر پا نمی کردند ؟
چرا داریم خرافه وجهالت را چاشنی یک حماسه می کنیم ؟

آیا قیام حسینی یک انفجار بود یا یک تصمیم آگاهانه،و در صورت دوم آیا انقلاب و شورش ابتدایی بر ضد دستگاه حکومتبود یا یک نوع دفاع و مقاومت در مقابل دستگاه بود؟و در صورت دوم آیا مقاومت در مقابل این بود که آنها قصد کشتن او را داشتند یا در مقابل یعتخواستن آنها بود؟و بنا بر اینکه انقلاب ابتدایی بود آیا مبنای انقلاب،دعوت مردم کوفه بود یا اینکه و لو مردم کوفه دعوت نمیکردند باز هم[امام]قیام میکرد؟
2.آیا امام حسین میدانست که کشته میشود(به علم امامتیا از روی قرائن قطعی)و یا نمیدانست و باور نمیکرد که کشته شود؟و در صورت دوم،اگر میدانست،طوری دیگر عمل میکرد یا همان طور عمل میکرد که کرد؟
3.آیا امام حسین به قصد کربلا(و قهرا به قصد قربانگاه مخصوص خود)حرکت کرد و یا فرضا به قصد کشته شدن حرکت کرد،مقصدش خصوص کربلا نبود؟و اگر مقصدش کربلا نبود کجا بود؟آیا مقصدش عراق و لشکر گاه مسلمین و مرکز شیعیان بود که آنجا را مرکز قرار دهد یا مقصد معینی نداشت و فقط میخواست در حجاز نباشد و احیانا فکر میکرد که به شام برود؟ و به هر حال اگر مقصدش کربلا نبود آیا میدانستبه هر حال در این سفر شهید میشود یا نه؟
4.آیا امام حسین پیشنهاد صلح کرد یا نه؟و در صورت دوم آیا طرف مقابل پیشنهاد صلح کرد و او نپذیرفتیا نه؟و اگر فرض کنیم پیشنهاد صلح کرده است پس وضع او و امام حسن هیچ تفاوتی ندارد.تفاوت در ناحیه طرف است که معاویه صلح را پذیرفت و یزید نپذیرفت.و اگر پیشنهاد صلح کرد چرا از اول بیعت نکرد؟آقای[صالحی]نجف آبادی معتقد است که امام چندبار پیشنهاد صلح کرد.
5.اگر امام حسین نه پیشنهاد صلح کرد و نه پیشنهاد صلح طرف را پذیرفتبه چه علتبود و چرا امام حسن صلح را پذیرفت؟
6.آیا جمله«ان الله شاء ان یراک قتیلا»میتواند صحیح باشد یا نه؟
7.چرا امام حسین تا این حد در مقابل تقاضای بیعت مقاومت کرد ولی امیر المؤمنین و ائمه دیگر در مقابل این تقاضا اینقدر مقاومت نکردند؟آیا میتوان گفت که بیعت علی علیه السلام تسلیم به اکثریتبود و لو اکثریتخاطی،ولی بیعتی که از امام حسین میخواستند،تسلیم به رسم ولایتعهدی بود؟
8.آیا میان بیعت و صلح فرق استیا نه؟یعنی آیا ممکن استبگوییم که در شرایط خاصی بیعت جایز نیست زیرا بیعت امضاء و تایید است ولی صلح جایز است زیرا صلح معمولا در میان دو متخاصم صورت میگیرد و هیچ گونه مفهوم امضاء و تایید ندارد بلکه مفهوم تخاصم دارد؟ پس آیا میتوان گفت امام حسین حاضر به بیعت نشد اما حاضر شد به صورت یک فرد مخاصم صلح کند؟
9.آیا قرائنی هست که امام حسین در صدد به دست گرفتن حکومتبود؟یا فقط ممتنع از بیعتبود و حداکثر آمر به معروف و ناهی از منکر بود؟
به عقیده ما ترتیب اثر دادن به نامههای اهل کوفه خود قرینه استبر اینکه امام در صدد به دست گرفتن حکومت و زعامتبود.«مسلم»هم برای چنین کاری به کوفه آمد.
به دنبال این پرسش،پرسش دیگری است که آیا رفتن به مکه صرفا برای امتناع از بیعتبود و یا برای این بود که امکان جنبش و فعالیتبیشتری برای زعامت پیدا کند؟
10.آیا امام سجاد در وقعه«حره»به وسیله مسلم بن عقبه با یزید بیعت کرد؟
11.یکی از سؤالات این است که چگونه است که امام پس از برخورد با سپاه حرو با عمر سعد پیوسته ضمن پیشنهادها پیشنهاد باز گشتبه حجاز را میکند؟
-12.آیا پیشنهاد امام (مراجعتبه مدینه )،پس از برخورد با حر و با عمر بن سعد،برای توسعه و گسترش دامنه انقلاب بود؟
13.امام اگر قصد شورش و انقلاب علیه حکومت نداشت چرا مردم بصره را دعوت کرد و به آنها نامه نوشت؟
آیا امام به مردم دیگر یعنی مردم یمن و خراسان و مصر و غیر هم نامهای نوشته استیا نه؟ ممکن است نامه نوشته باشد ولی مخفی مانده باشد.نامههای بصره به وسیله«منذر بن جارود»کشف شد.
اتل متل يه مادر
نحيف و زار و خسته
با صورتي حزين و
دستاي پينه بسته
بپرس ازش تا بگه
چه جور ميشه سوخت و ساخت
با صد هزار تومن پول
اجاره خونه پرداخت
اجارههاي سنگين
خرج مدرسه ما
خرج معاش خونه
خرج دواي مينا
بپرس ازش تا بگه
چه جوري ميشه جنگ كرد
يا اينكه بيرنگ مو
موي سياهو رنگ كرد
بپرس ازش تا بگه
چه جوري ميشه جنگ كرد
با سيلي جاي سرخاب
صورتا رو قشنگ كرد
وقتي كه گفتند بابا
تو جبههها شهيد شد
خودم ديدم يك شبه
چندتا موهاش سفيد شد
ميخواي بدوني چرا
نصف موهاش سفيده؟
بپرس كه بعد بابا
چيديده چي كشيده!
يا ميره داروخانه
برا دواي مينا
يا كه ميره سمساري
يا كه بهشت زهرا(س)
يه روز به دنبال وام
مامان ميره به بنياد
يه روز به دنبال كار
پير آدم درميآد!

بسیار به دکتر شهیدی علاقمد بودم و کتابها ومقالاتش را می خواندم با شنیدن خبر فوت
استاد دلم گرفت او محقق منصفی بود و ..... او هم آسمانی شد.
كافي است پيچ راديو يا تلويزيون را باز كنيد تا يك عالمه نصيحت براي صرفه جويي در باب گاز و همه انرژي ها روي سرت آوار شود. اين جور وقت ها بيش تر از هميشه شنونده يا بيننده عزيزي. همه اين ها درست خود من هم تا انجایی که می توانم صرفه جویی می کنم . بايد درست مصرف كرد؛. بايد به فكر بقيه اي كه گازشان قطع شده و دارند تليك و تليك از سرما مي لرزند بود
ولي چرا يكي نمي خواهد بپرسد چرا مايي كه از نظر منابع گاز در جهان دوميم، اصلا چرا بايد به همچين وضعي دچار بشويم؟و گاز را وارد کنیم؟
مشكل از هر كجا كه باشد، جز توجيه چيز ديگري نيست. چون بالاخره يك جاي كار لنگيده كه به اين وضعيت رسيده ايم. جواب هرچه كه باشد، به درد من و شما نمي خورد.

امشب فیلم شهریار را دیدم حقا حظ ذهن بردم
سيد محمد حسين بهجت تبريزى، متخلص به شهريار، در سال 1283 خورشيدى در تبريز متولد شد. به سن شانزده سالگى براى تكميل و ادامه تحصيلات به تهران می آید. پس از پايان دبيرستان، وارد مدرسه ى عالی طب دارالفنون مى گردد.
شهريار كه از مدتها پيش شعر مي سرود در آن سالها بيشتر به شعر و شاعري روي آورد او ابتدا در اشعار خود بهجت تخلص مي كرد ولي در سال 1300 براي يافتن تخلصي جديد از فال حافظ تخلص خواست كه بيت زير شاهد از ديوان حافظ آمد:
غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
شهريار وقتي اين بيت را ديد در آغاز آن را نپذيرفت و خود را لايق عنوان «شهريار» ندانست و به قول خود چنين گفت كه حافظ جان ، ما از تو يك نام درويشي خواستيم تو به ما چنين نامي پيشنهاد مي كني؟ و دوباره به حافظ تفال زد و باز هم همان بيت آمد و اين چنين آن را به فال نيك گرفت و از آن پس تخلص « شهريار» را براي خود برگزيد و بدان مشهور شد
در همان سال هاى اول طب، عاشق دخترى به نام “ثريا” مى شود كه شهريار از او در شعرهاى خود به نام “پرى” نام مى برد. پدر ثريا يك سرهنگ ارتشى است. ابتدا، ثريا گوشه ى چشمى به شهريار دارد، اما پس از مدتى تغييراتى در رفتار و گفتار ثريا رخ مى دهد و سردى و بدقولی هاى او آغاز مى شود و علی الرغم محبت و عشق آتشين شهريار، ثريا شيوه ى بيدادگرى در پيش مى گيرد و با عبدالحسين تيمورتاش، وزير مقتدر رضا شاه و مرد دوم مملكت، روى هم مى ريزد.
يار و همسر نگرفتم كه گر او بود سرم
تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم
تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز
من بيچاره همان عاشق خونين جگرم
خون دل ميخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم اين است كه صاحبدل و صاحبنظرم
من كه با عشق نراندم به جواني هوسي
هوس عشق و جواني است به پيرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زرو سيم فروخت
پدر عشق بسوزد كه در آمد پدرم
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيرزيد كه بي سيم و زرم
هنرم كاش گره بند زرو سيمم بود
كه به بازار تو كاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود از سيزدهم كز همه عالم بدرم
تا به ديوار و درش تازه كنم عهد قديم
گاهي از كوچه ي معشوقه ي خود ميگذرم
تو از آن دگري رو كه مرا ياد تو بس
خود تو داني كه من از آن جهاني دگرم
از شكار دگران چشم و دلي دارم سير
شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا چه كنم لعلم و والا گهرم

نام اصلی امیر کبیر " محمد تقی " بود که بعدها تقی گفته می شد . محمد تقی پسر کربلایی قربان ، آشپز میرزا عیسی قائم مقام اول بود که در خانه قائم مقام بزرگ شد و در جوانی به عنوان منشی قائم مقام اول به خدمت دربار قاجار مشغول گشت . پس از مدتی ، محمد تقی مورد توجه قائم مقام دوم نیز قرار گرفت تا جایی که در نامه ای درباره هوش و نبوغ میرزا تقی خان نوشت : این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می گذارد . باشد تا صبح دولتش بدمد . هنگامیکه محمد شاه قاجار فوت شد ، ناصرالدین میرزا که جانشین شاه بود قصد حرکت از تبریز به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت ولی پولی برای هزینه سفر خود و همراهانش نداشت و امیر کبیر که در تبریز ملقب به امیر نظام بود این پول را تهیه کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد .
ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط 16 سال داشت و در همه موارد با امیر کبیر مشورت می کرد . در مدت کوتاهی که امیر کبیر صدر اعظم بود با هوش و احساسات میهن پرستانه خود اقدامات بسیار مهمی انجام داد.از کارهای مهم امیر کبیر در دوران صدر اعظمی می توان امنیت و استقرار دولت ، تاسیس دارالفنون ، تاسیس چاپارخانه فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات و تدریس در ایران ، استخدام استادان خارجی برای تدریس علوم مختلف ، ایجاد روزنامه و انتشار کتب مرمت آثار تاریخی و باستانی ، توسعه تجارت داخلی و خارجی ، کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور و ... اشاره کرد . در سال های اول ، وی آن چنان مورد توجه دربار بود که ناصرالدین شاه ، خواهرش را به همسری او در آورد .
امیر کبیر در سال 1230 از مقام صدراعظمی بر کنار شد و به کاشان تبعید شد . او پس از چهل روز که در کاشان بود ، در تاریخ 19 دی ماه سال 1230 در 64 سالگی در حمام باغ فین کاشان به شهادت رسید . پیکر بیجان او را در گورستانی در کاشان به خاک سپردند و چند ماه بعد " عزت الدوله " همسر امیر کبیر جنازه شوهرش را از کاشان به کربلا فرستاد .
شخصیت امیر کبیر حتی مورد احترام دشمنانش نیز بود ، به طوری که پس از مرگش چالز موریس سفیر انگلستان گفت :
برای من افتخار نیست در کشوری که شخصی چون امیر کبیر را نابود می کنند ، سفیر باشم .
ویک داستان جالب از آن عزیز:
اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نميخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان ميشود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باختهاند، امير بيدرنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبي سرباز زدند.
شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان ميشدند يا از شهر بيرون ميرفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همهي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سيصد و سي نفر آبله كوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند.
امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده ميشود.
امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.
پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنميگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .
چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود.
علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مردهاند.
ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور ميكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هايهاي ميگريد.
سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچهي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.
امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم.
اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع ميكنند. تمام ايرانيها اولاد حقيقي من هستند و من از اين ميگريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند
امروز سالگرد شهادت امیر کبیر- امروز را باید روز نخبه کشی نامید
نمونه خط امیر کبیر


روزنامه لااسترادا چاپ رم، گزارشی از سخنرانی حاج منصور ارضی را منتشر کرد. جوزپه میکالسین در نوشته ای به نام « مرثیه سیاسی ایرانی» نوشته است:
یک خبرنگار خارجی ممکن است در شمال شهر تهران موسیقی غربی را در میهمانی هایی که دور از چشم رئیس جمهور، احمدی نژاد، بشنود، اما در جنوبی ترین نقاط تهران، بسیاری از پیروان رئیس جمهور در مراسم عزاداری سنتی شیعیان ایرانی که هر هفته برگزار می شود، به مرثیه های « حاج منصور ارضی» گوش می دهند؛ نوحه های حاج منصور فقط در مورد حسین، امام سوم شیعیان است که 1300 سال قبل در کربلا کشته شد، منطقه ای از عراق که امروز تحت کنترل سربازان آمریکایی است. حاج منصور در مورد انتخابات مجلس، آمریکا، اصلاح طلبان و شهردار تهران که اخیرا از سوی او به عنوان یکی از قاتلین امام حسین تشبیه شد، سخنرانی می کند.
اما هفته گذشته « حاج منصور» سخنرانی جالبی کرد که برای مخاطبان ایرانی اش هم غیرمنتظره بود. من سخنرانی او را که بی شباهت به اجراهای پاواروتی نیست، برای خوانندگان « لااسترادا» که مسائل ایران را بطور روزانه دنبال می کنند، ترجمه کردم و چون بخش هایی از آن برای یک ایتالیایی قابل فهم نیست، در مواردی که لازم بود، توضیح دادم. در این جا از لئوناردو رافت(1) نویسنده ایرانی که بسیاری از توضیحات را برای من گفت، تشکر می کنم.
حاج منصور داستان کربلا(2) را برای مردمی که مثل هواداران موسیقی هیپ هاپ او را احاطه می کنند و احساساتی می شوند، با تغییر صدایش و با لهجه عامیانه تهرانی(3) که کمابیش شبیه لهجه سیسیلی برای ایتالیایی هاست می گوید، او گاهی مثل پاواروتی می خواند و گاهی مثل خواننده های هیپ هاپ با صدایش بازی می کند، اما مخاطبانش همیشه گریه می کنند، حتی زمانی که او از مخالفان سیاسی دولت احمدی نژاد، که حاج منصور طرفدار اوست، انتقاد می کنند، مردم با شدت گریه می کنند و خودشان(4) را می زنند.
البته همین طرفداران حاج منصور، بچه های جوانی هستند که با اینترنت آشنایی دارند و دهها وب سایت دارند و دهها چت روم دارند. سخنرانی آخر او در یکی از وب سایت های طرفدارانش منتشر شده است.
حاج منصور در این سخنرانی گفته است: « من افشاگری کردم، اما بقیه می ترسند. ای پدر! کسی که ایمان دارد نباید فقط به فکر زیبا خواندن باشد، چه برسد به کسی که مداح(5) است. مداح باید حقیقت را بگوید و دارای جگر باشد(6) ما تحقیق کردیم و دیدیم معاونین شهردار تهران قبلا هم وجود داشتند(7) بعضی از آنها هم نظامیان اخراج شده سپاه پاسداران هستند و چند نفر از آنها بازنشسته هستند. و اساسا برادر عزیز! خون شمشیر را شکست می دهد... کسی که بخاطر امام حسین خودش را کتک می زند باید زمانی که مداح آواز می خواند و در حال دعا و ارتباط با خدا، دشمنی اش با دشمنان(8) معلوم باشد. حتی اگر به عربستان سعودی هم سفر کردی باید به شیطان سنگ پرتاب کنی، چون شیطان دشمن خداست. عده ای از آنها(9) بعد از 28 سال هنوز برای دشمنان کار می کنند. آنها گونی هایی برای انقلاب ساخته اند، بعضی ها گونی های شان را پر کردند و رفتند، اما باز هم گونی های جدیدی آوردند. به همین دلیل کسی که آواز می خواند باید مواظب گونی ها باشد، مخصوصا وقتی امام حسین در ماه محرم کشته می شود. آوازخوان ها باید به کسانی که گوش می کنند بگویند که آنها دنبال این(10) هستند. سخن آنها این است که نمی خواهیم بفهمیم کسانی را که خودشان را می زنند، گول می زنیم. در حال حاضر روسای قبیله های(11) مختلف دور هم جمع شدند که به ما حمله کنند. آنها میلیاردها میلیارد(12) پول را خورده اند. چرا ما می گوئیم که روسای قبایل می خواهند از برادر امام حسین(13) کلاهبرداری کنند؟ آنها با مسلم(14)، یکی از یاران امام حسین همین کار را کردند، برای او یک دعوتنامه فرستادند و به او گفتند که او را بخشیده اند، وقتی آمد، او را با طناب بسته بندی کردند و دعوتنامه را پاره کردند و پرسیدند: دعوت نامه تو کجاست؟ اصلا چه کسی گفته است که تو را بخشیدیم؟ مثل آنها که امروز وعده می دهند. احمدی نژاد به نمایندگان پارلمان می گوید این کار را بکنید(15)، آنها قبول می کنند. ولی وقتی می رود، کارهایی برخلاف چیزی که گفتند می کنند. اینها بوی بدی از خودشان در می کنند، ما فکر می کردیم آنها به فکر ما هستند، اما آنها بوی بد دادند(16). بروید به شهرهای کوچک ببینید چه کسانی دیندار هستند، تحصیل مهم نیست، ببینید دیندار هستند و ببینید سرشان کلاه می رود یا نه. این حرف هایی که من می گویم بنویسید و بگوئید. او گفت: به گندم شهر ری(17) نمی توانی دست پیدا کنی، او گفت: اگر به جو (18)خوراک محل نگهداری حیوانات هم برسم کافی است. این ها می خواهند به محلی آویخته شوند تا جو بخورند و ما خواننده ها نباید بگذاریم. چون من برای امام حسین آواز می خوانم، پس در این آواز من چه چیزی پیدا می شود؟ آیا همین که شما خودتان را کتک بزنید؟ پدر! این افراد بی دین دارند این کار را می کنند. اگر دقت نکنی آنها با ضربه به سرت می زنند. کسی که خودش را برای امام حسین می زند، باید مرد باشد(19) باید نسبت به زنش حساس و حسود باشد. باید فقط سینه هایش را برای امام حسین مورد اصابت قرار بدهد. امروز امام حسین را از طریق کلاهبرداری و سرقت کشته اند.( 20) اگر خواننده ای نسبت به زنش حساس نباشد فقط آواز می خواند.
زیر نویس ها:
1) لئوناردو رافت( Leonardo Rafat) داستان نویس و روزنامه نگار معروف رمی که دارای تبار ایرانی است و کتابهای « در کوچه پدر» و « رستوران کوچه ارزان بود» و « عینک آفتابی برادرم» را منتشر کرده است.
2) کربلا محلی است در عراق که امام سوم شیعیان و خانواده و طرفدارانش در آن توسط دشمنان شیعیان شهید شدند. لئوناردو گفته است که این جریان تا چند ماه پیش هم ادامه داشت.
3) حاج منصور ارضی با لهجه تهرانی داستانهای دینی را می گوید. به گفته لئوناردو این لهجه شبیه لهجه سیسیلی است و معمولا وقتی کسی آن را می شنود احساس می کند افراد دارند با هم دعوا می کنند یا همدیگر را مسخره می کنند، در حالی که آنها دارند در مورد موضوعات تاریخی جدی با هم حرف می زنند.
4) معمولا شیعیان بسیاری از کشورها یک ماه و شیعیان ایران چند ماه از سال برای امام حسین و امامان دیگر شیعه عزاداری می کنند و خودشان را کتک می زنند، آنها با دست یا با زنجیر به سینه یا پشت خودشان می کوبند و نشان می دهند که از شهادت امام حسین خیلی غمگین هستند.
5) مداح، کسی است که از طریق شعر و آواز دیگران را تحسین می کند، ولی در سالهای اخیر در ایران مداحان معمولا با دیگران دعوا می کنند. حاج منصور ارضی یکی از مداحان مهم ایرانی است که در انتخابات هم تاثیر زیادی دارد.
6) داشتن جگر برای بسیاری از ایرانیان بسیار مهم است، در مورد مردان داشتن آن نشانه شجاعت است، به گفته لئوناردو ایرانیان هم مثل اکثر مردم دنیا حتما جگر دارند، ولی برخلاف دیگران در مورد آن زیاد حرف می زنند. در میان جوانان خوردن جگر دختران یک شوخی عاشقانه است که معمولا پس از ازدواج زیاد در مورد آن حرفی زده نمی شود.
7) در سالهای پس از انقلاب 1979 علیه شاه یکی از موضوعات مهم سیاسی این است که هر دولتی که قدرت را در دست می گیرد، نباید از کسانی استفاده کند که قبلا وجود داشته اند.
8) دشمن یک موجود مهم برای مخالفت کردن برای ایرانیان است، این دشمن می تواند آمریکا، انگلیس، آلمان، دانمارک، عربستان، مصر یا مخالفان داخلی باشد. معمولا سیاستمداران ایرانی دوست دارند در میان هواداران شان به دشمنان خود توهین کنند.
9) « آنها» واژه ای است که پس از انقلاب برای مخالفان به کار برده می شود. معمولا سیاستمداران ایرانی زیاد دوست ندارند در مورد مخالفان شان مشخصا حرف بزنند، به همین دلیل از کلماتی مانند « اینها»( برای حکومت)، « آنها»( برای کشورهای دیگر»، « دیگران»( برای مردم) استفاده می کنند.
10) « این» هم مثل آنها و اینها، نوعی اشاره مرموز سیاسی است که در ادبیات سیاسی ایران زیاد کاربرد دارد.
11) لئوناردو در مورد قبایلی که در ایران هستند چیز زیادی نمی دانست، او می گفت تا آنجا که می داند سالهاست در ایران قبیله وجود ندارد.
12) تقریبا همه مخالفان دولت و حکومتگران ایرانی به خوردن میلیاردها پول متهم هستند، و اکثر کسانی که به این موضوع متهم نیستند، بی لیاقت و بی عرضه شناخته می شوند.
13) حضرت ابوالفضل نام برادر امام حسین است که در ماجرای کربلا شهید شد.
14) مسلم پسر عقیل نیز یکی از اعضای خانواده امام حسین بود که در شهر کوفه کشته شد.
15) نمایندگان پارلمان در ایران وقتی طرفدار دولت باشند، معمولا منتظرند که رئیس جمهور به آنها دستور بدهد که چه تصمیمی بگیرند، اگر طرفدار دولت نباشند سعی می کنند دولت را ساقط کنند.
16) بوی بد می دادند، کنایه از خراب کردن است.
17) شهرری شهری نزدیک تهران است. معمولا کسانی که می خواستند میلیاردر بشوند سعی می کردند دنبال گندم این شهر بروند.
18) « جو» خوراک چارپایان است و کسانی که موفق نمی شوند در ایران قدرت را و در نتیجه گندم را در دست بگیرند، بخشی از قدرت را از طریق جو در دست می گیرند.
19) مرد بودن موضوع مهمی برای مداحان ایرانی است، اکثر مردم و حتی زنان هم در بسیاری موارد سعی می کنند مرد باشند. لئوناردو در این مورد مدت طولانی برای من توضیح می داد، ولی من دقیقا متوجه منظور او نشدم.
20) بسیاری از شیعیان مذهبی در ایران با وجود اینکه دقیقا می دانند که امام سوم شیعیان چگونه و به دست چه کسانی شهید شده است، اما معمولا تلاش می کنند تا شهادت وی را به گردن رقبای سیاسی خودشان بیندازند.
ترجمه : ابراهیم نبوی
حاج منصور در جدیدترین موضع گیری خود درباره شکایت برخی فرماندهان دفاع مقدس از وی به علت اظهاراتش در مراسم دعای عرفه گفت: من افشاگری کردم بقیه میترسن، بابا مومن ! چه برسه مداح باشه نباید فقط فکر خوشگل خوندن باشه باید داد بزنه حق روبگه جیگر داشته باشه.
این وبلاگ خبری متعلق به دوستداران حاج منصور همچنین در ادامه آورده است: حاج آقا درباره نامه به اصطلاح چند نظامی - برخی فرماندهان جنگ تحمیلی - به رئیس قوه قضائیه فرمودند: تحقیق به عمل اومده این آقایون معاونهای جناب... در زمانهای قبل بودند و دو تن از ایشان از اخراجیهای سپاهند و بعضی باز نشسته و اصولا داداش جون خون بر شمشیر پیروز است.
همچنین خبرگزاری دولتی برنا وابسته به سازمان ملی جوانان نیز در یک موضع گیری عجیب با مجهول الهویه نامیدن فرماندهانی که در نامهای خطاب به رئیس قوه قضائیه خواستار پیگیری اینگونه اظهارات شده بودند به نقد عملکرد خبرگزاری مهر در انتشار این خبر پرداخته بود.
این مداح در سخنرانی روز عرفه خود گفته بود: سینه زن امام حسین باید در اوج روضه و مناجات و بندگی و اطاعت باید برائتش از دشمنان معلوم باشه . حتی اگر مکه میری شده با اشاره عداوتت رو نسبت به دشمنان خدا (عدوالله ) نشان بده که اولین حرکت برای برائت از دشمن همان سنگ زدن به اول دشمن خداست .
این مداح در ادامه آورده بود: الان که ۲۸ ساله از انقلاب گذشته دشمن داره کار میکنه . اونهایی که برای این انقلاب کیسه ها دوختند ، بعضی هاشون کیسه هاشون پر شد ، رفتند ، باز طمع کردند و اومدند . لذا باید سینه زن و خوننده حواسش باشه . مخصوصا توی محرم ، و به مستمعینش برسونه که اینها دنبال اینند .یه کاری کنند این مستمعین حسین رو روشن کنند . حرف برا اینه که نمیخواهیم بفهمیم که سینه زن رو هم گول می زنن .دوباره جمع شدن دور هم (قبائل مختلف ) که ضربه هاشون رو زدند . پول ها رو میلیارد میلیارد خوردن .
چرا ما داریم میگیم( نعوذ بالله) آقا ابوالفضل (ع) رو میخواستن گول بزنن ( با امان نامه ) حضرت فرمود : معاذالله با حضرت مسلم همین کار و کردن و براش امان نامه آوردند تا امان نامه رو به دستش دادند طناب پیچش کردند و امان نامه رو پاره کردند و گفتند حالا کو سندت ؟ ما کی گفتیم امان داری ؟!!!
مثل بعضی ها که الان دارن قول میدن ( آقای احمدی نژاد) میگه ما گفتیم به نماینده های مجلس که این کار رو بکنید گفتند عیبی نداره چشم . (رفتند بر عکسش رو انجام دادن ) اینها هم که گندش و در اوردن ، دلمون به اینها خوش بود اینها هم خراب کردن .
به شهرستانها بگید ببینید کیا دین دارن تحصیلات برای خودشون ببینید دین داره یا نه ، گول میخورن یا نمیخورن .
اینی که ما روضه میخونیم بنویسید بگید - گفت به گندم ری نمیرسی گفت به جوی طویلش برسیم بسمونه ، مگه ( امام حسین ) به عمر سعد نگفت ؟ اینها شده به این مقام نرسن به شهرداری می رسن به اونجا نرسن مدیر کل فلان جا میشن ، به جایی آویزون بشن به جوءشم برسن بردن . ما نباید بزاریم .
بابا روضه می خونم من ، پس توی این روضه چی پیدا میشه ؟ همین که تو تو سرو کلت بزنی ! بابا این لا مذهب ها دارن همین کارو میکنن دیگه .
الان هر جا سرو کلشون پیدا میشه . این آقا تو شهرداری ... اومده میگه هر چی پول تو شهرداری داشتیم این آقا برداشته جمع کرده فکر میکنه من نمیشناسمش ، و اهل و ایادیش . عرفه یعنی این ، حواست نباشه توی سرت میزنن .
سینه زن باید مرد باشه ، سینه زن باید غیرت داشته باشه ، سینه زن فقط باید سینه شو برای امام حسین (ع) بزنه امروز حسین رو کشتن با دزدی و کلک . خوننده هم اگر بی غیرت باشه فقط روضه شو می خونه . شاعر هم هر چی شعر می نویسه دو تا خط نمینویسه که توش مشخص بشه ظالم و مظلوم از هم سَوان یا نه . باید بفهمید ، ما که داریم دفاع از انقلاب و اهل بیت میکنیم ، دفاع از خون شهدا میکنیم.
حرف امام یادتون رفت گفت که اگر هیچ کس نگفت شما ها بگید . امید وار شد به سینه زنها ( منظور امام خمینی ره ) بعضی هم که واقعا نمی فهمن .
خدایا ملت ما را بیدار نگه دار - خدایا هر کسی قصد خیانت و سوء استفاده از انقلاب و این زحمات شهدا و خانواده هاشون و زحمات مسئولین دلسوز ما رو داره خدایا همین الان نابودش کن.

در باب رابطه عقل و وحی از جهات گوناگون می توان سخن گفت، زیرا عقل و وحی از شئون و حیثیات متنوعی برخوردارند. ما می توانیم به عقل و وحی به عنوان دو منبع «معرفت» و «توجیه» بنگریم و می توانیم این دو را به عنوان دو منبع «ارزش» لحاظ کنیم؛ عقل و وحی هم می توانند منبع دانش باشند و هم منبع ارزش؛ یعنی هم می توانند اندیشه هایی را در ذهن ما پدید آورند و هم می توانند انگیزه هایی را در روح و روان ما ایجاد کنند و هکذا... اما نکته مهم این است که سایر کارکردهای مهمی که عقل و وحی می توانند داشته باشند، همه به وساطت «معرفت» انجام می شود، بنابراین می توان ادعا کرد که مهمترین کارکرد عقل و وحی همان کارکرد معرفتی این دو است و ما هم فعلا روی همین کارکرد متمرکز می شویم. یعنی موضوع بحث ما در اینجا کارکرد معرفتی عقل و وحی است. ما در اینجا به عقل و وحی به مثابه دو منبع معرفت نظر می کنیم و نسبت این دو منبع معرفت را با یکدیگر می سنجیم.
پیشینه بحث در جهان اسلام
بسیاری از اختلاف هایی که مکتب های فلسفی، کلامی، تفسیری، فقهی و سیاسی موجود در عالم اسلام دارند از اختلاف آنها در باب «منزلت معرفت شناسانه» عقل و وحی سرچشمه می گیرد. به طور کلی می توان دو طرز تلقی متفاوت از دین و فلسفه ارسال پیامبران و بالطبع آن رابطه عقل و وحی داشت. یعنی در این زمینه دو دیدگاه اصلی وجود دارد؛
الف؛ پیامبران برای «تعطیل» عقل آمده اند.
ب؛ پیامبران برای «تحریک» عقل آمده اند.
در مورد دیدگاه (الف) این سوالات قابل طرح است؛
- آیا تعطیل عقل در برابر وحی «ممکن» است؟
- آیا تعطیل عقل در برابر وحی«درست» است؟
- آیا تعطیل عقل در برابر وحی مورد تایید خود دین و وحی نیز هست؟
هواداران دیدگاه (الف) بر این باورند که «خلوص» معرفت دینی (در جهان اسلام = اسلام ناب) و بالطبع آن دینداری واقعی در گرو تعطیل کردن عقل در برابر نقل است و استفاده از عقل در فهم دین به «بدعت» و «التقاط» می انجامد. هواداران این دیدگاه عقل را تابع وحی می خواهند و با درجات متفاوت به عقل در چارچوب وحی اعتقاد دارند، اما طرفداران دیدگاه (ب) به عقل مستقل از وحی (=مستقلات عقلیه) باور دارند و با درجات متفاوت به وحی در چارچوب عقل ملتزمند.
اینان بر این باورند که فهم درست دین و بالطبع آن سعادت و خوشبختی دنیوی و اخروی مومنان در گرو سیالیت و شکوفایی هر چه بیشتر عقل است و پیامبران نیز برای تحریک و آزاد کردن عقل آمده اند و تفکر از نظر دینی بزرگ ترین عبادت محسوب می شود. در جهان اسلام دو گروه در مذمت عقل سخن گفته اند؛ یکی عارفان و دیگری نقل گرایان.
عارفان
عارفان مسلمان در مذمت عقل از دو جهت سخن گفته اند؛ یکی از جهت تقابل «عقل» با «دل» (یا استدلال عقلی با تجربه و شهود عرفانی) و دوم از جهت تقابل «عقل» با «عشق». از نظر عرفا عقل نظری از درک حقایق معنوی و شناخت عالم ملکوت و ماوراءطبیعت عاجز و ناتوان است و برای کشف این حقایق و نقب زدن به آن عوالم باید به سراغ دل و تجربه و شهود عرفانی رفت.
ابوالقاسم فنايی

حضور محمود احمدی نژاد رییس جمهوری در صحن علنی مجلس برای تقدیم لایحه بودجه سال 87 كل كشور حاشیه هایی جالبی نیز داشت كه جلب نظر می كرد.
به گزارش خبرنگاران پس از حضور احمدی نژاد در صحن علنی مجلس جمع زیادی از نمایندگان به صف ایستاده بودند تا با رییس جمهوری روبوسی كنند كه باعث ازدحام نمایندگان در گرداگرد رییس جمهوری شد.
برخی از نمایندگان که اولین بار رئیس جمهور را بعد از بازگشت از سفر حج می دیدند با دست زدن به کت و شلوار و لباسهای احمدی نژاد دست خود را به سر و صورت خود میمالیدند تا جایی که در یک مورد یکی از نمایندگان برای تبرک باقی مانده آبی را که رئیس جمهور نوشیده بود را خورد و به لباس های خود پاشید.
تعدادی از نمایندگان از بدو ورود رئیس جمهور به صحن مجلس تا لحظه خروج او به طور مرتب با موبایل های خود از ریس جمهور عکس یادگاری میگرفتند.
رئیس جمهور در آغاز سخنان خود با تشکر از همکاران خود به خاطر کنترل کشور بعد از بارش برف سنگین از اینکه کسی دچار صدمه جانی نشده است ابراز خرسندی کرد و خدا را سپاس گفت.
این در حالی است که مردم از نحوه خدمات رسانی بخشهای مختلف دولت، به ویژه وزارت راه و ستاد حوادث غیر مترقبه، پس از بارش برف اخیر ابراز نارضایتی می کنند و برطبق اخبار صداو سیمای جمهوری اسلامی ایران تاکنون 5 نفر در اثر بارش برف و سرما جان خود را از دست داده اند.
وی خطاب به خبرنگاران گفت ما امروز را تعطیل اعلام كردیم شما اینجا چه می كنید؟ مگر شما خانه و زندگی ندارید؟ رییس جمهوری همچنین به خبرنگاران گفت اسمهایتان را روی یك كاغذ بنویسید تا در حضور بعدی در مجلس به نوبت به سوالهایتان پاسخ دهم.

پيكر حميد عاملي پير قصهگوي راديوي ايران در ميان اشكهاي اهالي راديو و تعدادي از و دوستان و شنوندگان صداي او، امروز (17 دي ماه) در زير چتري از برف تشييع شد تا در قطعهي هنرمندان بهشت زهرا آرام گيرد.
عقربهها 9 و 35 دقيقه را نشان ميدادند كه همسر پير قصهگوي ايران با چشماني اشكبار وارد حيات راديو تهران ميشود و سكينه احمدي (مدير راديو تهران) را در آغوش ميگيرد و به او ميگويد«همين هفته پيش اينجا براي او بزرگداشت گرفتيد» و هق هق گريه ميكند.
پيكر پير قصهگوي راديو در ميان قطرات اشك همكاران و دوستارانش و در حالي كه قطعه لالايي او پخش ميشد، به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) تشييع ميشودو زير چتري از برف آرام می گیرد.

امروزبه لطف اين برف خونه نشين شدم يه روز خونه موندن چه مزه ايي مي ده فقط وقتي كه هوا خيلي سرد مي شه آدما خودشونو بغل مي كنن
وقتي گرم مي شه از خودشون فرار مي كنن ولي وقتي سرد مي شه مچاله مي شن اگه من عكاس بودم فقط از مچالگي آدما عكس مي انداختم مرسي برف كه اينقدر راحت ما رو با خودمون آشتي مي دي....

دوستانی که وبلاگ مرا می خوانند می دانند که من ناسیونالیست و بخصوص از نوع افراطی نیستم و باور ندارم که "هنر نزد ایرانیان است و بس". بیشتر باور دارم که "هنر نزد ایرانیان هم هست". با این همه فکر می کنم که واقعیتی به نام کشور ایران و ملت ایران وجود دارد و چیزی وجود دارد به نام منافع ملی ایران.
برای همین است که حساسیت نشان می دهم وقتی می شنوم یکی از مسئولین سیاسی می گوید: "آنچه با عنوان "خليج دوستي" مطرح شده شعار نيست بلكه نگاه راهبردي ايران به منظورتعميق و گسترش همكاريهاي شمال و جنوب خليج فارس وگام مهمي در جهت رفاه و امنيت مردم منطقه است". <خلیج فارس> یک مفهوم تاریخی و سیاسی مشخص دارد. نمی توان این مفهوم تاریخی و سیاسی را با مفهوم سیاسی دیگری عوض کرد بدون اینکه مفهوم جدید مشخص و عملی و مورد توافق همه و از جمله آگاهی ملی و خرد جمعی در کشور ما باشد.
یک موضوع دیگر که در نظرم آمد مسافرت هیئت عراقی است به تهران که همین روزها انجام می شود. آقای طالبانی یک نشانه ای درباره ی قرارداد الجزایر فرستاد که او و همکارانش این قرارداد را قبول ندارند. بعد هم با اما و اگر پس گرفتند. ولی حالا این هیئت به تهران می رود و "یکی از معاونان وزیر خارجه عراق نیز در گفتگو با خبرگزاری رویترز از موافقت ایران با بررسی دوباره قرارداد الجزایر و اعمال تغییرات احتمالی در آن خبر" می دهد.
مسئله ی حساسیت آدمهایی مثل من این است که هنوز نمی دانیم که چرا سهم کشور ما از منابع دریای خزر از 50 درصد به 11 درصد رسیده است؟ یا نمی دانیم که چرا با اینکه کشور ما نزدیکترین و ارزان ترین راه عبور گاز کشورهای آسیای مرکزی است، لوله های گاز از کشورهای دیگر مثل ترکیه می روند و این درآمد بزرگ نصیب آنها می شود؟
آقایان بیخود می کنند اسم خلیج فارس را تحریف می کنند


امشب کشف کردم که چرا خدا نمی خوابد! شاید هم بازکشف باشد. شبهای عروسی هم این سوال برایم پیش می آمد. با خود می گفتم چرا امشب اینقدر دیر بیدارمانده ام و احساس خستگی نمی کنم. می فهمیدم که نشاطی داشتن اسباب بیداری است. ولی حالا فکر می کنم وقتی کاری داری که از آن نشاط می خیزد خواب پنهان می شود. خداوند هم برای همین است که نمی خوابد. چون همیشه در کار است. همیشه مشغول طرحی نو و کاری نو است. صاحب نشاط است. نشاطی که به خواب و چرت مجال نمی دهد. برای آدمی این البته مقدر و مقدور نیست اما برای نمونه دست کم یک نفر هست که روی زمین مثل خدا بی خواب است. خضر پیامبر البته نشنیده ام که خواب نرود اما از آن چه در باره او شنیده و می دانم باید نتیجه گرفت که او کسی است که نمی خوابد. کسی که تمام وجودش سبز (خضر) است و حتی گرده های گیاهان مست بر سر و روی و بدنش که می نشیند سبز می شود و او ناچار باید دستی به سیمای خود بکشد تا آنچه را سبز شده است بروبد و پاک کند. همه ما خضرهای بالقوه ایم. گاهی سبز می شویم و بی خواب و بی نیاز به خواب و می بینیم صبح شده است. برای خدا و خضر شب و صبحی وجود ندارد. هر چه هست نشاط خلق و کار و طرح نو است. گاهی ما نیز به آن ساحت نزدیک می شویم. بی خواب می شویم. چیزی در ما زاده شده است. خواب دنیای نزدیک شدن به خود است. کسی که خوابش نمی برد به خود نزدیک شده است. خدا نزدیک است. عین نزدیکی و یگانگی با خود است. ما هم وقتی با خود نزدیک می شویم از خواب بی نیاز می شویم. خواب دنیای آزادی است. آزادی که داشتی بی خواب می شوی بیدار می شوی. خواب برای گریز از بندهایی است که به پای آزادی ما بسته می شود. مثل اصحاب کهف. خدا دورترین وجود از اصحاب کهف است.

حجت الاسلام و المسلمین حسنی در خطبه های این هفته نماز جمعه ارومیه با اشاره به بالارفتن مصرف گاز در سال جدید و قطعی گاز برخی از مردم گفت: غسل جمعه که یکی از اعمال مستحب می باشد اگر بخواهد در بالارفتن گاز مصرفی مردم تاثیر بگذارد بایستی ترک گردد اگر من غسل جمعه را انجام ندهم یک خانواده فقیر خواهد توانست از نعمت استفاده گاز محروم نگردد لذا اگر مومنین غسل جمعه را انجام ندهند مشکلات کمبود گاز مرتفع م
حجت الاسلام و المسلمین غلامرضا حسنی گفت: در وضعیت فعلی که با کمبود گاز در کشور روبرو هستیم مومنین بایستی مصرف برق را افزایش داده و در صرفه جویی گاز که یک امر دینی است اهتمام ورزند


نمایش تصویر پویا (متحرک) روی جام یافت شده از شهر سوخته
به خاطر حجم بالای عکس باید درنگ کنید
اولین نقاشی متحرک (انیمیشن) جهان در ایران ساخته شده است
یا چرخش جام انیمیشن رخ می تابد
هنرمند نقاشی که جام سفالین را بوم نقاشی خود قرار داده، توانسته است در 5 حرکت، بزی را طراحی کند که به سمت درخت حرکت و از برگ آن تغذیه میکند. در سفالهای «شهر سوخته»، که از متمدنترین و پیشرفتهترین تمدنهای باستانی در پنج هزار سال پیش است، نقش بز و ماهی بیش از هر نقش دیگری دیده میشود. ساکنان این منطقه از بز و ماهی بیش از هر حیوان دیگری برای ادامه حیات بهره میبردند و به همین دلیل است که این دو حیوان بخش عمدهای از تصاویر به دست آمده در شهر سوخته را تشکیل میدهند. اما کشف جام سفالین با نقاشی متحرک ثبت شده روی آن، در میان سفالهای این منطقه بیمانند است. این نقاشی، حرکت تصاویر را در کوتاهترین زمان ممکن روی جامی با دهانه ای 8 سانتی متری نشان میدهد
از نگاه باستانشناسان، این کشف نشان دهنده ی آن است که مردمان شهر سوخته بسیار باهوش، هنرمند و در زمان خود پیشرو بودهاند. از این جام 10 سانتیمتری که روی یک پایه استوار شده، برای نوشیدن استفاده میکردند

عمدتا مدون ترين تلاش براي شناخت فلسفههاي مدرن را كتاب «سيرحكمت در اروپا»ي فروغي ميدانند.
بر اين پايه، كانت شناسي هم كمابيش به همان تاريخ باز ميگردد. تا به امروز ، آثاري جسته و گريخته از كانت يا درباره فلسفه كانت به فارسي ترجمه يا نگاشته شده است. با همه فرازو نشيبي كه ميتوان براي اين آثار بر شمارد كه در جاي خود قابل نقد و بررسي است، به نظر شما چه بهرهاي ميتوان از ابعاد گوناگون فلسفه كانت در ايران معاصر برد-اگرچه اين پرسشي كلي است؛ ولي ميتوا ن آن را در خلال اين گفتوگو به موضوعات خردتري بخشبندي كرد؟
در خصوص كانت در سالهاي اخير، كتابهاي زيادي منتشر شده و تلاشهايي صورت گرفته، ولي همچنان در نقطه آغازين قرارداريم. به نظرم ميتوان درباره فلسفه كانت قايل به يك تقسيمبندي شد. به اين معنا كه ببينيم چه بهرهاي ميتوان از:فلسفه نظري، فلسفه اخلاق، فلسفه تاريخ و فلسفه سياسي وي برد. اين تقسيمبندي ميتواند مبناي اين گفتو گو قرار گيرد.
در ابتدا ميتوان از فلسفه نظري كانت كه نخستين شالوده فلسفي وي را تشكيل ميدهد، آغاز كرد. اصولا فلسفه نظري كانت، بحث درباره حدود عقل و استفاده از عقل نقاد و سنجشگر است، به نحوي كه ميتوان با كاربرد آن كه خرد خود بنياد به شمار ميآيد، حدود معرفت و شناسايي را تعيين كرد و همه چيز را در معرض بررسي ونقادي قرارداد. بنابراين در كار نقادي به نظر كانت، هيچ چارچوبي وجود ندارد كه آن را مستثنا كند. از اينرو، بهرهاي كه از فلسفه نظري كانت ميبريم، اين است كه حدود و شعور عقل را بشناسيم و آنچه را كه در چارچوب آزمون ممكن قابل ارزيابي است، جهت نقادي عقل نظري بپذيريم و در مقابل آنچه را كه در فراسوي آزمون ممكن است، به عنوان گزارههاي متافيزيكياي در نظر آوريم كه نه قابليت اثبات دارند و نه ابطال. بنابراين، اينها قضاياي جدلي الطرفيني هستند كه رد و اثبات آنها ناممكن بوده و در واقع در قلمرو و اعتقادات و باورهاي قلبي قرار ميگيرند. بر اين اساس،كار مهمي كه كانت صورت داد، اين بودكه حدود اين عقل نقاد را تعيين كرد و آنچه را كه فوق طاقت عقل بود به فراسوي عقل و آزمون عقلاني منتقل كرد.
هنگامي كه به طور مشخص به چگونگي تاثير اين «انقلاب كپرنيكي كانت» بر بسترهاي فرهنگي و اجتماعي خودمان ميانديشيم، به ويژه در حوزه روشنفكري، دامنه آن را كوتاه ميبينيم. اتفاقا اين مسئله، معلول توجه كم حوزه روشنفكري ما به كانت بوده است. به نظر شما، اين خرد خود بنياد و خارج از جهتگيريهاي بيروني و در يك كلام، رسته از «كودكي تحميل شده» از درون وبيرون، تا چه حد بر قلمروهاي روشنفكري ايراني تاثيرگذار بوده است؟
من ديدگاه شما را در اين خصوص تاييد ميكنم، چرا كه واقعيت جريان علمي و روشنفكري ما به ويژه،اين نظرگاه را اثبات ميكند. درست است كه محمدعلي فروغي از نخستين كساني بود كه در راه شناساندن فلسفه مدرن در ايران گامهاي مثبتي برداشت، اما به دليل غلبه ايدئولوژي چپ و جريان غالب چپگرايي در ايران، اصولا به اين دست مطالبي كه گزارش يا ترجمه ميشد. –ولواندك- توجه نميشد يا بسيار كم توجه ميشد. نتيجه آن شد كه آنچه را هم كه ما در آن دوران از فلسفه نقادي (كانت) در اختيار داشتيم، متاسفانه، خيلي مورد بيمهري روشنفكراني از قبيل:«جلال آلاحمد»قرار گرفت و با تعبيرهاي تحقيرآميز اين ميراث را بدون آنكه بدرستي بشناسند، مورد تمسخر قراردادند.
حتي خود مرحوم جلالآلاحمد هم كه ميخواهد به حرف فرديد گوش دهد كه ؛ تو به جاي نوشتن كتابي مثل «غرب زدگي» بهتر است، كمي فلسفه غرب بخواني (مرحوم فرديد از كتاب «غربزدگي» آل احمد برافروخته شده بود)، به جاي پرداختن به مثلا كانت كه بنيانگذار عقلانيت جديد است، -به نقل يكي از دوستانش- به خواندن آثار «كييركه گور» كه به نوعي فيلسوفي ضدعقل است، روي ميآورد.
اين دسته از روشنفكران نه تنها به كانت ، بلكه به فيلسوفان دوران روشنگري هم نميپردازند، زيرا اينها در يك بستر مشترك حركت ميكردند. در واقع روشنفكري ما به جاي پرداختن به ميراث روشنگري و فلسفه كانت، متوجه نويسندگان و انديشمنداني ميشود كه دستي در داستاننويسي و رماننويسي دارند: افرادي از قبيل «ژان پل سارتر» (آن هم آثار ادبي سارتر)، كامو و چهرههاي فيلمسازي چون «برگمن" . اينها بيشتر هنرمند و اديب بودند و يا تنها آثار ادبي آنها مورد توجه واقع ميشد. لذا ما نه تنها به فلسفه انتقادي نزديك نشديم، بلكه حتي از دور هم نيم نگاهي به آن نينداختيم.
آيا به نظر شما، دليل اين توجه به غلبه وجه شاعرانه بر تفكر و فرهنگ ما حكايت نميكرد؟
اگر ميراث عقلي فرهنگ ايراني را در نظر آوريم، ما فيلسوفاني مانند ابنسينا، فارابي و ملاصدرا داشتهايم كه به هر صورت تعقل ميورزيدند كه نمود آن در فلسفههايشان پيداست، اما دوران معاصر، عصر مبارزات ضد استعماري و سياسي است. آن هم نه به شكل عميق و همه جانبهاش،بلكه به صورت روز مره تا حد زيادي سطحي و شتابزده. لذا ما نتوانستيم با آن جان مايههاي تفكر و انديشهغربي به معناي واقعي كلمه آشنا شويم و در حد ظواهر و صرفا توجه به ادبياتي كه از فيلسوفان و متفكران درجه يك هم محسوب نميشد، خو گرفتيم. تازه آنها هم بعضا به شكل ناقص و نامرتبي در كشور ما مطرح شدند.
اين نكته مهمي است كه اشاره كرديد؛ يعني ما همواره از فلسفههاي مدرن آنچه را كه ميخواستيم، گرفتيم و لذا مواجهه ما با آنها ناقص، گزينشي و جزيي بوده است. مثلا همين روشنفكران چپ كه به آنها اشاره كرديد، چقدر آثار جدي ماركس، از جمله كاپيتال را خوانده بودند شايد تعداد آنها يي كه خوانده بودند. از انگشتان يك دست فرا نميرفت، يا آثار جديتر سارتر مثل «هستي و نيستي» چقدر خواننده داشت؟ بر همين منوال، وقتي در چنين جامعهاي فلسفه كانت محلي از اعراب ندارد، در واقع نشان دهنده آن است كه جامعه نيازي به آن نميبيند. در واقع نبض جامعه براي چيزهاي ديگري ميتپد.
البته در كنار غلبه گفتمان چپگرايي، ميتوانم بر روي برخي خصلتهاي ايراني هم تكيه كنم كه روشنفكران ما هم از آنها بينصيب نبودهاند. يكي از اين خصلتها «خود همه انگاري» يا خود را محور همه چيز قرار دادن است. اين، در واقع نوعي نگاه سرسري و سطحي به ميراث فكري و تاريخي ديگران است. به طوري كه يكي از اين روشنفكران ميگويد: ما كلي معلومات فرنگي براي خود فراهم آوردهايم و بسياري از كتابهاي غربي را ترجمه كردهايم، عجيب اينجاست كه تشخيصي وجود ندارد تا بين آثار دست اول و آثار دست چندم سطحي تمايز قايل شود. بنابراين شگفت نيست كه ما به سمت آثار دست چندم برويم. كتاب زياد ترجمه ميشود و حتي اگر درست هم ترجمه شده باشند، از آثار دست اول و كليدي نيستند.
در واقع به دليل پيچيدگي آثار دست اول و شالوده ساز تمدن مدرن، حوصله لازم را براي توجه به آنها نداشتهايم و از گذرگاه سياست و مبارزه به آنها معطوف شدهايم. به همين دليل، سارتر چپ و اهل مبارزهاي كه شعارهاي ضدامپرياليستي ميدهد، مورد توجه روشنفكران قرار ميگيرد، نه سارتر فلسفي اگزيستانسياليست.
از اينرو، روشنفكران ما نتوانستند، حساب سياست و زد و خوردهاي حزبي، سياست پيشگي و يا- به تعبير خودم – سياستزدگي را از كار علمي و فكري جدا كند.
البته كمي بعيد به نظر ميرسد كه مثلاً متفكري چون مرحوم فرديد كه بنا به گفتههاي موافقان و مخالفانش، آگاهي زيادي درباره فلسفه غرب داشت، از كانت بياطلاع بوده باشد. شايد بتوان گفت كه روشنفكري ما در تلقياي كه از فلسفه كانت داشته، مثلاً چهره «ليبراليسم» را در آن ميديده وآن را باا هداف خود يكي نميانگاشته است. يا شايد همانگونه كه گفتيد، روشنفكري ما متصور عالم و آدم ديگري بوده كه آن را در انديشههاي كانت نميديد.
اينكه انگيزههاي پرداختن به يك فيلسوف و يا نپرداختن به فيلسوفي ديگر، چه بوده است، نكته و مسير جالبي براي پژوهش است؛ اما اگر نظر مرا بخواهيد، من بيشتر به آثار و تبعات چنين رويكردي نگاه ميكنم. من دقيقاً نميدانم كه انگيزه فرديد و يا شاگردانش براي توجه به آراي هايدگر به جاي كانت چه بوده است؟ اگر «ليبراليسم» كانت حساسيتزا بود، ميتوانستند كانت را مطرح كنند ولي ليبراليسم آن را نقد كنند، اما شايد آن «نگاه كل گرايي»كه در ما ايرانيان هست، به نوعي با نگاه كلگرا و تاريخي هگلي- هايدگري گره ميخورد. ميتوان گفت؛ اين نوع مشربها بيشتر با ذائقه درس خواندههاي ما در فلسفه سازگاري داشته و طبيعتاً به گونهاي آنها را با نگاههاي عرفاني و كلگرايانه ايراني پيوند داده و توانسته مسيرهايي را بپيمايد، كه نه تنها كمكي به ديگرشناسي (غرب) و خويشتنشناسي ما نكرد، بلكه – به نظرم – ما را از واقعبيني و تجزيه و تحليل دقيق مسايل و جزءجزء به مسايل نگريستن كه محصول فلسفه تحليلي است، بازداشته است.
اگر (هر چند در اگر نتوان نشست) فرضاً روشنفكري ما فلسفه نقادي كانت را وارد حوزه عمومي ميكرد، چه برآيندها و امكاناتي در حيطه تفكر ميتوانست پديدار شود؟
سوال جالبي است. در اينجا لازم است تا اين پرسش را با تقسيمبنديهايي همراه كنيم. به لحاظ نظري، همانگونه كه اشاره شد، فلسفه كانت ميتوانست نقش و سهم عقل را در نقادي براي ما مشخص كند تا ما بتوانيم از اين سرمايه به نحو درستي براي فهم موقعيت خودمان و هدفگذاريهاي آينده امان استفاده كنيم و حتي بتوانيم در پرتو آن ميراث كهن خودمان را بازخواني و بازنگري كنيم. به لحاظ فلسفه اخلاق؛ اخلاق كانتي بسيار به اخلاق شيعي كه در واقع اخلاق معتزلي است، نزديك است. از اين رو، بسياري از آموزههاي موجود در فلسفه اخلاق كانت، همان چيزي است كه شيعه به آن قايل است. مثلا «حسن و قبح عقلي مفاهيم اخلاقي» دقيقا آن چيزي است كه بين اخلاق شيعي و فلسفه اخلاق كانت مشترك است. براي نمونه راستگويي امري پسنديده و خوب است و دين از اين جهت، به راستگويي توصيه ميكند و از دروغگويي بازميدارد. اين يك نقطه اشتراك، نكته ديگر به «حكم تنجيزي» برميگردد كه كانت قايل به آن است و ما نيز در دين و فرهنگمان عيناً تبلور آن را ميبينيم. «حكم تنجيزي» كه از آن به «قانون زرين» نيز تعبير ميشود، اخلاقي است كه با نوع پذيرش و گزينش نظام اخلاقي ما سازگاري دارد. سعدي نيز در جايي به گونهاي سلبي (قانون سيمين) ميگويد: «من شنيدم ز پير دانشمند. تو هم از من به ياد دار اين پند. هر چه بر نفس خويش مپسندي، نيز بر نفس ديگري مپسند» و امثال اينها كه در روايات و اشعار ما فراوان به چشم ميخورد.
يك تفاوت عمده ميان اخلاق كانتي و اخلاق ديني و جود دارد: در اولي (اخلاق كانتي) غايت اخلاق، انسان است و در واقع انسان فينفسه غايت به شمار ميآيد ولي در دومي (اخلاق ديني) غايت اخلاق، خداوند است؛ يعني انجام هر عمل نيك و پرهيز از هر عمل بد، براي خوشنودي خداوند است. اين (تفاوت) را چگونه توضيح ميدهيد؟
اين در صورتي است كه بتوانيم اين مدعا را به اثبات برسانيم كه منشاء اخلاق دين است. در حالي كه طبق نظر بسياري از متفكران ديندار و از جمله مسلمانان شيعه مذهب، اصولاً اخلاق امري پيشاديني است. من در اينجا به معتزله نظر دارم كه شيعه نظر آن را درباره اخلاقپذيرفته است. اين نظريه، دقيقا در مقابل ديدگاه اشعري و اخباري ها قرار ميگيرد. اشعريها و اخباريها قايل به مفاهيم ديني در اخلاق هستند، يعني خوبي و بدي را از آنجا كه خدا به آن فرمان داده، رعايت ميكنند. نظر معتزله كه شيعه آن را پذيرفته، اين است كه حسن و قبح، ريشه عقلي دارد. خرد جمعي انسان ميتواند راستگويي را به عنوان يك فعل مثبت بپذيرد و دروغگويي را به عنوان يك فعل منفي و قبيح ارزشگذاري كند. چون اين ارزشها به منفي و مثبت تقسيم ميشوند، دين هم آنها را تاييد و توصيه ميكند. افزون بر اين، دين ميتواند پشتوانه برخي از افعال اخلاقي باشد. به هر روي، اگر ما افعال نيك و به را به خاطر حسن و قبح ذاتي آنها رعايت كنيم، در واقع خودمان را وظيفهمند به انجام يا پرهيز آنها كردهايم.
در اينباره كه كانت خداوند را خير اعلاء ميداند چه ميگوييد؟ آيا اين، ارتباطي با فلسفه اخلاق كانت پيدا ميكند. بدين معنا كه آيا كانت با اين بيان ميخواهد، منشاء اخلاق را دين بداند، درست برخلاف شالوده اوليهاي كه در فلسفه اخلاق خود ريخته بود؟
اين خير، خير اخلاقي نيست. اين خير، يك حقيقت مطلق است كه در عالم «نومن» يا ناپديدار به شكل پيشيني وجود دارد و ما ميتوانيم تجلي و تبلور آن را به شكل پديدار ببينيم. به طور كلي كانت به دو دسته مفاهيم معتقد است: يك دسته مفاهيم پيشيني كه در واقع مفاهيم مطلق را تشكيل ميدهند، مثل: خدا، آزادي، عدالت، نفس. منتها اين مفاهيم پيشيني تجلياتي در عالم پديدار دارند و ما همين تجليات را ميبينيم. مثلا ميتوانيم با تكيه بر آزاديي كه در عالم «نومن» وجود دارد، در عالم پديدار از آزادي سخن بگوييم.
پس آيا براين اساس، ميتوان اخلاق را تجلي حقيقت مطلق «خداوند» دانست. همانگونه كه در جايي هم كانت خداوند را ايدهآل عقل محض ميداند.
مفاهيم ايده و ايدهآل در فلسفه كانت جايگاه مشخصي دارند. ايدهآل كمال مطلوب است و ميتوان با نظر به آن، در زندگي روزمره و عالم واقع، مفاهيمي چون عدالت و صلح را دنبال كرد؛ اما اين ايدهها جنبه مادي ندارند. آنها مفاهيم مطلقي هستند كه ميتوانند فراروي ما باشند و جهتگيري ما را براي حركت معين كنند. بنابراين خير، از مفاهيم پيشيني است، اما چيزي كه در عالم پديدار با آن روبرو ميشويم، اموري است كه براساس قرارداد و تفاهم صورت ميگيرد. منشاء اخلاق به انسان برميگردد. از دو جهت: يكي به اين دليل كه ما قوانين اخلاقي را وضع ميكنيم. نمونههاي زيادي از اين موارد ميتوان مثال زد: امانتداري خوب است، دزدي بد است. اينها مفاهيم كاملاً عقلي است و از انسان سرچشمه ميگيرد. اما چرا انسان يك دسته ارزشها را منفي و يك دسته را مثبت قلمداد ميكند و در واقع، اين گونه حكم به آنها ميدهد. حجت كانت اين است كه اگر از هر انساني بپرسيد كه آيا جنايت، كار خوب است يا بد؟ خواهد گفت كه كار بدي است؛ چرا كه هر وجدان اخلاقياي آن را به اين نحو ارزشگذاري ميكند.
منشاء اين وجدان اخلاقي كجاست؟
كانت جوابي براي آن ندارد. او از اين تبارنامه خبر ندارد. او ميگويد كه فقط ميدانم كه اگر به هر انساني مراجعه كنيد، متوجه ميشويم كه آن (انسان) طرفدار حسنها و مخالف قبحهاست، حتي اگر خودش مرتكب قبحي شده باشد. به نظر كانت، اگر كسي آدمي را كشته باشد، هيچگاه از اين عملش دفاع نميكند و قايل به عموميت اين كار نيست. از همينجا اين حكم تنجيزي استخراج ميشود كه:" چنان رفتار كن كه بخواهي، آيين رفتار تو به صورت قانون عام درآيد.» از اينجا ست كه خود انسان و خرد وي سرچشمه اخلاق است. البته در اينجا عقل عملي است؛ يعني آن ساحتي از عقل مدنظر است كه ناظر بر «بايد»ها و «نبايد»هاست.
در مجموع ميتوان تشابه اين اخلاق را با اخلاق فرهنگ خودمان مشاهده كرد و اي كاش بزرگان اخلاق ما، به جاي آنكه صرفا علم اخلاق را صورتبندي بكنند، مقداري به فلسفه اخلاق ميپرداختند تا اين صداها خيلي به هم نزديكتر شود.
اگر اين كار صورت ميگرفت و به قول شما اين صداها؛ يعني اشترك فلسفه اخلاق كانت با اخلاق اسلامي (شيعي) مشاهده ميشد، چه تاثيري بر فرايند اجتماعي جامعه ما ميگذاشت؟
در اين وضعيت، اخلاق با سياست، روابط اجتماعي و مناسبات حرفهاي، بازرگاني، توليدي، صنفي و همينطور با مديريت جامعه پيوند ميخورد. ترديدي نيست كه هر مدير بايد خود را جاي ارباب رجوع بگذارد و برعكس. اين اخلاق كاملاً كاربردي است و تنها يك اخلاق فردي نيست. درست است كه اخلاق كانتي، اخلاق فردي هم است؛ ولي به ميزان زيادي (اخلاق كانتي) به سياست گره خورده است.
خود كانت بحث اخلاق و سياست و چگونگي سازگاري و ناسازگاري اين دو را با يكديگر مطرح كرده است. البته، تاكيد ميكنم كه دين در اينجا ميتواند پشتوانه نيرومندي براي اخلاق باشد. ما اگر در اين جهان نتوانيم عدالت را اجرا كنيم و افراد اخلاقي به اين نتيجه برسند كه بايد به سمت اخلاق نفعطلبانه حركت كنند، فرد دينداري كه به خدا، قيامت و پاداش و كيفر روز بازپسين معتقد است، طبيعتاً اين اخلاق مبتني بر وظيفه را در امور فردي فرا راه خودش قرار ميدهد. در واقع دنياي ديگر، پشتوانه فرد ديندار، در اين اخلاق رفتار كردن قرار ميگيرد.
اگر اشتباه نكنم، شما معتقديد كه اگر روشنفكري ما به پيوند اخلاق و سياست ميانديشيد و به تعبيري سياست اخلاقي را پيشه خود ميكرد، به پيامدهاي بهتري ميتوانست دست يابد.
همينطور است. متاسفانه در حوزه روشنفكري ايراني دو چيز به هم گره خورد: يكي؛ فلسفه سياسي چپ و در واقع ايدئولوژي چپ كه به شدت غالب شد و سيطره يافت. از طرف ديگر، اخلاق مبتنيبر وظيفه؛ يعني اخلاقي كه در نفعطلبي زنداني نشده باشد، وجود نداشت كه به نحوي بتواند اين سياست چپ زده و انقلابي را تلطيف كند. براين نظر نيستم كه اگر اين اخلاق حاكم شود، جهان بهشت برين ميشود؛ اما سياست را به ميزان زيادي اخلاقي و بهداشتي ميكند و كمك ميكند تا از زاويه اخلاق و با تكيه براخلاق مبتنيبر وظيفه به انسان، سياست و امور اجتماعي و رقابتهاي اقتصادي و سياسي فكر كنيم.
از اين حيث، اخلاق كانتي، نه تنها در ايران، بلكه از منظري جهاني خيلي آرماني به نظر ميرسد؛ چرا كه آنطور كه عموماً در سياست ميبينيم- نه آن كه معتقد باشيم ، بايد اينگونه باشد – سياست عرصه تزوير و ناراستي است.
به هر حال اين اخلاق (كانتي) زمينهساز مفاهيم و اصولي شده كه درست است كه خيلي آرماني به نظر ميآيد؛ اما در هر صورت تلقيهاي مشتركي را درباره انسان و ويژگيهاي وي دامن زده است. از اين نظرگاه، انسان، موجودي است آزاد، خرد ورز و برابر. اگر بخواهيم به تبلور جهاني اين نظرگاه اخلاقي اشاره كنيم، ميتوان از «منشور ملل متحد» و «اعلاميه حقوق بشر» نام برد. در اين موارد،ميبينيم حقوقي كه براي انسان در نظر گرفته شده و يا وظايف انسانها در قبال هم، از تركيببندي فلسفه لاك، روسو و كانت ويژگيهايي درباره ويژگيهاي انسان پديد آمده است. از اينرو، نميتوان گفت كه آنچه را كه اين فيلسوفان گفتهاند و نوشتهاند، صرفاً در حد ايدهآل باقي مانده است. بيترديد اين انديشهها به نوعي در اسناد و موازين بينالمللي راه گشوده است.
البته اينكه اين اسناد و موازين تا چه حد ضمانت اجرايي پيدا كردهاند، بحث ديگري است. طبيعتاً اين مسئله شدت و ضعف دارد و آزموني نسبي است، اما به هر حال راه خود را بازكرده است.
اكنون كه درباره تاثير «فلسفه نظري» و «فلسفه اخلاق» كانت بر فرآيندهاي فكري معاصر ايران سخن گفتيد، به «فلسفه تاريخ» كانت ميرسيم. به نظر شما «فلسفه تاريخ» كانت چه تاثيري بر تلقي ما از تاريخ گذاشته است؟
«فلسفه تاريخ» كانت شباهت زيادي به نگاه تاريخي شيعي دارد. فلسفه تاريخ كانت مبتني بر اين نظر است كه انسانها خوب،بد، زشت، زيبا و باكردارهاي راست و ناراست زاده ميشوند، زندگي ميكنند و از دنيا ميروند. در مجموع، تاريخ جوامع افت و خيزهاي زيادي دارد. گاهي به سمت عدل و گاه به سمت بيعدالتي، و گاه به سمت صلح و گاه به سمت جنگ؛ اما فرآيند تاريخ انسان به سوي تكامل نوع بشر گام برميدارد؛ يعني اين فراز و نشيبها تداوم دارد ولي نوع بشر به سمت توسعه و رشد بيشتر حركت ميكند. انسان هم ميخواهد فردي زندگي كند و انفرادخودش را اثبات برساند و هم موجودي اجتماعي است و ناگزير است كه رقابت را در جمع بياموزد و لذا نيازمند جمع است. در نتيجه كشمكشي بين فرديت و در جمع بودن انسان وجود دارد كه به صورت جنگها، رقابتها، پيشرفتها، شكستها و كاميابيها بروز ميكند؛ اما سرانجام مسير تاريخ بشر به سوي تكامل نوع انسان گرايش پيدا ميكند. طبيعي است كه نگاه كانت به تاريخ، خيلي خوشبينانه است. به نظر كانت جهان به سمت آزادي، صلح و عقلانيت بيشتر حركت ميكند و طبيعتا انسان در اداره امورش، صاحب اختيار خودش ميشود. اگر اين تفكر را در كنار تفكري كه در فرهنگ و انديشه ايراني و آنچه كه در پرتو اسلام براي پيشرفت نوع انسان به ما بخشيده شده، قرار دهيد. ميبينيد كه شباهت زيادي ميان آنهاست. ما سيراديان را به سوي تكامل بيشتر ميدانيم؛ چرا كه نوع بشر به سمت تكامل حركت ميكند. ما معتقديم كه اسلام وظايف سختتري براي انسان قرار داده؛زيرا كه انسان به لحاظ تاريخي به رشد و توسعه بيشتري رسيده و در پيشاروي ما آرمان رسيدن به يك حكومت صلحآميز جهاني به چشم ميخورد.

با سیدعلی صالحی، شاعری که اشعار زیبایش را تمامی علاقهمندان حرفهیی شعر میشناسند، تماس گرفتیم. او به نوعی با اشعارش جریان جدیدی را در شعر ایجاد کرد. خودش میگوید: "جنبش شعر گفتار"، شعرهایی که به زبان ساده و به روز سروده شده و در ذهن آدمهای امروزی براحتی نقش میبندد و ماندگار میشود. از صالحی درباره سانسور، لغو سانسور و همچنین تغییراتی که در حوزه فرهنگ به وجود میآورد، پرسیدیم.
"سید" با همان صمیمیت همیشگی جوابگوی ما بود. توضیحات این شاعر را در این مورد بخوانید:
سید علی صالحی: در سرزمین "باید"های حکومتی و فرامین معروف اجتماعی که مردم ما حیات عاری از سانسور را تجربه نکردهاند، چگونه میشود فضای دوران بعد از لغو سانسور را پیشبینی و تصویر نهایی آن را ترسیم کرد؟ چه در صدر انقلاب مشروطیت چه مدت کوتاهی بعد از خلع رضاشاه، چه عصر صدارت مصدق و چه همین سال ۱۳۵۸ خورشیدی، ما آزادی را تجربه نکردیم. بلکه پشت سر آن پنهان شدیم تا خدنگهای رقیب را دفع کنیم و وقتی به خود آمدیم که دیدیم آزادی را "پیشمرگ" کردهایم. جسد آزادی را در "پستوی خانه" نهان کردیم و خود به خیابان آمدیم تا تعریف فردی خویش را برای دیگران توجیه کنیم. بیخبر از آنکه "آزادی" نه دادنی است و نه گرفتنی، به سر همین دو واژه آنقدر چانه زدیم تا با چراغ روشن آمدند و پستوی خانه را نیز...!
از حسنک وزیر تا همین دوران ما، "دولتیهای دلسوز و انگشتشماری" بودهاند که بر سر "بخشش آزادی" به مردم، خیال به انتظار سپردند و سربردار و ندانستند که آزادی، دادنی نیست. از راس هرم به قاعده نیست، و در مقابل "قهرمانان" بسیاری هم بودند که بر سر کسب آزادی از قدرت حاکم و هدیه آن به مردم، جان خویش بر کف اخلاص نهادند که یادشان گرامی باد، اما حرکت از قاعده به سوی راس بود. دکترین چانهزنی از بالا و فشار از پایین، تز شکستخورده تاریخ است. زیرا آزادی فقط فهمیدنی است، گوهر سیالی که باید در خرد جمعی نهادینه شود. آن وقت است که از اساس و نخست، به هیچ قدرتپرستی فرصت "صاحبشدن" نمیدهد که بعد بخواهد خردهآزادی پا در هوا را از او طلب کند. امید عظیم و خللناپذیر برای رسیدن به روز آزادی، به ما میگوید: "آزادی"، فهمیدنی است، دادن و گرفتن، مصدرهای معاملهچیها است.

تازه ترين اظهارات منوچهر متکي وزير خارجه درباره سهم ايران از درياي خزر واکنش اعتراض آميز کارشناسان سياسي و حقوقي را به دنبال داشته است.در شرايطي که بسياري از کارشناسان حقوقي و سياسي تاکيد مي کنند ايران مي بايستي در تعيين رژيم حقوقي درياي خزر به قراردادهاي دوجانبه خود با شوروي پيشين استناد کند و مبنا را تقسيم پنجاه، پنجاه اين دريا قرار دهد تا نهايتاً به سهم واقعي و عادلانه خويش در اين دريا برسد، اما متکي وزير خارجه روز گذشته در اظهارنظري غيرمنتظره و شگفت انگيز گفت؛ سهم ايران از اين دريا هيچ گاه 50 درصد نبوده است و اين رقم نه منطقي است و نه قراردادي درباره آن وجود داشته است
.به گزارش ايرنا، «منوچهر متکي» روز يکشنبه در حاشيه جشن عيد غدير در وزارت امور خارجه در گفت وگو با خبرنگاران، برخي اخبار و اظهارات مبني بر اينکه ايران نيمي از سهم درياي خزر را در گذشته در اختيار داشته است، رد کرد.رئيس دستگاه ديپلماسي ايران، اين اظهارات را از سوي دشمنان ملت ايران و کساني دانست که از نقش ايران در مناسبات منطقه ناراحت هستند.وي خاطرنشان کرد؛ بهره برداري ايران از درياي خزر هرگز از 3/11 درصد فراتر نرفته است.متکي به تدوين رژيم حقوقي درياي خزر اشاره کرد و گفت؛ تدوين رژيم حقوقي اين دريا در دستور کار ايران، ترکمنستان و آذربايجان است و سهم هر يک از اين کشورها براساس اصل انصاف و تعيين مرزهاي زيربستر براي بهره برداري از منابع اين دريا صورت مي گيرد.وزير خارجه سهم قزاقستان از درياي خزر را 24 درصد عنوان کرد و گفت؛ سهم روسيه نيز زير 20 درصد است و کشورهاي ترکمنستان و آذربايجان نيز کمتر از 20 درصد سهم دارند.اما اظهارات منوچهر متکي با ابراز شگفتي و در عين حال انتقاد کارشناسان سياسي و حقوقي مواجه شد چرا که از ديد کارشناسان حقوقي در اين زمينه قراردادهايي بين ايران و شوروي سابق وجود دارد که بر سهم مساوي دو کشور در بهره برداري از درياي خزر تاکيد دارد و در عين حال کارشناسان سياسي هم بيان چنين مواضعي را باعث تضعيف موضع ايران در قبال مذاکرات آتي تعيين رژيم حقوقي خزر و گستاخ شدن کشورهاي جديد التاسيس اين منطقه مي دانند.در اين راستا بهمن کشاورز حقوقدان در خصوص جنبه هاي حقوقي رژيم حقوقي درياي خزر گفت؛ «اينجانب به جنبه هاي سياسي قضيه مطلقاً کاري ندارم و بديهي است اهل سياست در اين مورد اظهارنظر کرده اند و خواهند کرد، آنچه بنده به عنوان يک حقوق خوان و آماتور در امور حقوق بين الملل مي توانم بگويم، اين است که با توجه به اينکه در گذشته کشورهاي ساحلي درياي مازندران صرفاً شوروي سابق و ايران بوده اند و با توجه به اينکه در قراردادهاي مختلفي که مورد اشاره واقع شده است؛ سخني از سهام هيچ يک از طرفين به ميان نيامده، به قياس آنچه در حقوق مدني جاري و قابل استناد است بايد گفت که اصل بر تنصيف (نصف کردن) است.»وي در ادامه تشريح کرد؛ «در توضيح اين مطلب بايد گفت اگر مثلاً قرار باشد مالي بين عده يي تقسيم شود و سهام هر يک مشخص نباشد اصل بر اين است که سهام ايشان مساوي است.»وي افزود؛«ماده 853 قانون مدني مي گويد؛ «اگر موصي لهم (کساني که به نفع آنان وصيت شده) متعدد و محصور باشند، موصي به (آنچه که مورد وصيت واقع شده) بين آنها بالسويه تقسيم مي شود...» اين قاعده در تمام مواردي که شرکت افراد يا اشخاص در مالي مسلم اما سهام آنان غيرمشخص باشد قابل اعمال و اجرا است.» کشاورز با استناد به اين ماده قانوني در ادامه تاکيد کرد؛ «اين مطلب و مثال را تيمسار امير دکتر سعيد ملک زاده در کنفرانس رژيم حقوقي درياي مازندران که در دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران در سال 1382 برگزار شد، بيان فرمودند. البته ادله و مستندات ديگري نيز ابراز داشتند که تفصيل آن را از خود ايشان بايد خواست، اما در مورد عدم استفاده از حق و اثر آن نسبت به بقا يا سقوط حق بايد گفت؛ عدم استفاده از حق پس از استقرار آن باعث سقوط آن نمي شود و اعراض صاحب حق از حق بايد با کاشف خارجي احراز شود. به عبارت ديگر وقتي تعلق حق يا مالي - به طور مفروض يا مشاع - به کسي محقق و مسلم شد،
اصل بر اين است که او صاحب حق است. مگر اينکه صريحاً اعلام کند که از حق خود اعراض کرده است يا آن حق را به ديگري منتقل کند يا به نحوي از انحاي قانوني اين حق ساقط شود.»وي سپس در مورد موضوع سهم ايران از رژيم حقوقي درياي خزر تصريح کرد؛ «در مورد موضوع مورد بحث چنين مواردي را نديده و نشنيده و نخوانده ايم. بلکه ظاهراً ايران همواره به حفظ حقوق خود در درياي مازندران اصرار مي ورزيده است و اين حقوق جز در مورد حق داشتن ناوگان جنگي با شوروي سابق مساوي بوده است.»اين کارشناس مسائل حقوقي در ادامه اظهارداشت؛ «ماحصل اينکه شوروي سابق به چند کشور تقسيم شده و به تعبيري وراث متعدد پيدا کرده است، آنچه بين آن وراث بايد تقسيم شود، اموال شوروي سابق است نه اموال شريک الملک او. به اين ترتيب به نظر مي رسد درخصوص ميزان سهم ايران از منابع مختلف موجود در درياي مازندران اعم از حقوق مربوط به ماهيگيري و کشتيراني و امثال آن و حقوق مربوط به منابع زيرکف دريا، تامل بيشتر روا داشته شود.»وي در خاتمه يادآوري کرد؛ «به گمان بنده بحث هايي از اين نوع مباحث فني و تخصصي و علمي و نظري است و بنابراين نبايد به آنها جنبه سياسي داد.» سهم 3/11 درصدي ايران متن تاريخي ندارد دکتر الهه کولايي استاد روابط بين الملل دانشگاه و نماينده مجلس ششم که متخصص در حوزه خزر در روسيه است، با اشاره به مباحث سياسي - تاريخي انعقاد قراردادهاي 1921 و 1940 بين ايران و شوروي سابق اظهار داشت؛ «من اطلاع ندارم عدد 3/11 درصد را از کجا آورده اند و در کدام متن تاريخي درخصوص روابط ايران و شوروي به اين عدد اشاره شده است. اما مي دانم که در دوران اتحاد جماهير شوروي دو کشور ايران و شوروي براساس قراردادهاي 1921 و 1940 توافق کرده بودند که در اين درياچه به گونه يي منافع خود را دنبال کنند که حقوق برابر دو کشور مورد توجه قرار گيرد.» وي در ادامه تاکيد کرد؛ «البته لازم به يادآوري است که قرارداد 1921 که در پايان دوران انقلاب اکتبر و دوران استقرار رژيم جديد کمونيستي در روسيه منعقد شده بود و قرارداد 1940 که در آستانه دوران آغازين جنگ جهاني دوم منعقد شد؛ هر دو بيانگر تمايل اتحاد جماهير شوروي به کسب اعتماد و رضايت ايران و جلوگيري از نفوذ قدرت هاي خارجي در اين منطقه بوده است. در هر دو قرارداد که تا پايان اتحاد جماهير شوروي، روابط دو کشور در اين حوزه را تعريف مي کرد، درياچه مازندران فقط به عنوان يک درياچه داخلي که ايران و اتحاد جماهير شوروي بايد از آن بهره برداري کنند، شناخته شده بود.» وي افزود؛ «در طول اين سال ها هيچ گاه در هيچ مرجع و منبعي ذکري از درصد سهم ايران در اين درياچه نرفته بود. تنها پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي مساله بهره برداري کشورهاي ساحلي از اين درياچه و نحوه بهره برداري آنها از منابع و منافع اين درياچه مورد توجه قرار گرفت و بر همين اساس رقباي ايران در اين درياچه سعي کردند سهم ايران را به حداقل آن يعني کرانه هاي ساحلي کشور ما تقليل دهند.» کولايي در ادامه بيان کرد؛ «در طول سال هاي گذشته همواره مسوولان کشور بر اعتبار و قانوني بودن توافق هاي 1921 و 1940 پافشاري کرده اند و حتي در اجلاس عشق آباد که آقاي خاتمي در آن شرکت کرده بود و جرج بوش نيز پيش از آن ايران را بخشي از محور شرارت خوانده بود، رئيس جمهوري وقت ايران حاضر نشد قدمي از منافع حقه جمهوري اسلامي ايران عقب بنشيند و قراردادهاي تاريخي و قانوني 1921 و 1940 را در تعيين حقوق کشورهاي ساحلي ناديده بينگارد.»
استاد روابط بين الملل دانشگاه تهران در ادامه با اشاره به واقعه تاريخي ديگري در مورد سرزمين روسيه و اعتراض اين کشور به سازمان ملل متحد به تشريح اين مساله پرداخت و گفت؛ «ولي متاسفانه شاهد هستيم در ماه هاي اخير مساله قانوني بودن قراردادهاي 1921 و 1940 که کشورهاي ساحلي در دو مقطع قانوني بودن آن را مورد شناسايي قرار داده اند و حتي در سال 1373 دولت روسيه در پاسخ به اقدام دولت انگلستان براي قرارداد باکو يادداشت اعتراض خود را حتي به سازمان ملل متحد ارسال کرد و اين دو قرارداد را مورد تاکيد قرار داد، ولي برخلاف توافق هاي پيشين ما امروز شاهد هستيم روسيه با آذربايجان و قزاقستان مرزهاي ساحلي خود و منابع زيربستر خود را تا حدودي روشن کرده و از ايران خواسته اند با آذربايجان و ترکمنستان درخصوص تقسيم حدود خود به توافق برسد. در حالي که قراردادهاي 1921 و 1940 براي پيگيري حقوق ايران در اين درياچه شرايط را کاملاً روشن کرده و بدون ترديد حاصل مفاد اين دو قرارداد،
ارقام مورد اشاره نيست بلکه رقم مربوط به منافع ايران در اين درياچه در پشت ميزها بايد روشن بشود. آن هم با بهره گيري از همه توانايي ها و اهرم هاي قدرت ملي که کشور ما به لطف خداوند با توجه به ويژگي هاي جغرافيايي و ظرفيت هاي سياسي - اقتصادي و جنبه هاي گوناگون قدرت ملي از آن برخوردار است.» همچنين کاظم جلالي مخبر کميسيون امنيت ملي مجلس نيز با تاکيد بر مفاد قرارداد 1921 و 1940 تاکيد کرد؛ «بر اساس قرارداد 1921 و 1940، درياي خزر بين ايران و شوروي به شکل مشاع بوده است و استفاده مشترک از درياي خزر براي دو طرف وجود داشته است و اگرچه متاسفانه در نوع استفاده برابر از درياي خزر، شوروي ها با استفاده از عنصر قدرت به شکل نابرابر و غيرعادلانه با ايران برخورد مي کردند، اما برخورد ناعادلانه آنها ايجاد حق براي شوروي ها نکرده است.»

احمدينژاد در دو سال گذشته سه بار به جمهوري آذربايجان سفر كردهاند، اما اين كشور در اقدامي بيسابقه رسما جمهوري اسلامي را به طراحي كودتا در اين كشور متهم ميكند؛ اين رويه در يك سال اخير، علاوه بر كشورهايي چون يمن، حتي در بحرين و جمهوري آذربايجان كه هر دو كشور در گذشتهاي نه چندان دور، جزيي از ايران بودهاند و قابل مقايسه با ايران نيستند، رخ داده است.
احمدينژاد در گزارش تلويزيوني خود در 25 آذر ماه، منتقدان حوزه ديپلماسي را به نفهميدن پيچيدگيها و ظرايف سياست خارجي متهم كرد و از عملكرد مطلوب خود در عرصه ديپلماتيك خبر داد.
اينكه سياست خارجي، پيچيدهترين عرصه سياستورزي است و به دليل دخيل شدن دهها پارامتر و عامل مستقيم و غيرمستقيم در روابط بينالملل، هنر ديپلماسي بيش از ديگر فنون سياست، نيازمند دانش، مهارت و تجربه است، ترديدي نيست و شايد در بياطلاعي بخشي از منتقدان سياست خارجي دولت نهم از ظرايف و پيچيدگيهاي ديپلماسي، حق با رئيسجمهور باشد، اما پرسش اينجاست كه آيا سياست خارجي دولت نهم كارآمد و پربار و جامع است؟
به عبارت ديگر، آيا عملكرد سي ماهه احمدينژاد و يارانش در روابط خارجي، دستاوردهايي متناسب و دستكم بيش از هزينهها را براي ايران به همراه آورده است؟

باور به خدا (یا صورتی از امر متعال) کم و بیش در تمام فرهنگهای سراسر تاریخ بشر فرض گرفته شده است. عموما مسالهی عقلانیت یا معقولیت باور یا باورهای ویژه نسبت به خداوند زمانی پیش میآید که دینی با رقبای دینی دیگر و یا با برآمدن الحاد و لاادریانگاری مواجه میشود. در غرب، باور به خدا در صورتهای غالب ادیان یهودیت، مسیحیت و اسلام، فرض گرفته شده است.
این مقاله در صدد بررسی این امور است: معقولیت باور به خدای یهودی-مسیحی-مسلمان، ماهیت دلیل، ادعای غیرعقلانی بودن باور به خدا، دفاع از عقلانی بودن باور به خدا، رویکردهایی که بیدلیلی باور به خدا را روا میدارد یا همان ایمانگرایی فلسفی. عقل/عقلانیت عقل، ابزار خطاپذیر بشریای برای کشف حقیقت یا فهم واقعیت است. گرچه هدف عقل، رسیدن به حقیقت است، اما چه بسا عقل به حقیقت نرسد. گذشته از این، در عقلانیت بیشتر موضوع این است که فرد "چگونه" باور پیدا میکند تا اینکه "به چه" باور میآورد. مثلا ممکن است فردی به طرزی نامعقول به امری باور آورد که درست باشد. فرض کنید فردی باور داشته باشد که مرکز زمین از فلز مذاب است زیرا کسی شبها (هنگامی که زمین سرد است) به آنجا سفر میکند و ممکن است فردی به روشی معقول به چیزی باور پیدا کند که نادرست باشد: برای اغلب مردم بیست قرن پیش، باور به مسطح بودن زمین، عقلانی بود و سرانجام اینکه عقلانیت ویژگیای شخصی و موقعیتمند است: آنچه که برای فردی در دورهای تاریخی-اجتماعی و مکانی خاص عقلانی است، ممکن است برای شخصی دیگر در زمان و مکانی متفاوت غیر عقلانی باشد؛ یا در همان موضوع، ممکن است آنچه برای شخصی در همان زمان و مکان غیر عقلانی است، برای فرد دیگری در همان زمان و مکان عقلانی باشد.
این نکته به بحث ما در مورد باور به خدا مربوط است زیرا "عقلانیت باور دینی" عموما به نحوی انتزاعی و مستقل از هر صاحب باور خاصی مورد بحث قرار گرفته و غالبا اعتقاد بر این بوده است که باوری، مثلا در بحث ما باور به وجود خدا، یک بار و برای همیشه، مثبت یا منفی (به ترتیب آکوییناس یا هیوم) حل و فصل شود. پرسشِ در خور چنین است: "آیا باور به خدا برای این شخص در آن زمان و مکان، عقلانی است؟" عقلانیت، وصفی هنجاری است که باور یا فرد صاحب باور، آنرا در اختیار دارد (گرچه من در پاراگراف پیشین دلایلی ارایه کردم که مناسبتر است عقلانیت بر فرد صاحب باور اطلاق شود تا خود باور).
تعیین اینکه این وصف هنجاری دقیقا چیست، محل نزاع عظیمی بوده است. برخی بر این باورند که ما دارای وظایف عقلانی هستیم (مثلا دارای وظیفه نسبت به کسب باورهای درست و پرهیز از باورهای نادرست، یا اینکه وظیفه داریم تنها باوری را که مبتنی بر دلیل یا برهان است بپذیریم). برخی این نکته را انکار کردهاند زیرا، رویهمرفته، باورها اموری نیستند که آزادانه آنها را انتخاب کنیم (مثلا به درختی نگاه کنید، آنرا در نظر آورید و سعی کنید به وجود داشتن آن در بیرون باور نداشته باشید، یا چشمهای خود را ببندید و اگر به خدا باور دارید، تصمیم بگیرید که باور نداشته باشید و به عکس اگر باور ندارید تصمیم بگیرید که باور داشته باشید از آنجا که ما تنها هنگامی وظیفه داریم که در انجام دادن یا ندادن امری آزاد باشیم ("باید" مستلزم "توانستن" است)، اگر در انتخاب مستقیم باورهایمان آزاد نباشیم، نمیتوانیم دارای وظایف عقلانی باشیم. بنابراین،چنان وصف هنجاری ای که چنین متفکرانی از آن دفاع کردهاند، میتواند جواز عقلانیبه جای وظیفهی عقلانی باشد.
کِلی جیمز کِلارک
ترجمه: یاسر میردامادی

از یونان باستان، که اولین گزارشهای رسیده از مباحثات فلسفی و الاهیاتی مربوط به آن سرزمین در آن دوران است، تا به امروز موضوع "خداوند" (وجود و صفات او) بحثی مهم در فلسفه و الاهیات بوده است. بحث کنندگان در این مورد یکی از آراء ذیل را داشتهاند:
یا (1) معتقد بودهاند که نمیتوان به حکمی سلبی و ایجابی در مورد خدا رسید چرا که این مساله چیزی است ورای طور معرفت بشری و دستِ شناخت ما کوتاه است و خرمای شناخت خدا بر نخیل؛ به تعبیر دیگر به خاطر محدودیت معرفت بشری،"امکان" به دست آوردن شناخت در این زمینه که خدایی وجود دارد یا نه محال است. هر گونه ادعایی در این زمینه همچون این که خدایی وجود دارد یا ندارد و یا دارای فلان صفات است، پا از گلیم عقل دراز کردن است و محیط به کفچه پیمودن، چرا که وجود یا عدم وجود خدا و صفات او، مسالهای برهان ناپذیر است.
و یا (2) معتقد بودهاند که میتوان در مسالهی خدا برهان آورد و "امکان" اتخاذ موضعِ سلبی یا ایجابی در این موضوع از طریق برهان و دلیل عقلی وجود دارد.
کسانی که چنین نظری دارند خود به سه دسته تقسیم میشوند:
1-2: امکان اتخاذ موضع در مورد خدا وجود دارد و این امکان، "تحقق" هم یافته است. به این صورت که دلایل متقنی به نفع وجود خدا در دست داریم. یعنی میتوان دلایلی آورد که خدایی وجود دارد. براهین مشهور در تاریخ فلسفه و الاهیات مانند برهان نظم -که از آن برخی اوقات به نام برهان غایتشناختی هم یاد میشود-، برهان وجوب و امکان، برهان وجودی، برهان کیهانشناختی و غیره همگی در این دسته جای می گیرند.
2-2: امکان اتخاذ موضع در مورد خدا وجود دارد و این امکان، "تحقق" هم یافته است اما به این صورت که دلایل متقنی علیه وجود خدا در دست داریم. «برهان شر» مهمترین دلیلی است که به نظر معتقدان به آن، وجود خد را رد میکند.
3-2: امکان اتخاذ موضع در مورد خدا وجود دارد اما این امکان تا کنون "تحقق" نیافته است؛ به این دلیل که ادلهی اثبات و ابطال وجود خداوند در عمل اصطلاحا متکافو (همزور) یا به عبارت دیگر جدلی الطرفین گردیده است. به دیگر سخن قوت ادلهی اثبات وجود خدا پنجاه درصد است و پرواضح است که در این صورت قوت ادلهی ابطال وجود او نیز همین مقدار خواهد بود. البته برخی از معتقدان به این تکافو، مرجِّحات غیر استدلالیای برای باور به وجود خدا (مانند آرامشبخشی ، معنادهی و پشتوانهی اخلاق بودن) قائل شدهاند اما خود به این نکته معترفاند که اگر ما باشیم و دلیل نظری و نه مرجِّحات عملی، باور به وجود خدا با(الف) عدم باور به وجود خدا یا(ب) باور به عدم جود خدا (مورد الف و ب مثل هم نیستند) از لحاظ ادلهی عقلی مساوی است.
اما قطع نظر از این که امکان دلیلآوری در مورد خدا وجود داشته باشد و این امکان محقّق هم شده باشد یا خیر، پرسش دیگری میتواند در این باره مطرح شود و آن این که آیا اصولا «ضرورت» دارد که برای وجود خدا دلیل آورده شود؟ به تعبیر دیگر آیا ما محتاج و نیازمند ("ضرورت" و" احتیاج" دو واژهی با هم مرتبطاند) دلیل ایم؟
در تمام نظریاتی که در بالا گفته شد یک نکتهی مشترک وجود دارد و آن این که: «برای باور به خدا دلیلآوری ضرورت دارد»یعنی ما باید برای باور به وجود خدا دلیل بیاوریم. پس از این توافق عدهای بر این نظر بودند که امکان دلیلآوری، که ضرورت آن احساس میشد، وجود ندارد و عدهای معتقد بودند این امکان وجود دارد و این دستهی اخیر خود به سه دسته تقسیم میشدند که ذکر آن گذشت.
اما این نکتهی به نظر بدیهی که باور به وجود خدا نیازمند دلیل عقلی و استدلال نظری است، در دوران معاصر از سوی برخی از فیلسوفان دین مورد تردید قرار گرفته است. این « ابر ادعا»، هنگامهای میان فیلسوفان دین به پا کرده است و موافقان و مخالفان بسیاری برانگیخته است.
این دسته از فیلسوفان معتقدند که در صورتی که چیزی مستند به «تجربه» باشد بی نیاز از اقامهی استدلال نظری به نفع آن است. مثلا اگر من درختی را در مقابل خود ببینم/ تجربه کنم و گزارهی: « آن جا درختی وجود دارد» را بر زبان آورم، من در باور به این گزاره موجّهام و ضرورتی ندارد تا برای باورم به این گزاره دلیل نظری بیاورم. اگر کسی بگوید از کجا به این باور رسیدهای؟ کافی است بگویم چون آن را دیدهام/تجربه کردهام. برای موجّه کردن باورم به این گزاره صِرف ارجاع دادن آن به تجربهی بصری کافی است. هیچ ضرورتی ندارد تا من باورم به این گزاره را با ارجاع آن به باور به گزارهای دیگر، موجّه کنم (در مثال مذکور نه تنها چنین کاری ضرورت ندارد بلکه به نظر میرسد ممکن هم نیست). تا به این جا به نظر میرسد نکتهی عجیب و غیر قابل قبولی گفته نشده است. این نکته که برای موجه کردن باور به یک گزاره ارجاع آن به تجربه کافی است (در صورتی که چنین ارجاعی ممکن باشد) نکتهای است که جز شکاکان مابقی بر بر سرآن کم وبیش توافق دارند. اما ادعای رادیکال این دسته از فیلسوفان، درست از این جا به بعد است که رخ مینمایاند. آنها میگویند چرا نتوانیم ادعا کنیم که خدا نیز از آن جهت که مورد تجربهی مومنان و خداباوران قرار میگیرد بی نیاز از دلیلورزیِ نظری یا- به طور خلاصه- "دلیل" است؟ مراد از دلیل نیز، که در این جا بی نیازی از آن ادعا شده است، موجّه کردن باور به« یک گزاره» با ارجاع آن به «گزارهای دیگر» است ( کاری که تمام براهین اثبات وجود خدا در صدد آن اند مثلا میگویند گزارهی« خدا وجود دارد» موجّه است زیرا مبتنی بر این دو گزارهی دیگر است که: جهان منظم است و هر نظمی ناظمی دارد، پس جهان هم که منظم است ناظمی دارد ).
مومنان و خداباوران در طول تاریخ تجربههای متعدّد و متنوّعی از امر متعال یا خداوند داشتهاند و درست همان طورکه پس از تجربهی بصریِ یک درخت، در باور به گزارهی: «آن درخت در گوشهی باغ وجود دارد» موجّهایم بی آن که برای آن صغری- کبری بچینیم، مومنان هم پس از تجربهی خداوند در زندگیشان در باور به وجود خدا موجّهاند حتی اگر هیچ دلیلی برای آن اقامه نکنند. در این جا صرف ارجاع به تجربه برای موجّه کردنِ باور، کافی است.
نحلهای که فیلسوفانِ باورمند به این نظریه به نامِ آن شناخته میشوند، «معرفت شناسی اصلاح شده»(reformed epistemology) نام دارد و معروفترین فیلسوف طرفدار این نظریه، آلوین پلانتینگا (متولد 1932 میلادی) است. وی چند سال قبل سفری نیز به ایران داشت و اکنون در نزد علاقه مندان و پیگیران مباحث فلسفهی دین در ایرانزمین فیلسوف شناخته شدهای است.
برای کسانی که علاقهمند پیگیری این بحثاند مطالعهی این دو اثر توصیه میشود:
(1) عقل و اعتقاد دینی، نوشتهی مایکل پترسون، ویلیام هاسکر، بروس رایشنباخ و دیوید بازینجر، ترجمهی احمد نراقی و ابراهیم سلطانی، نشر طرح نو، تهران؛ فصل دوم و هفتم.
(2) عقلانیت باور دینی از دیدگاه آلوین پلانتینگا، محمد علی مبینی، مرکز انتشارات موسسهی آموزشی و پژوهشی امام خمینی، قم.

آنچه میخوانید خلاصهای است که از مدخل تنوع دینی (religious diversity) در دائرة المعارف فلسفی استنفورد، به قلم دیوید بازینجر برداشته امیدوارم متهم به فضل فروشی نشوم چون از من نیست
- برخی از فیلسوفان مدافع انحصارگرایی دینی چنین استدلال کردهاند که باورهای دینی باورهایی مفروض اند یعنی تا زمانی که فرد متدین به آنها یقین و اطمینان دارد، در اینکه بدون بحث و فحص، ادعاهای دینی رقیب و ناسازگار با باور خود را رد کند، موجه است. مثلا ج. گیلمن (Gellman Jerome ) از قائلان به این رای است. به رای او صرفا باورهای مفروضی که ما اطمینان خود را نسبت به آنها از دست میدهیم، معقول است که آنها را به محک و آزمون عقلانی ببریم.
- نقد: خیلی اوقات بسیاری از اطمینان از دست رفتنها نسبت به صدق یک باور وقتی رخ میدهد که آن باور مورد سنجش عقلانی قرار میگیرد. بر این اساس، اینکه باوری هنوز در معرض سنجش عقلانی قرار نگرفته است (و در نتیجه هنوز اعتماد و اطمینان ما به آن باقی مانده است) دلیل خوبی برای این باور فراهم نمیآورد که انحصارگرای دینی موجه است.
- آیا ممکن است از این رای غالب که نمیتوان در مورد ادعاهای دینی متضاد به موضع وفاق عینی رسید، چنین استفاده کرد که انحصارگرای دینی بر حق است؟
- آلستون معتقد است بنیان معرفتی مشترکی وجود ندارد که بر اساس آن بتوان نزاعهای معرفتی مربوط به مدعیات دینی را حل و فصل کرد. بر این اساس او معتقد است که برای چشماندازهای دینیای که دارای سازگاری درونی اند، نامعقول نیست که انحصارگرا بمانند با وجود آنکه: « فرد انحصارگرا قادر نیست نشان دهد که چشمانداز دینی او، به لحاظ معرفتی برتر از چشماندازهای رقیب است» (Alston, W., (1988), "Religious Diversity and the Perceptual Knowledge of God," Faith and Philosophy, 5: 443-446)
آلستون در همین مقاله پا را فراتر میگذارد و ادعا میکند که در غیاب یک بنیان مشترک برای حل وفصل نزاعهای معرفتی دینی، یگانه موضع معقول عبارت است از انحصارگرایی دینی.
- فیلیپ کویین با رای آلستون موافق است اما معتقد است در وضعیت نبود بنیان مشترک، انحصارگرایی دینی یگانه رای معقول نیست.
- فیلیپ کویین میان فهم پیشا کانتی از باور دینی با فهم کانتی فرق میگذارد. فهم پیشا کانتی از باور دینی فهمی است که در آن علی الاصول میتوان به شناخت خداوند، آنچنانکه او واقعا هست، نائل آمد. اما مطابق فهم کانتی از باور دینی گر چه حقیقتی متعالی به مثابهی نومن فرض میشود اما فهم آدمی از آن ضرورتا نابسنده و در تخته بند اجتماع، فرهنگ، حالات روانی و امور دیگری از این دست است. کویین معتقد است که رای الستون مبتنی بر فهم پیشا کانتی از باور دینی است و البته او این فهم را رد نمیکند و آنرا موجه میداند. در عین حال او فهم شمولگرایانه و کثرتگرایانه را نیز موجه میداند.
- برخی نجات و رستگاری را منحصر در یک دین میدانند. کارل بارث نجات را منحصر در ایمان آوردن به مسیح میداند.
- برخی نیز به شمولگرایی در امر رستگاری (salvific inclusivism) معتقدند. کارل رانر از جملهی این افراد است. او گر چه نجات را منحصر در مسیحیت میداند اما معتقد است کسانی با عنوان مسیحیان ناشناخته از نعمت فدیهی عیسی مسیح برخوردار میشوند.
- به نظر جان هیک، یگانه گزینهی معقول، کثرتگرایی دینی است. به نظر هیک، رستگاری، امری آخرت محور نیست یعنی مانند بلیتی نیست که برای سرای دیگر به انسانها داده شده باشد، بلکه رستگاری با تبدیل خود محوری به حقیقت محوری درهمین جهان آغاز میشود. یعنی فرایند نجات در همین دنیا با تبدیل کردن فرد از موجودی که صرفا به بهروزی خود میاندیشد به موجودی که به حقیقتی برتر میاندیشد آغاز میشود. هیک سپس چنین نتیجهگیری میکند که شواهد به ما نشان میدهد که بسیاری از ادیان دارای ویژگی تبدیل کردن فرد از خود محوری به حقیقت محوری اند.
- برخی ادعا کردهاند که چنین تغییر احوال شخصی، در همهی ادیان به نحو مساوی رخ نمیدهد. برخی از انحصارگرایان ادعا کرده اند که تا زمانی که اثبات نشده است که تغییر احوال شخصی در بسیاری از ادیان به نحو مساوی ممکن است، آنها در انکار اینکه اصولا چنین تساویای وجود داشته باشد، موجه اند.
- برخی دیگر استدلال کردهاند که همرتبگی ادیان در تغییر احوال فرد (transformational parity) که به عنوان دلیلی به سود پلورالیسم نجات (salvific pluralism) به کار میرود، میتواند به عنوان دلیلی علیه پلورالیسم نجات نیز به کار رود. زیرا تبدیل خود محوری فرد به حقیقت محوری، در برخی از تعهدها و درگیریهای سکولار هم میتواند رخ دهد (مانند کمپ داوطلبانهی پزشکان برای درمان بیماران مناطق محروم آفریقا).
- همرتبگی ادیان در تغییر احوال شخص، یگانه دلیل هیک به سود کثرتگرایی دینی نیست. دلیل دیگر او این است که اکثر قریب به اتفاق مومنان به یک دین، به دینی میگروند که در آن زاده شده اند. بنا بر این به نظر او نامعقول است که باور داشته باشیم «زاده شدن در بخش خاصی از جهان، امتیاز فهم کل حقیقت دینی را برای ما به دنبال میآورد» (Hick 1997, "The Epistemological Challenge of Religious Pluralism," Faith and Philosophy, 14: 287.)
- دلیل سوم هیک به نفع کثرتگرایی دینی این است که به نظر او ما در عصر حاضر به مدد مطالعات انسانشناختی، جامعهشناختی، روانشناختی و مطالعات مربوط به فلسفهی زبان، دریافتهایم که الگوی جهانشمول و ثابتی برای تفسیر تجربهی بشری وجود ندارد بلکه الگوهای متفاوتی در درون فرهنگهای مختلف در تفسیر تجارب بشری شرح و بسط داده شده است. به نظر هیک، چنین وضعیتی، نظریهی کثرتگرایی دینی را گریزناپذیر میسازد.
هیک میکوشد از موضع متافیزیکی و معرفتشناختی به سود پلورالیسم نجات استدلال کند. برخی دیگر از فیلسوفان دین کوشیدهاند از منظر اخلاقی چنین کاری کنند. مثلا کِنِث هیمّا (Kenneth Himma) چنین ادعا کرده است که ملاحظات اخلاقی ما را ملزم میسازد تا انحصار نجات در گرویدن به آیین مسیحیت (و بالتبع تمام دیگر گونههای انحصارگرایی دینی) را رد کنیم. او چنین استدلال میکند که خداوند، به اقتضای عدلاش، افراد را به خاطر رفتارهایی که اخلاقا شایستهی سرزنش نیست، مجازات نمیکند و در نتیجه افراد غیر مسیحی به خاطر داشتن باورهای دینی غیر مسیحیانه، شایستهی سرزنش نیستند. خصوصا با توجه به این نکته که پژوهشهای جامعهشناختی، روانشناختی و انسانشناختی اخیر نشان داده است که گر چه ترک باورهای بنیادی مذهبی فرد برای او گریزناپذیر نیست، اما در اکثر موارد، باور آوردن به این باورها در مهار ارادهی مستقیم او نیست.
برخی از انحصارگرایان دینی با فرض مهمی که پشت استدلال هیمّا وجود دارد، مخالف اند: «اینکه ما میتوانیم به درستی اصل اخلاقی بنیادینی را که نحوهی تعامل خداوند با ما انسانها را معین کند، تشخیص دهیم». مطابق یک سنت مسیحی قوی، خداوند تحت هیچ الزامی نیست تا با انسانها مطابق آنچیزی رفتار کند که خود آنها عدل و انصاف میدانند. خداوند فعال مایشاء است. برخی دیگر از انحصارگرایان دینی که اصل مفروض استدلال هیمّا را قبول دارند، همچنان انحصارگرا مانده اند زیرا معتقدند که اصولی که خداوند بر اساس آنها با انسانها برخورد میکند، همیشه قابل فهم با ذهن انسانی نیست.
- هیک منکر مدعیات مختلف و متنازع در درون و در میان ادیان بزرگ جهان نیست. اما او معتقد است که بهترین تبیین از این اختلافات این است که آنها را به مثابهی راههای متفاوتی دید که فرهنگهای مختلف، یک «حقیقت غایی الوهی» را درک و تجربه کردهاند.
- پاسخ هیک به این سوال که چرا باید راه نجات را در میان راههای پیشنهادی ادیان بزرگ جهان و نه در میان مرامهای بشری یافت، این است که در مقایسه با شیطانپرستی، نازیسم و مانند آنها، ادیان بزرگ جهان، راههایی را پیش مینهند که آدمی را از کینه، پریشانی، پرخاشگری، نامهربانی، نابردباری، خشونت و لجامگسیختگی (lack of self-control) دور میسازد و به عشق، سرور، صلح، بردباری، دوستی، خیر، ایمان، نجابت و خویشتنبانی (self-control) نزدیک میکند. برخی، معیارهای هیک برای رستگاری و نجات را، که موجب میشود بسیاری از مرامهای بشری از آن بی بهره بمانند، بهمانند معیارهای انحصارگرایان و شمولگرایان دینی، دلبخواهی (arbitrary) میدانند. برخی کثرتگرا بودن پروژهی هیک را مورد تردید قرار دادهاند. به عنوان نمونه، س. مارک هِیم (S.mark Heim) استدلال میکند که کثرتگرایانی مانند هیک به واقع شمولگرایانی نقابدار اند زیرا که تنها از یک راه نجات، که در نظر آنها خروج فرد از خود محوری به حقیقتمحوری است، دفاع میکنند و در نتیجه این نکته را که ادیان مختلف، راههای واقعی متفاوتی برای نجات دارند، رد میکنند. به نظر او، پلورالیسم نجاتی که صادقانهتر باشد این است که اذعان دارد ادیان مختلف هر کدام راهی را، که ممکن است مشابه یا متفاوت با راه ادیان دیگر باشد، برای رستگاری پیشنهاد میدهد.
یعنی به جای آنکه راههای متفاوت ادیان به سوی رستگاری را جلوههای متفاوت یک راه واحد برای رسیدن به رستگاری دانست، اذعان داشت که ادیان مختلف راههای متفاوت خاص خود را برای رسیدن به رستگاری پیشنهاد میکنند که همهی این راهها گرچه سازگار پذیر نیستند، اما به نحو مساوی معتبر اند.
این سایت به شکل یک فروم و انجمن های گفتگو اداره می شود و از یک لوگوی جالب ضد گوگلی هم استفاده می کند.
در این سایت بجز چند صفحه محدود چیز دیگری وجود ندارد.صاحب این دامنه پیش از این دامنه GoogleSucks.info را هم برای خودش ثبت کرده است. جالب است بدانید که پیش از این گوگل دامنه های نامتعارف GoogleSucks.com و GoogleSucks.org را در سال های قبل به نام خود ثبت کرده بوده است. شاید این علت این کار جلوگیری از سو استفاده احتمالی مخالفین گوگل بوده است.
Anti-Google.net :
صاحب این دامنه هنوز تلاشی برای راه اندازی وب سایتی با استفاده از این دامنه نکرده است ولی با توجه به معنای دامنه ظاهرا نباید میانه خوب با گوگل داشته باشد.
دارنده ای دامین وبلاگی را با استفاده از آن ایجاد کرده است. طبق گفته خودش مطالب وبلاگش ضد گوگلی نیست ولی سعی دارد مطالبی درباره چگونگی بلا بردن رتبه (rank) سایت مستقل از جستجوگر گوگل بنویسد. نکته جالب اینکه وبلاگ او با استفاده از سرویس بلاگر متعلق به گوگل راه اندازی شده است.
F*Google :
در این دامین یک وبلاگ خانوادگی راه اندازی شده است. البته همانطور که حتما متوجه شده اید این دامنه حاوی معنایی توهین آمیز نسبت به گوگل است که در اینجا به جای آن * قرار گرفته است. به نظر می رسد نویسندگان وبلاگ قصد ندارند انتقادات خود به گوگل را با زبان ملایمی ابراز کنند.
از این دامنه برای راه اندازی این موتور جستجوی متا گونه استفاده شده است. همانطور که می بینید نام این سایت شباهت بسیار زیادی به گوگل دارد و از لوگوی تقریبا مشابهی هم استفاده می کند. اما جالب اینکه نتایج جستجو هیچ ارتباطی با نتایج جستجوگر گوگل ندارد.
مشهورترین سایت ضد گوگل
با این حال به نظر می رسد همچنان Google Watch مشهورترین و پر بیننده ترین سایت ضد گوگلی در اینترنت است. دامنه آن در سال 2002 رجیستر شده است. البته این سایت مخالفان فراوانی هم دارد و گروهی برای پاسخگویی به آن سایت Google Watch Watch را راه اندازی کرده اند که به طرفداری از گوگل می پردازد. نکته جالب تر اینکه شخصی دامین نا متعارف Google-Watch-Watch-Watch.org را نیز رجیستر کرده است. البته تا به حال سایتی با آن راه اندازی نشده است و نمی توان در مورد ضد گوگلی بدون یا نبودن آن چیزی گفت. البته گروه اداره کننده وب سایت Google Watch Watch ارتباطی رسمی با گوگل ندارند. گوگل هم چند وقتی است دامین Google-Watch-Watch.com را به نام خود ثبت کرده است تا همچنان پای ثابت بازی گوگل و ضد گوگل باشد.
: این سایت به شکل وبلاگی مطالبش نوشته می شود و اکثر مطالب آن درباره موتور های جستجو, سرویس های وبلاگ و نظیر آنهاست. در ضمن در دامین آن عبارت زشتی !!! مثل xxx, xx, x, girl, woman و ... هم وجود ندارد که بگوییم به اشتباه و بر اساس ضعف نرم افزار فیل ترینگ مسدود شده است. واقعا به نظر شما مبنای فیل ترینگ کردن چنین سایتی چه می تواند باشد ؟

آزاداندیش عزیز
خواهشمندم موارد زیر را روشن کنید
1- شما خدا را قبول ندارید یا خدای دکان داران دین را ؟
2- شما در مورد خیر وشر در دنیا وارتباط آن با خدا مشکل دارید یا با مدعیان نمایندگی خدا
3- در این مناظره مکتوب ما در مورد چه مسئله ای داریم بحث می کنیم ؟چون شما زیاد به این شاخه وآن شاخه می روید
4- این منظره معرفت شناسی دینی است یا درد دل های سیاسی عقیدتی ؟
5- اگر دکان داران دین و مدعیان نمایندگی خدا در هیچ کشوری وجود نداشتند ومردم ان کشور مذهبی بودند ولی سیستم کشور لائیک بود آیا شما با خدا مشگل داشتید ؟
شما اگر در ترکیه یا مالزی زندگی می کردید من فکر می کنم مشگل تان حل می شد چون به اصطلاح خودتان دیگردر آن کشور ها دکان داران دین نیستند ولی مردم آن کشور ها بسیار مذهبی هستند.
این مناظره در مورد سوالی که یک فیلسوف یونانی در مورد خیر وشر کرده بود واصل وجود خدا را زیرسوال برده بود و شما در مورد آن در وبلاگ خودتان با عنوان پرسشگری دیگران را مورد خطاب قرار داده بودید آغاز شد وبه عقل مجرد رسید که شما باید در مورد بوجود اورنده ان عقل توضیح می دادید که رها شد و رفت به سوی دیگر
امیدوارم چارچوب بحث مشخص شود

وبلاگ ندای درون فیلتر شد وبلاگی که برای نظراتش نقد می نوشته ام ولی برای فیلتر شدن آن بسیار ناراحتم و دلگیر
نمی دانم چه بنویسم کامنتی برایم از آن وبلاگ محترم آمده
متاسفانه سربازان علم گستر ی !!! که وظیفه دفاع از تفکرات دینی جنابعالی و خدای بر حق خودشان را دارند همین تریبون محدود را هم برای مباحث منطقی که حق هر انسانی است برنتابیدند و آن را فیلتر کردند. همین اقدام ثابت می کند که آموزه های دینی در عرصه رقابت با هر اندیشه ای محکوم به شکست هستند چرا که حرفی جز خرافات برای گفتن ندارند و برای بقای خود نیز چاره ای ندارند جز اینکه جلوی اندیشه را بگیرند و نسبت به حذف فیزیکی صاحب اندیشه و خود اندیشه اقدام کنند. هدف این جهل گستران فقط گسترش ایمان کور است و ...
من نمی دانم فیلتر شدن یک وبلاگ دلیل این است که آموزه های دینی در عرصه رقابت با هر اندیشه ای محکوم به شکست هستند چرا که حرفی جز خرافات برای گفتن ندارند و برای بقای خود نیز چاره ای ندارند جز اینکه جلوی اندیشه را بگیرند یا آن متحجر عراقی که خوردن آب سرد رابر خود و دیگران حرام میداند چرا که پیامبر آب یخ نخورده است وآن احمق که بر فرق خود( برای شفاعت اباعبدالله در قیامت) قمه میزند .دلیل برنبودن خدا
آیا بر اساس فیلتر شدن یک سایت می توان نتیجه گرفت که آموزه های دینی در عرصه رقابت با هر اندیشه ای محکوم به شکست هستند ونظرات سایت فیلتر شده صحیح است.
در زمان امام صادق در مساجد مناظره بین مسلمان وملحدان بر پا بود و امام هیچ وقت بر نمی آشفت و با روی باز به انتقاد های ملحد ین جواب میداد. تاریخ گویای آن است که شاگردان امام در مسجد جلسه مناظره خدا شناسی می گذاشتن و حتی یک بار یکی از شاگردان امام کمی ناراحت شد .و از طرف مقابل این گونه شنید
اگر تو شاگرد جعفر بن محمد هستی نباید این گونه نارحت شوی چرا که من هیچ وقت در مناظر ها اورا عصبانی نیافتم .
چگونه برای یک وبلاگ با بازدید کننده گان منحصر خود این گونه تاب نمی اوریم و صورت مسله را پاک می کنیم به قول حافظ
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
نمی دانم شاید در این مورد نوبت ما هم فرا رسد.


در کشور ما که سیاسی ترین کشور دنیا ست. و مردم آن نیز سیاسی ترین مردم دنیا هستند وحداقل در سال دوراهپیمایی سراسری سیاسی برگزار می شود عموما نقل محافل ما مسا ئل سیاسی است. هنوز بعد از گذشت 30 سال جرم سیاسی تعریف نشده است؟ و تبین چهار چوبه یک عمل سیاسی تعیین نگشته ؟ بعد از گذشت 7 دوره از مجلس تعریفی از جرم سیاسی نداریم.اصل 168 قانون اساسی این مهم را به عهده مجلس گذاشته و عملا با عدم تعریف جرم سیاسی این اصل راکد مانده .چرا؟

آزاداندیش عزیز
بر کسی پوشیده نیست که ادیان ابراهیمی عاری از خرافه و جهل نیستند ودر بعضی از موارد آنقدر این خرافات بر دین می چسبد که حتی خود دین لوث و بد ترکیب میشود ودر این شکی نیست که سوء استفاده کنندگان از دین که نان دین می خورند وتازیانه خرافه بر پیکر نحیف دین می زنند به وسیله جهل وخرافه پراکنی بر اریکه قدرت می نشینند و از باور وجهل مردم چه شکم هایی که گنده نشده است
در جمعه گذشته آن احمق متحجری که در پاکستان کمربندی از مواد منفجره می بندد وبرای رضای خدا و به امید رفتن به بهشت 50 نفر را میکشد از خرافه و جهل دینی ارتزاق کرده یا آن متحجر عراقی که خوردن آب سرد رابر خود و دیگران حرام میداند چرا که پیامبر آب یخ نخورده است وآن احمق که بر فرق خود( برای شفاعت اباعبدالله در قیامت) قمه میزند .
این ها هر کدام قرائتهای جهل گونه ای از دین دارند و این از آفت دین است که هر چه رنگ تقدس ییا بد و از نقد آگاهانه به دور باشد جز رسوخ عقاید جاهلانه چیزی عایدش نمی شود عزیزم این چه ربطی بر اصل دین ومناظره خیر و شر دارد ولی در جایگاه خود میتوان آسیب شناسی دین را جستجو کرد
نوشته اید انسان چاره ای ندارد که بنا را بر اعتماد پذیری عقل بگذارد .
چون آن روی سکه عدم اعتماد به عقل و در واقع اعتماد به ایمان و باور دینی است خواهشمندم چندین بار از روی این جمله بخوانید وتآمل کنید شما برای فرار از دست اعتقاد به ایمان و باور دینی خودتان را مجبور میکنید که از عقل پیروی کنید . سوال من این است که اگر این عقل شما به فرض ( که خواهید گفت این فرض محال است ..و می دانید که فرض محال محال نیست ..) با سنجش -حکم به ایمان وباور دینی داد .
آیا دیگر به آن اعتقاد و اعتماد نخواهید داشت و به دیگر سخن تا آنجایی عقل معتمد است که فقط حکم به باور دینی و ایمان ندهد این یعنی از اول شما حکم قطعی برای عقل داده اید بر عقل فرض کرده اید که زمینه های توجیه آن را پیدا کند نقش عقل توجیه حکم قطعی شماست نه سنجش و اندازه گیری
در جایی دیگر نویشته اید که یافته های علمی یافته های عام است و برای همه زیر مجموعه های آن یافته صدق میکند
برا ی این جمله شما بسیار مثال نقض وارد است انیشتین با تئوری نسبیت خود ثابت کرد که قوانین نیوتون در سرعت های نزدیک به سرعت نور صادق نیست و این قانونی که 300 سال بر دنیای فیزیک حکومت کرد و هنوز هم درست است در سرعت های بالا این قانون دیگر صحیح نیست و پس نمیتواند که یافته های عقلی یافته های عام باشد ودر زیر مجموعه ی خودش صادق باشد . و اگر کتب فلاسفه ی جدید را بخوانید این تئوری دید بسیاری از فلاسفه را عوض کرده است و این نظریه جمله شما را کاملا نقض میکند در مقابل عقل و تجربه مشاهده و تحقیق وتفکر که آن را ابزار اصلاح گری می دانید
معجزه وحی والهام منحصر را ابزار ایمان دانسته اید. درصورتی که مثال نقض در این مورد هم زیاد داریم.
زکریای رازی کاشف الکل که نابغه ای در فلسفه و علم وطب بود بزرگان او را انسان اخلاقی می دانند. در کتاب( فی النبوت )خود نبوت وحی و دین را انکار می کنند او در کتابش می نویسد" ادیان و مذاهب علت اساسی جنگها و مخالفت با اندیشه های فلسفی و تحقیقات علمی هستند و در کتاب هایی که به نام مقدس اسمانی معروف اند کتب خالی از ارزش واعتبارند "
واز اندیشه خود با شجاعت دفاع می کرد.و حتی مورد تکفیر فقهای زمان خود هم قرار گرفت ولی زکریای رازی به خداوند بزرگ اعتقاد کامل داشت و خداوند را عزوجل می داند ودر کتاب خود می نویسد که افریدگار بزرگ در نهایت علم و عدل و رحمت است پس می توان بدون معجزه ووحی والهام هم خداوند را انکار نکرد واز منظر دوست نادیده خود اورده اید که اگر روزی خدایی هم ثابت شود نمی تواندآنی باشد که دینداران می گویند که باز ان عزیز هم مثل شما اول حکم برای عقل صادر کرده است واز عقل مصادره به مطلوب را درخواست می کند که این از نظرمنطقیون عملی است شاذ.
من به دنبال این نیستم که شما با این گفتگوی مکتوب خدا را پذیرا باشید چرا که شما عقل را توجیه گر اعتقاد اولیه خود می دانید و نه سنجش برای درک صحیح از واقعیت ها ومتاسفانه این سنجش و اندازه گیری از عقل و منطق واقعیت به دور است